تبليغاتX
JOAN OF ARC - لوده ی قهار شدم!

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

یه مدت دچار سکوت درون شدم. نمیدونم شما هم متوجه شدین یا نه. چند وقتی حسابی گوشمو تیز کردم که شاید یه نجوایی کنه یا پاش گیر کنه به چیزی و صدای پرت شدن یه فکر وسط مغزمو بشنوم اما خبری نشد. من میتونم اینجا از آریانا تشکر کنم. از پیشنهاد بجاش. از پیگیریش. از اینکه منو به 12 سال پیش برد. از اینکه تونستم بیخیال آدمهای اطرافم، تو آرامشی رویایی خیال پردازی کنم. حس کنم هنوز دختربچه ای هستم که وقت برای رسیدن داره. هنوز خوشبختم چون آرزوهای زیادی دارم. باید از آریانا تشکر کنم. از حلاج واسه کامنت دیشبش که منو بهم ریخت متشکرم. کامنت خصوصی بود و واسه شما پابلیش نشد دنبالش نگردین. از تذکر بجایی که داد از اینکه بد جایی ایستادیم. حسهامون دروغیه. ممنونم از تمام حوادث و اتفاقات پیرامونم که برام ترمز شد، که نذاشت این حال و هوا رو موسم تصمیم گیری بدونم، موسم تصمیم به پیش رفتن. همینجا یا کمی عقبتر از اینجا رخت ماندن پهن میکنم. میخوام مال خودم تنها باشم. مال افکاری که به وقت خطور به ذهنم، مشعشع هستن! دلم میخواد ارتباطاتمو کمتر از قبل کنم و بیشتر مال خودم و دنیای خودم باشم. دلم میخواد تو اتاقم ایزوله بشم و بشینم طرح یه داستان بریزم و مثل داستان "گروه رز" که تو دوازده سالگیم نوشتم دنیا رو اونطور که میخوام، ترسیم کنم و با مدادهای رنگی بنویسم و اونقدری سیل افکار و تخیلم زیاد باشه که وقت تراشیدن مداد رو هم نداشته باشم و تند تند رنگ عوض کنم و هر رنگ جدید فاز نوشتاری داستان و سیرشو تغییر بده. دوست دارم خودم باشم، بدون هیچ حاشیه و ضمیمه ای. دلم میخواد تا کلاس یا درمانگاه یا کشیکم تموم شد زودی جیم بزنم و راه بیفتم تو خیابونای شهر و راه برم و راه برم. کنار رودخونه رو بگیرم و رودخونه ی پرتلاطمی تصورش کنم و هوای گرمو سرد فرض کنم و ببینم نه واقعا" پیاده روی تو این هوا، دم ظهر هم داره بهم میچسبه و کیفور میشم!

من باید برم. یه جا نشینم، شاخه و برگ ندم. من باید برم و به قول ترانه قاصدک بی ریشه باشم. ریشه میخوام چیکار؟! یه جا بودن؟! دل تنگی واسه تعلقات؟! مگه ذات من کولی نیست؟ وحشی صفتی نیست؟ رام نشدنی نیست؟

من انگار حس شاد و دخترونه چهارده سالگیمو فراموش کردم. نه انگار داره یادم میاد که مفاهیم انتزاعی میشکست و یه شکل دیگه پیدا میکرد، فلسفه های سخت و غیر قابل هضم، میشد بازیچه ی ذهنم برای ساختن دوباره و دو صد باره ی یه خیال جادویی  که منو مسحور کنه. اووووه! دیوونگیم که میگرفت همه رو از خونه بیرون میکردم و من بودم و یه کوه دل تنگی که تو حیاط میذاشتم، برمیگشتم تو اتاقم تا دوباره ساختن و از نو ساختنو تجربه کنم و همون موقع شروع میکردم به نوشتن، یا به ساختن یه طرح داستان که حتی واسه خودم هم روشن نبود آیا، کاراکتراش آدمای دنیای واقعی هستن یا موجودات خیالی. بعدهم با خیالشون خوابم میبرد.....

اوووووه! چه همه شوروشوق تو وجودم خشکید. چی شدم من؟ آدمی که مجبوره! مجبوره بره سرکار، گاهی درس بخونه، گاهی حتی مجبوره تفریح کنه، کتاب بخونه، همذات پنداری زورکی کنه، درک کنه، چشم و بله بگه، دست بشوره از یه چیزایی، دنبال یه چیزای سگ دو بزنه، آخرشم اکثر اوقاتش تو اتاقی بگذره که خیالات یه نیم عمر که گذشت و یه نیم عمر در پیشو براش تداعی کنه و اینجور مواقع احساس کنه واسه جلوگیری از نترکیدن کله ش باید بخوابه! بخوابه و چشم باز کنه و ببینه که خیلی کاراش رو میتونه کنسل کنه پس کنسل کنه و باز هم بخوابه! انجام بشن که چی؟! چیزی به  دست میاد؟ شادی مرده ی من که زنده نمیشه، میشه؟!

چند ساله حدیث زندگیش اینه؟ 6 سال... نه راستش خیلی بیش از این، خیلی زودتر از پر کردن برگه ی انتخاب رشته ش فهمید که قرار نیست تو دنیا راهی پیش پاش قرار بگیره که امنیت خاطرشو تامین کنه، که براش رضایت بیاره، پس اوکی داد به زندگی، به لودگی....  و حالا من یه لوده ی قهارم!

درست همین امروز، همین لحظه احساس میکنم که خفه شدم از بار لودگی! نمیکشم میخوام فقط واسه خودم باشم. درک نکنم. رنج نکشم. به چیزایی که دوست ندارم فکر نکنم. راهی که نمیخوام نرم. مال خودم باشم. برای خودم باشم.  

چیه؟! میخوای بگی چی تا حالا برا کسی کردم؟ هیچی! حقیقتا" هیچی! اما همیشه فکر میکردم یا همین "تو" های زندگیم تک تک اومدن و این فکرو تو کله ی من فرو کردن که قراره کاری کنیم، باید کاری کنیم. تویی که معلمم بودی، که دوست بودی، که فامیلم بودی، که خواستی که به نوعی باشی. گفتی وجه مشترکی هست که باید کاری بکنیم. گفتی با تیم دونفره هم میشه. خودت که زود بریدی. راهتو گرفتی و برگشتی عقب. من به این وادی معتاد شدم. به فکر کردن زیادی، به لج کردن بسیار، به تعویض و تغییر و تن ندادن به قضا و قدر و جدال بی فرجام!

حالا  وسط این بودنم احساس میکنم به خودم، خود تنهام خیلی احتیاج دارم. یه کلبه میخوام، یه جا که زیادم دار و درخت نداشته باشه، کوه داشته باشه و یه باریکه آب. داخلشم، یه قفسه دفتر خالی و یه عالمه مداد و خودکار که روان بنویسن. منو ول کنن تا همونجا بپوسم!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:5  توسط ژاندارك  |