تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

يه روز بلند تابستوني رو تصور كن. بعدازظهر ميشه و تو خسته اي. ميري دراز بكشي رو تخت و با لالايي هايي كه تو ذهنت واسه ذهن خسته ت ميگي خوابت ميبره. حدوداي غروب بيدار ميشي. همونطور كه تو تختي دستتو دراز ميكني سمت پرده و كنارش ميزني هنوز غروب نشده اما هوا يه جوريه. دلت ميگيره. انگار اين خواب بعدازظهري به جاي اينكه بهت نشاط بده با طولاني شدنش غم دنيا رو رو دلت نشونده. تصميم ميگيري بعد از چندتا حركت كششي بلند شي. دستاتو ميكشي بالا سرت و حالا ديگه ميخواي بشيني لبه ي تخت اما سرتو بلند نكرده به يه چيزي ميخوره. سرتو پايينتر مياري و نگاه ميكني. اوووووه! نه خداي من! سقف كوتاه شده. خيلي كوتاه. چراغا پايين. وسايلايي كه روي ميز داشتي ريخته پايين. كتابخونه ت كف زمينه. تو چطور متوجه نشدي؟؟؟؟ باز ميري سراغ پرده. دنبال يه مفر؛ يا يه راه نجات. اما همه چيز كوتاه شده. آسمونم پايين اومده. ميخواي بلند شي. احساس خفگي ميكني. تو، تو اين دنياي كوتاه جايي نداري. تو نمي توني حتي راه بري! تكليف بزرگترين تفريح زندگيت پياده روي چي ميشه؟؟؟؟ گيج ميزني. اصلا" نميدوني چه اتفاقي افتاده. نميتوني كه بلند شي. نميتوني كه راه بري. پس اول دراز ميكشي رو تخت بعد خودتو سر ميدي رو زمين. بعد هم چهار دست و پا تلاش ميكني بري بيرون. مسخره ست! شدي يه بچه كوچولو! اين اتفاقيه كه برات افتاده! به در اتاق كه ميرسي به خيال اينكه دستگيره در هنوز بالاست ميخواي كه بلند شي اما باز بوووم! سرت كوبيده ميشه به سقف اتاق. وسط گيجي پخش شدن مغزت تو دهن، يه كم سرتو بالا مياري. دستگيره خيلي پايينتر از جاييه كه بود. درو باز ميكني. مهم نيست چه بلايي سر بقيه ي جاهاي خونه اومده. تو فقط بايد از اين خونه فرار كني. شايد اشتباه از پنجره ديدي، شايد بيرون سقف نداره يا سقفش بلندتر از اونيه كه تو فكر كردي. وسط عبورت از هال به ذهنت ميرسه بري تلويزيونو روشن كني ببيني چه اتفاقي افتاده اما اين فكر كه شايد بيرون، از اين خفقان، از اين كوتاه سقفي نجات پيدا كني چنان اميدي به دلت ميندازه كه چهار دست و پا تند تند به در ميرسي. درو باز ميكني و از پله آروم پايين مياي. يه لحظه فكر ميكني بهتره كفش بپوشي پات خاكي نشه. بعد ميگي دستام پس چي؟ سر زانوهام؟ بيخيال ميشي. در اصلي رو هم باز ميكني يه دفعه با توهم اينكه سقفي نيست مياي كه بلند شي كه باز بووووم سرت به سقف آسمون اينبار ميخوره! دمر مي افتي و با عجز و لابه به اون موجود درونيت رو ميكني و ميگي چه اتفاقي اتفاده؟ چرا دنيا ارتفاعش كم شده؟ چرا؟؟؟ احساس گير افتادن تو يه تونل وحشتناكو داري. هوا هم كه تاريك شده. تك و توك چراغاي خيابون روشنه. به پشت افتادي و بيهوده دست و پا ميزني عين يه سوسك! با اين تفاوت كه تو ميتوني حركت ميكني برگردي و باز عين يه بچه كوچولو چهار دست و پا بري. منهتا عين يه بچه كوچولو حتي حق تاتي كردن نداري! دختر كوچولوي حدود دو ساله اي از كنارت رد ميشه. راه ميره! آزاده! ميتونه بدوه! اونوقت تو يه آدم بزرگ بايد چهار دست و پا بري. يه آن دلت ميخواد كوچولو ميبودي اما پشت سرش برادرشو ميبيني كه با سر خم كرده داره راه ميره! خداي من! لابد تا آخر چهارسالگي ياد ميگيره كه بايد كلاغ پر بره يا واسه راحتي چهار دست و پا يا اينكه