تبليغاتX
JOAN OF ARC - ...my hope is that

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

گاهی هرچقدر هم که بخواهی در پیله ی خود فرو روی نمیشود که پیله ات را به وسعت اجتماعت باز نکنی و بر سر سفره ای با پیر و جوانش ننشینی. حکایت من است و اجتماع و درخواستهای امروزی اش. حکایت من است که نتوانستم از کنار خس و خاشاک به ظاهر فرونشسته اش بگذرم.

به نسل خودم که نگاه میکنم. به نسلی که سالهای کودکی، که به سختی خاطره ساز میشود، را در جنگ گذرانده یا  مثل من جایی از همین کشور بوده که هیچ گاه اخبار جنگ برای ساکنانش خبر جالب توجهی نبوده، لابد مابقی زندگی اش را در صلح همراه با تنش گذرانده. همیشه جامعه اش برایش دستاویز سرگرم کننده ای داشته که بعد از بارها افتادن در این تله های کذایی کم کمک یاد گرفته که بی خیال چیزی به اسم اجتماع سیاسی شود. بی خیال تغییر و تحولات آن! برود در کنج زندگی خودش کندکاو کند که شاید روزی مسائل لاینحلش معجزه وار حل شود.

به جبر اجتماعی بودنش یاد گرفته، اجتماع سیاسی همان اجتماع کوتاه و گذرای درون تاکسی و صفهایی ست که کشورش را "کشور صف" کرده. یاد گرفته که بداند صدای اعتراض درست در فضای کوچک تاکسی بلند میشود، همنوا می طلبد و می یابد و دقیقا" سر هر ایستگاه تک تک پیاده میشوند تا رساننده ی پیام به جمع خانواده و دوستان بشوند، حس و حالی اگر باشد! روزمرگی اگر بگذارد! یاد گرفته، اجتماع جای کوچکی ست و تو تلاشی برای عضو آن شدن لازم نیست بکنی، اجتماع کوچک تو را، مثل توده ای که فرد فرد را می بلعد، تک تک آدمهای خسته از کار روزمره را می بلعد اما فرو نداده بالا می آورد! گنجایش "چند" هم ندارد. تو به تجربه یاد گرفته ای که اجتماعت از حوالی ظهر آغاز میشود، کسی صبح علی الطلوع حوصله ی تشکیل اجتماع ندارد. و باز به تجربه یاد گرفته ای همنوایی ها کم و کمتر میشود و سازگاری با جو بیرونی گویا بیشتر و بیشتر. یاد گرفته ای که آدمهای هفت- هشت سال پیش شاید بیش از امروز هوش و حواس به گفته ها میدادند اما امروزه روز، آدمها آنقدری خسته اند که نهایتا" آهی از سر تاسف و حسرت بکشند و با اشتیاق بیشتری به دار و درخت اطراف خیابان خیره شوند. و تو یاد میگیری که در تمام این اجتماعات، مثل هرکجای دیگر، خودت را وسط صحبت بزرگترها نیندازی و با جوان همسن و سالت که به نظر فاز فکری ناهمخوانی دارید، از در صحبت وارد نشوی چراکه پیله ی تو گنجایش باز شدن ندارد. تو سکوت میکنی و آنها صحبت.....

