تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

يه مدتيه كه دلم ميخواد  با چشماي يه آدم ديگه به دنيا نگاه كنم، البته نه هميشه. هنوز هم نفهميدم چه وقتايي و با چه صحبتاييه كه فقط يه لحظه ي كوچولو دلم ميخواد،  برم تو جلد اون آدم، ببينم و برگردم سر زندگي خودم. به گمونم تجربه ي جالب و لازميه! چيزيه كه لازمش دارم براي ادامه دادن، براي درك كردن آدمها و به خصوص خود اون آدم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:12  توسط ژاندارك  | 

 

بعضي‌ها تلفنر(!) حرفه‌اي هستند! نمونه‌ش همين دختر جوونه كه پرستار بخش اونوريه هست.

جونور همچين پاي تلفن مي‌خوابه به صحبت كه نه تو مي فهمي داره چي به اونور خطيه ميگه، نه اون مي‌فهمه تو داري چي بهش ميگي و كارش داري مثلا"!!!

اون شب هم، ساعت 12 لميده بود پاي تلفن. منم كارش داشتم در حد اورژانسي! هي ميرم هي ميام هي صداش مي زنم نه خير!! تحويل نمي‌گيره كه!

بعد از تقلاهاي بسيار، ديدم حالا كه پا داده، يه استراق سمعي هم بكنيم ببينيم چه مزه ايه! بنابراين با كمال پررويي يه صندلي گذاشتيم كنارش و نشستيم مثلا" به خوندن آزمايشا! چشمم به برگه ها، گوشم به اين خانمه ولي مگه چيزي مي‌شنوم؟! فقط هر چند ثانيه‌اي يه صداي خنده ي ريز به گوشمو ميرسيد،همه‌ش همين بود به خدا!

ديدم فايده نداره! چيزي عايدم ميشه و نمي‌فهمم اينا چي بهم ميگن. اينم که نمياد اردر رو چك كنه! بنابراين چند مرتبه‌اي بي وقفه فاميلي شريفشونو صدا كرديم توجه نفرمودند! در پي آن، سوت زديم! بچه ي تو اتاق روبرويي نيشش باز شد ولي ايشون جنب نخوردند كه! دستمان را برديم جلوي صورت مباركشون چند عدد بشكن زديم تا بالاخره واكنشي بروز دادند و با عصبانيت فرمودند بله خانم دكتر؟! عرض نموديم ببخشيد مزاحم مكالمه‌تون ميشما ولي يه نيم ساعتيه يه كاري دارم باهاتون!

 

ديگه حال ندارم بقيه‌شو بنويسم!

هيچي بابا! پنج دقيقه طول كشيد تا دل كند ولي بالاخره كار مريضو كرد. همون و همين و همانها!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:51  توسط ژاندارك  | 

 

صبح كه ساعت زنگ ميزنه، پرده رو يه كم عقب مي زنم و اولين صبح پاييزي انگار شروع شده. زمين خيسه و بارون نم نم مياد. فكر مي‌كنم بهتره امروز لنز بذارم. هوا بارونيه و بعد از بيمارستان ميخوام برم قدم بزنم و پرواضحه كه علاقه‌اي به چتر دست گرفتن ندارم. يه  ربع بيشتر وقت ندارم تا آماده بشم. طبق معمول با حداكثر سرعت ممكن حاضر ميشم و مي‌زنم بيرون. تو راه هم به اين فكر مي كنم كه چه كار خوبي كردم كه امروز لنز گذاشتم!

ميرم لباس عوض كنم و روپوش بپوشم. جلوي آينه قدي كه مي‌ايستم مي‌بينم  لنز كه گذاشتم، چشمام خيلي تيره به نظر مياد و رنگ خودشو نداره ولي كار خوبي كردم كه لنز گذاشتم چون بعدازظهر وقت پياده‌رويه و عينكم برف‌پاكن نداره!

