ببينين زندگي يه رويه ي خوب، يه رويه ي صداقت آميز هيچ وقت نداشته. شايد چون آدماي زندگي نه اينجا كه هيچ جاي اين دنيا نفهميدن واژه اي به اسم صداقت و درستي وجود داره. نفهميدن نبايد ترسيد و بايد رودررو ايستاد و شنيد. فكر كردن قراره چه اتفاقي بيفته! نهايتش كه چي؟ اين زندگي كوفتي كه كلش مقابل تو نايستاده يه بخش اندكيش مقابل تو هست كه اگه چشم تيزبيني داشته باشي ميبيني ته خط هم خبر خاصي نيست؛ تو ميميري يا نيست و نابودت ميكنن و حثيتتو ميبرن، بيش از اين كه نيست، هست؟ اين خيليه؟ خيلي تو كل دنيا تاثيرگذاره؟ وقتي ميگن بالاتر از سياهي رنگي نيست، تو بدون كه هيچ خبري نيست! ولي زير پا گذاشتن اين اصل ساده واسه آدمها شرايط بحراني اي رو پيش آورده. آخرشم كه نگاه ميكني ميبيني اين وسط يه ذهنيت غلط، يه چيزي در حد فاجعه در ذهن تو پيش اومده كه بايد فروريخته بشه تا از نو آيا ساخته بشه يا نه! بر هم كنش زندگي با آدمها عملا" گند زدن به زندگيه و لاغير!
اين روزها، من نه خودشيفتگيم عود كرده و نه هيچ تغيير ذاتي اي درم ايجاد شده. تنها اتفاقي كه افتاده اينه كه مدام اين احساس با منه كه بايد حذف كنم! توضيح خاصي نداره. ميخوام خودمو از اين همسطحي كذايي، از اين فروتن مآبي احمقانه بكشم بالا. احساس ميكنم بيش از به زندگي همسطح ادامه ندادن حق طبيعي منه.....
