تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

حکایت این چند روز من است. این روزها که نبودید و بعد از شش سال برای یکبار از صمیم قلب گفتم: شکر که مجبور شدم بمانم، بمانم در این شهر پر از پستی و بلندی. بمانم تا بروم بامهای شهر را بیابم. و دلم اگرگرفت بدانم جایی هست که می توان ناشناس رفت، بارها رفت و خیالت راحت، در میان آن همه دل تنگی این خوشی بزرگ را کسی نمی تواند از تو بگیرد. خوشحالم که ماندم، که شد بمانم.

حکایت این چند روز من است. این روزها که نبودید. این روزها که باز از سر تفریح خواستم که مسئولیت بپذیرم. ومسولیت پذیری که همیشه خوشایندترین تفریح من است، این بار نبود. این بار وسط این مود ولنگار زندگی کردن، فکر سه وعده ی غذا، گرچه همه ش به غذای حاضری گذشت، باز هم زجر داشت. وسط این مود لودگی، نقش بزرگتر بازی کردن و مراقب بودن و هماهنگ کردن و گوش دادن و جواب دادنها بدجور زجر آور بود. حالا که گذشت، ملالی نیست.

حکایت این چند روز من است. این روزها که نبودید. این روزها که شب را بهانه کردم برای بیدار ماندن، تنها ماندن و اندیشیدن و دل تنگ و دل تنگتر شدن بی آنکه کسی باشد.

حکایتی بود این چند روز که سر آمد و جایش حالا مسئولیت خردسالی آمده که بنشیند. نمیدانم این بار از سر تفریح است یا که جایی چیزی در وجودم بعد سالها بیدار شده و میشنود: اقرا باسم ربک الذی خلق! که بدان شروع شد، بدان که بازی شروع شد. پیامبرگونه بر شانه های همه سال آسوده ات بگذار باری که هیچ گاه نبود....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 15:55  توسط ژاندارك  | 

 

داشتم یه پست می نوشتم که این پیام کوتاه اومد:

اینو یادته؟ ببین استراحت کن. چشاتو ببند. فکر کن ماشینو برداشتی و رفتی کنار دریا. هوا بهاریه. از ماشین پیاده میشی، کفشاتو می کنی و با پای برهنه میری رو شنای ساحل. میری کنار دریا. حالا بذار تا موجای دریا پاهاتو لمس کنه. چند دقیقه ای فقط به صدای دریا و موجی که به پاهات میخوره فکر کن. بعد آروم برگرد تو ماشین و چشاتو باز کن.

 

پی نوشت: دبیرستان که بودم با این تصور می تونستم ذهنمو رفرش کنم. عجیبه که امشب هم این اتفاق افتاد.

یک شنبه نوشت: استاد ابله!!!!!

باز هم یک شنبه نوشت: نمیدونم یه عالم گربه و بع بعی وسط خوابم چیکار میکردن!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:39  توسط ژاندارك  | 

 

"خداحافظ گاری کوپر"را پیشنهاد میدهم، نه برای اینکه یک مجموعه ی غنی از فحاشی و خزعبل گویی ست که برای تماشای شخصیت لنی. آنجاها که لنی است یک صفحه گرامافون گویاست که مدام برایت میخواند هر کسی کو دور ماند از اصل خویش....

لنی پسرک جوانی ست، گویا بیست ساله. البته تو باور نکن که بیست ساله است. بیست سالگی برای درک عمق معنای آزادی از قید تعلق، حقیقتا" زود است. بیست سالگی زود است که کسی درباره ات بگوید مثل یک درویش میماند! تو بگیر سی- سی و پنج. لنی اهل آمریکاست اما حالا پرت افتاده است در ارتفاع سه هزار متری زمین جایی در خانه ی باگ، بالای کوه. آمده است که فرار کند از جنگ ویتنام. آمده است که فرار کند از خاطره ی پدری که در لائوس کشته شده و مادری که در هشت سالگی رهایشان کرد. آمده است از این جمله که " نپرسید وطنم چه برایم کرده، بگویید چه برای وطنتان کرده اید، فرار کند". در یک کلام لنی آمده است که راهی بیابد برای رفتن به مغولستان خارجی و آزادی از قید تعلقی که ایده اش ساخت  باگ است. همین جاست که برایش می گویند؛ لنی در طالعت نوشته که از دو چیز بپرهیز: دختر، ماداگاسکار.

