تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

آدم عاقل وقتی از یه کشیک سخت برمیگرده، سریع میره تو تخت و پتو رو تا رو سرش بالا میکشه اما من یکی عقلم یه چیزیش میشه که الا ن با اینکه چشام حسابی داره میسوزه هوس کردم بنویسم تا حس لحظه ایمو جایی ثبت کنم. پراکنده مینویسم:

 

۱- دیشب مرگ خیلی نزدیک بود. دلم خواستش، انقدر زیاد که نتونستم از گفتنش خودداری کنم. دیشب یه سر از خلیلی رفتم، بوفه ی نمازی(آره بابا وسط کشیک!) تو این فاصله چراغ و روشنایی خیلی کمه و منم در حال گوش دادن موزیک این فاصله رو رفتم و برگشتم. طول مسیر از هوایی که نرم و لطیف بود، موسیقی ای که به دل می نشست و از خلوتی و سکوت فضایی که توش بودم لذت میبردم. فکرم رفتن، پریدن خواست. بهش مجال دادم و شاید اشتباه همین جا بود؛ اینکه وسط اون همه لذت دلم مرگ خواست، نبودن و رفتن.

میدونی حس و حال محشری بود، انگار همه چیز اومده بود پایین و کاملا" در دسترس. میتونستی دستتو جلو ببری و حس کنی، لمس کنی، خیال کنی و تمام اینا بینظیر بود، دوست داشتنی و وسط اون همه چیز خواستنی هوس مرگ بیداد میکرد. کاش دیشب پایان بود. ببین من دقیقا" فکر میکنم اگه طبیعت قصد داره لطفی به من بکنه، مرگ تو یه شب پاییزی بزرگترین لطف ممکنه!

دیشب با آریانا که صحبت میکردیم میگفت دقیقا" یه همچین جایی که ما الانیم وقت مردن و رها شدنه. یاد و خاطره مون تا ابد تو ذهن همه ی دوست و آشناها باقی میمونه. راستی فکر کردین آدما چه حالی میکنن با مردن یه جوان؟ یه تراژدی سوزناک میسازن و خیلی خوب از پس اجراش برمیان! 

 

۲- ما تو این بخش تا حالا سه تا کشیک دادیم و از قضای روزگار هرسه تاش با یه رزیدنت بوده و هنوز 5/1 کشیک دیگه هم باهاش داریم! ما هم که زود حوصله مون سر میره، رزیدنت گرامی لطف میکنه با رفتار و حرکاتش سوژه میده دست ما! یکیشو که آریانا خیلی دوست داره رو واسه تون میگم: هر مریضی به ترومای بینی میاد که نیاز به جااندازی داره. بهش میگه ما اینجا جااندازی رو انجام میدیم، اما دو تا شرط داره: اول باید دردشو تحمل کنی، البته خیلی هم درد نداره. بعد اینکه ممکنه مثل روز اولش نشه. 10% امکانش هست مثل روز اولش نشه!(این درصدش منو کشته!) بعد درحالیکه طوطی وار این حرفا رو واسه هر مریضی میگه دستشو ناخودآگاه میبره طرف دماغ خودش و یه جوری لمسش میکنه انگار میگه ببین مال من چه خوشگله! تازه راینوش هم نکردم! سر هر مریض همین کارو میکنه و ما میترکیم از خنده!

دیروز دوبار داشتم خفن غیبتشو میکردم وارد اتاق شد! منم بدون اینکه کم بیارم حرفمو ادامه دادم! خواستم بدونین چه شجاعم!

 

۳- دیروز دوتا آقا اومدن یکیشون دچار ترومای بینی شده بود. ما که نشناختیمشون خودشون آشنایی دادن و گفتن از نگهبانای بیمارستانی هستن که ماه قبل بودیم. با لباس شخصی اصلا" هیبت گاردی بودن رو نداشتن! اونجا خیلی خوف بودن!

