وقتي يه خبر بد در مورد يه دوست يا آشنا ميشنوم، واكنش اوليهم ابهام احساسيه. نميدونم دقيقا" شادم، ناراحتم يا حتي گيجم؟! وقتي هم مجبور باشم تو اون زمان با خود فرد يا كسي كه خبرو بهم داده، چشم تو چشم بشم واقعا" ميمونم كه چه چيزي رو با نگاه بايد منتقل كنم.
خبر بدي رو در مورد يه دوست شنيدم. نزديك نبوديم، همو درست نميشناختيم اما درك خوبي از هم داشتيم كه ظاهرا" اصل، همين بود. الان بعد از چند هفته ميتونم بگم متاسفم. جدا" براي اتفاقي كه افتاد متاسفم.
وقتي خبرو شنيدم ذهنم شروع كرد به يه سرچ وسيع؛ دنبال تكتك جملههايي كه ردوبدل شده بود و از قضا ربط به حادثه داشت. جالب كه همهش شوخي و مسخره بود. يادمه هردومون ميخنديديم و ميگفتيم بايد ديد اين بار چي ميشه. ميگفت با اين پسزمينه، معلومه اوضاع من چي ميشه. فكر آينده، هردومونو خندوند. اينا كه يادم مياد. ميتونم بگم يادش بخير. كاش اين اتفاق نميافتاد. ديگه نميشه اون حرفا رو زد، خيلي كه سرحال باشه يه لبخند تلخ ميشه جواب شيطنت بيموقع من.....
*****
ارادهاي برام نمونده. انگيزهاي براي شروع يا ميلي براي ادامه. تو هفتهي پيش، يه كاري رو كه تازه شروع كرده بودم رو گذاشتم كنار. فكر كنار گذاشتن يه سرگرمي هم هستم. به خودم قول دادم به جاش يه كار ديگه كه به نظرم، استعداد وعلاقهي بيشتري دارمو شروع ميكنم كه تا امروز هيچ اقدامي براي شروع نكردم. انگار هنوز هم منتظر حادثهي كذايي هستم. گرچه، زمان كه ميگذره باورم به پيش آمدنش كمتر و كمتر ميشه اما انگار بهونه ي خوبيه براي توجيه تمام درجازدنها.
*****
چندروز پيش مجبور به يه گپ ناخواسته با يه همكلاسي شدم. از اون روزايي بود كه سريع ميخواستم وسايلمو جمع كنم و برم خونه ولي ديدن يه همكلاسي بعد از يه مدت و علاقهاي كه به صحبت نشون داد مانع شد. تو نيم ساعت در مورد خيلي چيزا صحبت كرديم، يعني صحبت كرد و من فقط شنيدم. و تو اون دقايق به اين فكر ميكردم اينقدر كه اين عميق در مورد هركدومش نظر ميده، بخوام نظر مخالفي بدم، كار به مباحثه ميكشه و آخرشم مطمئنا" چيزي كه دروني شده به اين سادگي تغيير نميكنه. با اين حال برام جالب بود كه حرف ميزد. نظرشو ميگفت، تحليل ميكرد و خب، سكوت منو به موافق بودن تعبير ميكرد.
به اين نتيجه رسيدم كه همه دچار توهم روشنفكري شديم. همه فكر ميكنيم درست و دقيق فكر ميكنيم. جالب اينه كه اغلب وحدت نظري هم هست كه به اين توهم دامن ميزنه و همين منو از بودن تو جمع، از نظر دادن، از به چالش كشيدن باورها بيزار ميكنه. يه جاي كار اشتباهه. كجاشو نميدونم.
اين دوست مي گفت. فلاني بحثهاي فلسفي جذابي ميكنه. آدم وسوسه ميشه و نميتونه جواب نده يا فكر نكنه. مي گفت فلاني خوب زبون داره و همين دليل موفقيتش تو حادثهي بزرگ زندگيش بوده. و من به اين فكر ميكردم اين فلاني كه ميگي، هيچ شعوري نداره. تو نميتوني به صرف حرف، به صرف حتي عمل ظاهريش فكر كني تفكري از خودش پشت اين جسم متحرك هست. ميخواستم بگم قبولش ندارم ولي با خودم گفتم، به اين چه! و اصلا" به من چه كه بخوام نظر آدمي رو تغيير بدم!
اينجاهاست كه آدم فكر ميكنه. كاش ميتونست جلوي فرآيند مدوام فكر كردن خودشو بگيره. ميتونست روزمرگي كنه. ميتونست سروته قصه زندگي رو يه جوري هم بياره!
اينجاهاست كه ميگم، لودگي تنها راه چارهست. مست و خمار بودن، شاد سطحي بودن، تنها راه چارههست.