تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

بالاخره پيداش كردم. البته هيچ اصراري هم براي يافتنش نبود. خيال مي‌كردم گم شده، نابود و نيست شده. يه مدت افسوس نبودنشو مي‌خوردم تا اينكه امشب اتفاقي يه گوشه پيداش كردم. شروع كردم به خوندنش.

اون وسط من نمايانده ميشم. يادم نره كه كي بودم: ببين من يه آدم قابل اعتماد، باهوش، كم سن‌و‌سال و پرخاشگر بودم. چي هستم حالا؟ در جواب سئوالت بايد شونه‌هامو بندازم بالا كه يعني چه مي‌دونم! شکلک هم دربیارم كه اي بابا! به درك چي هستم الان…..

ميدوني دارم ميرم. قصد ندارم برگردم ببينم پشت سرم چي شد، چي شده اما دلم ميخواد يه جواب پيدا كنم. اون گوشه كه نشستم بخوندن، به ذهنم رسيد كه الان چي‌ام؟

كم سن و سال كه ديگه نيستم!

 پرخاشگر؟! چی بگم.....

 قابل اعتماد؟! اعتماد؟! نمي‌شناسم…. نمي‌دونم چيه اصلا"…

باهوش؟! بريز دور اين چرندياتو!

مياي از اول بسازيم؟!  نه ديگه، دارم حذف مي‌كنم. لذت مي‌برم از اين كار. احساس قدرت بهم ميده. خوشم مياد تلفنم زنگ نمي‌خوره، پيام كم مياد. كمتر سراغ كسي رو مي‌گيرم و متقابلا". كمتر مي‌بينم و كمتر مي‌خونم. خوشحالم هيچ‌چي اين وسط نيست براش نگران باشم يا بخوام كه بمونه. گور باباي همه و همه‌چيز. ديگه آماده‌م. وقتشه. ميخوام كه برم. بيام و ببينم! مي‌فهمي ميخوام كه ببينم! پاي تمام احساس غبن و حسرتش هم ايستادم . ميدونم يه چيزايي از دست ميره اما ميگم بذار بره، ارزش موندن نداشت.

يه دوره رو ميگذرونم. بعدش ريكاوري ميخوام. بعدترش برگشت.

اينجا هم، فعلا".... خداحافظ.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 0:56  توسط ژاندارك 

 

ديروز با خواهرم رفته بوديم بازار. همينطور كه مي‌رفتيم ديدم كه دستمو كشيد كه پسربچه‌هه رو ديدي؟! برگشتم، ديدم يه پسره واكسي هست، گوشه‌ي پياده‌رو نشسته و كتاب دفتر جلوشه. گفت: بيچاره داره مشق مي‌نويسه. نور هم نيست. آخي... وكلي احساسات نوع‌دوستانه بروز داد كه من در واكنش به همه‌شون ساكت موندم. حتي سعي كردم نگاهم باهاش تلاقي نكنه.

تا برسيم به پاساژي كه مدنظرم بود سئوال كرد كه اگه يكي وضع مالي خوبي نداشته باشه و درخواست كمك هم نكنه، اگر ما پولي بهش بديم فرض كه قبول كنه، صدقه هست؟! گناه داره؟! گفتم: نه اون كمكه. تو فكر رفت و چيزي نگفت. قبلش هر دو قدم يه بار هوس يه خوراكي‌اي مي‌كرد ولي تو اين فاصله ساكت بود. خودم دو-سه بار پيشنهاد دادم كه گفت: حالم خوب نيست. كاش همونجا كه بوديم بهش پول مي‌دادم. گفتم: بي‌خيال حالا!