لنی پرهیز می کند از ماداگاسکار و هر دم با دختری ست اما خیلی زودتر از آنکه پایبندش کنند می گریزد و مدام ترک می کند، با این جملات" تو رو خیلی دوست دارم، تا به حال هیچ دختری را اینطور دوست نداشتم. باور کن، منم عاشقتم برای همین باید برم تا عشقمون ابدی بشه، می فهمی چی میگم؟" گاهی به دردسر می افتد و خیلی احمقانه پدر دختر شروع می کند از سیاست آمریکا پرسیدن. تا دم در بدرقه اش می کند و به گرمی دستش را می فشرد! لنی توان گریختن می یابد تا جایی که دختری دیگر او را به عنوان فردی مورد تحت تعقیب، به پلیس سوییس معرفی میکند. ایده ی مضحکش هم ساخت خود لنی ست که برای فرار از دختر جور کرده بود. به هر حال این بار هم با خونگرمی پلیس سوییس مواجه میشود که یک آمریکایی خوش بر و رو را، ضمن گوشزد این مسئله که از اجازه ی اقامتش در آن کشور چیزی نمانده، تبرئه میکند. باز هم وهم سربازی، باز هم فرار از خیال ویتنام! 

آن بالا، خانه ی باگ هیچ قانوی نیست. اصلا" میان برفها و در حال اسکی کردن مگر میشود، قانونی باشد؟ اجتماعی در کار نیست. آزادی مطلق، آزادی از قید تعلق! لنی احمقانه پیش می رود. فقط میخواهد آزاد باشد. کسی کاری به کارش نداشته باشد. اهالی خانه ی باگ که همه یک مشت آسمان جل گریزان از سرنوشتن جایی آن بالا، به درستی در می یابند که مغولستان خارجی جایی ست که لنی تحصیل نکرده، باید باشد! اتوپیای لنی، می شود مغولستان خارجی و خدایش حضرت شلغمی که هرجا که گیر می افتد صدایش می کند به جز یک بار که می گوید یا مسیح! تازه آنجاست که از ناخودآگاه لنی مسیحی زاده شده می گذرد و بلند به گوش خواننده میرسد! اتفاق شگرفی ست، خواننده انتظارش را ندارد. خود لنی هم آنقدر جا میخورد که عادی از آن میگذرد!

لنی خوشبخت است. به طرز باورنکردنی ای خوشبخت است. وقتی تعلقی نیست، وقتی حرص مال اندوزی ای نیست، حتی جبری برای کار هم نیست مگر تابستانها که برف مناسب برای آموزش اسکی آن بالاها گیر نمی آید و باید سه هزار متر ارتفاع کم کرد و رفت آن پایین میان آدمها و کار موقتی ای جور کرد تا این تابستان هم بگذرد، آنجاست که آدمی خوشبخت است. تابستان را الکن بگوییم، بهتر است! تابستانی که به سختی سخن می گوید اما موذیانه به باد میدهد تمام آن آزادی از قید تعلقی را که لنی فقط عمق عبارت را می دانست بی آنکه درک درستی از منظر معناشناسی داشته باشد. فراموش نکنیم که لنی سواد درست و حسابی ای نداشت اما می دانست که باگ درست می گوید، پس او آزاد از قید تعلق بود حتی با وجود عکس گاری کوپر که در ده سالگی برایش فرستاده بود. همان سالهای کودکی ای که سودای کابوی شدن در سر داشت. و کوپر برایش نوشته بود: برای دوستم لنی و او این عکس را آنقدر نگه داشته بود که حالا در بیست سالگی شباهت ظاهری بی بدیلی با او پیدا کرده بود! وسط این آزادی از قید تعلق چیزی دیگری هم بود، اسکیهای لنی که حتی وقتی ارتفاع کم میکرد همراهش بود. لنی ابلهانه خوشبخت بود چرا که نیامد آن سوی مرز زندگی. نیامیخت تا بداند بدبختی یعنی چه. لنی خوش بخت بود چرا که توقعی نداشت. هرچه نیاز داشت به فور، ارضا میشد. لنی کمتر وقتی هوس چیزی میکرد. آنقدر کم که جایی ثبت نشد مگر آن روز که هوس سوسیس کرد و جس برایش خرید و از اینجا، ماجرا آغاز شد. بازی شروع شد. باگ که نقش راهبردی در زندگی لنی داشت آنقدر عقب میرود که می شود دوستی آن بالا که از او برای جس می گوید. و حالا،این آنژ است که وارد میشود. عرب سیاهی که سرتاپا نیز سیاه میپوشد و فندک طلایی دارد که رنگش وسط آن همه سیاهی آنقدر جلب توجه میکند که نویسنده وقتی فندک را در جیبش می گذارد، با نوعی نثر صادق کودکانه، انگار می نویسد، همه ی کلاس آنژ رفت در جیبش!  

