تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:32  توسط ژاندارك  | 

 

انگاری خیلی وقته اینجا ننوشتم اما خیلی نمیگذره از اشتیاقم برای نوشتن. یک دقیقه یا شاید هم کمتر. یه سر زدم به وبلاگ و یه نگاه به چندتا وبلاگ آشنا که خیلیاشونو نیم خونده رها کردم و بعد یه حس نچندان قوی واسه نوشتن.

یه زمانی افتاده بودم تو کار تحلیل احساسات خودم اما حالا ول کردم این خود لعنتی رو تا روز به روز دورتر و دورتر بشه. جالبیش اینجاست که الان قابل پیش بینی تر از سابق شدم، برای خودم نه، واسه دیگران. الان تو دیگه میدونی حس نوشتنم آونگ وار بره و بیاد، باز هم کم می نویسم؛ یکی- دو خط  که اونم پاک میشه و صفحه ی سفید میمونه جلوم.

هوس آرشیو گذشته رو میکنم. سی دی ها رو میذارم و نگاه نوشته هایی میکنم که مخاطبی جز من قرار نیست داشته باشه. نگاهشون میکنم و به راحتی عصبی میشم و به راحتی تک تک صفحه ها رو میبندم و میگم بی خیال! گاهی هم یه کوچولو، به این فکر می کنم چه کسی بعد من اینا رو میخونه، اصلا"، بعد من باقی میمونن؟ یه ذره به این فکر میکنم و یاد دو تا کیف پرنوشته ی نوجوونیم می افتم که عملا" چرت نوشته ست و لاغیر!

صفحه ها همینطوری باز و بسته میشن. ماهها مرور میشن و وسطشون چشمم می افته به شعر "ای کاروان آهسته رو، کآرام جانم میرسد..." یاد روزی می افتم که وسط جمع خوندم و استاد برام دست زد. یاد گذشته ای که "هیچ"،  قویا" و مصرا" بود. یادش بخیر....

وسط صفحه های باز شده، چشمام گرم اشک میشه و بعد یه نگاه به دوروبر میندازم، انگار حضوری همیشه هست. به خیال رفتنی ای فکر میکنم که سالهاست جاشو واقعیت گرفته و من هیچ شکوه ای ندارم که شکایت در ذات خموده نیست. وسط صفحه ها به آینده ی راقم سطور فکر میکنم. حتی تصویری از خودمو با موهایی که به زور رنگ هنوز هم باید تیره دیده بشه، چین و چروکایی که به زور از دور چشم پاک شده، نمیتونم داشته باشم اما میتونم خود بیست ساله، خود چهارده و حتی هفت ساله رو با همون حس و حال، با همون چهره ی آروم به راحتی تصور کنم. انگاری گذشته ها مصورترن و آینده هیجان انگیزتر.

تکیه مو میدم به پشتی صندلی و آخرین صفحه رو هم باز میکنم. چشمام خسته تر از اونن که بتونن جمله رو تا ته بخونن " دخترک آن روزها بزرگ شده...." صفحه رو نبسته، سر میذارم روی میز و دلم گرمای گذشته رو میخواد. همه ی وقتایی که خوب گذشت. همه ی وقتایی که من بودم و هیچ..... هرجا بودی، بود، باختی هم بود. و شاید مجموع این باختها و باختن های در جریان، من امروزو میبره سمتی که من باشم و همون هیچ سابق. همون تخیل بسیار بودنها.....

