تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

خوانندگان گرامی! ضمن عرض سلام و وقت بخیر!

بین شما کسی از مراحل چاپ کتاب در ایران مطلع هست که بتونه راهنماییم کنه؟!

ممنون میشم.....

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:59  توسط ژاندارك  | 

 

یه مدت دچار سکوت درون شدم. نمیدونم شما هم متوجه شدین یا نه. چند وقتی حسابی گوشمو تیز کردم که شاید یه نجوایی کنه یا پاش گیر کنه به چیزی و صدای پرت شدن یه فکر وسط مغزمو بشنوم اما خبری نشد. من میتونم اینجا از آریانا تشکر کنم. از پیشنهاد بجاش. از پیگیریش. از اینکه منو به 12 سال پیش برد. از اینکه تونستم بیخیال آدمهای اطرافم، تو آرامشی رویایی خیال پردازی کنم. حس کنم هنوز دختربچه ای هستم که وقت برای رسیدن داره. هنوز خوشبختم چون آرزوهای زیادی دارم. باید از آریانا تشکر کنم. از حلاج واسه کامنت دیشبش که منو بهم ریخت متشکرم. کامنت خصوصی بود و واسه شما پابلیش نشد دنبالش نگردین. از تذکر بجایی که داد از اینکه بد جایی ایستادیم. حسهامون دروغیه. ممنونم از تمام حوادث و اتفاقات پیرامونم که برام ترمز شد، که نذاشت این حال و هوا رو موسم تصمیم گیری بدونم، موسم تصمیم به پیش رفتن. همینجا یا کمی عقبتر از اینجا رخت ماندن پهن میکنم. میخوام مال خودم تنها باشم. مال افکاری که به وقت خطور به ذهنم، مشعشع هستن! دلم میخواد ارتباطاتمو کمتر از قبل کنم و بیشتر مال خودم و دنیای خودم باشم. دلم میخواد تو اتاقم ایزوله بشم و بشینم طرح یه داستان بریزم و مثل داستان "گروه رز" که تو دوازده سالگیم نوشتم دنیا رو اونطور که میخوام، ترسیم کنم و با مدادهای رنگی بنویسم و اونقدری سیل افکار و تخیلم زیاد باشه که وقت تراشیدن مداد رو هم نداشته باشم و تند تند رنگ عوض کنم و هر رنگ جدید فاز نوشتاری داستان و سیرشو تغییر بده. دوست دارم خودم باشم، بدون هیچ حاشیه و ضمیمه ای. دلم میخواد تا کلاس یا درمانگاه یا کشیکم تموم شد زودی جیم بزنم و راه بیفتم تو خیابونای شهر و راه برم و راه برم. کنار رودخونه رو بگیرم و رودخونه ی پرتلاطمی تصورش کنم و هوای گرمو سرد فرض کنم و ببینم نه واقعا" پیاده روی تو این هوا، دم ظهر هم داره بهم میچسبه و کیفور میشم!

من باید برم. یه جا نشینم، شاخه و برگ ندم. من باید برم و به قول ترانه قاصدک بی ریشه باشم. ریشه میخوام چیکار؟! یه جا بودن؟! دل تنگی واسه تعلقات؟! مگه ذات من کولی نیست؟ وحشی صفتی نیست؟ رام نشدنی نیست؟

من انگار حس شاد و دخترونه چهارده سالگیمو فراموش کردم. نه انگار داره یادم میاد که مفاهیم انتزاعی میشکست و یه شکل دیگه پیدا میکرد، فلسفه های سخت و غیر قابل هضم، میشد بازیچه ی ذهنم برای ساختن دوباره و دو صد باره ی یه خیال جادویی  که منو مسحور کنه. اووووه! دیوونگیم که میگرفت همه رو از خونه بیرون میکردم و من بودم و یه کوه دل تنگی که تو حیاط میذاشتم، برمیگشتم تو اتاقم تا دوباره ساختن و از نو ساختنو تجربه کنم و همون موقع شروع میکردم به نوشتن، یا به ساختن یه طرح داستان که حتی واسه خودم هم روشن نبود آیا، کاراکتراش آدمای دنیای واقعی هستن یا موجودات خیالی. بعدهم با خیالشون خوابم میبرد.....