لنی که فامیلیش فقط یک جای داستان مثل شوک بر ذهن خواننده و خودش آوار می شود ، طوری که می گوید وای! حالا هویت پیدا کردم، بی آنکه بخواهد انگار با تقلای نویسنده است که دل به عشق جس، می بندد. بعد از آن همه گریز و بعد از بارها بر زبان آوردن این جمله که من جایی ماندگار نمی شوم. و از آن سو، نویسنده تمام تلاشش را می کند که جس باکره را که مانند لنی، نوعی فرار از عشق در وجودش است آن هم به دلیل ناواضحی، با نگاه، عاشق لنی کند. جس می بیند و عاشق پسرک میشود. این وسط  ردی از نجابت، ابدا" وجود ندارد، اما صفت گنگ و نامفهومی هست که بایستی شکافت گرچه بعد از هسته گشایی باز هم بینام می ماند اما خب حیف است که درست ندانیم چرا جس به لنی راه نمیدهد، در حالیکه واضحا" با دست پس میزند و با پا پیش میکشد. حکایت دخترکان شرقی ست گویا! بعید نیست آن چند سال ماموریت پدر در عربستان کار خود را کرده و روح شرقی در جسم جس نوجوان وارد شده باشد، هیچ بعید نیست!

نویسنده تمام تلاشش را میکند تا از لنی یک جور بت بسازد. بتی برای آزادی از قید تعلق، در حالیکه این وسط بد جور زیگزاگ میرود و در آخر بت را فرو می شکند آن هم در ازای عشقی که مهر مادری در آن غوغا میکند! گویا نویسنده عبارت "ام ابیها" را نه تنها که شنیده که عمیقا" درک کرده! برای همین، بازی را طوری پیش میبرد که ابتدا جس که ام ابیها ست پدر را از دست بدهد تا جا برای پدر بعدی باز شود! لنی وارد معرکه ی این عشق قبل-آزموده می شود. این بار عشق جس، با شخصیت جوان اما به پنهان، مشابه آلن پیر، است که به روی صحنه می رود!  

 داستان بد پیش میرود. نویسنده شتاب دارد کتاب را تمام کند و در عین حال سمبل آزادی از قید تعلق را طوری آرام فروبریزد که جلب توجه نکند؛ درست مثل تمام وقایع زندگی حقیقی، تا جایی که وقتی جس لنی را پسر نازم خطاب میکند، آنجا که میروند سمت ایتالیا که به قول جس مثل بقیه ی آدمها زندگی کنند، خواننده با خود بگوید خدایا شکر! بالاخره سروسامان گرفتند!!!

آخرهای داستان، نویسنده زیرکانه به خواننده تزریق میکند که لایه زیرین عشق دختران، همان سودای مادر شدنی ست که از خاله بازیهای کودکانه شان شروع و با ازدواج جایگاه دیگری می یابد و از آن سو، لایه ی زیرین عشق مردان گویا تن به نوازش مادرانه دادن است! 

پس  از پایان کتاب در حالیکه تازه کتاب را بسته ای، در کسری از ثانیه مورد هجمه ی این دو سئوال قرار میگیری: چطور بت آزادی از قید تعلق میپذیرد که فرزنددار بشود، می پذیرد که مثل بقیه ی آدمها زندگی کند، فقط با این شرط  که شاهرگ اصلی حیاتش، جس، همراهش بماند؟ چطور جس به او قول میدهد که روزی بروند مغولستان خارجی، همان جایی که دور است خیلی دور؟ با اینکه هردو می دانند از فردای زندگی در ایتالیا، لنی  با پولهای پدر جس، تجارتی راه می اندازد و  بعد میگذارد که بچه ها ی بالقوه اش پا به دنیا بگذارند تا برود دنبال بهترینها برای تربیت و تحصیلشان بگردد. این وسط لابد رویای مغولستان خارجی روز به روز بیشتر پا میگیرد، وسط بودن مستقیم دو آدم در زندگی هم، وسط  کدبانوگری جسی که چندبار پیشنهاد قهوه و ژامبون به لنی داد، حتی یکبار به طور خودجوش رفت و برایش درست کرد!

نه دیگر بازی تمام میشود. از همان فردایی که لنی صبح که بیدار شد، صورتش را اصلاح کند و جس صبحانه درست کند؛ از همان فرداست که نیازی به آزادی از قید تعلق که خوب است! نیازی به رفتن به مغولستان خارجی هم نیست. خانه جای دنجی میشود برای دو دلداده ی دیروز و دو همخانه و همراه امروز.

