تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

1- بعضی وقتا فکر میکنم این حق منه؛ حق منه که جواب صدای بلند رو بلندتر بدم، یا اگه امکانش باشه یه کشیده هم بخوابونم تو گوش طرف! ( توجه دارید اگه امکانش باشه!)

اشتباه نکرده، پشت بند اینکه گفتم دارم میام پایین، ساب کورتیکال، گوشی رو با غیظ کوبیدم سر جاش و تو یه دقیقه ای که از پله ها پایین می رفتم حرف بدای مهدکودکمو مرور کردم و بعد با شنیدن صدای " رزیدنت کشیک اتفاقات!"  پخ زدم زیر خنده و تو دلم یه ابله هم به مجموعه اضافه کردم! همه ی اینا یعنی اینکه که من بی ادبانه گوشی رو روش قطع کردم!

دیروز با خودم میگفتم، کاش میشد خویشتندار نبودم، شعور هم نمی خواستم به خرج بدم، هی این مصوبه مصوبه میکرد، یکی از این کاغذ پاره هایی که قدم به قدم واسه نحوه ی تهیه ی ژتون چسبوندن تو در و دیوارو میکندم پرت میکردم طرفش میگفتم مثل این مصوبه بیار منم واست عمل میکنم! والا بخدا! 

فکر میکنم گاهی کنترل بعضی از ایمپالسهای عصبی هم سخته هم زور داره!

 

2-  آریانا یه جمله ای گفت که من یه چراغ تو مغزم پکید! موندم چطور همچین جمله ای رو داره تو همچین جایی میگه! بعدا" اعتراف کرد موقع گفتن اون جمله کلا" همه ی چراغای مغرش باهم ترکیدن! خودشم مونده این چی بود که گفت!

 

3- به نظر میرسه بعضیا راهو اشتباه انتخاب میکنن، براساس اون بازهم اشتباه میکنن. عزیز من! شما باید الهیات میخوندی، پزشکی اومدن گناه صغیره بود، تخصص روانو انتخاب کردن گناه کبیره! تا سال صفری هست توبه کن!* ول کن برو یه چی پیدا کن که به شکل افکارت بیاد!

 

4- نمیتونم از این فکاهی بگذرم که خرس گنده با اون همه موی سفید بعد از شکست عشقی اخیرش تا تقی به توقی میخوره، چهار روز چهار روز میخوابه! آخه یعنی چی مرد حسابی! (رویکرد عامیانه؟!)

 

5- نغمه دیشب میگفت، "جو منو  میگیره" صبحی هم بنده رو گرفت! نزدیک بود با این نغمه خانم یه عمر، دردسر واسه خودم درست کنم! شانس آوردم پدرم زنگ زد.

 

6-  از دلنوازان می آموزیم: چه عیبی داره یک پزشک زن یک آژانسچی بشه؟! نه عیبی داره خب؟! البته به شرطی که طرف حاضر شه بگیردش! تازه سه تا زبون خارجی هم بلده! فک کن!

 

7- هفت، عدد مقدسیست! یه چیزی میخواستم بنویسم که بیخیال!

*- با عرض پوزش، توضیح خاصی نداشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:6  توسط ژاندارك  | 

 

پنج شنبه دو تا کلاس پکیده داشتیم! تمام وقت به صحبت حول مسائلی گذشت که قبلا" خوندیم بدون اینکه بخوان چیزی بیشتر درس بدن.

یکی از استادا، وسط تدریسش یه اشاره ی کوچیک به برخورد ناظم مدارس با دانش آموزا کرد و شد جرقه ای که من این چند روز کل خاطرات مزخرف دو سال از دبیرستانمو مرور کنم. حسهای گندی که به آدم میدادن، افت درسی ای که پیدا کردم. سرکشی و گستاخی ای که نتیجه ش این شد که گفتن، بگو والدینت بیان مدرسه! فک کن! تازه به عنوان سردسته ی شورشیا هم میخواستن باهام برخورد کنن! مادر جان!!!

تو اون دو سال به راحتی حس آدمایی که شکنجه میشن، زور میشنون و یا بی جهت محاکمه میشن رو به خوبی درک کردم. و تمام اون اتفاقات باعث شد، از اون شهر با تمام ماجراهای شاد و دوستی ها و معلمای خوب فقط  خاطرات تلخشو سوا کنم و هر وقت میگن مشهد یاد دو تا ناظم وحشی مدرسه و گیرایی که میدادن، یا اون مدیر مدرسه ی گرد و کوتاهی که با چادر و عینک گنده ی مشکیش چیزی شبیه غلتک میشد که آماده ست آدمو صاف کنه بیفتم!

بهرحال تجربه ای بود که گذشت.....

