تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت

كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را

فغان كاين لوليان شوخ و شيرين كار شهر آشوب

چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني‌ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت دانستم

كه عشق از پرده‌ي عصمت برون آرد زليخا را

اگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم

جواب تلخ مي‌زيبد لب لعل شكرخوار را

نصحيت گوش كن جانا كه از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پير دانا را

حديث از مطرب و مي‌گو و راز دهر كمتر جو

كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را

غزل گفتي و در سفتي بيا و خوش بخوان حافظ

كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:14  توسط ژاندارك  | 

 

به گمونم تمام ديروز به فكر حول اين ماجرا گذشت. از ذهنم نرفت بيرون. اونقدي تو لايه‌هاي عميق ذهنم رسوب كرده بود كه حتي از چهره م، تو فكر بودن خونده ميشد. پرستار مي‌گفت: چيزي شده؟ امروز مثل هميشه نيستين. آره، يه چيزايي شده بود و من موندم اين وسط كه چرا؟!

اومدنش كم كم داره قطعي ميشه. امروز هم پاي تلفن باهاش صحبت كرديم. صداش بزرگتر از سنش بود ولي ته‌مايه‌ي آشنايي داشت. كم صحبت بود و منم كه از مكالمه ي تلفني بيزارم نتونستم خوب پيش برم. خيلي زود حرفام تموم شد و آخرش گفتم، به زودي ميان كه ببيننت. از صداش هيچي نميشد فهميد، هيچ احساسي توش نبود. مامان مي‌گفت، سنگ شده.....

نميدونم چه عكس‌العملي بايد نشون داد. چطوري بايد باهاش مواجه شد. كارا رو بابا پيش ميبره. تنها آدمي كه بهش اعتماد تام دارم. كسي كه ميدونم بي‌منطق و از رو احساس حرفي نميزنه. حرفشم دوتا نميشه. پس ژان، خيالت تخت! بابا هست. ميدونه چيكار كنه. فكر همه‌جاشو كرده.

ميدونم ميشه خاطرجمع بود ولي ذهنم هي درجا ميزنه. پيش نميره، نميره اون سمت حادثه. مونده همين‌جا. حتي با زمان هم پيش نميره. انگار كه ميخواد فرار كنه، عقبگرد كنه. نميدونم.... موندم.....

 

 

پي‌نوشت مرتبط: زندگي با تمام قدرت داره ميزنه تو دهن ايده‌آلهام!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:6  توسط ژاندارك  | 

 

ديروز با بچه‌ها نشسته بوديم تو استيشن پرستاري كه يه خانم سانتي‌مانتالي اومد و در مورد يكي از مريضا از سرپرستار سئوال كرد. سرپرستار داشت ميگفت نميشه اطلاعات بيمارو به شما بديم. بيمار هم كه همراه داره، اونا در جريان بيماريش هستند از خودشون بپرسيد!

- آخه، من كه نمي‌شناسمشون ولي يكي از آشناهاش از شهرستان مدام تماس ميگيره كه چرا اينقدر تو بيمارستانه و مرخصش نمي‌كنن. ميخوام ببينم وضعيتش چطوره....

- خانم حقيقتش، كبدش از كار افتاده.

- همين فقط؟!

ژان و دوستان:

- آره . حالا بايد از كبدش نمونه گرفت. قبلش بايدINRشو تصحيح كنيم.

- آها...

- بله ولي آخرسر بايد پيوند كبد بشه.

خانمه تشكر كرد و رفت.

ژان- خانم الف، ما حق نداريم اطلاعات بيمارو به كسي بديم. اونم مفصل!

- خانم دكتر بستگي به آدمش داره. ديدم باكلاسه گفتم بگم.

- چقدم كه متوجه شد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:0  توسط ژاندارك  | 

 

پي‌در‌پي بودن بخش‌هاي اطفال و داخلي از من موجودي رو داره ميسازه كه هيچ‌وقت نخواستم! كسي كه زندگي و روابط خانوادگيش تحت‌الشعاع شغلشه. چيزي كه قرار نبود و نيست كه تو زندگيم پيش بياد. كارم شده كشيك، خواب، خواب، كشيك! اما تو همين بازه ي كوچيك زماني تجربه‌هاي جالبي داشتم كه مسلما" قرار گرفتن تو يه فضاي آسوده و آروم امكانشو فراهم نمي‌كرد. اينجا طوري زندگي مي‌كنم انگار كه روي لبه‌ي زندگي‌ام. مفهوم در حال زيستن، در حال تصميم گرفتن، همين‌جا برام جا افتاد. فهميدم چيزي كه براي ديگري هست حتما" براي من هم هست.