 

پی نوشت: خواستم استعداد نقدنویسی ام را محک بزنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:19  توسط ژاندارك  | 

 

مرداد 86 بلاگفا سرویسی به مجموعه ی خدماتش اضافه کرد به نام کامنت خصوصی!

از اون زمان تا کنون یعنی در حدود یک سال و نیم، وبلاگ ژاندارک، دویست و شش کامنت خصوصی داشته. چک کردن وبلاگ و مشاهده ی افزوده شدن بر آمار کامنتهای تاییدنشده همواره برای نویسنده ی وبلاگ با نوعی حس کنجکاوی همراه بوده به گونه ای که اگر عینک زده عینکش را می دهد بالا و فرو می کند در چشمهایش و میخ مانیتور می شود! و بسیارتا پیش آمده که کامنت را باز کرده و با خودش گفته همین؟! برای گفتن چنین موضوع چیپی کامنت خصوصی می دهند؟! عجب!

نویسنده ی وبلاگ امروز از سر بیکاری یا شاید مرور کنجکاوی های پاسخ داده شده و نشده اش برای اولین بار تمامی کامنتهای خصوصی را از اول خواند و در مجموع چنین برآورد کرد که میتوان آنها را در چند دسته ی اصلی قرار داد بدین شرح:

1- کامنتهایی که نوعی تقاضای فراخوان است! فراخوان برای چه؟! از لینک دادن به وبلاگشان که ژان همیشه متعجب می شود چرا خصوصی آخه؟! تا دعوت به نوعی شنیدن صرف و گاه سنگ صبور شدن! که این در نوع خود، برای ژان با چندش همراه بوده! چه طرف دختر باشد، چه پسر یا چه بشناسد و چه نشناسد! همواره از خود پرسیده با این سد و دیوار دورادورم که به وضوح می بینید این چطور خواسته ایست؟!

2- کامنتهای اطلاع رسان: اینگونه کامنتها محتویشان تغییر آدرس وبلاگ است. یک مورد هم یادآوری تولد یک بلاگر توسط بلاگر دیگری بود که از ژان خواسته بودند برود و سورپرایز کند! صد البته ژان فراموش کرد و روز بعدش در میان کامنتهای دیگران کامنتی گذاشت بدین مضمون: گویا تولدتان است مبارکتان باشد! فک کن!!!

در این میان کامنتهایی هم هست که کامنتر در کمال ادب رفتنش از دنیای مجازی را خبر داده و خب صد البته اکثر اینها بر می گردند که بهتر بگویم برگشتند!

3- بعضیهایشان هم نویسنده ی وبلاگ را نقد به مضمون نوشتار که نه، تحلیل شخصیت نموده اند بسیار! یعنی فک آدم می افتد که ندیده چطور نظر داده اند؟! البته ژاندارک چندباری هم با این دسته از افراد، دست به یقه شده است منتها آنها نظرات خودشان را دارند و در حالی که طرفین قانع نشدند چون دیگر ژان حال کل کل نداشت بی خیال ماجرا شدند از بیخ و بن! در این میان دو نفر بد تاختند که البته بعدا" نظر نویسنده ی وبلاگ در مورد یکیشان کاملا" تغییر کرد و حالا کامنتر گرامی، در سکوت گهگداری کامنت می گذارد و ژان نیز در سکوت مطلق بدون آنکه صدای قیژ قیژ صندلی اش در آید کامنتهای مزبور را می خواند!

همین جا بد نیست اشاره شود، درست که در میان کامنتها تعریف نیز به چشم می خورد اما هیچ یک به دل ژان آن چنان که باید نمی نشیند. ژان دوست دارد از خانواده و دوستانش تحسین بشنود که آنها هم بس که ژان و دیوانه بازیهایش را دیده اند برایشان عادی شده! سالی یک بار حرفی می زنند. همان موقع دلش میخواهد کاغذ و قلم بدهد دستشان که یالا بنویس، مبادا بعد بزنید زیرش! : دی

4- کسانی که در رابطه با پست، قصد نقد و تصحیح داشته اند که خدمتشان توضیح داده شده، فرمایشتان متین ولی نویسنده ی متن حوصله ی توضیح کل ماجرا را نداشته به همین دلیل کج فهمی ایجاد شده.

