نگاه من به روبه رو
به کوچه های آشنای شهر بود
نگاه من
به تک درخت پیر کوچه بود.
کلاغ های پر سیاه
و جوجه های نازشان
که ناگهان،
تو با سلام ساده ات، مرا
زپشت سر، صدا زدی
صدا زدی،
و من دوباره بازگشتم از سفر
سفر، به کوچه های پرحصار و سرد
و سوت و کور
مرا به ابتدای سبزی ام
به تک جوانه های دوستی گره زدی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:23  توسط ژاندارك
|