 

ديروز يه كشيك وحشتناك دادم. دو تا از مريضا به فاصله‌ي نيم ساعت اونم وقتي كه داشتم مايع شكم يه بيمار سيروزي رو مي‌كشيدم ارست دادند. مايع شكم كشيدن كه ول شد و بين اتاق اون دو تا در حال دويدن بودم تا بالاخره هردو راهي ديار باقي شدند! نميدونم يه روزه، "ن" چه بلايي سر بخش آورد كه از صبحش با مريض بدحال و ارست و اكسپاير شروع شد!

افكتم وارونه شد! يه دفعه احساس كردم چقدر به خلوت احتياج دارم، چقدر دلم ميخواد زار بزنم. كاش ميشد كشيك رو ترك كرد! كاش ميشد گفت به من چه آخه!

وقتي يه مريض ميميره، ناخودآگاه تو ذهنم ميگم ما فقط ربوت خدا شديم براش كار مي كنيم هركار كه ميخواد! هركي رو خودش بخواد نگه ميداره و هركي رو كه نه علي‌رغم تلاشهاي مضحك ما، كارشو يه سره ميكنه! اين يعني همون كه عوام ميگن ما فقط وسيله ايم براي اجراي خواست اون. واسه همين هيچ‌وقت از شنيدن تشكر يه بيمار، احساس نكردم كه آره كار ما بود، چون نيست! وقتي يه بيمار كه از نظر جسمي خوشحاله رو خوشحالتر مي‌فرستيم خونه هنري نكرديم، ولي وقتي يه بيمار داغون برميگرده به زندگي مثل يكي از بيماري اين بخش، احساس مي‌كنم خدا با همه‌مون مهربون بود. خدا شنيد و خدا خواست....

 

*******

 

ديروز چهارمين سالي بود كه من با عذاب‌وجدان زندگي‌تو سر كردم. اتفاقي كه هرقدر هم بخوام خوش‌بينانه بهش نگاه كنم، نمي‌تونم تو پيش اومدنش برم عقب و تكيه بدم به ديوار و بگم كه به من چه. چرا كه لااقل سرعت ماجرا پيشنهاد و اصرار من بود. ديروز هم براي بار ديگه من اين اشتباه رو تكرار كردم و باز همون احساس وحشتناك سراغم اومد كه محاله بشيم مثل قبل! اون‌بار كمتر از يه ساعت برگشتيم جايي بهتر از قبل اما اينبار هنوز اتفاقي كه بايد نيفتاده. هواي پاييزي به مشامم ميخوره و خوش‌بينم. اين يعني يه اتفاق خوب تو راهه. دعا ميكنم فردا روز تو باشه، كه هست!

 

*******

نكته اخلاقي: وقتي ته خط خواستن يه آدمي، يه معنيش ميتونه اين باشه كه اصلا" نيستي براش!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:28  توسط ژاندارك  | 

 

موندم با اين ياس فلسفي پنج شنبه ها چه كنم!

 

 

دلم هواي دوباره خواني "مسيح هرگز به اينجا نرسيد" را كرده. از همين امروز شروع مي‌كنم. انگار منتهاي خواسته‌م شده سرنوشت اون پزشك تبعيدي. جايي دور از همه در دهاتي دورافتاده و بي امكانات، با مردمايي كه چندان در كارت كنجكاوي نمي‌كنند. ميري گوشه‌ي دنجي و تا مي‌تواني كتاب مي‌خواني و از بودنت لذت ميبري. هوووووم! اينو من ميخوام!!!

 

 

گاهي به حال و هواي اين استيودنتي كه پروانه‌اي شده فكر مي‌كنم. نمي‌دانم براي خودم خوشحال باشم كه دنيام هيچ مرز و حصر مشخصي نداره و معلوم نيست گستره‌ش به كجا و تا كيه. همه‌چيز توش مبهمه و منم اون وسط گمم يا واسه اون خوشحال باشم كه راضي شده به يك زندگي ساده و اندك و خيلي راحت پيشنهادي كه بهش شده رو پذيرفته. خوب كه فكر ميكنم مي‌بينم ته خط واسه همه همينه، منتها اون راضي و شاده ولي من اگه تو موقعيتش قرار بگيرم، احتمالا" همه‌ي زندگيو بالا ميارم!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:24  توسط ژاندارك  | 

 

چند سال قبل كه سفر رفته بوديم و الان يادم نيست كه كجا! تو يكي از توقفهايي بين راهي، يه امامزاده‌اي- جايي نگه داشتيم. من و برادرم رفتيم كه يه گشتي دوروبر بزنيم. يه پيرمرد ديدم و منم كه بابابزرگ نديده، به برادرم گفتم بريم پيش اين بابابزرگه. نگاهم از روي چهره‌ي چروكيده‌ش يه كم بالاتر رفت و يه دفعه زدم زير خنده. هركاري هم ميكردم خنده‌مو كنترل كنم، طبق معمول نميشد! برادرم هم با تعجب و خنده مي‌پرسيد چي شده؟ چي ديدي؟!