يه مغازه ي كيف و كفش بود كه اونجا يه كوله ديد و خريد. بعد كه اومديم بيرون گفت: ميشه برگرديم تا اينو بهش بدم؟ تصور اينكه اين همه راهو عقبگرد كنم يه دفعه منفجرم كرد! گفتم: بچه! اون ميتونه چهارتا كتاب دفترشو دستش بگيره يا بذاره تو پلاستيك! خواستم ادامه بدم كه پشيمون شدم. حق نداشتم طرز فكرمو بهش القا كنم. چيزي نگفتم ولي باز اصرار كرد. اين بار موندم بين دوراهي‌اي كه يكيش مي‌گفت اگه واسه‌ش توضيح بدي دنيا چه جاي كثيفيه خيلي زودتر از اوني كه فكر كني ميشكنه. اون يكي مي‌گفت، ميخواي يه خوش‌باور بار بياد و بعد يه دفعه يه روز كه ميذاريش تو جامعه ديدن اين همه نابه‌هنجاري و ريا و دورويي ازش يه موجود بيچاره‌ عين خودت بسازه كه هيچ وقت، هيچ جا نه ميتونه اعتماد كنه، نه بگه اعتماد ندارم! خوش‌خيالي بچگيش هميشه اعتمادسازه براش ولي عينيات زندگي ويران‌كننده همين اعتماد كذايي.

نميدونم چرا اون لحظه تصميم گرفتم مثل خودم نشه، شايد تنبلي دليل عمده‌ش بود كه نمي‌خواستم راهو برگردم! واسه همين گفتم: با خودت فكر كردي چرا اون گوشه ي خيابون كه نور نبود بساط كرده؟ چرا چند متر نرفت بالاتر كه نور داشته باشه؟ خودآزاري داشت؟! فكر نكردي چندروز مگه از سال تحصيلي ميگذره كه اين همه مشق داشت كه اين وقت شب هم گيرش بود؟! فكر نكردي كه چرا فردا، كه صبحه و مشترياش كمترن و جمعه هم هست مشقاشو نمي نويسه؟! عدلي، بايد پنج‌شنبه شب به درس و مشقش برسه؟! فكر نكردي از سه‌شنبه كه مدرسه تعطيله اين، هم ديروزو داشته، هم امروز و هم فردا خوب چرا همين امشب تو بي‌نوري بايد نابغه بشه؟!

فكر مي‌كردم از شر صحبت حول‌و‌حوش اين ماجراي حال بهم‌زن خلاص شدم كه ديدم بعد از يه كم فكر ميگه: يعني تو ميگي پدر و مادرش مجبورش ميكنن؟! اونا يادش دادن؟! جدي اعصاب نداشتم بعد از جواب اين، جواب يه چيز ديگه رو بدم! با تغير گفتم من ديگه دوست ندارم در اين مورد صحبت كنم!

 

پي‌نوشت1: از صحنه‌هاي كمك علني بيزارم؛ چه شاهد باشم، چه عامل. همه‌ي وجودم درد ميگيره.

 

پي‌نوشت2: اگه خواستين كسي رو شيرفهم كنين بفرستين پيش خودم!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:46  توسط ژاندارك  | 

 

همه‌چيز يه روز ميتونه بر وفق مراد تو پيش بره و ازت يه موجود شاد و راضي بسازه. يه روز هم ميتونه خلاف خواست تو پيش بياد و از تو يه موجود بيچاره‌ي دردمند بسازه. ميشه حدوسط هم قائل شد. ميانه‌اي كه به راست يا چپ ميل ميكنه. آخرش چي؟ يه جاي بازي.....

 

 

 

حالا كه نميشود خوابيد بگذار تا بگويم.....

 

 

 

فكرش را بكن. دهه ي سوم زندگي ات به نيمه هم برسد تو هنوز در ابتدايي، بي اراده به شروع! واقعا" مسخره است پس اين همه سال چه ميكرده اي؟ بعد هم كه دقيق ميشوي، ميبيني اين عدم اطمينانها در خانواده‌ات ريشه ي ديرينه دارد و راستش دقيقتر كه بشوي ميبيني عمرش ميرسد به اولين روزي كه آدم مات ومبهوت نگاه كرد به يك مشت ملائك كه سجده كرده بودند و آن ميان شيطاني كه ابا ميكرد. فكر كن كه من آدم بودم. مظهري از همانها كه بعدها آمدند و مي آيند. به چشمم مسخره و مضحك مي آمد تمام اين ماجرا! اينها پردازش شده اند كه اطاعت كنند، پس اطاعت را كردند و آن ديگري با اختيار نسبي اش توانسته كه گردن كشي كند كه نه من نميخواهم و مني كه هاج و واج فقط نگاه مي كنم .....

