دیشب داشتم به زندگی از دید نیهلیستی نگاه میکردم و با خودم میگفتم حالا ما این همه زندگی میکنیم که چی؟ بعد در اوج احساس پوچی دعا کردم کاش درست همین لحظه زندگی تموم میشد تا من میدیدم بعدش چه خبره. اصرار هم داشتم به مرگ طبیعی بمیرم نه اینکه خودمو خلاص کنم اینطوری مسئولیت با خدا بود!
در همین بین هم مشغول پیامک بازی(!) با یکی از دوستام بودم که وسطش خوابم برد. خواب دیدم که نیمه شبه و منم حالم خیلی بده. همونطور که روی تخت بیجون افتاده بودم تلاش میکردم که مامانو صدا کنم اما صدایی از گلوم خارج نمیشد. بعد از کلی تقلا صدام دراومد و بلند و بلندتر صداش کردم ولی مامان که با کوچکترین صدا همیشه بیدار میشد- قبلا" هم مریض میشدم از تو اتاق صداش میزدم و زود میومد- اینبار هیچ اعتنایی نکرد و انگار اصلا" نشنید. با بدبختی بلند شدم و خودمو به در اتاق رسوندم. بعد اومدم تو راهرو و جلوی اتاق برادرم ایستادم. اونم از جمله افرادیه که خوابش خیلی سبکه. به چارچوب در تکیه دادم و صداش کردم: م.... ولی جوابی نداد. حتی تکون هم نخورد. کشون کشون ادامه ی راهرو رو رفتم تا رسیدم حدود آشپزخونه. انگار یه چیزی از رو کابینت با صدا افتاد. چند لحظه بعد، صدای پای بابا رو شنیدم. چراغو روشن کرد. یه نگاه به اطراف آشپزخونه انداخت و رفت. من با بهت نگاه میکردم. چطور بابا صدای افتادنو شنید؟ چطور کسی صدای ناله و کمک خواستن منو نشنید؟ اصلا" چرا بابا منو ندید که این گوشه ایستادم و.... کم کم متوجه شدم که مردم! به همین سادگی و هیچ کس هم متوجه نیست! الان همه تو آرامش شبانگاهی خواب هستن و فردا صبح متوجه میشن من دیگه نیستم. وحشت کردم. دلم خواست که بمونم. زنده باشم. حرفای قبل از خواب یادم اومد. از خدا خواهش میکردم به این زودی منو نبره. بعد هم میگفتم پس این چه دنیای بعد از مرگیه که من هنوز اسیر این دنیا هستم؟! من که اینو نمیخواستم! یه دنیای دیگه منظورم بود و..... فایده نداشت؛ من مرده بودم.....
حس کردم برگشتم، یه وزنه ی سنگین از روی روحم برداشته شده.از خوب که پریدم، یه آن شک کردم به زنده بودنم. گوشی موبایلو برداشتم دیدم پیامک دارم، حدود نیم ساعت قبل فرستاده شده بود. خواستم به همون دوست زنگ بزنم. ببینم صدامو میشنوه. بعد پشیمون شدم، به دادن این پیام اکتفا کردم: خواب دیدم مردم، وحشتناک بود. مجموع جواباش این بود: بس که به مرگ فکر میکنی. اینقد پرخوری نکن! بگیر بخواب! تو اصلا" کی خوابیدی که خواب دیدی؟!..... بعله! بچه پررو! ![]()
صبح که آریانا رو دیدم گفتم دیشب خواب دیدم که مردم. گفتش از نفرینای منه کاش واقعا" میمردی! ![]()
نه خب شما جای من! اببینین چه موجودات نازنینی دورم جمع کردم! اون از خانواده م که هرچی داد زدم نشنیدن! اون از دوستم! اینم از آریانا! خب من همون دیشب میمردم سنگینتر نبودم؟! این همه دلم خوش بود وقتی بمیرم چهار نفر برام اشک میریزن!
حالا اشک پیشکش با یه آدم به زندگی برگشته اینطوری برخورد میکنن؟! بهش میگن برو بمیر؟!![]()
یعنی اگه استاد، دیروز صبح موعظه نکرده بود که آدما رو دوست داشته باشیم، حقش بود یه حالی از این دوتا بگیرم اساسی!![]()
![]()
