همهچيز يه روز ميتونه بر وفق مراد تو پيش بره و ازت يه موجود شاد و راضي بسازه. يه روز هم ميتونه خلاف خواست تو پيش بياد و از تو يه موجود بيچارهي دردمند بسازه. ميشه حدوسط هم قائل شد. ميانهاي كه به راست يا چپ ميل ميكنه. آخرش چي؟ يه جاي بازي.....
حالا كه نميشود خوابيد بگذار تا بگويم.....
فكرش را بكن. دهه ي سوم زندگي ات به نيمه هم برسد تو هنوز در ابتدايي، بي اراده به شروع! واقعا" مسخره است پس اين همه سال چه ميكرده اي؟ بعد هم كه دقيق ميشوي، ميبيني اين عدم اطمينانها در خانوادهات ريشه ي ديرينه دارد و راستش دقيقتر كه بشوي ميبيني عمرش ميرسد به اولين روزي كه آدم مات ومبهوت نگاه كرد به يك مشت ملائك كه سجده كرده بودند و آن ميان شيطاني كه ابا ميكرد. فكر كن كه من آدم بودم. مظهري از همانها كه بعدها آمدند و مي آيند. به چشمم مسخره و مضحك مي آمد تمام اين ماجرا! اينها پردازش شده اند كه اطاعت كنند، پس اطاعت را كردند و آن ديگري با اختيار نسبي اش توانسته كه گردن كشي كند كه نه من نميخواهم و مني كه هاج و واج فقط نگاه مي كنم .....
ذهنم گير اين فضاي بسته است. ميخواهم از همه ي اين حدومرزها بگذرم و هيچ چيزي نتواند كه محدودم كند. ميخواهم پرتاب شوم جايي بيرون از اين فضا و بمانم تا ابد در تنهايي دردناك شادي بخش خودم و چشم بردارم از آدميزادهايي كه يك در ميان نداي درونم را به غليان وا ميدارند كه : خدايا مرا ببخش!
خسته ام. واژه كم مي آورم در برابر تكرار هر روزه ي صبح از خواب با مكافات بيدار شدنها و تا ظهر وقت تلف كردن و خسته شدن در جايي كه هيچ، عايدم ميكند و خواب نيمروزي اي كه دوست دارم آنقدر مرا دربر بگيرد و فاتحه ي ماندنم را بخواند اما نميشود و با نگاه به ساعت كه شده است 6 احساس ميكنم هنوز هم ميخواهم كه باشم تا معلوم نيست چه غلطي كه بكنم!
ذهنم پر از ميل به نبود است و رفتن.....
يه وقتايي آدم حرف واسه گفتن نداره. يه وقتايي فقط تلاش ميكنه كه حرفي زده باشه. اين روزا منم حرفي واسه گفتن ندارم اما دلم هم نميخواد خونهي مجازيمو به حال خودش رها كنم بنابراين از برنامهي اين چند روز مينويسم از اتفاقات بزرگ و كوچيكش تا وقتي كه حس نوشتن بياد.....
چندتا كاره كوچيك داشتم كه اين مدت انجام دادم یا يه تاريخي واسه انجامش تعيين كردم. اينطوري احساس ميكنم اوضاع بيشتر تحت كنترله!
نميدونم دموكراسي پيشنهاد كدوم احمقي بوده و بيشتر از اون نميدونم چرا وقتي ديده ته ته همهي آدمها يه ديكتاتور گندهست فكر كرده دموكراسي نتيجهي جالبي ميده؟! وقتي يه ديكتاتوري پا ميگيره كسي حق جيك زدن نداره و همه راضي! اما با يه دموكراسي رو به موت، همه حرف ميزنن و ناراضي.....
دنياي مجازي جايي هست كه به بداهه نياز نداره، به تو اين فرصتو ميده كه سنجيده عمل كني. اما زندگي واقعي اين مجالو از آدم گاهي ميگيره . محتاج بداهه هاست. يكي از محاسن عضو شدن من در اين فضاي مجازي همين بود؛ يه زماني دنبال اين بودم كه ميزان خطا در تصميم گيرهامو كم كنم. واسه همين رو مدلهاي كوچك تصميم گيري دقت ميكردم تا بعد بتونم آموخته هامو تعميم بدم به مدلهاي بزرگ و ياد بگيرم چطور تو يه تصميم بزرگ بهترين كارو بكنم. اينا حرف دوره ي نوجوانيه، وقتي كه آدمها همه چيزو ميذارن زيرذره بينشون تا بياموزند و بيشتر بياموزند.....
مثل تو كه خريد خوراكي از دستفروش برات يه جور هنجارشكني خانوادگي بود واسه من خط خطي كردن، ميز و نيمكت يا نوشتن يادگاري روي درخت و ديوار يه جور تابو بود كه از كودكي نهادينه شد!
پاييز كه شروع ميشه لااقل انتظار شخصي خودم اينه كه بيشتر از هميشه بنويسم اما اين پاييز تفاوت عمدهاي با پاييزهاي قبل داره. پاييز سالهاي قبل ذهن آرومي داشتم با ميل شديد به نوشتن اما اين پاييز يه ذهن مغشوش دارم كه حول يه محور هي ميگرده و ميگرده و آخرش با سرگيجه خوابش ميبره با ميل به سكوت، به نگفتن.
اين پاييز برام ابراز احساسات نزديكانم يه جور شوخي تلخ مياد كه نميتونم باور كنم و دلم ميخواد تو اين ناباوري چسبناك يه جايي خودمو به ديواري بچسبونم كه موندني باشه. انگار هوا كه رو به سردي ميذاره يه ترس و دلهره آهسته آهسته رخنه ميكنه تو وجودم. يه ديوار از سنگ، يه خلا احساسي بلند ميتونه كمككننده باشه ولي وقتي يه عامل خارجي، يه نگراني ملموس رخنه كرد اونوقت قراره چيكار كنم؟! بذارم سيل بياد؟ .....
كشيك بودم. تو اتاق نشسته بودم و داشتم برگههاي بهم ريختهاي كه روش آزمايشا و اردرها رو نوشته بودم رو مرتب ميكردم تا بدونم چي به چيه و فردا جلو استاد ضايع نشم! از قضا شانس هم كه هميشه جلوتر از ما راه ميره اون شب دويده بود و يه هزارتايي مريض اومده بود! انگار نه انگار كه اونجا بخشه نه اورژانس، سريع مريضو از پايين پرت ميكردن بالا! يه مشت ني ني جيغ جيغو!
غرق آزمايشا بودم كه ديدم موبايلم داره سر ميخوره از رو ميز ميافته پايين با بيحوصلگي گوشي رو برداشتم. سلام و عليك......
پي نوشت: ديروز يه روز محشر بود! همهچيز به موقع و سرجاش ولي آخر قصه رو بد اومدن! از اونجايي كه آدم نارسيستيكي هستم!
به موقعش همچين، حالشونو ميگيرم تا بفهمن هرچيزي رو، هرجايي، به هركسي نميگن! فك كن!!!