- بابابزرگه كلاهش منگوله داره. از اينا كه مال بچه‌هاست! ببين چه رنگي هم هست!!!

حالا شده حكايت نگاه من به زندگي، به بودن، به آفرينش و به عظمت و ابهت‌هاي زندگيم. همه‌شون در عين حال كه، ابهت و اصالت دارند و مضحك و مسخره‌‌ان.

 

****************

ديروز يه مريضي رو مرخص كرديم كه بره خونه‌ش. يه آقاي نود‌ و دو ساله! با استفراغ خوني كه اندوسكوپي‌ش چيز خاصي نشون نداده بود.

خلاصه پرونده و همه‌ي كاغذ پاره‌هاشو نوشتيم كه ديگه تشريفشو ببره!

ظاهرا" دخترش مياد و به سرپرستار ميگه كه ما از فاميلاي امام جمعه هستيم و چون شهرستانيم اگه ميشه امشبو هم مريضمون بمونه، فردا ببريمش كه ديگه خيالمون راحت باشه. به من گفتن و ما هم گفتيم خدا خيرشون هم بده! چون يه تخت رو گرفته.  برامون مريض كمتر مي فرستن!

صبح پرستار كشيك زنگ زد كه بدو پايين كه مريض ارست داد! رفتم ديدم كه تمام كرده و عملا" كاري نميشه كرد با اينحال، ماساژ قلبي و اين مسخره‌بازيا رو انجام داديم جهت خالي نبودن عريضه!

نتيجه عقلاني1: در بيمارستان اجل بسيار دور بيماران مي گردد! اصلا" پاتوقش همونجاست! مريضتونو در اسرع وقت بردارين برين!

نتيجه عقلاني2: ممكنه فردا از طرف دفتر امام جمعه بيان دم در خونه‌مون، در جريان باشيد كه كسي خونه نيست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:56  توسط ژاندارك  | 

 

اگه هنوز عصر جاهليت بود و ميشد بت پرستيد. بت من كيسه بكسي بود كه بشه ازش به عنوان بالش هم استفاده كرد!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:17  توسط ژاندارك  | 

 

فاميل ما دو تا زن جالب داشت(دارد! حالا بعد مي فهمين چرا داشت و چرا دارد!)

اوليش عمه‌ي من بود، يعني بود و الان نيست. هشت- نه ساليه كه فوت شده. از اون دست آدمايي كه دلسوز همه هستن. حواسشون به همه چيز، همه جا هست. از اون زناي با‌تدبيري بود  كه نه فقط خانواده ي خودشونو بدون همسر كه كل فاميلو مي گردونن.

با اقتدار حرف مي‌زد و كسي جرات نمي كرد رو حرفش حرفي بزنه. عمه‌خانم تو امور داخلي هر خانواده اي دخالت مي كرد و نظر ميداد  و صدالبته نظراتش كاملا" منطقي بود. يعني اينطور نبود كه حالت پيشنهاد داشته باشه و بعد بخوان بذارن به شور. خود عمه همه‌ي جوانبو در نظر گرفته بود و طرف مقابل فقط بايد دستورو اجرا ميكرد!  

تو تمام مراسم و مجالس مهم فاميلي، عمه خانم تشريف داشتن و مورد احترام همه بودن. خلاصه يه زن بزرگ، يه زن بخشنده، يه زن مدبر و فهيم بود.

شب قبل از فوتش، من و پدر و برادرم رفتيم خونه‌شون. مادرم با ما نبود. پرس وجو كرد ببينه ما تو اين مدت كم‌و‌كسري نداشتيم. بعد هم يه نارنگي پوست گرفت و داد به من.

نصف شب بود كه ديديم يكي داره عملا" درو خونه رو از پاشنه ميكنه! كلي ترس برمون داشت كه كي ميتونه باشه و چي شده. پدر رفت درو باز كرد. پسرعمه بود. گفت كه عمه فوت شده. خيالمون راحت شد! توضيحش ميشه اين كه آدم تا وقتي چيزيو ندونه، دلش هزار راه ميره ولي وقتي اتفاق افتاد و دونستي، يه دفعه ظرفيت پذيرش پيدا مي‌كني!

