تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

خیلی نمی گذرد از آخرین دقایق حرفها و خواندنها و ماندنها و پر شدن از احساس تلخی که تو را می آزارد. فاصله ی دنیاها با یک جمله و گاه یک کلام چنان دور می شود، انگار این میان شکافی یا که دره ای ست. ادامه دادنش تلاش برای نزدیک کردن خود به تهوع است. چشم هایت را از آخرین نگاهی که باید به ذهن بسپاری برمی گیری و راهت را می کشی برای رفتن. پشت سرت هنوز هم صدای غریب-آشنایی ست که می خواندت: کجاااا؟ چراااا؟

ناکجا... هیچ..... هیچ.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:24  توسط ژاندارك  | 

 

زلزله ی بم ۴۰۰۰۰کشته داد. جنگ غزه تا اینجا حدود 1500 تا کشته داده.

زلزله ی بم که شد، آدمای این سرزمین احساس نزدیکی بهم کردن، حتی اونایی که وطن نبودن. کسی به خدا معترض نشد. همه ازش صبر خواستن و تلاش کردن تا بم از نو ساخته بشه.

جنگ غزه که شد، همه ی مردم دنیا دلشون به درد اومد. به اسرائیل معترض شدن. اخبار گوش دادن، بهش فکر کردن، بیانیه دادن، تظاهرات کردن و تا اینجا تقریبا" هیچ کاری نکردن.

یه کم از دور نگاه کنین. هردو یکی هست. یه بازی، یه سرگرمی….

 

پی نوشت۱: دنیای حقیر زندگی اجتماعی و سیاست، چیزی نیست که بخوام خودمو بهش محدود کنم. بنابراین سوبرداشت سیاسی- اجتماعی و یا علمی- فرهنگی نفرمایید!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 19:26  توسط ژاندارك  | 

 

روزگار، بازیگردان غریبی ست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:8  توسط ژاندارك  | 

 

چندتا چيز هست كه ميخوام در موردشون بنويسم. حالا نه، بعدا".

۱- در مورد رهبرهايی كه به ديوار آويخته ميشن. اين جمله از سارتر هست و من يه چيزايي در موردش ميخوام بگم. حالا شما اگه رهبر شدين، چه شكلي بزننتون به ديوار؟!

۲- در مورد ماجراي اسكناس 100 تومني و اون يكي اسكناسيه كه به دليل مسائل امنيتي خواست نامش فاش نشود! (اين جمله شده سوژه‌ي خنده‌ي پدرم!)

۳- در مورد  دعا و يه تشكر كوچولو از يه دوست در همين رابطه.

۴- من اين خانم رزيدنت سال صفري عنق رو به راه آوردم، بدجوري! حالا واميسته سينيور رزيدنتو جلو من دست ميندازه، آي مي‌خنديم! البته رزيدنته هم خودش ميدونه ولي چيزي نميگه ديگه، بس كه باشخصيته!

۵- اگه خواستم مطب بزنم، يه جاي دو طبقه ميگيرم كه طبقه‌ي بالاش خونه‌م باشه!

 

پي‌نوشت: تيتروار گفتم دیگه، بي‌خيال توضيح و تفصيل !  

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:19  توسط ژاندارك  | 

 

وقتي  يه خبر بد در مورد يه دوست يا آشنا مي‌شنوم، واكنش اوليه‌م ابهام احساسيه. نميدونم دقيقا" شادم، ناراحتم يا حتي گيجم؟! وقتي هم مجبور باشم تو اون زمان با خود فرد يا كسي كه خبرو بهم داده، چشم تو چشم بشم واقعا" مي‌مونم كه چه چيزي رو با نگاه بايد منتقل كنم.

خبر بدي رو در مورد يه دوست شنيدم. نزديك نبوديم، همو درست نمي‌شناختيم اما درك خوبي از هم داشتيم كه ظاهرا" اصل، همين بود. الان بعد از چند هفته مي‌تونم بگم متاسفم. جدا" براي اتفاقي كه افتاد متاسفم.

وقتي خبرو شنيدم ذهنم شروع كرد به يه سرچ وسيع؛ دنبال تك‌تك جمله‌هايي كه ردوبدل شده بود و از قضا ربط به حادثه داشت. جالب كه همه‌ش شوخي و مسخره بود. يادمه هردومون مي‌خنديديم و مي‌گفتيم بايد ديد اين بار چي ميشه. مي‌گفت با اين پس‌زمينه، معلومه اوضاع من چي ميشه. فكر آينده، هردومونو خندوند. اينا كه يادم مياد. ميتونم بگم يادش بخير. كاش اين اتفاق نمي‌افتاد. ديگه نميشه اون حرفا رو زد، خيلي كه سرحال باشه يه لبخند تلخ ميشه جواب شيطنت بي‌موقع من.....

