شوخي بزرگ هم يكشنبه به سرانجام رسيد! يه چيزايي رو ميخواست كه يادم بده. نميدونم همهشو فهميدم يا نه ولي فكر ميكنم مهمترينش اين بود: اهميت دادن به خودم. ياد گرفتم كه "راه" گرچه فيزيكي نيست اما جسمو ميخواد كه به پيش بره و من اگه معتقدم كه راهي هست، اگه كه ميخوام برم، جسم نياز اوليهست.
شوخي بزرگ باعث شد ياد بگيرم، شكي نيست ميشه تنهايي رفت، شكي نيست كه يه جاهايي ميشه رسيد اما بودن پشتوانهي روحي محكم كمك ميكنه بعد كه تمام روزهاي تار تمام شد، وقتي كه ذهن فرصت استراحت پيدا كرد، اونوقت عوارض مخرب تنهايي و بيكسي بيدار نشه و آزار نده. شوخي بزرگ يادم داد اگه معتمدي هست، اگه شنوندهي خوبي هست بذار كه باشه و بشنوه، شايد يه چيزايي هم واسه اون باشه.
بايد ميپرسيدم ازت: همراه حادثهي من، چطوري؟ خوبي؟ راضياي كه بودي؟ سخت كه نبود؟ اما نپرسيدم، نپرسيدم تا روزي كه بشم همراه حادثهي تو، اونوقت تو بيا و جواب بده، تو بيا و بپرس ولی خوب بذار بگم: ازت ممنونم و....
گفتم نگاه روشن ميخوام، گفتم نگاه اصيل ميخوام، يادتونه؟ همين جا نوشتم. نه يه بار، كه چندبار. نگاه روشنو ديدم. همون حس قشنگ، همون اصالت فراموش شده، همون " زمين امن"، همون "هواي تازه"، همون "ميخوام كه بمونم" همه و همهش حك شد تو ذهنم. عميق شد و ریشه دواند. آروم شدم. تموم شد، اما اين حس قشنگ مال من موند تا هروقت كه بخوام روح خوابآلودمو تكون بدم كه پاشو، پا شه، بايسته، قد راست كنه، جوونه بزنه و بهاری بشه.....
مهديه دختر زنجانيه كه هروقت لازم بود ازش سمپل بگيرم كلي آخ و اوخ ميكرد و ميگفت يواش! آروم! دردم مياد.... همون دختر بچهي نه سالهاي كه بهش ميگفتم آخ كه چه لوسي هستي! حالا واسه م بگو كلاس چندمي؟ امسال رفتي مدرسه؟ و.... بعد هم حرفام با آخ و اوخش قطع ميشد. همون دختربچهاي كه با شكم جلو اومدهپر از مايع، گاهي بلند ميشد و چند قدمي راه ميرفت، همون كه دست ميگرفت به كمرش و من از ديدن اين صحنه ياد مامانبزرگاي تو تئاتر مدرسه ميافتادم و ناخواسته نيشم باز ميشد و سربهسرش ميذاشتم. همون دختره كه هروقت كشيك بودم، فلو بهم سفارش اكيد ميكرد كه خانم دكتر حواست خيلي به اين مريض باشه، يه دفعه ميبيني Down healرفت و ديگه هيچي!
اول ماه سپردمش به گروه بعدي، وقتي براشون پرزنت ميكردم خوشحال بودم كه كلي روبهراه شده، سر كيف بودم كه Abdominal tapشو خودم انجام دادم! ولي ديشب يهو رفت! امروز ديدمش كه از تو راهرو رد ميشد، باباش دنبالش ميدوييد و جسم كوچولوش زير ملحفه، منو ياد چه چيزا كه ننداخت، ياد مادر و مادربزرگش كه فارسي رو متوجه نميشدن، ياد عموش كه تو كشيكام مياومد و ميپرسيد وضعيتش چطوره و پيوند كبد بشه خوب ميشه يا نه؟ ياد پدرش كه دو روز ديرتر اومد و ياد تك تك لحظاتي كه مي رفتم تو اتاقش و ميگفتم خانم ف. مهديه پتاسيم خونش پايينه، بهش موز و گوجه بدين! ما هم از اينور هواشو داریم! همه ش خوشحال و خرم بودم و حرفامو با شوخي ميزدم ولي اون درد داشت، چهرهش هميشه در هم بود. اي خدا، نميدونم چرا از ذهنم نگذشت، نه چرا گذشت ولي اهميتي به فكرم ندادم كه مهديه به پيوند نميرسه.
ايستاده بودم تو راهروي بخش و با يكي از بچههاي سرويس گوارش صحبت ميكردم كه مهديه از جلوم رد شد، باباش همراهش ميدوييد، دوستم گفت مهديه هست. ساكت شديم. حرفي نزديم. مادر يكي از مريضام هم بود، گفت: راحت شد. يعني چي راحت شد؟ چرا اصلا" بايد اينطور ميشد كه بخواد راحت بشه؟ ذهنم رفت طرف خانوادهاي كه اومدن با بچهي بيمارشون، تو يه شهر غريب و حالا بايد جنازهشو برگردونن جايي كه آدماش آشناست. جايي كه مهديه نه سال اونجا بود، جايي كه مهديه دل تنگش ميشد و بهونهشو ميگرفت. هي زندگي.....
ميگه ميخوام ازتون موجودات شادي بسازم. از ما دوازده نفر. گفتيم بفرما بساز! حرفاشو گوش نميدم خسته م ميشه. با خودم ميگم: اي بابا! اينم يه جورايي مخ تعطیله!
هفتهي قبل عملا" ثابت كردم تو نازك نارنجي بودن و لوس بودن كسي به پام نميرسه! يعني مسخره اي سر يه آنژيوكت زدن درآوردم كه نگو! فقط ميتونم بگم مايه ي خوشحاليه كه واكنش آدماي غريبهاي كه نمي شناختنم در مقابل لوسبازيام مثل واكنش خودم در موقعيتهاي مشابه نبود! چه همه تحويلم گرفتن و نازمو خريدن! فك كن!!!