ميرم سرراند و تك تك مريضا رو مي‌بينيم تا مي‌رسيم به اين پسره‌ي پانزده ساله‌ كه با بيماري مزمن كليوي حالا كارش كشيده به دياليز و.... ويزيتورش زن عموشه و محبتي كه به اين بچه مي‌كنه اونقد برام عجيبه كه واسه مادرم هم گفتم.  فلو در مورد وضعيت پسر خجالتي و كم حرف از زن عموش مي‌پرسه و اونم براش از وخامت اوضاع ميگه. خانمه بغض مي‌كنه، بغض مي‌كنم. چشماش پر اشك ميشه، پلك نمي‌زنم كه اشكام نريزه. اشكاش ميريزه و من يه نفس عميق ميكشم، انگار بخوام فشارمنفي ايجاد كنم كه اشكا برگرده سرجاش! خانمه صداش ميلرزه، يه دونه گنده ي اشك مي‌افته پايين و ناخودآگاه سرمو بالا ميگيرم كه شايد برگرده تو چشمم ولي سيل ميشه. دستامو ميبرم طرف صورتم كه رزيدنت برميگرده طرفم و ميگه: خانم دكتر يادم بيار..... حرفشو ناتموم ميذاره. سرمو ميخوام بندازم پايين كه باهاش چشم تو چشم نشم اما انگار زودتر از اينا دونه هاي اشكو ديده.  نگاهم مي افته تو دام نگاهش. احساس مي‌كنم يه دفعه سرخ شدم و دارم آتيش مي‌گيرم. روشو برميگردونه و منم از اتاق ميرم بيرون.

با خودم ميگم خوبه اولين بخشيه كه با منه وگرنه ديگه سوژه ميشدم كه چه موجود احساساتي‌ چرندي‌ام. ميرم تو اتاق دارو و فحش و داد‌و‌بيداده كه با خودم مي‌كنم! هي ميگم ديگه حق نداري تو بيمارستان لنز بذاري! ديگه حق نداري جايي كه ميدوني احساساتي ميشي لنز بذاري! ديگه حق نداري، ميفهمي! داد ميزنم تو خودم و با يه مشت تمام فشارعصبي  ميريزه بيرون و سبك ميشم. برميگردم سر راند. برميگردم تا بدونم دقيقا" چطوريه كه مثانه‌ي نوروژنيك ، نارسايي مزمن كليه داده.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 14:26  توسط ژاندارك  | 

 

خوب، اين داستان داره تو يك شهر كوچك رخ مي‌دهد.

يكي بود، يكي نبود، توي اين شهر تقريبا" كوچك كه اگر از كره‌ي ماه نگاه ميكردي عمرا" مي‌ديديش، مردم شهر با خوبي و خوشي زندگي مي‌كردند. يكي از اشخاص مهم اين شهر يه شعبده‌باز بود، كه هرازگاهي كه مردم از زندگي روزانه خسته مي‌شدند مي رفتند سراغش و اون با تردستي‌هاش اونا را سرگرم مي‌كرد. توي اين شهر دو تا آدم زندگي مي‌كرند كه يه مقداري يه‌جوري بودند، اونام وقتي خسته مي‌شدند مي رفتند سراغ شعبده‌باز ولي با دو تفاوت، اون دو تا هميشه خسته بوند يعني هميشه مي‌رفتند سراغ شعبده‌باز و دوم اين كه وقتي مي رفتند پيش شعبده‌باز با تردستي‌هاش حال نمي‌كردن و مدام راجع به تردستي‌ها شعبده‌باز را سئوال‌پيچ مي‌كردند، شعبده‌باز هم هر دفعه اونا رو با لگد از خانه‌اش پرت مي‌كرد بيرون. گاهي وقتا هم اونقدر اعصابش داغون مي‌شد كه حتي در رو به روشون باز نمي‌كرد. تا اين كه سالها گذشت، شعبده‌باز ديگه پير شده بود و روز به روز اين پيري بيشتر به چشم مي‌اومد. مردم شهر تصميم گرفتند از شعبده باز پير بخواهند تا راز تردستي‌هاش رو بهشون بگه قبل از اينكه بميره. شعبده‌باز پير حسابي سردرگم شده بود، اين همه سال تردستي كرده بود و حالا بايد راز را برملا مي‌كرد، راز هولناك!

مرد شهر يه روز رو تعيين كردن توي بزرگترين سالن شهر تا شعبده باز در مقابل چشمان منتظر همه پرده از راز خودش برداره.