 

*****

اراده‌اي برام نمونده. انگيزه‌اي براي شروع يا ميلي براي ادامه. تو هفته‌ي پيش، يه كاري رو كه تازه شروع كرده بودم رو گذاشتم كنار. فكر كنار گذاشتن يه سرگرمي هم هستم. به خودم قول دادم به جاش يه كار ديگه كه به نظرم، استعداد وعلاقه‌ي بيشتري دارمو شروع مي‌كنم كه تا امروز هيچ اقدامي براي شروع نكردم. انگار هنوز هم منتظر حادثه‌ي كذايي هستم. گرچه، زمان كه ميگذره باورم به پيش آمدنش كمتر و كمتر ميشه اما انگار بهونه ي خوبيه براي توجيه تمام درجازدنها.

 

*****

چندروز پيش مجبور به يه گپ ناخواسته با يه همكلاسي شدم. از اون روزايي بود كه سريع مي‌خواستم وسايلمو جمع كنم و برم خونه ولي ديدن يه همكلاسي بعد از يه مدت و علاقه‌اي كه به صحبت نشون داد مانع شد. تو نيم ساعت در مورد خيلي چيزا صحبت كرديم، يعني صحبت كرد و من فقط شنيدم. و تو اون دقايق به اين فكر مي‌كردم اينقدر كه اين عميق در مورد هركدومش نظر ميده، بخوام نظر مخالفي بدم، كار به مباحثه ميكشه و آخرشم مطمئنا" چيزي كه دروني شده به اين سادگي تغيير نميكنه. با اين حال برام جالب بود كه حرف مي‌زد. نظرشو مي‌گفت، تحليل ميكرد و خب، سكوت منو به موافق بودن تعبير ميكرد.  

به اين نتيجه رسيدم كه همه دچار توهم روشنفكري شديم. همه فكر مي‌كنيم درست و دقيق فكر مي‌كنيم. جالب اينه كه اغلب وحدت نظري هم هست كه به اين توهم دامن ميزنه و همين منو از بودن تو جمع، از نظر دادن، از به چالش كشيدن باورها بيزار ميكنه. يه جاي كار اشتباهه. كجاشو نميدونم.

اين دوست مي گفت. فلاني بحثهاي فلسفي جذابي ميكنه. آدم وسوسه ميشه و نمي‌تونه جواب نده يا فكر نكنه. مي گفت فلاني خوب زبون داره و همين دليل موفقيتش تو حادثه‌ي بزرگ زندگيش بوده. و من به اين فكر ميكردم اين فلاني كه ميگي، هيچ شعوري نداره. تو نمي‌توني به صرف حرف، به صرف حتي عمل ظاهريش فكر كني تفكري از خودش پشت اين جسم متحرك هست. مي‌خواستم بگم قبولش ندارم ولي با خودم گفتم، به اين چه! و اصلا" به من چه كه بخوام نظر آدمي رو تغيير بدم!

اينجاهاست كه آدم فكر ميكنه. كاش مي‌تونست جلوي فرآيند مدوام فكر كردن خودشو بگيره. مي‌تونست روزمرگي كنه. مي‌تونست سر‌و‌ته قصه زندگي رو يه جوري هم بياره!

اينجاهاست كه ميگم، لودگي تنها راه چاره‌ست. مست و خمار بودن، شاد سطحي بودن، تنها راه چاره‌هست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:32  توسط ژاندارك  | 

 