در این دسته می توان دو کامنت را جا داد، به این دلیل: بعد از عمری نویسنده یک عدد غلط دیکته داشت و بعد هم با پررویی گفت این مدلیشو دوست دارم! در عرض سه سوت، دو عدد کامنت به ناوگان خصوصی  اضافه شد که همه ش هرهر بود و کرکر! شانس آوردند عناصر خودی بودند و گرنه کامنتشان عمومی پابلیش میشد تا سرصف هویشان کنند! : دی

5- یک عده ی قلیلی که چه عرض کنم، فقط یک مورد پیش آمد، یک عدد موجود اناث رفت روی اعصاب ظریف ما که آن هم با وساطت دوستان که بابا بی خیال، بی خیالش شدیم وگرنه حقش بود میدادیم گازش بگیرند! :دی

6- نویسنده ی وبلاگ اینجا که میرسد به واقع می ماند چه بگوید؟! آخه بچه ها وقتی در عصر ارتباطات هستیم و این همه راه برای دانستن احوال، جا قحط است که می آیید اینجا حال و احوال کردن یا گل گذاشتن؟!  شما همون یک عدد پیامک با سیم کارت دایم شانزده تومان، با ایرانسل به ترتیب از چپ به راست: هشت تومان و چهار تومان را بفرست، بنده در اسرع وقت با میس پاسخ خواهم داد! :دی

یاد دوستی افتادم. آن زمان که اینجا امکان کامنت خصوصی نبود، سالی یکبار کامنت چند پست پایینتر کامنت می گذاشت علت را که می پرسیدی می گفت نمیخوام قاطی بقیه کامنت بذارم! نارسیستیک تا چه حد؟! :دی

و در آخر، خواستم بدون ذکر نام کامنتر و زمان، خواندن دوباره ی چند کامنت را با شما شریک شوم:

 "این پست تون یه کوه دلتنگی داره با خودش. اصلا همه ی پست هات دلتنگی میاره، حتی... حتی اون دسته ای که باید شاد شاد باشند. می دونید هر وقت داستان برادرتون رو تعریف میکنید من دلم میخواد بخندم، وقتی از به در و دیوار مشت زدن حرف می زنید من میخوام بخندم ولی یه جوریه، نمیشه خندید... نمیشه شاد شد. نمیشه پر کشید...
همیشه از تاوان پس دادن حرف میزنی حتی وقتی داری بهترین هدیه زندگیت رو با بقیه تقسیم میکنی!"

"ممنون از اینکه به توصیم عمل کردی.
امیدوارم در سال جدید در این مورد تجدید نظر کنی.
روحت هم امشب به خاطر کشیک سنگینی که داشتی متلاطم شده ,حس تنهایی هم واسه اینه که من امروز پیشت نبودم!!! (حال می کنی خودشیفتگیو!)
ننه الهی بمیرم که تنهایی !!!
به هر حال سال خوب و سرشار از موفقیت رو واست آرزو می کنم(ببین من چقدر آرزو دارم!! تو هم یاد بگیر! زشته دختر جوون آرزو نداشته باشه!
بعدشم خب رفتنم خودش یه آرزوه , مثلا پیش... (جای ... هر کی رو دوست داری بذار!) ببین آخر شبی چه فیل سوف!! شدم! اینهمه نظر مزخرف دادم. با آرزوی سالی شاد."

"من یه سوال بپرسم البته با عرض معذرت شما اقایی یا خانم ببخشید ها ولی نمی دونم چرا یهو کنجکاو شدم"

پی نوشت: خواندن کامنتهای شما چه عمومی و چه خصوصی به من این احساسو میده که اینجا مخاطب خودشو پیدا کرده و نبایستی نگران حرف بی موردی بود. ضمن اینکه اغلب کامنتهایی که "سند تو آل" هستند رو برای پیشگیری از مخدوش شدن این حس آرامش پاک میکنم، تا اینجا جایی باشه برای ارتباط  من با کسایی که این احساس قویا" وجود داره که طی زمان دوست و آشنا شدند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19:37  توسط ژاندارك  | 

 

از خودت می پرسی چرا چیزی که من بهای به اون سنگینی براش دادم، اونقد راحت در اختیار بقیه ست، حتی بهش دعوت هم میشن؟

میدونی، جوابی نیست. چاره ای هم نیست، جز اینکه صبحا دیگه جلوی آینه واسه نشون دادن نهایت صمیمیت با خودت، شکلک درنیاری انگار که یه جوری شرمنده ی چهره ای هستی که حالا تهش یه جور مظلومیته.

پی نوشت۱: خودم که یاد غزه و فلسطین افتادم شما چطور؟!

پی نوشت۲:

هنوز چیزی هست...

هنوز تک نوای آشنایی، جایی هست

هنوز آخرین برگه ی امید خط نخورده، خالی ست

شاید آن دورها هنوز هم خدایی هست.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:22  توسط ژاندارك  |