فاميل ما دو تا زن جالب داشت(دارد! حالا بعد مي فهمين چرا داشت و چرا دارد!)
اوليش عمهي من بود، يعني بود و الان نيست. هشت- نه ساليه كه فوت شده. از اون دست آدمايي كه دلسوز همه هستن. حواسشون به همه چيز، همه جا هست. از اون زناي باتدبيري بود كه نه فقط خانواده ي خودشونو بدون همسر كه كل فاميلو مي گردونن.
با اقتدار حرف ميزد و كسي جرات نمي كرد رو حرفش حرفي بزنه. عمهخانم تو امور داخلي هر خانواده اي دخالت مي كرد و نظر ميداد و صدالبته نظراتش كاملا" منطقي بود. يعني اينطور نبود كه حالت پيشنهاد داشته باشه و بعد بخوان بذارن به شور. خود عمه همهي جوانبو در نظر گرفته بود و طرف مقابل فقط بايد دستورو اجرا ميكرد!
تو تمام مراسم و مجالس مهم فاميلي، عمه خانم تشريف داشتن و مورد احترام همه بودن. خلاصه يه زن بزرگ، يه زن بخشنده، يه زن مدبر و فهيم بود.
شب قبل از فوتش، من و پدر و برادرم رفتيم خونهشون. مادرم با ما نبود. پرس وجو كرد ببينه ما تو اين مدت كموكسري نداشتيم. بعد هم يه نارنگي پوست گرفت و داد به من.
نصف شب بود كه ديديم يكي داره عملا" درو خونه رو از پاشنه ميكنه! كلي ترس برمون داشت كه كي ميتونه باشه و چي شده. پدر رفت درو باز كرد. پسرعمه بود. گفت كه عمه فوت شده. خيالمون راحت شد! توضيحش ميشه اين كه آدم تا وقتي چيزيو ندونه، دلش هزار راه ميره ولي وقتي اتفاق افتاد و دونستي، يه دفعه ظرفيت پذيرش پيدا ميكني!
وقتي عمه فوت شد، احساس نكردم كسي رفت. دلم نگرفت، اشكي هم نريختم. خيلي كم ديده بودمش. يه روز اما گريه كردم. نميدونم مراسم روز چندم بود كه دايي زنگ زد و من دلم يه دفعه برا مادرم تنگ شد و نتونستم خودمو كنترل كنم، عين بچهها زدم زير گريه و همه گذاشتن به حساب ناراحتي فوت عمه و كلي جماعت سوگوار خوشحال شدن كه بالاخره اشكي هم از چشم بنده روان شد! عجب روزگاريهها!
نفر دوم، خاله ي مادرمه. خالهجان يه جورايي نقطهي مقابل عمه هست. وجه مشتركشون فقط مطرح بودنشونه. در مورد خالهجان كه آدم گاهي ميمونه اين جايگاه حاصل چيه؟!
خالهجان تو بچگيش نميدونم چي ميشه كه يه چشمشو از دست ميده ولي اين دليل نميشه كه تو مهموني يا جايي كه دور هميم عينك بزنه. اونقدي به خودش مطمئنه كه اين نقص ظاهري كوچكترين اثري در كم كردن اعتماد به نفسش نداشته و نداره.
اگه توجه كني به زور تهلجههي اصفهاني رو ميتوني تو صداش بشنوي. گاهي هم بعضي اصطلاحات اصفهاني رو به كار ميبره. آدم اهل معاشرتي نيست. توضيح درستش ميشه اين كه خالهجان خودش تعيين ميكنه كه كي بياد و كي بره! آدمايي كه خوشش نمياد رو بدون كوچكترين رودربايستي، راه نميده خونهش! شده كه طرف رفته در خونهش درو هم باز كرده ولي بعد يه طوري پيچوندتش! منم اين اخلاقشو ارث بردم!
با اين حال آدم مهموننوازي ميشه به شرطي كه مهمان جواز ورود بگيره!
علاقه ي نامشخصي به نوه هاش داره. ميگم نامشخص چون آدم گاهي ميمونه واقعا" دوستشون داره يا نه؟! با اين حال هميشه در نظر بقيه بالا ميبردشون. البته يه وقتايي هم ميشينه به درددل كردن اونوقته كه ميفهمي اونقدي كه نشون ميده، براش مهم نيستن. در مورد نوههاش هميشه يه جورايي پيشگويي خير ميكنه! مثلا" نوهي پسريش هنوز كنكور نداده بود كه ميگفت فلان رشته فلان جا قبول شده! بعد هم عينا" همون شد!
اصولا" اهل تعريف و تجميد از كسي جز وابستگان نزديك خودش نيست! طرف احدي رو هم نميگيره! با اين حال كلاغا خبر رسوندن كه روز خاكسپاري نوهش در حاليكه يه مجلس باشكوه غيبت حول محور ژان برقرار بوده، رسما" طرف ژانو كه گرفته هيچ! حالي هم از جماعت گرفته!
خلاصه، موجود جالبناكيه! از اون دست آدمايي كه تو نمي فهمي تو سرش چيه؟!
****************
يه قانون تو ذهنمه كه ميگه وقتي يه آدم لطفي بهم ميكنه انتظار بازخورد داره و اگر بازخوردي نبينه ديگه همچين كاري نميكنه! نميدونم قانونم داره استثنا دار ميشه يا بايد بيش از اين صبر كنم، به هر حال نميفهمم اين موجود چرا اين همه به من لطف ميكنه در حالي كه من فقط يه تشكر سرد ميكنم كه خودم حالم از يخي لحن صحبتم، بهم ميخوره.
منو ياد آدمي تو 10 سال پيش زندگيم ميندازه كه خير بود و تو هيچ كار خيريش شريك نشدم. فقط ايستادم يه گوشه به تماشا و تهوع.