تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

دیشب داشتم به زندگی از دید نیهلیستی نگاه میکردم و با خودم میگفتم حالا ما این همه زندگی میکنیم که چی؟ بعد در اوج احساس پوچی دعا کردم کاش درست همین لحظه زندگی تموم میشد تا من میدیدم بعدش چه خبره. اصرار هم داشتم به مرگ طبیعی بمیرم نه اینکه خودمو خلاص کنم اینطوری مسئولیت با خدا بود!  در همین بین هم مشغول پیامک بازی(!) با یکی از دوستام بودم که وسطش خوابم برد. خواب دیدم که نیمه شبه و منم حالم خیلی بده. همونطور که روی تخت بیجون افتاده بودم تلاش میکردم که مامانو صدا کنم اما صدایی از گلوم خارج نمیشد. بعد از کلی تقلا صدام دراومد و بلند و بلندتر صداش کردم ولی مامان که با کوچکترین صدا همیشه بیدار میشد- قبلا" هم مریض میشدم از تو اتاق صداش میزدم و زود میومد- اینبار هیچ اعتنایی نکرد و انگار اصلا" نشنید. با بدبختی بلند شدم و خودمو به در اتاق رسوندم. بعد اومدم تو راهرو و جلوی اتاق برادرم ایستادم. اونم از جمله افرادیه که خوابش خیلی سبکه. به چارچوب در تکیه دادم و صداش کردم: م....  ولی جوابی نداد. حتی تکون هم نخورد. کشون کشون ادامه ی راهرو رو رفتم تا رسیدم حدود آشپزخونه. انگار یه چیزی از رو کابینت با صدا افتاد. چند لحظه بعد، صدای پای بابا رو شنیدم. چراغو روشن کرد. یه نگاه به اطراف آشپزخونه انداخت و رفت. من با بهت نگاه میکردم. چطور بابا صدای افتادنو شنید؟ چطور کسی صدای ناله و کمک خواستن منو نشنید؟ اصلا" چرا بابا منو ندید که این گوشه ایستادم و.... کم کم متوجه شدم که مردم! به همین سادگی و هیچ کس هم متوجه نیست! الان همه تو آرامش شبانگاهی خواب هستن و فردا صبح متوجه میشن من دیگه نیستم. وحشت کردم. دلم خواست که بمونم. زنده باشم. حرفای قبل از خواب یادم اومد. از خدا خواهش میکردم به این زودی منو نبره. بعد هم میگفتم پس این چه دنیای بعد از مرگیه که من هنوز اسیر این دنیا هستم؟! من که اینو نمیخواستم! یه دنیای دیگه منظورم بود و..... فایده نداشت؛ من مرده بودم.....

حس کردم برگشتم، یه وزنه ی سنگین از روی روحم برداشته شده.از خوب که پریدم، یه آن شک کردم به زنده بودنم. گوشی موبایلو برداشتم دیدم پیامک دارم، حدود نیم ساعت قبل فرستاده شده بود. خواستم به همون دوست زنگ بزنم. ببینم صدامو میشنوه. بعد پشیمون شدم، به دادن این پیام اکتفا کردم: خواب دیدم مردم، وحشتناک بود. مجموع جواباش این بود: بس که به مرگ فکر میکنی. اینقد پرخوری نکن! بگیر بخواب! تو اصلا" کی خوابیدی که خواب دیدی؟!..... بعله! بچه پررو!

صبح که آریانا رو دیدم گفتم دیشب خواب دیدم که مردم. گفتش از نفرینای منه کاش واقعا" میمردی!

نه خب شما جای من! اببینین چه موجودات نازنینی دورم جمع کردم! اون از خانواده م که هرچی داد زدم نشنیدن! اون از دوستم! اینم از آریانا! خب من همون دیشب میمردم سنگینتر نبودم؟! این همه دلم خوش بود وقتی بمیرم چهار نفر برام اشک میریزن! حالا اشک پیشکش با یه آدم به زندگی برگشته اینطوری برخورد میکنن؟! بهش میگن برو بمیر؟! یعنی اگه استاد، دیروز صبح موعظه نکرده بود که آدما رو دوست داشته باشیم، حقش بود یه حالی از این دوتا بگیرم اساسی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 14:56  توسط ژاندارك  | 

8-7 سال قبل، یه روز تو مدرسه، یه حواس پرت که جلب شیطنت میشه و یه برخورد به میله ی پرچم و نتیجتا" چیزی که تا الان ادامه پیدا میکنه. جدی گرفته نمیشه و جواب شکایت گهگاهی میشه: با سر کج کردن که میشه دید! خوشمزه ای تو بابا! نمکدون!!!

