تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

"زندگی جای دیگر است" رو میخوندم. یارومیل شخصیت اول داستان هیچ وقت بزرگ نشد. هیچ وقت روابط پایدار نداشت، هیچ وقت نتونست وسط آدمها وول بخوره و شادی کنه چون همیشه چیزی کم بود. یارومیل تو کودکیش مونده بود. یارومیل مطلق نگاه میکرد. یارومیل یه بچه بود. یارومیل همه چیزو واسه خودش میخواست. یارومیل ناتوانیش تو بودن با یه زن رو می انداخت گردن اعتقاد راسخش به تک عشقی، به اینکه نمیتونه به دوست دخترش خیانت کنه و طوری با حرارت از مطلقها صحبت میکرد که پیرمرد مست رو به شعار دادن با صدای بلند وامیداشت. یارومیل اونقدی لاپوشانی میکرد که خودشم یادش میرفت یه نگاه بندازه به چهره ی رابطه ای که داشت. اون با یه آدم معمولی بود، معمولی رو به پایین اما اونو در نظر پیرمرد شاعر تا حد الهه ها بالا برده بود، به اون وجهه ای مطلق داده بود، اونو سزاوار مطلق دانسته بود در حالیکه دخترک یه موجود عادی وسط یه زندگی عادی بود و از مطلقیات اون چیزی نمی فهمید اما برای حفظ یارومیل، بهش قولهای احمقانه ای میداد، قولهایی که حتی برای عمل بهش تلاش میکرد. فرق اون و یارومیل این بود که دخترک بزرگ شده بود اما یارومیل بچه، حتی این عشقی که حاصل یه سو تفاهم بود رو مطلق نگاه میکرد. مطلق میخواست و اصلا" نمی تونست چشاشو به دنیای بزرگتری باز کنه.

یارومیل شاعرپیشه با یه بیماری ساده مرد و این زندگی مطلق، بی شکوه تموم شد. تموم تموم، چون هیچ کس دنیای بچه ها رو درک نمیکنه. همه ی آدمها خیلی زود بزرگ میشن....

برام جالبه که از آدمها میشنوم که کودکیشون میخوان، دنیای پاک(!) کودکی رو میخوان. برام جالبه که اینو از کسی میشنوم و طرف طوری از کودکی حرف بزنه که انگار مدینه ی فاضله ایه که از دست رفته. دنیای محدود بسته ای که همیشه حمایتگری بوده، دنیایی که اصلا" درکش پیچیده نیست. دنیای ساده ای که ذهنو به بازی نمیگیره. دنیایی که با یه لج بازی با دختر یا پسر همسایه میشه اسباب بازیشو ازش گرفت و هنوز هم گفت دنیای پاکیه! دنیایی که زور می شنوی و یه روز اونقدی شیرت میکنن که چشم تو چشم زورگو کشیده رو می خوابونی، دنیایی که نفرت میتونه نمودش هل دادن یه دوست از بلندی باشه که اگه یه لحظه دیرتر دستشو میگرفتی، اون میرفت تو آسمونا پیش خدای مهربون! دنیایی که کنجکاویش میشه شکافتن پای برادرت و با وحشت به خونی که بیرون می جهه نگاه کردن، دنیایی که توش روزی یه غر غر داره، یه گریه، یه قهر، یه آشتی، یه بغض، یه دعوا و بزن  بزن، دنیایی که خدا داره، مامان و بابا داره و شبو میشه راحت تو آغوش امنشون خوابید. هووووووم.... دنیای خواستنی ای نیست. دنیای تاریکیه، دنیای جهله، تو تقریبا" چیزی نمیدونی و نمیتونی بدونی چون خیلی چیزا هست که بزرگ شدی یاد میگیری!

تو بچگی دوستی موندم. تو دوستی همیشه خواستن واسه م سخته. همونطور که انجام دادن هم سخته. واسه من دوستی یه امر ماورایی، یه امر مطلقه که نباید توش دادو وستد باشه، نباید بده و بستان داشته باشه. سختترین شرایط تو دوستی یعنی وقتی که میگم میشه فلان کارو واسه م بکنی؟ یعنی وقتی که میشنوم میشه فلان کارو کنی؟ اون لحظات به وضوح می بینم که روحم مچاله میشه، دردش میگیره و انگار که یه جای فراختر میخواد. یه جایی که بتونه هوایی غیر از جو حاکم رو تنفس کنه. سختشه که یه چیز نسبی رو تو یه مورد مطلق ببینه. روحم میتونه مثل یارومیل شعارهای قشنگ قشنگ بده، میتونه حرفهای گنده گنده بزنه که آره دوستی یه مطلقه، یه امر ماوراییه، نمیخوام با مادیات قاطی بشه، نمیخوام تحت الشعاع چیزی باشه، اما همون گوشه و کنار روحم از درد به خودش بپیچه که دروغ چرا، همه ی دوستیهای من دوستیهای معمولی بودن، صمیمیتهایی از جنسی عادی اما توهمی در ذهن منه که میگه نه نبود و نیست، همشون خاص بود! و این موقعهاست که به قول خواهرم بدترین فحش، "معمولی" هست! یه تو دهنی اساسی به توهم مطلق و منحصر به فرد.....

میدونم که کم دوستی کردم؛ کم و پر از کاستی.....

