8-7 سال قبل، یه روز تو مدرسه، یه حواس پرت که جلب شیطنت میشه و یه برخورد به میله ی پرچم و نتیجتا" چیزی که تا الان ادامه پیدا میکنه. جدی گرفته نمیشه و جواب شکایت گهگاهی میشه: با سر کج کردن که میشه دید! خوشمزه ای تو بابا! نمکدون!!!
8-7سال میگذره و انگار اصلا" مهم نیست یا اگه هست که کاری نداره، یه کم پراکنش فیلد ایجاد شده و نه چیز دیگه ای! آره بابا! ساده بگذر تو!
یه وقتایی که کم میاره، که کم میاریم، که همه میبرن میگه که " اون اوایل- 18-17 سال قبل- یه بار تو ماشین نشسته بودم، رفته بود داروها رو از داروخونه بگیره. داشتم به آدمایی که از خیابون رد میشدن نگاه میکردم. به هیاهوی زندگی. به زنایی که زنده بودن، شاد بودن، کسی هم بهشون نگفته بود که دیگه نیستن. با خودم گفتم چرا اینا باید باشن، بمون و زندگی کنن ولی من دیگه نباشم؟! " خودش میگه این جرقه بود که بخوام که باشم و الان هم هستم. گاهی فکر میکنم من جای اون. من امروزی جای اون. میدونی این وقتا بهتره زیاد پیش نرم. اون انتخاب به جایی کرد. تصمیم درستی گرفت. سرسختی قابل تقدیری کرد. نشون داد که لیاقت داره، که قدر میدونه، که مسئولیتشو جدی گرفته، که نمیخواد به پسرش بگه: کودک، من بستنی نشدم، بستری شدم! همه چیزو که نباید تصحیح کرد، نباید جدی گرفت، نباید باور کرد!
یه وقتایی که دغدغه های خاک خورده، بیرون میان، گردشون گرفته میشه و زندگی جلاشون میدن، اونوقته که باید یه نگاه به عقب کرد. یه دقیقه نگه دار، پیاده شو، یه چرخی دور ماشین بزن و برگرد پشت سرو ببین، میبینی؟ هستی، مگه نه؟ خب حالا نمیتونی بمونی؟! سختتره؟ پیچ و تاب مسیر بیشتره؟ ببینم تو بریدی یا قصد بریدن داری؟
نمیشه گفت بمون، ادامه بده اما میشه گفت: تو که میگی هیچ کی واسه هیچ کی نمیمونه، تو که میگی همراهی یه حرفه اما یه روز دور هم بودن و با هم بودن رو دوست داری. همین تویی که همچین روزایی میگی زندگی رو عشقه! فرو بده این لعنتی رو! نشون بده موندنم موندن تو!
پی نوشت: سال جدید و نوشتار قدیم!![]()
پی نوشت2: یه زمانی فکر میکردم وقف مطلق یک چیزی شدن اتفاق خجسته ایست اما درست الان، فکر میکنم حماقت مضحکیست که مرتکب نخواهم شد.