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:51  توسط ژاندارك  | 

 

به سبک بیماران مانیک این بخش talkative میشوم و مینگارم:

 

1- نمیدونم چرا امروز همه ی بیمارانمون مانیکتر و دپرستر شده بودند! یعنی تغییر استاد اینقد در روحیه ی بیماران موثره؟

حالا که حرف استاد شد اعتراف میکنم وقتی فهمیدم استاد عوض شده بسی حظ بردم در این روز سه(!) ولی حالا با دیدنش و داشتن دو راند حالم بد شده که این چه استادیه! لازم به ذکره استاد آریانا رو هم نمیخوام، برای خودش!

 

2- احساس خوشایندی از تحمل یک رزیدنته ندارم!علاقه ای به راند با این خانم دکتر ندارم! حوصله اش رو هم ندارم! حالمو بد میکنه کلا"!

 

3- امیدوارم کسی برنامه شو عوض نکنه، احیانا" پاس هم نگیره که ما چند ساعتی رو مجبور شیم با کسی  بیمار ببینیم که موقع دیدن مریض متوجه ست کجاییم اما بعد که در مورد بیمار و بیماری صحبت میکنه احساس میکنه لوس آنجلسیم! 1257 بار می فرمایند "اینها رو لازمه بدونید بعد ممکنه تو زندگی خودتون با دوست پسرتون دچار همین مشکلات بشید! " صد البته زندگی پستی و بلندی زیاد داره! نمیدونم رینگ دست اکسترن نشان میده که دوست پسر داره یا سن و سال ما که دیگه رو به قبله ایم! گرچه میدونم ملت در بلاد کفر تا بعد از مرگشون دوستی دارن خب اونا حال و حوصله شون زیاده! بهرحال، بی شک لازم بود بشنویم تا پرفکت یاد بگیریم با دوست پسرمون چطور برخورد کنیم تا نپره!

 

4- این با بالایی ربط محسوس داره! نمیدونستم کسی وجود داره که موقعه ویزیت بیمار به عالم خلسه تشریف فرما میشه و صدای زنگ موبایلشو نمی شنوه حتی اگر طرف 100 بار زنگ بزنه، حتی اگر موبایل تو جیب ویبره باشه، حتی اگر صداش رو روان آدمیزاد لایی بکشه!

 

5- ما انسان جالبی رو دیدیم! نمیدونیم چرا پارانویید میشم که بالاخره تشخیصی روی آریانا میذارن، من که سالمیم!

 

6- بگم یعنی؟! خب راستش این مریضمون که مانیک شده- تعداد قابل توجهی شون شدن این ولی خیلی بیشتر شده -همچین به نظرم با مزه اومد. آخه ایشون امروز فهمیدن اولین فردی هستن که تو ایران دکترای پزشکی هسته ای را با دیپلم ریاضی گرفته ان! بعد هم گفتن که ما از یک سلول بوجود اومدیم! خواستم کل بندازم دیدم فریادرسی نیست! موش وار رفتم سراغ مریض بعدی! حیف شد!

 

7- اگر کاره ای بودم! (میدونم نیستم!) از همون نگهبان دم در گرفته تا همین اساتید عزیزو جمع میکردم و براشون کلاسی میذاشتم و بعد ملتمسانه میخواستم علاوه بر بیمار با ویزیتور هم خوب برخورد کنن، انقدر قلب منو مچاله نکنن! قلب درد گرفتم به خدا!

 

8- حالم بد شد دیدم بیمار مانیکمون بعد از راند زنگ زد خونه ش و گوله گوله اشک ریخت! خب این چه مانیکیه شانس ما! شماره ی 6 را نمیگم!

 

9- باید حتما" دنبال راهکاری برای جلوگیری از شکستن بغض لعنتیم باشم! هی میشکنه، هی باید جلوی گریه رو گرفت، هی باید سردرد گرفت!

 

10- هووووم.... حقیقتش این بخش مثل بخش گوارش اطفال،  بار احساسی زیادی بهم تحمیل میکنه. 70% هم مربوط به خانواده ی بیمارانه. کسایی که ناخواسته هزینه ی عاطفی- روانی ای بهشون تحمیل شده و انرژی زیادی ازشون گرفته شده. به همین دلیل، دلم مرخصی گنده میخواد! بخش گوارش اطفال که نرفتم اینجا نیز نخواهم رفت! ولی قول میدم خیلی پیاده روی کنم و به هر قوطی ای که رسیدم لگد بزنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:0  توسط ژاندارك  | 

 