 

۴- حلاج اگه یه چیزی از من بخواد، یا پیشنهاد چیزی رو بده من عمرا" نه بیارم رو حرفش! اینو گفتم که بدونین ما الان چند روزه یکی رو فرستادیم سرکار! بده مگه؟! تو این اوضاع بیکاری، اشتغال زایی کردیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:21  توسط ژاندارك  | 

 

غم انگیزترین شب زندگی واسه من، شبای تولدم بوده. احساس میکردم کل زندگیم روم آوار میشه و من جز نگاه بغض آلود راه نجاتی ندارم. اغلب این شبا رو با گریه میخوابیدم و فقط منتظر میشدم صبح 8:15 بشه و خلاص شم!

آدم ناخودآگاه موقعی که یه عدد به سنش اضافه میشه به پشت سرش نگاه میکنه، به راهی که اومده، به مسیرهایی که نرفته و مقصودهایی که باید برسه. حکایت چندسال پیش من هم همین بود. همیشه آخر شب تولد، دلم قرص میشد و خیالم راحت که یه کارایی واسه انجام دادن هست و یه نقشه هایی واسه آینده، با این خیالات اشکامو پاک میکردم و لبخند به لب خوابم میبرد. اما یکی- دوسالیه که قصه عوض شده. این شبا دستمو میذارم زیر سرم و خیره میشم به سقف. به "هیچ" فکر میکنم و میذارم این خلا بزرگ و بزرگتر بشه. اینطوری شب راحتتر سر میاد و روز آرومتری انتظارمو میکشه.

میدونی من تمام این سالها، با توجه به موقعیتی که توش بودم، معمولی بودم. معمولی راه رفتم، خوردم، خوابیدم، بزرگ شدم، درس خوندم، به گذشته م نگاه کردم، واسه آینده م نقشه ریختم. لبخند زدم، قهقهه زدم، گریه کردم، ناز کردم، لوس شدم، قهر کردم، دروغ گفتم، تفریح کردم، سفر رفتم، دوست شدم، رفاقت کردم، دور شدم، عاشق شدم، عاشق کردم، فارغ شدم، ظلم کردم، مظلوم شدم، تلاش کردم، خواستم، نرسیدم، ایستادم، موندم، تقلا کردم، شادی کردم، کلک زدم، رنگ شدم، رنگ عوض کردم، هوووم..... نفس کشیدم، خیلی خیلی معمولی! مثل همه ی آدمها با شرایط من. و حالا راضی ام. راضی ام که معمولی ام. نه کمتر و نه بیشتر. معمولی بودن یعنی بردن، یعنی تقلایی در حد نیاز، یعنی ایستادن جایی که میشه درجا زد، میشه پیش رفت.و این بستگی به خواست و اراده ی خود آدم داره.

هنوز میتونم این جمله رو میشنوم: "تو باید قبول کنی که اونم به عنوان انسان یه ضعفایی داره." و من درست از همون روز پذیرفتم که من هم به عنوان یه انسان یه ضعفایی دارم. تقدیرم به عنوان تقدیر یه انسان کاستیهایی داره. زمین هم به عنوان جایی برای زیستن انسان عیوبی داره. و خلاصه کل هستی نسبیه، نیمی، شاید کمتر یا بیشتر، خوب و نیمی- کم و بیش- بد! خاکستری؟! زیادی تو کلیشه نریم بهتره. بهر حال خاکستری یه رنگ معلوم الحاله و سهم هر جز مشخص. اما بحث سر اینه که بیا مبهمش کنیم، کل هیجان زندگی تو همینه باور کن!

بگذریم، فردا بیست و پنج ساله میشم. میدونم مثل هر سال، تبریکای غیرقابل انتظارتون، آرزوها و دعاهای خوبتون تو کامنتدونی یادگار میمونه. پس پیشاپیش مرسی دوستان .....