8-7سال میگذره و انگار اصلا" مهم نیست یا اگه هست که کاری نداره، یه کم پراکنش فیلد ایجاد شده و نه چیز دیگه ای! آره بابا! ساده بگذر تو!

 

یه وقتایی که کم میاره، که کم میاریم، که همه میبرن میگه که " اون اوایل- 18-17 سال قبل- یه بار تو ماشین نشسته بودم، رفته بود داروها رو از داروخونه بگیره. داشتم به آدمایی که از خیابون رد میشدن نگاه میکردم. به هیاهوی زندگی. به زنایی که زنده بودن، شاد بودن، کسی هم بهشون نگفته بود که دیگه نیستن. با خودم گفتم چرا اینا باید باشن، بمون و زندگی کنن ولی من دیگه نباشم؟! " خودش میگه این جرقه بود که بخوام که باشم و الان هم هستم. گاهی فکر میکنم من جای اون. من امروزی جای اون. میدونی این وقتا بهتره زیاد پیش نرم. اون انتخاب به جایی کرد. تصمیم درستی گرفت. سرسختی قابل تقدیری کرد. نشون داد که لیاقت داره، که قدر میدونه، که مسئولیتشو جدی گرفته، که نمیخواد به پسرش بگه: کودک، من بستنی نشدم، بستری شدم! همه چیزو که نباید تصحیح کرد، نباید جدی گرفت، نباید باور کرد!

یه وقتایی که دغدغه های خاک خورده، بیرون میان، گردشون گرفته میشه و زندگی جلاشون میدن، اونوقته که باید یه نگاه به عقب کرد. یه دقیقه نگه دار، پیاده شو، یه چرخی دور ماشین بزن و برگرد پشت سرو ببین، میبینی؟ هستی، مگه نه؟ خب حالا نمیتونی بمونی؟! سختتره؟ پیچ و تاب مسیر بیشتره؟ ببینم تو بریدی یا قصد بریدن داری؟

نمیشه گفت بمون، ادامه بده اما میشه گفت: تو که میگی هیچ کی واسه هیچ کی نمیمونه، تو که میگی همراهی یه حرفه  اما یه روز دور هم بودن و با هم بودن رو دوست داری. همین تویی که همچین روزایی میگی زندگی رو عشقه! فرو بده این لعنتی رو! نشون بده موندنم موندن تو!

 

پی نوشت: سال جدید و نوشتار قدیم!

 

پی نوشت2: یه زمانی فکر میکردم وقف مطلق یک چیزی شدن اتفاق خجسته ایست اما درست الان، فکر میکنم حماقت مضحکیست که مرتکب نخواهم شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 21:24  توسط ژاندارك  | 

 

دیشب تو ماشین غرق افکار خودم بودم. گهگاهی هم حواسم می رفت به پیامکهایی که حلاج برام می فرستاد که اونم بیشتر به فرورفتن در بحر فکر کمک میکرد. این وسط همینطور که از شیشه بیرونو نگاه میکردم، یه دختربچه ای رو دیدم که نگاهش زوم شده بود روم. براش شکلک درآوردم، واکنش جالبی داشت با مخلوطی از خجالت و ذوق شیرجه زد تو بغل پدرش! بعد باز سرشو آورد بیرون و برام ذوق کرد. چهار- پنج ساله  و تپلی بود. ماشین ازشون دور شد و نگاه من هنوز به بیرون که دیدم ماشینشون موازی ماشین قرار گرفت، کسایی که تو ماشین بودن با اشاره منو بهش نشون دادن و این بچه هی دست وپا میزد و ذوق میکرد! ما هم تو کف ماجرا که این چشه؟! مدام خودشو قایم میکرد و سرش بالا می آورد، بعد انگار خجالت میکشه دستاشو جوری جلو صورتش میگرفت که از بین انگشتای تپلش منو می دید! انقدم بالا پایین پرید که تلش داشت از سرش می افتاد! به چهارراه که رسیدیم راهمون جدا شد و ماشین نی نی مستقیم ادامه داد! براش بای بای کردم و نی نی حالیش نبود که دیگه نمی بینتم همینجوری حرکات ذوق زدگیشو ادامه میداد!