رویه ی اجتماعی تو حتی یک ماه پیش هم وسط آن همه هیجاناتی که به جامعه تزریق میشد فرقی نکرد. تو نظاره گر بودن را بیشتر دوست میداشتی اما جایی که موج سرکوب زودتر سر برآورده بود و تو باید جراحتی بر صورت روانشناسی رو سوچر میکردی؛ روانشناس بحث را باز کرد و تو انگار حرفهایی برای گفتن داشتی، میخواستی یکجا هم که شده بدانی به چه فکر میکنند، دنبال چه میگردند. روانشناس در حدود یک ساعت درحالیکه تو کارت را انجام میدادی با تو به بحث می نشیند و تو دقیقا" فکر میکنی شاید او جوان باشد کما اینکه هست و شکی نیست اما تو دیگر پیر شده ای. برای این نوع نگاه ایده آلیستی به اجتماع که با پخی فرو می پاشد پیر شده ای. فکر تو، مشی تو با او، فاصله ی پیر و جوان است. نه پیر کار آزموده و تجربه دار، پیری که فقط خسته است! سئوالهای اساسیترش بی پاسخ مانده و حالا شاید با نگاهی شوخ به دنیای این روانشناس نگاه میکند. روانشناس جز از سیاست محض چیزی نمیگوید اما در لحظه ای که بلند میشود تا برود جمله ای در این مایه ها میگوید: من به دنبال جامعه ای آزاد اندیشم. و تو یک لحظه ذهنت منجمد میشود. با خودت فکر میکنی؛ اووووه! خیلی سال پیش مثل تو فکر میکردم! سرت را حتی بالا نمی آوری و نسخه را دستش میدهی تا برود. مراجعین بعدی موجوداتی هستند که سوار بر موج شده اند تا هیجاناتی که در فضاهای کوچک دوستیشان، نمود پیدا میکرد را حالا در جایی با همپای بیشتر و هدفمندتر نمودار کنند. تو در دلت به تمام این رفتارهای شاد کودکانه لبخند میزنی و برایشان خوشحالی.

ناخواسته همپای جریان اجتماعی ات که بزرگتر شده، خیلی بزرگتر شده و به راستی درخور نام اجتماع است پیش میروی. حتی برای دنبال کردن حوادث و رویدادها نیز علاقمندی نشان میدهی. خبری نیست که کسی بداند و تو بی خبر مانده باشی. تازه اجتماعدار شده ای! مهم نیست اعضای این اجتماع که هستند، یا گروه گروه شدنشان معنی اش چیست. مهم این است که چیزهای نویی دارد شکل میگیرد که برایت جالب است و تو مشتاق دیدنشانی. شنبه انگار اجتماع به دو نیم میشود! البته شقهایی نامساوی اما تو درستتر آن میبینی که بخشی از جمله ی  اوباما را به کار ببری: من نمیدانم نتیجه ی انتخابات چه بوده است..... ( از اینجا به بعدش مال توست) اما میدانم اجتماعی که دیده بودم، چند روزی به دیدنش عادت کرده بودم، اجتماعی که از تاکسی و صف پیشتر رفته بود، اجتماعی که اجتماع بود حالا شکسته و بخشی از آن خشمگین است. خشمگین اما خویشتندار. و ذهن تو از سمت اجتماع بزرگ شیفت میکند به اجتماعی که خواسته هایی دارد. اجتماعی که زیر سئوال میبرد و بیانیه و تظاهرات و تحصن راه می اندازد. نگاه تو به این اجتماع است تا چه به سرش آید. بازهم همپای اخبار پیش میروی. جاهایی قلبت به درد می آید، تنها به این دلیل که انسانی و ضد انسانیت قاعدتا" برایت آزاردهنده و مشمئز است. ساکت و آرام همراهی، بگذار بگویند تماشاگر خاموش. شاید هم دقیقا" مصداق این عبارتی. اما به چیزی باور داری که سرلوحه ی زندگی ات شده. میدانی آدمی که معتقد است و تلاش میکند، شهید است حتی اگر کشته نشود.  و خوشحالی برای موجوداتی که شهیدند. خوشحالی آدمها رنگ دیگری گرفته اند اما میبینی مثل تلاش چندساله ی تو، آدمها جایی خسته میشوند. خودشان، خودشان را زیر سئوال میبرند و این همان گذرگاه ناامید کننده ایست که بازدارنده است. همان جایی که تو چشم در چشم خودت در آینه میگویی: دلم آرامش قبل طوفان را میخواهد. و همان لحظه ست که دست به خودویرانگری میزنی....  

 

پی نوشت: دانشجویان و پزشکان دانشگاههایی غیر از اینجا(!)، ما به آنچه شما سوچور میگویید، سوچر میگوییم!  نیایید گیر بدهید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:42  توسط ژاندارك  |