اصلا" بخزه! احتمالا" انتخاب طبيعي به نفع افرادي پيش ميره كه خزيدنو در پيش ميگيرن و بعد از چندين نسل، داروين اگه از گورش در بياد ميتونه در حاليكه ميخزه به افتخار خودش كف بزنه كه دست و پاي نسل جديد كوتاه شده! ببينين من پيش بينيشو كرده بودم! بدي قضيه اينه كه نسل جديد دستاشون بهم نميرسه كه تشويقش كنن! حال بهم خوردگي درونيت مانع ميشه بخواي بيشتر بيرون بموني. برميگردي تو خونه. ميري سراغ تلويزيون. روشنش ميكني. وحشت ميكني! اينا كه آدمن! حرف ميزنن بع بع كه نميكنن ولي همگي دارن چهاردست و پا ميرن. گزارشگر تلويزيون وسط جمع ايستاده و با دست اشاره ميكنه به جمعيت و با صداي بغض آلود ميگه چه به سرمون اومده؟؟؟ كانال رو عوض ميكني. رسانه ي خودي واسه اينكه، حس تنها بودنمون آزاردهنده نباشه تند و تند تصاويري از كشورهاي مختلف، نژادهاي مختلف، جغرافياهاي متفاوت ميذاره با يه موسيقي زمينه ي مهيج كه بهت اميد تزريق ميكنه؛ تو تنها نيستي. تو، تو اين تونل كوتاه سقف ميتوني زندگي كني. اتفاقي نيفتاده. درحاليكه بارقه ي اميدي ته ذهنت روشن شده كه دلتو گرم كرده، بازهم كانال رو عوض ميكني. مجري تلويزيون درحاليكه دست يه مرد جوانو محكم فشار ميده ميگه ما به اين جوانان افتخار ميكنيم، اين مهندس جوان هموطن، طرح ساخت ابنيه يك طبقه رو در عرض همين چند ساعت پيشنهاد كرد. يه كميته تحقيقاتي جهت بررسي و اجرايي كردن طرح در ظرف چندروز آينده تشكيل ميشه. و تو تلويزيون رو خاموش ميكني در حاليكه با داد ميگي منم به تو افتخار ميكنم! شك نكن! ذهنت آشفته تر از اونه كه بخواي به كاري فكر كني. همه چيز تا رفع بحران كنسل! سرتو ميذاري رو زمين و دستتو تا سقف بلند ميكني و ميگي بچه كه بودم يكي از آرزوهام اين بود، اونقدي بزرگ شم كه وقتي درجا ميپرم دستم به سقف برسه. حالا بيا پريدنم نميخواد تو فقط دستتو دراز كن! چندروز بعد رو تو خونه ميگذرونم و تنها به همون نواي موسيقي اميدبخش گوش ميكنم. بعد از چند روز كه كشون كشون از خونه بيرون ميرم. تعجب ميكنم از لباسايي كه مردم تنشون كردن. دقيقا" متناسب با وضعيت چهارپا شدنمونه. جالبتر اينكه بعضي از دخترا دستكش و سرزانوهايي كه پوشيدن يه جور خاصي تزيين شده. انگار مد امسال رنگ خاكستريه. ميرم جلو يه دختريه رو ميبينم، باهاش شروع ميكنم به صحبت. به اينكه آيا اوضاع هنوز بحرانيه يا نه؟ ميگه : مردم به هر شرايطي عادت ميكنن. بعد هم از كارش ميگه و تغييراتي كه لازم شده انجام بدن. از اين ميگه كه ديگه مردم از ماشيناي قبلي استفاده نميكنن. اتوموبيلهاي جديدي وارد بازار شده. تعجب ميكنم ميگم تو همين چند روز! ميگه آره بابا! تو انگار خيلي تو لاك خودت بودي! ميگم: واي گردنم درد گرفت بس كه سرمو موقع صحبت بايد بالا بيارم. ميزنه زير خنده بهم ميگه: ديوونه! ديگه كسي سرشو موقع صحبت لازم نيست بالا بياره كه بگه متوجه هستم و گوش ميكنم! با دستش-يكي از دو پاي جلويش- ميزنه به دستم- يكي از دو پاي جلوم-. بعد چشمم مي افته به آستيانش كه قشنگه. بهش ميگم چه خوشگله آستينت! ميگه اين كه ديگه آستين نيست! يه اسم جديد روش گذاشتن. خدايا چي ميگن بهش.... همون نميدونم چي چي! تازه مد شده. لبخند ميزنم ولي خب نميبينه. ما ديگه سرامونو پايينه صورت همو نميبينيم. ازش خداحافظي ميكنم. سر به زير راهمو ميگيرم. ميگم يه سر برم دانشگاه ببينم چه خبره.....