روز موعود فرا رسيد. سالن غلغله بود، جاي سوزن انداختن نبود. اون دو تا آدم هم اومده بودن، اما ته سالن برخلاف هميشه ساكت و آروم نشسته بوند. شعبده‌باز پير اومد روي صحنه و همه شروع كردن به دست زدن و هورا كشيدن، شعبده‌باز پير نگاهش به ته سالن به اون دو تا بود، وقتي مردم ساكت شدن و نشستن شعبده باز لبخندي زد، كلاهش را گذاشت روي ميز، نفسها در سينه حبس بود و همه منتظر. شعبده‌باز ناگهان از توي كلاهش يه خرگوش كشيد بيرون. مردم همه از شدت هيجان نيم‌خيز شده بودن. شعبده باز گوشهاي خرگوش را رها كرد، خرگوش شروع كرد به جست‌و خيز و سپس به طرف در خروجي سالن دويد. مردم با هيجان و فرياد دنبال خرگوش افتادن. چند دقيقه اي نگذشته بود كه سالن خالي از جمعيت شد. حالا همه مردم شهر توي كوچه داشتند دنبال خرگوش مي‌دويدند. فقط همون دو نفر ته سالن مونده بودند و چشم دوخته بودند به شعبده باز پير كه داشت سرفه مي كرد. شعبده باز سرش را بلند كرد، اونها به چشمهاي هم خيره شدند. اميدي توي چشمهاي اون دو آدم بود كه باعث مي‌شد شعبده باز نتونه بيشتر از چند ثانيه به اونها نگاه كنه. چند لحظه اي گذشت. شعبده باز دستش را دوباره برد توي كلاهش، اما وقتي سرش را بلند كرد تا چهره متعجب اون دو تا را از ديدن پري دريايي كه از كلاهش درآورده بود، ببيند، متوجه شد اون دوتا سالن رو ترك كردن. شعبده‌باز پير پرده‌ها را كشيد و رفت به خونه اش و در حاليكه هنوز مردم شهر با هياهودنبال خرگوش مي‌دويدن، چشمهايش را براي هميشه برهم گذاشت.فرداي اون روز مراسم خاكسپاري باشكوهي براي شعبده باز برگزار شد. توي مراسم يكي از مردم شهر كه داناترين و باهوشترين اونها محسوب مي‌شد توي سخنرانيش گفت: متاسفانه شعبده‌باز پير ما نتونست راز تردستي‌هاش را به ما بگويد، ولي شايد اونقدر اين راز بزرگ و عظيم بوده كه اون نمي تونسته براي همه ما توضيح بده، پس بهتره همه از اون به خاطر تردستي‌هاش ممنون باشيم و خرگوش را هم به عنوان يادگاري در ميدان شهر مي‌گذاريم تا هر روز با ديدنش به ياد شعبده‌باز پير بيفتيم و او را تحسين كنيم. اون دو تا آدم كه توي رديف آخر نشسته بودن، هنوز هم ساكت بودن، يكيشون رو به اون يكي كرد و گفت: كاش بهشون مي‌گفتيم رازي در كار نيست، بايد كاري بكنيم. اون يكي با چشمايي كه توش اشك حلقه زده بود گفت: فكر مي كني آشفته كردن خواب آرام اين مردم چيزي را تغيير مي‌دهد. درست بود اون دو نفر در اين رنج تنها بودند.

مراسم تمام شد و مردم شهر به خانه‌هايشان برگشتند خرگوش هم در بزرگترين ميدان شهر قرار گرفت تا نمادي از روزهاي خوب گذشته و آينده روشن باشد. اون دو نفر هم به همراه ساير مردم روزها را مي گذراندند. با اين تفاوت كه حالا ديگر آرام شده بودند با چشمهايي بي فروغ. مردم تعجب كرده بوند كه چقدر اين دو نفر تغيير كردند، چقدر خموده و دلمرده به نظر مي رسند و راز اين دلمردگي هم مثل راز تردستي‌هاي شعبده باز هيچ وقت برملانشد.

                                                                      "حلاج"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:16  توسط ژاندارك  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:12  توسط ژاندارك  | 

 

يه مدت لي‌لي به لالاي يكي ميذاري. تمام حماقتهاشو خوب تعبير مي‌كني و ميگي اوكي! مسئله‌اي نيست، رفيقيمه! الان تحت فشاره، هرچرند‌بازي‌اي كه درمياره از سر فشار روحي-روانيه. تو هم بودي براي جلب توجه دوروبريهات شايد همين رويه رو پيش مي گرفتي. شورشو در‌مياره و تو هم به روش نمياري، بار اول و دوم و سوم و .... بيش از ده‌بار! ميتونم برات بشمارم و تك‌تك بگم.

