آدم عاقل وقتی از یه کشیک سخت برمیگرده، سریع میره تو تخت و پتو رو تا رو سرش بالا میکشه اما من یکی عقلم یه چیزیش میشه که الا ن با اینکه چشام حسابی داره میسوزه هوس کردم بنویسم تا حس لحظه ایمو جایی ثبت کنم. پراکنده مینویسم:
۱- دیشب مرگ خیلی نزدیک بود. دلم خواستش، انقدر زیاد که نتونستم از گفتنش خودداری کنم. دیشب یه سر از خلیلی رفتم، بوفه ی نمازی(آره بابا وسط کشیک!) تو این فاصله چراغ و روشنایی خیلی کمه و منم در حال گوش دادن موزیک این فاصله رو رفتم و برگشتم. طول مسیر از هوایی که نرم و لطیف بود، موسیقی ای که به دل می نشست و از خلوتی و سکوت فضایی که توش بودم لذت میبردم. فکرم رفتن، پریدن خواست. بهش مجال دادم و شاید اشتباه همین جا بود؛ اینکه وسط اون همه لذت دلم مرگ خواست، نبودن و رفتن.
میدونی حس و حال محشری بود، انگار همه چیز اومده بود پایین و کاملا" در دسترس. میتونستی دستتو جلو ببری و حس کنی، لمس کنی، خیال کنی و تمام اینا بینظیر بود، دوست داشتنی و وسط اون همه چیز خواستنی هوس مرگ بیداد میکرد. کاش دیشب پایان بود. ببین من دقیقا" فکر میکنم اگه طبیعت قصد داره لطفی به من بکنه، مرگ تو یه شب پاییزی بزرگترین لطف ممکنه!
دیشب با آریانا که صحبت میکردیم میگفت دقیقا" یه همچین جایی که ما الانیم وقت مردن و رها شدنه. یاد و خاطره مون تا ابد تو ذهن همه ی دوست و آشناها باقی میمونه. راستی فکر کردین آدما چه حالی میکنن با مردن یه جوان؟ یه تراژدی سوزناک میسازن و خیلی خوب از پس اجراش برمیان!
۲- ما تو این بخش تا حالا سه تا کشیک دادیم و از قضای روزگار هرسه تاش با یه رزیدنت بوده و هنوز 5/1 کشیک دیگه هم باهاش داریم! ما هم که زود حوصله مون سر میره، رزیدنت گرامی لطف میکنه با رفتار و حرکاتش سوژه میده دست ما! یکیشو که آریانا خیلی دوست داره رو واسه تون میگم: هر مریضی به ترومای بینی میاد که نیاز به جااندازی داره. بهش میگه ما اینجا جااندازی رو انجام میدیم، اما دو تا شرط داره: اول باید دردشو تحمل کنی، البته خیلی هم درد نداره. بعد اینکه ممکنه مثل روز اولش نشه. 10% امکانش هست مثل روز اولش نشه!(این درصدش منو کشته!) بعد درحالیکه طوطی وار این حرفا رو واسه هر مریضی میگه دستشو ناخودآگاه میبره طرف دماغ خودش و یه جوری لمسش میکنه انگار میگه ببین مال من چه خوشگله! تازه راینوش هم نکردم!
سر هر مریض همین کارو میکنه و ما میترکیم از خنده! ![]()
دیروز دوبار داشتم خفن غیبتشو میکردم وارد اتاق شد!
منم بدون اینکه کم بیارم حرفمو ادامه دادم! خواستم بدونین چه شجاعم! ![]()
۳- دیروز دوتا آقا اومدن یکیشون دچار ترومای بینی شده بود. ما که نشناختیمشون خودشون آشنایی دادن و گفتن از نگهبانای بیمارستانی هستن که ماه قبل بودیم. با لباس شخصی اصلا" هیبت گاردی بودن رو نداشتن! اونجا خیلی خوف بودن!![]()
۴- حلاج اگه یه چیزی از من بخواد، یا پیشنهاد چیزی رو بده من عمرا" نه بیارم رو حرفش!
اینو گفتم که بدونین ما الان چند روزه یکی رو فرستادیم سرکار! بده مگه؟! تو این اوضاع بیکاری، اشتغال زایی کردیم!