 

پي نوشت: مرسي از همه ي دوستان كه اين مدت اينجا رو خوندين. كامپيوترم يه مشكل اساسي داره و موقعي كه رو نت هستم امكان كامنت گذاشتن يا تايپ رو ندارم. از طرفي فرصت اينكه درستش كنم رو هم ندارم فعلا"! 

از گلاره ي عزيز واسه دعوت به بازي ممنونم. در اولين فرصت كه ذهنم باز بشه و بتونم به سوالاي عميقي كه مطرح كردي فكر كنم حتما" مينويسم.

از همينجا با تاخير زياد تولد وبلاگ "آلبالوهاي قرمز زندگي" رو تبريك ميگم. قلمتون هميشه شيوا و پاينده.

به بلاگر "هر چی تو بگی!" دو تا تبريك بدهكارم. به ترتيب زماني: تولد وبلاگ و قبول شدنش. به اميد موفقيتهاي روز افزون!

به "آبي" : مرسي...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:33  توسط ژاندارك  | 

 

گاهی هرچقدر هم که بخواهی در پیله ی خود فرو روی نمیشود که پیله ات را به وسعت اجتماعت باز نکنی و بر سر سفره ای با پیر و جوانش ننشینی. حکایت من است و اجتماع و درخواستهای امروزی اش. حکایت من است که نتوانستم از کنار خس و خاشاک به ظاهر فرونشسته اش بگذرم.

به نسل خودم که نگاه میکنم. به نسلی که سالهای کودکی، که به سختی خاطره ساز میشود، را در جنگ گذرانده یا  مثل من جایی از همین کشور بوده که هیچ گاه اخبار جنگ برای ساکنانش خبر جالب توجهی نبوده، لابد مابقی زندگی اش را در صلح همراه با تنش گذرانده. همیشه جامعه اش برایش دستاویز سرگرم کننده ای داشته که بعد از بارها افتادن در این تله های کذایی کم کمک یاد گرفته که بی خیال چیزی به اسم اجتماع سیاسی شود. بی خیال تغییر و تحولات آن! برود در کنج زندگی خودش کندکاو کند که شاید روزی مسائل لاینحلش معجزه وار حل شود.

به جبر اجتماعی بودنش یاد گرفته، اجتماع سیاسی همان اجتماع کوتاه و گذرای درون تاکسی و صفهایی ست که کشورش را "کشور صف" کرده. یاد گرفته که بداند صدای اعتراض درست در فضای کوچک تاکسی بلند میشود، همنوا می طلبد و می یابد و دقیقا" سر هر ایستگاه تک تک پیاده میشوند تا رساننده ی پیام به جمع خانواده و دوستان بشوند، حس و حالی اگر باشد! روزمرگی اگر بگذارد! یاد گرفته، اجتماع جای کوچکی ست و تو تلاشی برای عضو آن شدن لازم نیست بکنی، اجتماع کوچک تو را، مثل توده ای که فرد فرد را می بلعد، تک تک آدمهای خسته از کار روزمره را می بلعد اما فرو نداده بالا می آورد! گنجایش "چند" هم ندارد. تو به تجربه یاد گرفته ای که اجتماعت از حوالی ظهر آغاز میشود، کسی صبح علی الطلوع حوصله ی تشکیل اجتماع ندارد. و باز به تجربه یاد گرفته ای همنوایی ها کم و کمتر میشود و سازگاری با جو بیرونی گویا بیشتر و بیشتر. یاد گرفته ای که آدمهای هفت- هشت سال پیش شاید بیش از امروز هوش و حواس به گفته ها میدادند اما امروزه روز، آدمها آنقدری خسته اند که نهایتا" آهی از سر تاسف و حسرت بکشند و با اشتیاق بیشتری به دار و درخت اطراف خیابان خیره شوند. و تو یاد میگیری که در تمام این اجتماعات، مثل هرکجای دیگر، خودت را وسط صحبت بزرگترها نیندازی و با جوان همسن و سالت که به نظر فاز فکری ناهمخوانی دارید، از در صحبت وارد نشوی چراکه پیله ی تو گنجایش باز شدن ندارد. تو سکوت میکنی و آنها صحبت.....