هربار ميگه مي تونم سرمو بذارم رو شونه هات، ميگي اوكي بفرما! ولي تا كي؟ ديگه فوق فوقش همون دو-سه سال. همون دو-سه سال با توهماش زندگي كردن، همراهش شدن.

كم‌كم زندگيتو تحت شعاع قرار ميده. كم‌كم از چشمت مي افته. رفتارش برات آزاردهنده ميشه. شماره‌شو تا مي‌بيني با يه حس گند، موبايلو شوت مي‌كني شش كيلومتر اونورتر! ديگه از جنس فرشته هم باشي ميبري! خيلي لطف كني به روش نمياري كه چرا و به چه دليل ولي يه دفعه همه‌چيو تموم مي‌كني تا وقت بيشتري مال خودت باشي، مال دنياي واقعي‌اي كه اين روزا به تمام معني داره تو رو مي‌بلعه! مي‌تونم بگم با اين كار، سبكتر شدم. يه كمي راحت شدم....

 

 

 

اين روزا خيلي خسته م. درماندگي هم بهش اضافه شده. تا همين ديروز تا چيزي ميشد، خونه ي پرش اين بود كه بگيم ميريم پيش استاد كمكمون ميكنه اما حالا استادي نيست! پريده!

سه سال نديديمش، ديروز كه قرار شد بريم ديدنش، شب داشتم به اين فكر مي كردم تو اين سه سال چه‌چيزا كه نديدیم. چه زندگي بد برامون ملموس شد، چه بد نشون داد واقعي شدنش يعني ريختن تمام ابهتها و حرمتها. چه اين سه سال ما دوتا سرنوشتمامونو گرفتيم و رفتيم جلو، بعد از تو اوج خوشبختي همون سه سال پيش افتاديم تو قعر يه سيرقهقهرايي که معلوم نیست تهش چیه.... 

بي خيال زندگيه ميگذره، اين روزا عجيب ميخنديم! عجيب به مسخره گرفتيم همه‌چيو!

 

 

 

 

به داستان حلاج خيلي فكر كردم، اونقد عالي همه ي حرفامونو ناگفته، ميگه كه آدم حظ ميكنه. به عنوان يه هديه‌ي عزير نگه‌ش ميدارم. احتمالا" ميذارم اينجا تا شما هم بخونينش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:16  توسط ژاندارك  | 

 

من تا به حال هيج جا برنده نشدم! هيچ جا هم، چيزي مفت و مجاني گيرم نيومده، اگرم همچين چيزي بوده حتما" اونقدي كوچيك و بي‌اهميت بوده كه الان اينو دارم مي‌نويسم يادم نيست. اينا رو گفتم كه بگم به چيزي به اسم شانس ابدا" اعتقادي ندارم، البته براي خودم اعتقاد ندارم وگرنه منم زياد ميگم خدا شانس بده!(البته به شوخي و بدون تنگ‌نظري)

راحت به چيزي نرسيدم و اتفاقا" واسه رسيدن به كوچكترين چيزها هميشه با مانع روبرو شدم. از اين بابت نمي‌تونم بگم ناراضي‌ام چون اين سنگاي جلو پا، راههاي آلترناتيو رو بهم ياد دادن.

چندسال قبل، جنون باز كردن حساب بانكي داشتم. چندين جا حساب باز كردم و بعد از چندماه، ديدن اين‌همه دفترچه حساب بانكي مثل نگه‌ داشتن هرچيز ديگه‌اي خسته و عصبيم كرد و كم‌كم، تك‌تك حسابا رو بستم و فقط يكي رو نگه داشتم، اونم مال بانك رفاه بود.