اوووووه! چه همه شوروشوق تو وجودم خشکید. چی شدم من؟ آدمی که مجبوره! مجبوره بره سرکار، گاهی درس بخونه، گاهی حتی مجبوره تفریح کنه، کتاب بخونه، همذات پنداری زورکی کنه، درک کنه، چشم و بله بگه، دست بشوره از یه چیزایی، دنبال یه چیزای سگ دو بزنه، آخرشم اکثر اوقاتش تو اتاقی بگذره که خیالات یه نیم عمر که گذشت و یه نیم عمر در پیشو براش تداعی کنه و اینجور مواقع احساس کنه واسه جلوگیری از نترکیدن کله ش باید بخوابه! بخوابه و چشم باز کنه و ببینه که خیلی کاراش رو میتونه کنسل کنه پس کنسل کنه و باز هم بخوابه! انجام بشن که چی؟! چیزی به  دست میاد؟ شادی مرده ی من که زنده نمیشه، میشه؟!

چند ساله حدیث زندگیش اینه؟ 6 سال... نه راستش خیلی بیش از این، خیلی زودتر از پر کردن برگه ی انتخاب رشته ش فهمید که قرار نیست تو دنیا راهی پیش پاش قرار بگیره که امنیت خاطرشو تامین کنه، که براش رضایت بیاره، پس اوکی داد به زندگی، به لودگی....  و حالا من یه لوده ی قهارم!

درست همین امروز، همین لحظه احساس میکنم که خفه شدم از بار لودگی! نمیکشم میخوام فقط واسه خودم باشم. درک نکنم. رنج نکشم. به چیزایی که دوست ندارم فکر نکنم. راهی که نمیخوام نرم. مال خودم باشم. برای خودم باشم.  

چیه؟! میخوای بگی چی تا حالا برا کسی کردم؟ هیچی! حقیقتا" هیچی! اما همیشه فکر میکردم یا همین "تو" های زندگیم تک تک اومدن و این فکرو تو کله ی من فرو کردن که قراره کاری کنیم، باید کاری کنیم. تویی که معلمم بودی، که دوست بودی، که فامیلم بودی، که خواستی که به نوعی باشی. گفتی وجه مشترکی هست که باید کاری بکنیم. گفتی با تیم دونفره هم میشه. خودت که زود بریدی. راهتو گرفتی و برگشتی عقب. من به این وادی معتاد شدم. به فکر کردن زیادی، به لج کردن بسیار، به تعویض و تغییر و تن ندادن به قضا و قدر و جدال بی فرجام!

حالا  وسط این بودنم احساس میکنم به خودم، خود تنهام خیلی احتیاج دارم. یه کلبه میخوام، یه جا که زیادم دار و درخت نداشته باشه، کوه داشته باشه و یه باریکه آب. داخلشم، یه قفسه دفتر خالی و یه عالمه مداد و خودکار که روان بنویسن. منو ول کنن تا همونجا بپوسم!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:5  توسط ژاندارك  | 

 