 

پی نوشت: عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 22:51  توسط ژاندارك  | 

 

تقریبا" یادم رفته شبهای این شهر چه پررونق است مثل شبهای جنوب. تقریبا" یادم رفته بود اینجا هم شبی هست که زیباست، شبی که حیف است از دستش بدهی. حیف است که راه نروی و نگاه مردمان شاد نکنی، حیف است که صدای پای کوبیدن کودکی که لج کرده را نشنوی و بی تفاوت از کنارش رد شوی، حیف است مادربزرگی را نبینی که با دختر و نوه اش خرید میکند و آنقدر مخملی لباس را لمس میکند که جنسش را بداند که دلت میخواهد دستانش را بگیری و بگویی مادر جون بیا و امشب  مادر بزرگ من شو، بیا و امشب تو برایم قصه بگو. تو بیا که حیف است زندگی را بی حضور تو سر کرد. هوووم.... شبهای شهر را دوست دارم. بی دغدغه قدم زدن را دوست دارم. شوریدگی درونم را این روزها دوست دارم.

هوای پاییزی حیف ست که از دستم بدهی، حیف است که از دستت بدهم. هوای پاییزی چقدر که این روزها حلاج تو را به من وعده میدهد و چقدر که من تو را دوست دارم. دوست دارم وقتی قدم میزنیم در خیابانهای همین شهری که شبهایش زیباست تو بیایی و دورمان پرسه بزنی. دست در جیب قدم بزنیم و فکر کنیم و حرف بزنیم و سکوت کنیم و فکر کنیم. هوای پاییزی دوستت دارم چیزی روی دلم سنگینی میکند. دلم پر از دردی ناشناس است. خسته ام و دل تنگ و این روزها بس که گفته ام، "دل تنگم" تنها یک لبخند محو پاسخ میگیرم و یک دل تنگتر و پژمرده تر از پیش. هی هوای پاییزی.... بیا شاید چیزی عوض شود. شاید یادداشتهای  یک ماهه ی دوست ما را به جایی برساند. شاید چیزی عوض شود....

مانده ام بین خستگی و امیدواری. انگار زندگی ای که همیشه سرلج داشته این روزها بازهم مرا رسانده به همان بی رمقی ای که کورسوی امیدی آن دورها هست اما جسمی خسته و بی حوصله می گوید حالا که چی؟ زندگی همان نیمه امید فکستنی ست؟ نمیخواهمش بگذار جیبت!

حوصله ی دعا هم ندارم. هرچه پیش آید خوش آید. این روزها فقط هوس  پیاده رویست که در وجودم غوغا میکند. رفتن را عشق ست! بقیه اش را بعدها فکر خواهد کرد.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:15  توسط ژاندارك  | 

 

به دعوت گلاره اي كه ديگر نيست!

-اگه اين زندگي يه خواب باشه و من اين حقو ميداشتم كه با باز كردن چشمام وارد زندگي واقعي بشم بدون شك چه زندگي حقيقي خوب بود يا بد من چشامو به روش باز ميكردم.

- همه ي فلسفه ي زندگي تو يه تصوير: يه مشت خاك تو دست كه با فشردن بيشتر دست تهي تر ميشه.

- قشنگتريت آرزو و روياي بچگي: حال و روز مسلمونا خيلي بهتر از اين بود.

- اگه ميتونستم به همه ي دنيا يه صفت يا توانايي بدم قطعا" توانايي صادق بودن و روراستي رو ميدادم.

- بزرگترين تفاوت زن و مرد: خانما پتانسيل زيادي براي لوس بودن دارن و آقايون حتي وقتي پاشون لب گوره به حضور يه زن حالا در هر نقشي كه باشه احتياج دارن

- اگه قرار بود يه كلمه رو از لغت نامه ي زندگي حذف كنم: ترجيح ميدم اين عبارت رو حذف كنم؛ توضيح دادن احساسات

- كسي كه بخوام ملاقاتش كنم: سه-چهار نفري هست.

- اگه بتونم يه سئوال بپرسم و قرار باشه حتما" جواب بگيره اينه: حالا كه چي؟! (مخاطب خاص خودش ميدونه منظورم چيه!)

- اگه قرار باشه از اين دنيا برم يادگاري چي برميدارم: هيچي!

- قشنگترين جمله يا بيتي كه بهش معتقدم: قشنگ نيست اما باور دارم آدما همون كاري رو ميكنن كه ميخوان.

- اگه قرار بود اولين صفحه ي شناسنامه رو من تنظيم كنم جز اسم و فاميل و نام پدر چي بهش اضافه ميكردم: همونا رو هم حذف ميكردم. صفحه ي اول شناسنامه فقط بايد اسم كوچك فرد رو داشته باشه نه چيز اضافه تري (از ديد من البته!)

- به نيمه ي عمر ميرسم و حالا قراره اسم جديد بذارم چي ميذارم: نميدونم نيمه ي عمرم كيه. شايدم ازش گذشتم اما اگه بنا به انتخاب مجدد اسم باشه دوست دارم اسمي برام بذارن نه اينكه خودم انتخابش كنم. شايد بعدها اين حق انتخابو به كسي دادم اما فعلا" چنين قصدي ندارم!

- يه جمله با موس و درخت و سياست: يه جمله ي بي ربط ميشه با موس و درخت و سياست ساخت!

پنج شنبه نوشت: یادم رفته مهمون دعوت کنم! نویسندگان وبلاگهای "برگی از دفترچه ی ایام" ، "دنیای قشنگ نو" و  "ایراندخت" به بازی دعوتند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:45  توسط ژاندارك  |