جایی رسیده بودم که انگار دنیا تمام شده بود. تمام تجربه ها، غم ها، شادیها چشیده شده بود و طعم، نه انونقدی گس بود که امید کاویدن بیشتر ایجاد کنه و نه اونقدی تلخ که چهارپایه ی زیر پا رو بزنی کنار و آویزون دنیا و آخرت شی .
رو خط زندگی ایستاده بودم و تیپا می زدم به بطری نوشابه ای که سر راهم سبز شده بود. گاهی چرخی میزدم برای حرکتی به عقب، یه عقبگرد اساسی، یه فراموشی برای دوباره تجربه کردن و گاهی چشمم به شانه ی خاکی حاشیه ی جاده می افتاد که می گفت ببین منم هستم و اونم بود! امیدی به پیش اما نبود. خستگی بود و سختی نفس کشیدن و گهگاهی فکر از خود گسیختن. روزگار دو سال پیشم این بود. یه آیه از انجیل بود که اومد تو متن زندگی کوچیکم. یه آیه که یه راه شد. یه آیه که مکالمه شد، یه آیه که کم کم همراه شب و روز شد. یه آیه که زندگی شد. یه آیه که هدف شد. یه آیه که فوران چشمه ی تخیل شد. یه آیه که بهونه های جورواجور شب تا صبح بیداری شد. یه آیه که کوه آتشفشان شد و یه شب وسط خواب و بیداریم خروشید و گفت من یه ساله که "آیه دار" شدم.
امشب دو ساله که من آیه دار شدم.....
