يه روز بلند تابستوني رو تصور كن. بعدازظهر ميشه و تو خسته اي. ميري دراز بكشي رو تخت و با لالايي هايي كه تو ذهنت واسه ذهن خسته ت ميگي خوابت ميبره. حدوداي غروب بيدار ميشي. همونطور كه تو تختي دستتو دراز ميكني سمت پرده و كنارش ميزني هنوز غروب نشده اما هوا يه جوريه. دلت ميگيره. انگار اين خواب بعدازظهري به جاي اينكه بهت نشاط بده با طولاني شدنش غم دنيا رو رو دلت نشونده. تصميم ميگيري بعد از چندتا حركت كششي بلند شي. دستاتو ميكشي بالا سرت و حالا ديگه ميخواي بشيني لبه ي تخت اما سرتو بلند نكرده به يه چيزي ميخوره. سرتو پايينتر مياري و نگاه ميكني. اوووووه! نه خداي من! سقف كوتاه شده. خيلي كوتاه. چراغا پايين. وسايلايي كه روي ميز داشتي ريخته پايين. كتابخونه ت كف زمينه. تو چطور متوجه نشدي؟؟؟؟ باز ميري سراغ پرده. دنبال يه مفر؛ يا يه راه نجات. اما همه چيز كوتاه شده. آسمونم پايين اومده. ميخواي بلند شي. احساس خفگي ميكني. تو، تو اين دنياي كوتاه جايي نداري. تو نمي توني حتي راه بري! تكليف بزرگترين تفريح زندگيت پياده روي چي ميشه؟؟؟؟ گيج ميزني. اصلا" نميدوني چه اتفاقي افتاده. نميتوني كه بلند شي. نميتوني كه راه بري. پس اول دراز ميكشي رو تخت بعد خودتو سر ميدي رو زمين. بعد هم چهار دست و پا تلاش ميكني بري بيرون. مسخره ست! شدي يه بچه كوچولو! اين اتفاقيه كه برات افتاده! به در اتاق كه ميرسي به خيال اينكه دستگيره در هنوز بالاست ميخواي كه بلند شي اما باز بوووم! سرت كوبيده ميشه به سقف اتاق. وسط گيجي پخش شدن مغزت تو دهن، يه كم سرتو بالا مياري. دستگيره خيلي پايينتر از جاييه كه بود. درو باز ميكني. مهم نيست چه بلايي سر بقيه ي جاهاي خونه اومده. تو فقط بايد از اين خونه فرار كني. شايد اشتباه از پنجره ديدي، شايد بيرون سقف نداره يا سقفش بلندتر از اونيه كه تو فكر كردي. وسط عبورت از هال به ذهنت ميرسه بري تلويزيونو روشن كني ببيني چه اتفاقي افتاده اما اين فكر كه شايد بيرون، از اين خفقان، از اين كوتاه سقفي نجات پيدا كني چنان اميدي به دلت ميندازه كه چهار دست و پا تند تند به در ميرسي. درو باز ميكني و از پله آروم پايين مياي. يه لحظه فكر ميكني بهتره كفش بپوشي پات خاكي نشه. بعد ميگي دستام پس چي؟ سر زانوهام؟ بيخيال ميشي. در اصلي رو هم باز ميكني يه دفعه با توهم اينكه سقفي نيست مياي كه بلند شي كه باز بووووم سرت به سقف آسمون اينبار ميخوره! دمر مي افتي و با عجز و لابه به اون موجود درونيت رو ميكني و ميگي چه اتفاقي اتفاده؟ چرا دنيا ارتفاعش كم شده؟ چرا؟؟؟ احساس گير افتادن تو يه تونل وحشتناكو داري. هوا هم كه تاريك شده. تك و توك چراغاي خيابون روشنه. به پشت افتادي و بيهوده دست و پا ميزني عين يه سوسك! با اين تفاوت كه تو ميتوني حركت ميكني برگردي و باز عين يه بچه كوچولو چهار دست و پا بري. منهتا عين يه بچه كوچولو حتي حق تاتي كردن نداري! دختر كوچولوي حدود دو ساله اي از كنارت رد ميشه. راه ميره! آزاده! ميتونه بدوه! اونوقت تو يه آدم بزرگ بايد چهار دست و پا بري. يه آن دلت ميخواد كوچولو ميبودي اما پشت سرش برادرشو ميبيني كه با سر خم كرده داره راه ميره! خداي من! لابد تا آخر چهارسالگي ياد ميگيره كه بايد كلاغ پر بره يا واسه راحتي چهار دست و پا يا اينكه اصلا" بخزه! احتمالا" انتخاب طبيعي به نفع افرادي پيش ميره كه خزيدنو در پيش ميگيرن و بعد از چندين نسل، داروين اگه از گورش در بياد ميتونه در حاليكه ميخزه به افتخار خودش كف بزنه كه دست و پاي نسل جديد كوتاه شده! ببينين من پيش بينيشو كرده بودم! بدي قضيه اينه كه نسل جديد دستاشون بهم نميرسه كه تشويقش كنن! حال بهم خوردگي درونيت مانع ميشه بخواي بيشتر بيرون بموني. برميگردي تو خونه. ميري سراغ تلويزيون. روشنش ميكني. وحشت ميكني! اينا كه آدمن! حرف ميزنن بع بع كه نميكنن ولي همگي دارن چهاردست و پا ميرن. گزارشگر تلويزيون وسط جمع ايستاده و با دست اشاره ميكنه به جمعيت و با صداي بغض آلود ميگه چه به سرمون اومده؟؟؟ كانال رو عوض ميكني. رسانه ي خودي واسه اينكه، حس تنها بودنمون آزاردهنده نباشه تند و تند تصاويري از كشورهاي مختلف، نژادهاي مختلف، جغرافياهاي متفاوت ميذاره با يه موسيقي زمينه ي مهيج كه بهت اميد تزريق ميكنه؛ تو تنها نيستي. تو، تو اين تونل كوتاه سقف ميتوني زندگي كني. اتفاقي نيفتاده. درحاليكه بارقه ي اميدي ته ذهنت روشن شده كه دلتو گرم كرده، بازهم كانال رو عوض ميكني. مجري تلويزيون درحاليكه دست يه مرد جوانو محكم فشار ميده ميگه ما به اين جوانان افتخار ميكنيم، اين مهندس جوان هموطن، طرح ساخت ابنيه يك طبقه رو در عرض همين چند ساعت پيشنهاد كرد. يه كميته تحقيقاتي جهت بررسي و اجرايي كردن طرح در ظرف چندروز آينده تشكيل ميشه. و تو تلويزيون رو خاموش ميكني در حاليكه با داد ميگي منم به تو افتخار ميكنم! شك نكن! ذهنت آشفته تر از اونه كه بخواي به كاري فكر كني. همه چيز تا رفع بحران كنسل! سرتو ميذاري رو زمين و دستتو تا سقف بلند ميكني و ميگي بچه كه بودم يكي از آرزوهام اين بود، اونقدي بزرگ شم كه وقتي درجا ميپرم دستم به سقف برسه. حالا بيا پريدنم نميخواد تو فقط دستتو دراز كن! چندروز بعد رو تو خونه ميگذرونم و تنها به همون نواي موسيقي اميدبخش گوش ميكنم. بعد از چند روز كه كشون كشون از خونه بيرون ميرم. تعجب ميكنم از لباسايي كه مردم تنشون كردن. دقيقا" متناسب با وضعيت چهارپا شدنمونه. جالبتر اينكه بعضي از دخترا دستكش و سرزانوهايي كه پوشيدن يه جور خاصي تزيين شده. انگار مد امسال رنگ خاكستريه. ميرم جلو يه دختريه رو ميبينم، باهاش شروع ميكنم به صحبت. به اينكه آيا اوضاع هنوز بحرانيه يا نه؟ ميگه : مردم به هر شرايطي عادت ميكنن. بعد هم از كارش ميگه و تغييراتي كه لازم شده انجام بدن. از اين ميگه كه ديگه مردم از ماشيناي قبلي استفاده نميكنن. اتوموبيلهاي جديدي وارد بازار شده. تعجب ميكنم ميگم تو همين چند روز! ميگه آره بابا! تو انگار خيلي تو لاك خودت بودي! ميگم: واي گردنم درد گرفت بس كه سرمو موقع صحبت بايد بالا بيارم. ميزنه زير خنده بهم ميگه: ديوونه! ديگه كسي سرشو موقع صحبت لازم نيست بالا بياره كه بگه متوجه هستم و گوش ميكنم! با دستش-يكي از دو پاي جلويش- ميزنه به دستم- يكي از دو پاي جلوم-. بعد چشمم مي افته به آستيانش كه قشنگه. بهش ميگم چه خوشگله آستينت! ميگه اين كه ديگه آستين نيست! يه اسم جديد روش گذاشتن. خدايا چي ميگن بهش.... همون نميدونم چي چي! تازه مد شده. لبخند ميزنم ولي خب نميبينه. ما ديگه سرامونو پايينه صورت همو نميبينيم. ازش خداحافظي ميكنم. سر به زير راهمو ميگيرم. ميگم يه سر برم دانشگاه ببينم چه خبره.....
پي نوشت: مرسي از همه ي دوستان كه اين مدت اينجا رو خوندين. كامپيوترم يه مشكل اساسي داره و موقعي كه رو نت هستم امكان كامنت گذاشتن يا تايپ رو ندارم. از طرفي فرصت اينكه درستش كنم رو هم ندارم فعلا"!
از گلاره ي عزيز واسه دعوت به بازي ممنونم. در اولين فرصت كه ذهنم باز بشه و بتونم به سوالاي عميقي كه مطرح كردي فكر كنم حتما" مينويسم.
از همينجا با تاخير زياد تولد وبلاگ "آلبالوهاي قرمز زندگي" رو تبريك ميگم. قلمتون هميشه شيوا و پاينده.
به بلاگر "هر چی تو بگی!" دو تا تبريك بدهكارم. به ترتيب زماني: تولد وبلاگ و قبول شدنش. به اميد موفقيتهاي روز افزون!
به "آبي" : مرسي...
