تبليغاتX
JOAN OF ARC - دهات مدرن

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

به محض ورود با سیلی باد گرم استقبال شدیم که بالفور خلقمو تنگ کرد! انگار پاهام چسبید به زمین که بیا جلوتر نریم برگردیم! منتها مقابله کردم و لذت مواجهه با ناشناخته ها رو یادآور شدم. وقتی که راننده گفت به دلیل مشکل کولرهای هتل، یک شبو باید هتل دیگه ای بگذرونیم عملا" غرغر کردنام شروع شد و این وسط آریانا مدام یادآوری میکرد ما اومدیم خوش بگذرونیم حالا اینجا هرچی که میخواد باشه! وقتی از پذیرش هتل پرسیدم مرکز شهرتون همینه یا ما الان تو حاشیه ی شهریم و گفت نه همین مرکز شهره احساس آتیش زدن به وقت و پول و اومدن به یه دهات مدرن بیش از پیش عصبیم کرد! وقت ناهار خلقم کمی باز شد. عاشق ماهیا شدم و چند تکه ماهی خوردم. اما همچنان احساس اینکه باید با گرمای این شهر ساخت آزاردهنده بود و سردرد عصبیم شروع شد. بعد از کمی استراحت و تعیین اینکه چطور وقتمونو بگذرونیم. رفتیم یه دوری تو شهر زدیم و دیدن مراکز خرید هم مثل آب رو آتیش بود! گرچه جنساش از شیراز سرتر نبود اما باید توجه داشت که ذات خرید نشاط آوره! شام هم که همراه شد با موسیقی زنده که اولش سردردمو تشدید کرد اما کم کم آرامشو در پی داشت و بعد از حس شادی و رضایت از بودن تو جمع شاد و یکدست! دیدن زن و شوهر خوشحال میز روبرو یا خانواده ی پرشور و نشاط ته سالن باعث شد از اینکه وقتمو  با آدمای شاد میگذرونم خوشحال باشم. یادم بره هوا اون بیرون چقد گرمه، ولی بدنم احساس نیاز شدیدی به آب میکرد و در عرض سه ساعت حدود دو لیتر تقاضای آب کرد که اجابت شد!

فرداش ظهر رفتیم هتل خودمون. همون ابتدای ورود احساس خوبی داشت با دیدن لابی بزرگتر،  خانم رسپشنیست خوش برخوردتر، اطلاعات جامعتری که بهمون داد و  اتاقی که به مراتب بزرگتر از قبلی بود. بعد هم که زنگ زدیم به مسئول تورگردانی و باهاش واسه گردش دور شهر هماهنگ کردیم. گردش دور شهر، علی رغم یکدست نبودن مسافرا برای ما خاطره ساز شد. شب باز هم هتل قبلی برای شام بودیم و اینبار نیم ساعت آخر برنامه مو به اجبار از دست دادیم. چقدر از حضور اون هنرپیشه و همسرش که عین مترسک سر جالیز بود احساس بدی پیدا کردم اما موسیقی آرامش بخشتر و تاثیرگذارتر از شب قبل بود. فرداش روز جالبتری بود.  شب هم به سفارش مدیر تورگردانی، آقای ح. ما رو تا ساحل همراهی کرد و جاهای امنو بهمون نشون داد  و بعد هم ما راهشو دادیم دستش تا بیشتر از این مزاحم نباشه!

روز آخر هم که صبحش به درست کردن ساندویچ ژاندارک ساز()گذشت که دادیم واسه شام برامون نگه دارن! ( آخر اصفهونی بازی! ) بعد از ظهر به نشستن تو لابی و بعد هم آخرین خریدها و گردش تو شهر و شام و بدرقه ای که قطعا"هیچ وقت  فراموشمون نمیشه.

اولین سفری بود که بعد که برگشتم خونه احساس نکردم هیچ جا بهتر از خونه ی خود آدم نیست! انگار یه گوشه ای از وجودم یا به قول آریانا، موطنمون، بین آدمای خونگرم اون تیکه از زمین موند و ما باید هر چند وقت یک بار سری به ریشه مون بزنیم!

جالب بود، اونجا علی رغم اینکه  میگفتیم  که اهل کجاییم، باز هم کسی جدی نمیگرفت!  یه بار یه فروشنده ی چینی برامون ادای لهجه ی شیرازی رو در آورد و گفت چرا اینطوری صحبت نمی کنین؟! آدم احساس بی هویتی میکرد و من مونده بودم، اگه قرار بود با لهجه صحبت کنم، با کدوم لهجه ای که خونش تو رگهام هست باید صحبت میکردم؟!

 

پی نوشت: دو روزه شیرازم اما هنوز فکر میکنم جایی که باید باشم نیستم. به قول آریانا حال مسافری رو داریم که دلش هوای موطنشو کرده! باز هم به قول آریانا: بی جنبه و بی هویتیم!

 

پی نوشت2: پدرم میگه اینجور شهرا معمولا" همین احساسو آشنا رو به آدم منتقل میکنن ولی مادرم معتقده ما واقعا" جوگیر و بی جنبه ایم!

 

جمعه نوشت: جو منو ول کرد! همین جا جام خوبه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:26  توسط ژاندارك  |