پنچ‌شنبه گذشته كه زنگ زدم خونه، بگم دير ميام، مامان گفت كه از بانك صادرات برام زنگ زدن و گفتن يه مبلغي تو حسابم هست برم بگيرم و اينا موندن كه باهاش چيكار كنن! تعجب كردم، چون حسابمو بسته بودم و دقيقا" روزي كه حسابو ‌بستم يادم بود كه كارمند‌ وظيفه‌شناس رفت رو منبر كه نبند حسابتو! چيكارش داري و... ولي به خرجم نرفت و گفتم نه! گذشت تا ديروز كه مامان يادآوري كرد يه سر برو بانك ببين چي ميگن. واضحا" دفترچه‌ي حساب بانكي هم نداشتم واسه همين با خودم گفتم برم چي بگم؟! با اين حال چون همون اطراف كار داشتم يه سر همين‌طوري رفتم بانك و از اونجايي كه همه‌ي كارمندا سرشون شلوغ بود يه‌راست رفتم سراغ رئيس بانك! گفتم كه تماس گرفتن و گفتن مبلغي تو حساب هست بيام بگيرم و... اونم اسممو پرسيد و از يه خانمه سئوال كرد كه با من تماس گرفته؟ خانمه هم گفت آره! بعد گفتن خوب حالا دفترچه‌تو بده! گفتم: من حسابمو چندسال پيش كه يادم نيست كي بوده، بستم! دفترچه‌م كجا بود؟! آقاهه گفت كه نميشه خب! منم گفتم خودتون تماس گرفتين!!! خانمه از اونور گفت كه بعد از اينكه حسابشونو بستن، تو قرعه‌كشي 5 تومن برنده شدن!!!! خداييش كف كردم!!!! مبلغو داشته باشين!!! برنده شدن هم كه همينجوري تو ذهنم چشمك ميزد!!!! آقاي رئيس بانك هم كه انگار ماشين بردم، زورش مي‌اومد پولو بده و گفت چون بعد از بستن حساب بوده قانونا" نبايد بديم! منم شونه‌هامو بالا انداختم كه يعني به درك! ولي گفت بمونم و برم از صندوق پولو بگيرم، يه تيكه كاغذ صورتي زشت داد دستمو و رفتم صندوقي كه هيچ‌كي تو صفش نبود و آقاي صندوقدار مبلغ هنگفتو شمرد و نگاه به مانيتور كرد و گفت تير 85 اين مبلغو برنده شدين! فك كن!!! خواستم برم ادعاي سود كنم با اين تورم مملكت!

خلاصه، اين بود ماجراي اولين باري كه يه نمه شانس كوچولو، با تاخير بهم رو كرد! ولي خوشمان آمد، خيلي تا! از پس پس فردا مي افتيم تو كار باز كردن انواع و اقسام حسابهاي بانكي  و تانكي!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 14:24  توسط ژاندارك  | 

 

شوخي بزرگ هم يك‌شنبه به سرانجام رسيد! يه چيزايي رو مي‌خواست كه يادم  بده. نميدونم همه‌شو فهميدم يا نه ولي فكر مي‌كنم مهمترينش اين بود: اهميت دادن به خودم. ياد گرفتم كه "راه" گرچه فيزيكي نيست اما جسمو ميخواد كه به پيش بره و من اگه معتقدم كه راهي هست، اگه كه ميخوام برم، جسم نياز اوليه‌ست.

شوخي بزرگ باعث شد ياد بگيرم، شكي نيست ميشه تنهايي رفت، شكي نيست كه يه جاهايي ميشه رسيد اما بودن پشتوانه‌ي روحي محكم كمك مي‌كنه بعد كه تمام روزهاي تار تمام شد، وقتي كه ذهن فرصت استراحت پيدا كرد، اونوقت عوارض مخرب تنهايي و بي‌كسي بيدار نشه و آزار نده. شوخي بزرگ يادم داد اگه معتمدي هست، اگه شنونده‌ي خوبي هست بذار كه باشه و بشنوه، شايد يه چيزايي هم واسه اون باشه.

 

بايد مي‌پرسيدم ازت: همراه حادثه‌ي من، چطوري؟ خوبي؟ راضي‌اي كه بودي؟ سخت كه نبود؟ اما نپرسيدم، نپرسيدم تا روزي كه بشم همراه حادثه‌ي تو، اونوقت تو بيا و جواب بده، تو بيا و بپرس ولی خوب بذار بگم: ازت ممنونم و....

 

 

گفتم نگاه روشن ميخوام، گفتم نگاه اصيل ميخوام، يادتونه؟ همين جا نوشتم. نه يه بار، كه چندبار. نگاه روشنو ديدم. همون حس قشنگ، همون اصالت فراموش شده، همون " زمين امن"، همون "هواي تازه"، همون "ميخوام كه بمونم" همه و همه‌ش حك شد تو ذهنم. عميق شد و ریشه دواند. آروم شدم. تموم شد، اما اين حس قشنگ مال من موند تا هروقت كه بخوام روح خواب‌آلودمو تكون بدم كه پاشو، پا شه، بايسته، قد راست كنه، جوونه بزنه و بهاری بشه.....

