"زندگی جای دیگر است" رو میخوندم. یارومیل شخصیت اول داستان هیچ وقت بزرگ نشد. هیچ وقت روابط پایدار نداشت، هیچ وقت نتونست وسط آدمها وول بخوره و شادی کنه چون همیشه چیزی کم بود. یارومیل تو کودکیش مونده بود. یارومیل مطلق نگاه میکرد. یارومیل یه بچه بود. یارومیل همه چیزو واسه خودش میخواست. یارومیل ناتوانیش تو بودن با یه زن رو می انداخت گردن اعتقاد راسخش به تک عشقی، به اینکه نمیتونه به دوست دخترش خیانت کنه و طوری با حرارت از مطلقها صحبت میکرد که پیرمرد مست رو به شعار دادن با صدای بلند وامیداشت. یارومیل اونقدی لاپوشانی میکرد که خودشم یادش میرفت یه نگاه بندازه به چهره ی رابطه ای که داشت. اون با یه آدم معمولی بود، معمولی رو به پایین اما اونو در نظر پیرمرد شاعر تا حد الهه ها بالا برده بود، به اون وجهه ای مطلق داده بود، اونو سزاوار مطلق دانسته بود در حالیکه دخترک یه موجود عادی وسط یه زندگی عادی بود و از مطلقیات اون چیزی نمی فهمید اما برای حفظ یارومیل، بهش قولهای احمقانه ای میداد، قولهایی که حتی برای عمل بهش تلاش میکرد. فرق اون و یارومیل این بود که دخترک بزرگ شده بود اما یارومیل بچه، حتی این عشقی که حاصل یه سو تفاهم بود رو مطلق نگاه میکرد. مطلق میخواست و اصلا" نمی تونست چشاشو به دنیای بزرگتری باز کنه.
یارومیل شاعرپیشه با یه بیماری ساده مرد و این زندگی مطلق، بی شکوه تموم شد. تموم تموم، چون هیچ کس دنیای بچه ها رو درک نمیکنه. همه ی آدمها خیلی زود بزرگ میشن....
برام جالبه که از آدمها میشنوم که کودکیشون میخوان، دنیای پاک(!) کودکی رو میخوان. برام جالبه که اینو از کسی میشنوم و طرف طوری از کودکی حرف بزنه که انگار مدینه ی فاضله ایه که از دست رفته. دنیای محدود بسته ای که همیشه حمایتگری بوده، دنیایی که اصلا" درکش پیچیده نیست. دنیای ساده ای که ذهنو به بازی نمیگیره. دنیایی که با یه لج بازی با دختر یا پسر همسایه میشه اسباب بازیشو ازش گرفت و هنوز هم گفت دنیای پاکیه! دنیایی که زور می شنوی و یه روز اونقدی شیرت میکنن که چشم تو چشم زورگو کشیده رو می خوابونی، دنیایی که نفرت میتونه نمودش هل دادن یه دوست از بلندی باشه که اگه یه لحظه دیرتر دستشو میگرفتی، اون میرفت تو آسمونا پیش خدای مهربون! دنیایی که کنجکاویش میشه شکافتن پای برادرت و با وحشت به خونی که بیرون می جهه نگاه کردن، دنیایی که توش روزی یه غر غر داره، یه گریه، یه قهر، یه آشتی، یه بغض، یه دعوا و بزن بزن، دنیایی که خدا داره، مامان و بابا داره و شبو میشه راحت تو آغوش امنشون خوابید. هووووووم.... دنیای خواستنی ای نیست. دنیای تاریکیه، دنیای جهله، تو تقریبا" چیزی نمیدونی و نمیتونی بدونی چون خیلی چیزا هست که بزرگ شدی یاد میگیری!
تو بچگی دوستی موندم. تو دوستی همیشه خواستن واسه م سخته. همونطور که انجام دادن هم سخته. واسه من دوستی یه امر ماورایی، یه امر مطلقه که نباید توش دادو وستد باشه، نباید بده و بستان داشته باشه. سختترین شرایط تو دوستی یعنی وقتی که میگم میشه فلان کارو واسه م بکنی؟ یعنی وقتی که میشنوم میشه فلان کارو کنی؟ اون لحظات به وضوح می بینم که روحم مچاله میشه، دردش میگیره و انگار که یه جای فراختر میخواد. یه جایی که بتونه هوایی غیر از جو حاکم رو تنفس کنه. سختشه که یه چیز نسبی رو تو یه مورد مطلق ببینه. روحم میتونه مثل یارومیل شعارهای قشنگ قشنگ بده، میتونه حرفهای گنده گنده بزنه که آره دوستی یه مطلقه، یه امر ماوراییه، نمیخوام با مادیات قاطی بشه، نمیخوام تحت الشعاع چیزی باشه، اما همون گوشه و کنار روحم از درد به خودش بپیچه که دروغ چرا، همه ی دوستیهای من دوستیهای معمولی بودن، صمیمیتهایی از جنسی عادی اما توهمی در ذهن منه که میگه نه نبود و نیست، همشون خاص بود! و این موقعهاست که به قول خواهرم بدترین فحش، "معمولی" هست! یه تو دهنی اساسی به توهم مطلق و منحصر به فرد.....
میدونم که کم دوستی کردم؛ کم و پر از کاستی.....
پی نوشت: عیدتون مبارک