به محض ورود با سیلی باد گرم استقبال شدیم که بالفور خلقمو تنگ کرد! انگار پاهام چسبید به زمین که بیا جلوتر نریم برگردیم! منتها مقابله کردم و لذت مواجهه با ناشناخته ها رو یادآور شدم. وقتی که راننده گفت به دلیل مشکل کولرهای هتل، یک شبو باید هتل دیگه ای بگذرونیم عملا" غرغر کردنام شروع شد و این وسط آریانا مدام یادآوری میکرد ما اومدیم خوش بگذرونیم حالا اینجا هرچی که میخواد باشه! وقتی از پذیرش هتل پرسیدم مرکز شهرتون همینه یا ما الان تو حاشیه ی شهریم و گفت نه همین مرکز شهره احساس آتیش زدن به وقت و پول و اومدن به یه دهات مدرن بیش از پیش عصبیم کرد! وقت ناهار خلقم کمی باز شد. عاشق ماهیا شدم و چند تکه ماهی خوردم. اما همچنان احساس اینکه باید با گرمای این شهر ساخت آزاردهنده بود و سردرد عصبیم شروع شد. بعد از کمی استراحت و تعیین اینکه چطور وقتمونو بگذرونیم. رفتیم یه دوری تو شهر زدیم و دیدن مراکز خرید هم مثل آب رو آتیش بود! گرچه جنساش از شیراز سرتر نبود اما باید توجه داشت که ذات خرید نشاط آوره! شام هم که همراه شد با موسیقی زنده که اولش سردردمو تشدید کرد اما کم کم آرامشو در پی داشت و بعد از حس شادی و رضایت از بودن تو جمع شاد و یکدست! دیدن زن و شوهر خوشحال میز روبرو یا خانواده ی پرشور و نشاط ته سالن باعث شد از اینکه وقتمو  با آدمای شاد میگذرونم خوشحال باشم. یادم بره هوا اون بیرون چقد گرمه، ولی بدنم احساس نیاز شدیدی به آب میکرد و در عرض سه ساعت حدود دو لیتر تقاضای آب کرد که اجابت شد!

فرداش ظهر رفتیم هتل خودمون. همون ابتدای ورود احساس خوبی داشت با دیدن لابی بزرگتر،  خانم رسپشنیست خوش برخوردتر، اطلاعات جامعتری که بهمون داد و  اتاقی که به مراتب بزرگتر از قبلی بود. بعد هم که زنگ زدیم به مسئول تورگردانی و باهاش واسه گردش دور شهر هماهنگ کردیم. گردش دور شهر، علی رغم یکدست نبودن مسافرا برای ما خاطره ساز شد. شب باز هم هتل قبلی برای شام بودیم و اینبار نیم ساعت آخر برنامه مو به اجبار از دست دادیم. چقدر از حضور اون هنرپیشه و همسرش که عین مترسک سر جالیز بود احساس بدی پیدا کردم اما موسیقی آرامش بخشتر و تاثیرگذارتر از شب قبل بود. فرداش روز جالبتری بود.  شب هم به سفارش مدیر تورگردانی، آقای ح. ما رو تا ساحل همراهی کرد و جاهای امنو بهمون نشون داد  و بعد هم ما راهشو دادیم دستش تا بیشتر از این مزاحم نباشه!

روز آخر هم که صبحش به درست کردن ساندویچ ژاندارک ساز()گذشت که دادیم واسه شام برامون نگه دارن! ( آخر اصفهونی بازی! ) بعد از ظهر به نشستن تو لابی و بعد هم آخرین خریدها و گردش تو شهر و شام و بدرقه ای که قطعا"هیچ وقت  فراموشمون نمیشه.

اولین سفری بود که بعد که برگشتم خونه احساس نکردم هیچ جا بهتر از خونه ی خود آدم نیست! انگار یه گوشه ای از وجودم یا به قول آریانا، موطنمون، بین آدمای خونگرم اون تیکه از زمین موند و ما باید هر چند وقت یک بار سری به ریشه مون بزنیم!

جالب بود، اونجا علی رغم اینکه  میگفتیم  که اهل کجاییم، باز هم کسی جدی نمیگرفت!  یه بار یه فروشنده ی چینی برامون ادای لهجه ی شیرازی رو در آورد و گفت چرا اینطوری صحبت نمی کنین؟! آدم احساس بی هویتی میکرد و من مونده بودم، اگه قرار بود با لهجه صحبت کنم، با کدوم لهجه ای که خونش تو رگهام هست باید صحبت میکردم؟!