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:10  توسط ژاندارك  | 

 

اعتراف میکنم، عاشق خون و زخم تازه هستم! عاشق اینکه زل بزنم بهشون و تو دلم بگم: تبارک الله! ببین چه خون خوش رنگیه! چه زخم تر و تمیزیه! به به!

تا یکی رو میبینم زخم و جای بخیه هاش  توجهمو جلب میکنه. اکسترن ENT که بودم وقتی یه مریض می اومد، اولین کاری که میکردم این بود که زخمو حسابی تمیز کنم بعد چشامو تلسکوپ، واسه دیدن زخمه. عاشق زخمای روی پیشونی ام چون خیلی راحت به استخوان رسیدن و دیدنش لذت بیشتری داره! البته بگم درد برای ایجاد زخمو دوست ندارم. زیباترین زخما، زخمایی هستن که حین عمل جراحی ایجاد میشن. همچین حسابی خوشگل و خوش استیل و بدون درد هستن!

در راستای اثبات مدعام لیستی از اونایی که این اواخر دیدم و جای بخیه یا زخم رو صورتشون داشتن رو واستون میذارم:

1- برادرم! (آخی!)

2- یکی از رزیدنتا که صورتش پر از جای زخمای کوچیک و بزرگ بود، البته چون سوسول بود، قطعا" با دعوا خط خطی نشده، احتمالا" شیشه خورد کرده بودن تو صورتش!

3- استادمون چندتا خال ناجور داشت که من هر وقت میدیدمش به این فکر میکردم، از چه جهتی برش بدن واسه برداشتنه خالها تا جاش کمتر بمونه.

4-  یکی دیگه از استادا که گوشش جای بخیه داشت ولی نمیدونم کی انقد بد سوچرش کرده بود که یه گپ بین دو سر زخم ایجاد شده بود.

5- اکسترنمون که رو پیشونیش یه خط بلند جای بخیه داشت، که به موهاش میرسید.

6- یکی دیگه از رزیدنتا که جای زخمش مثل مارک "Nike" بود! فک کن!

7- یکی دیگه از رزیدنتا که اونم شیشه تو صورتش خورد شده بود حتما"!

8- یکی دیگه تر از استادا که سر دماغش یه جای بخیه مثل   Uداره. هروقت میبینمش این صحنه تو ذهنم مجسم میشه که استاد موقع جنگ با صورت رفته تو سیم خار دار!

 

چند روز پیش که کشیک بودم، یه مریض تصادفی آوردن که گوشش نیاز به سوچر داشت. اکسترنمون رفت مریضو سوچر کنه. بعد از یه ساعت، مریض و ویزیتورش اومدن تو اتاق معاینه و گفتن که دکتر گفته ببینین خوب سوچر کردم!* منم یه نگاه به زخم و سوچر کردن انداختم دیدم زخمش مثل سه تا خطه که بهم وصل هستن اونوقت بچه پررو، فقط دوتا خط بالا و پایین رو سوچر کرده بود! از اونجایی که اکسترن پسر بود، و از اونجایی که تخس میزد، با خودم فکر کردم اگه ایرادشو نگیرم**همین امشب، روز نشده با دوستاش که کشیک چشم بودن میشینن دور هم به ریش بنده میخندن! به ویزیتور مریض گفتم بگین دکتر یه لحظه بیان. اکسترن هم اومد و ظاهر خسته ای هم به خودش گرفته بود! بهش گفتم: آقای دکتر فکر میکنم نخ کم آوردین، بنویسین یه نخ دیگه بگیرن بقیه ش هم سوچر کنین!

 

* ما اکسترن بودیم رسم نبود سوچر که زدیم نشون بزرگتر بدیم! دار و دوای مریضو مینوشتیم می فرستادیمش بره. مگر اینکه، سوچر سختی میبود.

 

** خط وسط که سوچر نکرده بود، خیلی عمیق نبود، میشد بی خیال شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:12  توسط ژاندارك  |