رویه ی اجتماعی تو حتی یک ماه پیش هم وسط آن همه هیجاناتی که به جامعه تزریق میشد فرقی نکرد. تو نظاره گر بودن را بیشتر دوست میداشتی اما جایی که موج سرکوب زودتر سر برآورده بود و تو باید جراحتی بر صورت روانشناسی رو سوچر میکردی؛ روانشناس بحث را باز کرد و تو انگار حرفهایی برای گفتن داشتی، میخواستی یکجا هم که شده بدانی به چه فکر میکنند، دنبال چه میگردند. روانشناس در حدود یک ساعت درحالیکه تو کارت را انجام میدادی با تو به بحث می نشیند و تو دقیقا" فکر میکنی شاید او جوان باشد کما اینکه هست و شکی نیست اما تو دیگر پیر شده ای. برای این نوع نگاه ایده آلیستی به اجتماع که با پخی فرو می پاشد پیر شده ای. فکر تو، مشی تو با او، فاصله ی پیر و جوان است. نه پیر کار آزموده و تجربه دار، پیری که فقط خسته است! سئوالهای اساسیترش بی پاسخ مانده و حالا شاید با نگاهی شوخ به دنیای این روانشناس نگاه میکند. روانشناس جز از سیاست محض چیزی نمیگوید اما در لحظه ای که بلند میشود تا برود جمله ای در این مایه ها میگوید: من به دنبال جامعه ای آزاد اندیشم. و تو یک لحظه ذهنت منجمد میشود. با خودت فکر میکنی؛ اووووه! خیلی سال پیش مثل تو فکر میکردم! سرت را حتی بالا نمی آوری و نسخه را دستش میدهی تا برود. مراجعین بعدی موجوداتی هستند که سوار بر موج شده اند تا هیجاناتی که در فضاهای کوچک دوستیشان، نمود پیدا میکرد را حالا در جایی با همپای بیشتر و هدفمندتر نمودار کنند. تو در دلت به تمام این رفتارهای شاد کودکانه لبخند میزنی و برایشان خوشحالی.

ناخواسته همپای جریان اجتماعی ات که بزرگتر شده، خیلی بزرگتر شده و به راستی درخور نام اجتماع است پیش میروی. حتی برای دنبال کردن حوادث و رویدادها نیز علاقمندی نشان میدهی. خبری نیست که کسی بداند و تو بی خبر مانده باشی. تازه اجتماعدار شده ای! مهم نیست اعضای این اجتماع که هستند، یا گروه گروه شدنشان معنی اش چیست. مهم این است که چیزهای نویی دارد شکل میگیرد که برایت جالب است و تو مشتاق دیدنشانی. شنبه انگار اجتماع به دو نیم میشود! البته شقهایی نامساوی اما تو درستتر آن میبینی که بخشی از جمله ی  اوباما را به کار ببری: من نمیدانم نتیجه ی انتخابات چه بوده است..... ( از اینجا به بعدش مال توست) اما میدانم اجتماعی که دیده بودم، چند روزی به دیدنش عادت کرده بودم، اجتماعی که از تاکسی و صف پیشتر رفته بود، اجتماعی که اجتماع بود حالا شکسته و بخشی از آن خشمگین است. خشمگین اما خویشتندار. و ذهن تو از سمت اجتماع بزرگ شیفت میکند به اجتماعی که خواسته هایی دارد. اجتماعی که زیر سئوال میبرد و بیانیه و تظاهرات و تحصن راه می اندازد. نگاه تو به این اجتماع است تا چه به سرش آید. بازهم همپای اخبار پیش میروی. جاهایی قلبت به درد می آید، تنها به این دلیل که انسانی و ضد انسانیت قاعدتا" برایت آزاردهنده و مشمئز است. ساکت و آرام همراهی، بگذار بگویند تماشاگر خاموش. شاید هم دقیقا" مصداق این عبارتی. اما به چیزی باور داری که سرلوحه ی زندگی ات شده. میدانی آدمی که معتقد است و تلاش میکند، شهید است حتی اگر کشته نشود.  و خوشحالی برای موجوداتی که شهیدند. خوشحالی آدمها رنگ دیگری گرفته اند اما میبینی مثل تلاش چندساله ی تو، آدمها جایی خسته میشوند. خودشان، خودشان را زیر سئوال میبرند و این همان گذرگاه ناامید کننده ایست که بازدارنده است. همان جایی که تو چشم در چشم خودت در آینه میگویی: دلم آرامش قبل طوفان را میخواهد. و همان لحظه ست که دست به خودویرانگری میزنی....  

 

پی نوشت: دانشجویان و پزشکان دانشگاههایی غیر از اینجا(!)، ما به آنچه شما سوچور میگویید، سوچر میگوییم!  نیایید گیر بدهید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:42  توسط ژاندارك  |