تو خواب بعد از کشیکم که میاد صدام میکنه. روز قبلش گفته بودم که هروقت بیرون رفت واسه م دمپایی روفرشی بگیره. تو خواب و بیداری یه دمپایی خوشرنگ میبینم. میگه پات کن ببین انداره ست. با چشم نیمه باز خودمو میکشم لبه ی تخت و یه لنگه شو پا میکنم. فشار مختصری حس میکنم؛ میگم کوچیکه واسم و سرمو تو بالش فرو میکنم. میگه نه اندازه ست. بلند میشه تا از اتاق بره بیرون. دم در میگه یه هدیه هم رو میزت گذاشتم. زیر لب مرسی ای میگم و در بسته میشه. صداش از دور میاد که میگه چقده خسته ست که این همه خوابیده. چشامو یه کم باز میکنم از پنجره یه نگاه بیرون میندازم. هوا تاریک شده و من هنوزم خوابم میاد. با اطمینان خاطر بیشتری سرمو تو بالش فرو میکنم. میترسم که خوابم بپره. خیلی طول نمیکشه که هفت پادشاه یکی یکی از راه میرسن......

 

 

شبش خواب میبینم رفتیم بالای یه بلندی. باید بریم اون لبه تا شهرو ببینم. انگار که اجباره دیدن شهر. یواش یواش میرسم به لبه ی اون بلندی. زانوهام سست میشه. نمیتونم راه برم. ترس از ارتفاع باز سراغم میاد. کشون کشون خودمو میبرم نزدیک و یه نگاه میندازم به زیر پام. خیلی بالام. دلم پایینو میخواد. امنیت یه جاییه وسط آدمایی که خوابیدن. باید پرت شم. بخورم زمین تا آغوش امنی برام باز بشه. میشه مصداق نتیجه ای که چندوقتیه که گرفتیم. ناخودآگاهم میگه انقد نجنگ. شمشیرو بنداز یه گوشه. تو نه جنگجویی که به رزم دعوت شده و نه حس رزمجویی داری که  شمشیر بزنی. شمشیرو بنداز و پذیرا باش. پذیرای چیزایی که میاد و خوش میاد!

 

 

"روشن"  فکرش یه چند وقتی ذهنمو درگیر کرده بود. باید از جزییات زندگیش جوری مینوشتم که کلیات بیشتر به چشم بیاد. هر شب براش یه داستان جور میکردم که هولش بدم وسط و بشینم بنویسم که روشن چطوری اون وسط زندگی میکنه. بنویسم که روشن خوابش میبره. روشن بیدار میشه. روشن دست و روشو میشوره. روشن راه میره. روشن خرید میکنه. روشن حرف میزنه. روشن دعواش میشه. روشن عصبی و جری میشه. روشن خسته میشه اما بازهم روشن نفس میکشه. داستان هم مهم نیست مهم اینه که این روشن، دلش زندگی میخواد و زندگی میکنه!

اما روشن منو ول کرد. همونطور که "دخترک" یه روز وسط نوشتن منو ول کرد و رفت. بعد که برگشت نشست تا یه فصل دیگه شو بنویسم و بعد انگاری به مذاقش خوش نیومد که برای همیشه رفت. یه وقتایی یخی احساسی که با فکر کردن بهش بهم دست میده، پشتمو میلرزونه. روشن اما، گرمه. نور داره. روشن روشنه دیگه! یه جورایی زمین خورده ست اما ته وجودش انگار قیام و خیزشیه که اونو بلند میکنه و به تاخت میاردش وسط فکر من و میگه نمیخوای بشنوی؟ حس کنی؟ شایدم یه وقتی نوشتیم....

 

 

علاقه ای به دوباره تجربه کردن نبوده ونیست. زندگی یه فرصته، یه باره. اتفاقاش نباید تکراری باشه. محیط و آدما و احساسی که فیدبک مکان و آدماست که نباید امروز بره که فردا دوباره بیاد. زندگی باید یه سمفونی باشه که یه بار یه عده میان و میزنن و برای همیشه میرن، باشد که یادشان جاودان باشد یا نباشد! زندگی خط کج و معوج کشیدنی نیست که فردا بیای پاک کنی و این بار صاف بکشی. یه باره برای همیشه. خوب و بدشم پای حرکت ناموزون قضا و قدر. حالا تو میخوای راهو بگیر و برو....

 

 

خداوندگار اینجام. شدم خداوندگار جایی که نه حس میشه، نه لمس اما هست! خب من خداوندگار جاییم که روز خلقتشو فراموش کردم. مهمه مگه؟ خداوندگاران، عادت میکنند. خداوندگاران فراموش میکنند. خداوندگاران محو تماشا میشوند!

فتبارک گویان، دست زیر چانه زده، چهار سال وبیست و چهار روز قبل، زایششو به تماشا نشستم و این روزها لابد غرقش شدم، لابد وحدت در کثرتی شده که فراموشش کردم! یکسالش رو هم که یه جا قورت دادم و اثری ازش نیست. و حالا برام گاهی هست و گاهی نیست. سرنوشت تمام مخلوقات چیزی مشابه همینه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:39  توسط ژاندارك  |