 

مهديه دختر زنجانيه كه هروقت لازم بود ازش سمپل بگيرم كلي آخ و اوخ مي‌كرد و مي‌گفت يواش! آروم! دردم مياد.... همون دختر بچه‌ي نه ساله‌اي كه بهش مي‌گفتم آخ كه چه لوسي هستي! حالا واسه م بگو كلاس چندمي؟ امسال رفتي مدرسه؟ و.... بعد هم حرفام با آخ و اوخش قطع ميشد. همون دختربچه‌اي كه با شكم جلو اومده‌پر از مايع، گاهي بلند ميشد و چند قدمي راه مي‌رفت، همون كه دست مي‌گرفت به كمرش  و من از ديدن اين صحنه ياد مامان‌بزرگاي تو تئاتر مدرسه مي‌افتادم و ناخواسته نيشم باز ميشد و سربه‌سرش ميذاشتم. همون دختره كه هروقت كشيك بودم، فلو بهم سفارش اكيد مي‌كرد كه خانم دكتر حواست خيلي به اين مريض باشه، يه دفعه مي‌بيني Down healرفت و ديگه هيچي!

اول ماه سپردمش به گروه بعدي، وقتي براشون پرزنت مي‌كردم خوشحال بودم كه كلي روبه‌راه شده، سر كيف بودم كه Abdominal tapشو خودم انجام دادم! ولي ديشب يهو رفت! امروز ديدمش كه از تو راهرو رد ميشد، باباش دنبالش مي‌دوييد و جسم كوچولوش زير ملحفه‌، منو ياد چه چيزا كه ننداخت، ياد مادر و مادربزرگش كه فارسي رو متوجه نميشدن، ياد عموش كه تو كشيكام مي‌اومد و مي‌پرسيد وضعيتش چطوره و پيوند كبد بشه خوب ميشه يا نه؟ ياد پدرش كه دو روز ديرتر اومد و ياد تك تك لحظاتي كه مي رفتم تو اتاقش و مي‌گفتم خانم ف. مهديه پتاسيم خونش پايينه، بهش موز و گوجه بدين! ما هم از اينور هواشو داریم! همه ش  خوشحال و خرم بودم و حرفامو با شوخي ميزدم ولي اون درد داشت، چهره‌ش هميشه در هم بود. اي خدا، نميدونم چرا از ذهنم نگذشت، نه چرا گذشت ولي اهميتي به فكرم ندادم كه مهديه به پيوند نميرسه.

ايستاده بودم تو راهروي بخش و با يكي از بچه‌هاي سرويس گوارش صحبت مي‌كردم كه مهديه از جلوم رد شد، باباش همراهش مي‌دوييد، دوستم گفت مهديه هست. ساكت شديم. حرفي نزديم. مادر يكي از مريضام هم بود، گفت: راحت شد. يعني چي راحت شد؟ چرا اصلا" بايد اينطور ميشد كه بخواد راحت بشه؟ ذهنم رفت طرف خانواده‌اي كه اومدن با بچه‌ي بيمارشون، تو يه شهر غريب و حالا بايد جنازه‌شو برگردونن جايي كه آدماش آشناست. جايي كه مهديه نه سال اونجا بود، جايي كه مهديه دل تنگش ميشد و بهونه‌شو مي‌گرفت. هي زندگي.....

 

 

ميگه ميخوام ازتون موجودات شادي بسازم. از ما دوازده نفر. گفتيم بفرما بساز! حرفاشو گوش نميدم خسته م ميشه. با خودم ميگم: اي بابا! اينم يه جورايي مخ تعطیله!

 

 

هفته‌ي قبل عملا" ثابت كردم تو نازك نارنجي بودن و لوس بودن كسي به پام نميرسه! يعني مسخره اي سر يه آنژيوكت زدن درآوردم كه نگو! فقط ميتونم بگم مايه ي خوشحاليه كه واكنش آدماي غريبه‌اي كه نمي شناختنم  در مقابل لوس‌بازيام مثل واكنش خودم در موقعيتهاي مشابه نبود! چه همه تحويلم گرفتن و نازمو خريدن! فك كن!!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:36  توسط ژاندارك  |