با اینکه اصلا" نمیدونم این فسقلی چی دید که انقد هیجانزده ش کرد، با اینکه نمیدونم فسقلی منو با ملیجکی چیزی اشتباه گرفته بود یا نه(بچه پررو!!!)، با اینکه نمیدونم خانواده ش چه اصراری برای ادامه ی ذوق کردنش داشتن، با اینکه اصلا" نمیدونم این بچه از کجا پیداش شد! و علی رغم اینکه  از بچه ها زیاد خوشم نمیاد به هرحال تونست حال و هوامو کلی عوض کنه. این کوچولو تونست فکر منو به خودش چند دقیقه ای مشغول کنه. تونست مانع ادامه ی سیل افکار مهمل بشه. مرسی فسقلی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:13  توسط ژاندارك  | 

 

به نظر میرسد 88 سال خوبی باشد. چرا؟! به این دلیل که کم میخوابیم! تازه از یک روز مانده به 88 کم خواب شدیم! معمولا" شب را تا دیروقت- به زعم خودمان- بیداریم و بعد هم ساعت به ساعت، تشنه و گشنه میشویم و بیدار میشویم. حوصله مان هم سر میرود، فک کن! بعد از 6:30 هم عملا" هشیار و بیداریم و شروع میکنیم به مسائل جدی فکر کردن! می نشینیم به حل فلسفه های خصوصی(!) و چون تا ساعت نه که وقت صبحانه است به هیچ نتیجه ی درخوری نمیرسیم عنق میرویم سر میز صبحانه! خوشبختانه چون در آن ساعت روز فقط پدر و مادرمان بیدار هستند و آنها هم به قدری درگیر تندی ناهار درست کردن و بعد بیرون رفتند، حتی نگاه هم به ما نمیکنن! فقط میگویند اینو بخور و اونو هم بخور! چای هم هست! ما هم چون خلقمان تنگ است همه چیز میخوریم وکم کم سگرمه هایمان باز میشود، نه که منبسط میشویم! بعد حالا مگر آرام میگیریم، هی بیخودی شوخی و مسخره راه می اندازیم تا جان در بدن داریم! خودمان هم غش غش میخندیم همه ی اهل خانه را یکی یکی بیدار میکنیم. وقتی همه جمع شدند، اول از همه بلند میشویم که برویم اتاقمان! در آنجا، قدری دراز کشیده به بامزه بودن خودمان می اندیشیم تا اعتماد به نفسمان فول شود! بعد میرویم سراغ مطالعه ی رمان(!)، بعدشم که خودبخود ظهر میشود و ناهار و باز هم کتاب و دردر و دودر و مهمانی و از این بند و بساطها تا آخر شب که می نشینیم پای تلویزیون از این کانال به آن کانال جهش می کنیم!

اینها بهانه بود تا بگوییم: ما تعطیلات دوست داریم هزار بار! کاش دیگر از بیمارستان و درس و مشق خبری نبود! کاش کاری نبود! کاش زندگیمان مال خودمان بود! خسته مان شده به مولا!

 

1- یک خبر! دیروز دوستمان زنگ زدند و گفتند که خاله شدند! ما ناگهان احساس غم نمودیم که طفلی چه زود پیر شد!

 

2- بعد هم اینکه ما همچنان با نصفه اعصابمان به سال جدید پا گذاشته ایم این همه ابراز شور و شعف میکنیم معنی اش این نیست که بیایند همین زبون بسته نصفه اعصاب را لگدمال کنند! گناه دارد!  

 

3- راستی! دیشب خواب دیدیم مژه هایمان سوخته! خم هم به ابرو نیاوردیم چه رسد به ناراحتی! فرمودیم به درک! با خودمان می اندیشیم این بیخیالی مان یعنی تا خواب هم باید کشیده شود؟! دلمان به ضمیر ناخودآگاهمان خوش بود که این یکی، عقلش میرسد جلوی لودگی و بیخیالیمان را میگیرد ظاهرا" خودش بد مبتلاست، بیچاره!

 

4- در ضمن تا یادمان نرفته! ما فردا با آریانا جهت کسب اطلاعات ذی قیمتی، قرار داریم! بعد هم ایشان هرچه خوردیم قرار است حساب کنند، تازه ناهار هم بدهند! نه، فک کن امکانش هست آیا؟! خودمان که در شکیم!

 

پی نوشت: ما هی در این پست ما، ما کردیم نه ماع، ماع! نبینیم فردا بروید این پست و ایضا" خودمان را جوک کنید که جو سال جدید ما گرفته! نخیرم! دچار تجمع اضداد درونی شده ایم منتها، آنچه را که گفتیم بروبکس درونیمان همه متفق القول بودند خفن! ما تعطیلات دوست داریم، تنبلی را بیشترتر!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 21:10  توسط ژاندارك  |