 

پی نوشت: دو روزه شیرازم اما هنوز فکر میکنم جایی که باید باشم نیستم. به قول آریانا حال مسافری رو داریم که دلش هوای موطنشو کرده! باز هم به قول آریانا: بی جنبه و بی هویتیم!

 

پی نوشت2: پدرم میگه اینجور شهرا معمولا" همین احساسو آشنا رو به آدم منتقل میکنن ولی مادرم معتقده ما واقعا" جوگیر و بی جنبه ایم!

 

جمعه نوشت: جو منو ول کرد! همین جا جام خوبه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:26  توسط ژاندارك  | 

 

قوانین زندگی من به دعوت آدمیزاد:

1- برای هیچ چیز اهمیت قائل نشو. ریلکس برخورد کن. ( البته میدونم آخرش منفجر میشم و این انفجار فقط و فقط دامن خودمو میگیره.)

2- وقتی عصبانی میشی دقیقا" همون لحظه خودتو بذار جای کسی که طرف مقابلته. خب حالا فروکش کن!

3- به آدمها احترام بذار و بیشتر از هر چیزی به غرورشون حتی اگه خودشون احمقانه بخوان بشکننش. هیچ وقت کسی رو در شرایطی قرار نده که مجبور به له کردن غرورش بشه. ( واسه مواردی که به نوعی باعث شکستن غرور کسی شدم عمیقا" متاسفم و به افرادی که در برابرم غرورشون محفوظ موند به دیده ی تحسین نگاه می کنم.)

4- هیچ چیز رو در مورد آدمها فراموش نکن حتی اگر که مجبور شدی تظاهر به این کار کنی.

5- اگر خواستی با کسی که بهت بدی کرده، مقابله به مثل کنی، پنهان برخورد کن. همچین بزن که نفهمه از کجا و چرا خورده! :دی

6- گذشت خوبه اما هرکسی سزاوارش نیست.

7- تو دنیا هرچیزی که هست و هر اتفاقی که می افته واسه اضافه کردن اعتماد به نفسته پس یا درست بازی کن و یا خوب تجربه بیاموز!

8- حرفهایی هست که هیچ گوشی نباید بشنوه.

9- هیچ کس در تنهاییت با تو شریک نمیشه. ( اینو مدیون حلاج هستم.)

10- هیچ کار هیچ فردی رو عیب نکن. احتمال اینکه تو، حتی با علم، مرتکبش بشی خیلی بیشتر از تصورته.

11- دنیا خیلی کوچیکه. مراقب باش!

12- ماندن اجبار بزرگیه که باید قدرشو دونست.

13- هیچ آدمی بد نیست. هیچ آدمی هم قابل اعتماد نیست.

14- آدمهای دوروبرت آدمهای خاص برای مواقع خاص هستند.

15- شراکت به معنی گذشتن از خودت و منافعت نیست.

16- گذشته رو فراموش نکن. گذشته ست که امروزتو ساخته.

17- آمادگی مواجهه رو قبل ازبروز داشته باش.

18- آدمها رو تو تصور، فکر و اعتقاداتشون آزاد بذار.

19- به هیچ کسی اجازه ی دخالت تو امور شخصیتو نده.

20- مصمم باش تا کسی نتونه از تردیدت سواستفاده کنه.

همین بیست تا کافیه! دیگه معلوم شد چه دیوونه ی خودشیفته ای هستم!

نویسندگان وبلاگهای: آخرین پدرخوانده، شب گیر، برگی از دفترچه ی ایام، آلبالوهای قرمز زندگی، هدیه خدا و شب نوشته رو به نوشتن قوانینشون دعوت میکنم.

 

یک شنبه نوشت: دلم میخواد تا ابد قدم بزنم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:53  توسط ژاندارك  |