صدای ویبره و یه نگاه به گوشی و یه پیام کوتاه و حسی که کارش کشیدن از ورطه ی غرقه شدنه. شاید چیزی، جایی، اندکی، برای آدمی تنها باشه، کورسوی امیدی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:2  توسط ژاندارك  | 

 امروز با پدرم تو ماشین بودیم. پدر نگاهش به جزوه ها افتاد و گفت: همه شو باید بخونی؟! منم با خنده گفتم: آدم که می بینتش قلبش میگیره! یه دفعه، مغزم پر شد از سیگنالهای صوتی، جیغ لاستیکای ماشین رو آسفالت و صدای پدر که می گفت: این چرا داره ترمز میگیره؟! صداها بلندتر شد و بعد تو فاصله ای کمتر از یه متر ماشینا متوقف شدن. ماشینی که ترمز گرفت جلوتر و ما عقب اون. من که انگار تازه از خواب پا شدم: بابا چی شد؟!  - ماشین جلویی ترمز زد. تازه سرمو بالا میارم و با صحنه ی غیر منتظره ای روبرو میشم. دو نفر تو ماشین هستند. یه خانم و آقایی که راننده ست. خانمه از پشت سر میانسال به نظر میرسه اما پسره جوونه. اولین ضربه ی مشت پسر جوون صورت خانومه رو نشونه میگیره. و بعد آتشفشان خشم هردو فوران میکنه.  مشت بود که به سرو صورت هم پرتاب میکردن. و ما  تقریبا" سی ثانیه، هاج و واج خیره موندیم که چه خبره؟! پدر ماشینو گوشه ی خیابون نگه داشت. پژوی جلویی هم که دو تا آقا توش بودن، چندمتری جلوتر نگاه داشتن. یه دقیقه فقط سکوت بود و بهت. و بالاخره ماشین دو آدم خشمگین ، در حالیکه خانومه که موهاش آشفته شده بود داشت، مقنعه سر میکرد، خسته از کنارمون رد شد. و ما منزجر و متاسف از دیدن چنین صحنه ای، راه افتادیم.....

 

نکاتی برای خانمها:

1- اگه خدای نکرده، علی رغم تمدن بسیار بشریت برخورد فیزیکی ای با بشری از هر جنس و سن پیش اومد، دیگه حفظ آبرو و پرستیژ رو بریز دور! به خصوص اگه آشنایی اون حوالی نباشه! یادت باشه زمینه ای برای محک قدرت جسمانیت فراهم شده و تا میتونی بزن! حتی مجازی گاز بگیری!

2- از همین الان به فکر مکانیسم های دفاعی باش. آدمی موفقه که آینده نگر باشه بنابراین:

الف- کفش پاشنه بلند جهت برخوردهای با فضایی محدود، که درش میاری همچین میکوبی فرق سر طرف! 

ب- کفش اسپورت جهت برخوردهای با فضایی غیرمحدود، که اینجا فرارو به قرار ترجیح میدی که به نفعته!

ج- ناخناتو در حد 2-1 سانت بیشتر بلند نکن! اینطوری، یه سلاحه ولی اگه خیلی بلندش کردی، قدرت مانورتو میگیره!

د- موهاتو کوتاه نگه دار. ترجیحا" آلمانی! حالا ببینم کی میخواد موهاتو بکشه؟!!!

3- داد نزن، چون اولا" انرژی میبره. در ثانی، اعصاب طرف مقابل خط خطی تر میشه!

۴- ایشششش!!!! گریه؟؟؟!!! اینجا به کار نمیاد! ضعف نشون بدی که چی؟! تو فقط گاز بگیر و مشت بزن!

۵- نمیخواد داد و هوار کنی! مثلا" کمک بگیری که چی؟ عرضه ی یه چهارتا مشت و لگدم نداری؟!

آخه این چی بود امروز من دیدم؟!

 

پی نوشت: تلویزیون سریال چرندی میذاشت به اسم "مرگ تدریجی یک رویا" که چاشنی هر قسمتش، برخورد فیزیکی بین خانم ها بود. من که فقط این صحنه های سریالو با تکرارش نگاه میکردم! حلاج وقتی، تو کلاس سمیولوژی میزدم تو سر مولاژی که باهاش کار میکردیم میگفت اینا اثراته خشم پنهانه! آره بابا، خشم پنهان تو وجود هر آدمی هست، فقط ایکاش، روزی نیاد که بیمارگونه، ابراز بشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:6  توسط ژاندارك  |