وقتي عمه فوت شد، احساس نكردم كسي رفت. دلم نگرفت، اشكي هم نريختم. خيلي كم ديده بودمش. يه روز اما گريه كردم. نميدونم مراسم روز چندم بود كه دايي زنگ زد و من دلم يه دفعه برا مادرم تنگ شد و نتونستم خودمو كنترل كنم، عين بچه‌ها زدم زير گريه و همه گذاشتن به حساب ناراحتي فوت عمه و كلي جماعت سوگوار خوشحال شدن كه بالاخره اشكي هم از چشم بنده روان شد! عجب روزگاريه‌ها!

 

نفر دوم، خاله ي مادرمه. خاله‌جان يه جورايي نقطه‌ي مقابل عمه هست. وجه مشتركشون فقط مطرح بودنشونه. در مورد خاله‌جان كه آدم گاهي ميمونه اين جايگاه حاصل چيه؟!

خاله‌جان تو بچگيش نميدونم چي ميشه كه يه چشمشو از دست ميده ولي اين دليل نميشه كه تو مهموني يا جايي كه دور هميم عينك بزنه. اونقدي به خودش مطمئنه كه اين نقص ظاهري كوچكترين اثري در كم كردن اعتماد به نفسش نداشته و نداره.

اگه توجه كني به زور ته‌لجهه‌ي اصفهاني رو ميتوني تو صداش بشنوي. گاهي هم بعضي اصطلاحات اصفهاني رو به كار ميبره. آدم اهل معاشرتي نيست. توضيح درستش ميشه اين كه خاله‌جان خودش تعيين مي‌كنه كه كي بياد و كي بره! آدمايي كه خوشش نمياد رو بدون كوچكترين رودربايستي، راه نميده خونه‌ش! شده كه طرف رفته در خونه‌ش درو هم باز كرده ولي بعد يه طوري پيچوندتش! منم اين اخلاقشو ارث بردم!

با اين حال آدم مهمون‌نوازي ميشه به شرطي كه مهمان جواز ورود بگيره!

علاقه ي نامشخصي به نوه هاش داره. ميگم نامشخص چون آدم گاهي ميمونه واقعا" دوستشون داره يا نه؟! با اين حال هميشه در نظر بقيه بالا ميبردشون. البته يه وقتايي هم ميشينه به درددل كردن اونوقته كه مي‌فهمي اونقدي كه نشون ميده، براش مهم نيستن. در مورد نوه‌هاش هميشه يه جورايي پيشگويي خير ميكنه! مثلا" نوه‌ي پسريش هنوز كنكور نداده بود كه مي‌گفت فلان رشته فلان جا قبول شده! بعد هم عينا" همون شد!

اصولا" اهل تعريف و تجميد از كسي جز وابستگان نزديك خودش نيست! طرف احدي رو هم نميگيره! با اين حال كلاغا خبر رسوندن كه روز خاكسپاري نوه‌ش در حاليكه يه مجلس باشكوه غيبت حول محور ژان برقرار بوده، رسما" طرف ژانو كه گرفته هيچ! حالي هم از جماعت گرفته!

خلاصه، موجود جالبناكيه! از اون دست آدمايي كه تو نمي فهمي تو سرش چيه؟!

 

****************

 

يه قانون تو ذهنمه كه ميگه وقتي يه آدم لطفي بهم ميكنه انتظار بازخورد داره و اگر بازخوردي نبينه ديگه همچين كاري نميكنه! نميدونم قانونم داره استثنا دار ميشه يا بايد بيش از اين صبر كنم، به هر حال نميفهمم اين موجود چرا اين همه به من لطف ميكنه در حالي كه من فقط يه تشكر سرد ميكنم كه خودم حالم از يخي لحن صحبتم، بهم ميخوره.

منو ياد آدمي تو 10 سال پيش زندگيم ميندازه كه خير بود و تو هيچ كار خيريش شريك نشدم. فقط ايستادم يه گوشه به تماشا و تهوع.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:6  توسط ژاندارك  | 

 

شنبه كشيك بودم كه هيچي. يك شنبه ظهر که اومدم خونه خستگي تمام اين چندوقت به تنم موند كه اونم هيچي!

دوشنبه باز كشيك بودم پس هيچي. سه‌شنبه كه اصلا" يادم نمياد چي به چي بود. چهارشنبه كه خيلي باحال گذشت. پنج‌شنبه كه كشيك بودم اونم هيچي! نه وسطش خوب بود، اوضاع دوستم روبه‌راه شد پس همه چي! جمعه هم كه داره ميگذره، اينم هيچي!

علي‌رغم اين همه هيچي، روزهاي كشدار و نسبتا" خوبي رو ميگذرونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 19:51  توسط ژاندارك  |