چندوقت پيش كاري پيش اومده بود كه بايد حتما" مي‌رفتم يكي از محله‌هاي قديمي شهر. يه جايي كه بافت كاملا" قديمي و دست‌نخورده‌اي داره كه البته مگه ميذارن! دارن كنارش يه مجتمع تجاري بزرگ ميسازن. براي رسيدن به مقصد كه يه حدود 500 متري از خيابان اصلي فاصله داشت، سرراست‌ترين راه اين بود كه از كنار پروژه‌ي مجتمع تجاري رد بشم كه البته ماشين رو هم نبود و يه راه باريكه‌اي بود كه منو به جايي مي‌رسوند كه مي‌خواستم. يكي از مهندساي همون پروژه‌ هم با من هم‌مسير بود. با فاصله‌ي چند قدم از من جلوتر بود و بودنش وسط آدماي اون محله احساس آرامش برام داشت. براي اينكه جلب توجه نكنم، چادر سرم كرده بودم. پشت سر اين جناب مهندس مي‌رفتم و سايت پروژه رو مي‌ديدم كه چه عظمتي داشت واسه خودش! حواسم به بيل مكانيكي و جرثقيل و ماشيناي سيمان‌همزن(ميكسر؟) بود. غافل از آدمايي كه از كنارم رد ميشدن، به حرفاي مهندس كه با تلفن داشت با همكارش در مورد همين پروژه صحبت ميكرد گوش ميدادم، تا اينكه رسيديم به ورودي سايت و مهندس رفت داخل. منم100 متر جلوتر مي‌رسيدم به مقصدم، رفتم دنبال كارم. كارمو كه انجام دادم، طبق معمول كه يادم ميره از كجا اومدم و چطور اومدم موندم چطوري بايد برگردم! نيست كل مسير هم حواسم به راه بود، ديگه اصلا" راهو پيدا نمي‌كردم! از يه آقايي پرسيدم كه اونم دوتا راه بهم پيشنهاد داد، راه اول همون راه كنار پروژه بود و اون يكي از وسط محله ميگذشت. از اونجايي كه آقايي كه راهنماييم كرد، از افراد پروژه بود، تصميم گرفتم راه دوم رو انتخاب كنم!

با همون آسودگي خيالي كه اومده بودم شروع كردم ولی كم كم استرس بودن تو يه فضاي غريبه برم داشت، خونه‌هاي تو هم چپيده و دالانهاي تاريكي كه بايد طي كرد تا رسيد به يه در چوبي كوبه‌دار، جوانايي كه سر همين كوچه‌هاي باريك ايستاده بودن به صحبت و زنجير چرخوندن، كوچه‌هاي پيچ در پيچي كه تهشون معلوم نيست ومني كه گير افتادم و هرچي ميرم نميرسم به يه خيابان! ديواري كه روش نوشته: معتاد و موادفروش اعدام بايد گردد! خدا! عجب گيري افتادم! چادرمو جلو ميارم و سعي مي‌كنم طوري نشون بدم كه انگار راهو بلدم! به همه‌ي مشكلاتي كه ممكنه اين وسط برام پيش بياد فكر مي‌كنم و دنبال راه‌حل مي‌گردم كه قبل از مواجهه آماده باشم! مثلا" فكر مي‌كنم اگه كه وسط چشمايي كه ميخ شدن رفتم كوچه اي كه از شانس، بن بست از آب در اومد! اصلا" به رو خودم نميارم، ميرم مثلا" در يكيشونو ميزنم، بعد يه كم معطل مي‌كنم كه يعني كسي باز نكرد و بعد برمي‌گردم! بعد ميگم حالا اومد و اون دري كه زدم خونه‌ي يكي از آدمايي باشه كه متوجه من شده! با خودم ميگم، اين ديگه يعني ته شانس! راهو ادامه ميدم. با حدس و گمان كوچه‌ها رو پشت سر ميذارم، گاهي به يه خانمي كه دست يه بچه رو گرفته برميخورم ولي صدام در نمياد كه ازش بپرسم چطور از اينجا ميشه بيرون رفت! به خودم ميگم نترس اونقدام وحشتناك نيست! تو اين خونه‌ها آدم هست، زن هست، بچه هست! ببین چندتاشم بیرون دیدی! ولي اون موقع روز انگار گرد مرگ پاشيدن. هوا نسبتا" سرده و سوز داره. صورتم يخ كرده. آدما كم هستن، از خونه‌هاي فسقلي هيچ صدايي بيرون مياد. رهگذرا و پاتوق‌دارا، انگار مترسك سر جاليز، همه چيز انگار تصنعيه، طوري كه به ذهنم ميرسه نيستم، وجود ندارم! آدمايي كه رد ميشن و نگاههاي گهگاهي انگارنيست، از جنسيه كه نديدم، نمي‌فهمم. به يه كوچه‌ي نسبتا" عريض ميرسم. يه ساختمان نسبتا" نوساز سه طبقه وسط خونه های قدیمیه. بعد از خم كوچه، ميرسم به راه باريكه‌اي كه يه نبشش نانواييه، اونورش شيريني‌فروشي. صداي بوق ماشينا مياد، آدما از پياده‌رو رد ميشن. خودشه! يه راه براي خروج از محله‌اي كه آدماش با اين كمي فاصله‌ي خونه‌ها بهم نزديكن و شايد هم خوشبخت....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:26  توسط ژاندارك  |