ذهنم گير اين فضاي بسته است. ميخواهم از همه ي اين حدومرزها بگذرم و هيچ چيزي نتواند كه محدودم كند. ميخواهم پرتاب شوم جايي بيرون از اين فضا و بمانم تا ابد در تنهايي دردناك شادي بخش خودم و چشم بردارم از آدميزادهايي كه يك در ميان نداي درونم را به غليان وا ميدارند كه : خدايا مرا ببخش!

خسته ام. واژه كم مي آورم در برابر تكرار هر روزه ي صبح از خواب با مكافات بيدار شدنها و تا ظهر وقت تلف كردن و خسته شدن در جايي كه هيچ، عايدم ميكند و خواب نيمروزي اي كه دوست دارم آنقدر مرا دربر بگيرد و فاتحه ي ماندنم را بخواند اما نميشود و با نگاه به ساعت كه شده است 6 احساس ميكنم هنوز هم ميخواهم كه باشم تا معلوم نيست چه غلطي كه بكنم!

ذهنم پر از ميل به نبود است و رفتن.....

 

 

 

يه وقتايي آدم حرف واسه گفتن نداره. يه وقتايي فقط تلاش ميكنه كه حرفي زده باشه. اين روزا منم حرفي واسه گفتن ندارم اما دلم هم نميخواد خونه‌ي مجازيمو به حال خودش رها كنم بنابراين از برنامه‌ي اين چند روز مي‌نويسم از اتفاقات بزرگ و كوچيكش تا وقتي كه حس نوشتن بياد.....

چندتا كاره كوچيك داشتم كه اين مدت انجام دادم یا يه تاريخي واسه انجامش تعيين كردم. اينطوري احساس مي‌كنم اوضاع بيشتر تحت كنترله!

نميدونم دموكراسي پيشنهاد كدوم احمقي بوده و بيشتر از اون نميدونم چرا وقتي ديده ته ته همه‌ي آدمها يه ديكتاتور گنده‌ست فكر كرده دموكراسي نتيجه‌ي جالبي ميده؟! وقتي يه ديكتاتوري پا ميگيره كسي حق جيك زدن نداره و همه راضي! اما با يه دموكراسي رو به موت، همه حرف ميزنن و  ناراضي‌.....

 

 

دنياي مجازي جايي هست كه به بداهه نياز نداره، به تو اين فرصتو ميده كه سنجيده عمل كني. اما زندگي واقعي اين مجالو از آدم گاهي ميگيره . محتاج بداهه هاست. يكي از محاسن عضو شدن من در اين فضاي مجازي همين بود؛ يه زماني دنبال اين بودم كه ميزان خطا در تصميم گيرهامو كم كنم. واسه همين رو مدلهاي كوچك تصميم گيري دقت ميكردم تا بعد بتونم آموخته هامو تعميم بدم به مدلهاي بزرگ و ياد بگيرم چطور تو يه تصميم بزرگ بهترين كارو بكنم. اينا حرف دوره ي نوجوانيه، وقتي كه آدمها همه چيزو ميذارن زيرذره بينشون تا بياموزند و بيشتر بياموزند.....

 

 

 

 

مثل تو كه خريد خوراكي از دستفروش برات يه جور هنجارشكني خانوادگي بود واسه من خط خطي كردن، ميز و نيمكت يا نوشتن يادگاري روي درخت و ديوار يه جور تابو بود كه از كودكي نهادينه شد!

 

 

 

پاييز كه شروع ميشه لااقل انتظار شخصي خودم اينه كه بيشتر از هميشه بنويسم اما اين پاييز تفاوت عمده‌اي با پاييزهاي قبل داره. پاييز سالهاي قبل ذهن آرومي داشتم با ميل شديد به نوشتن اما اين پاييز يه ذهن مغشوش دارم كه حول يه محور هي ميگرده و ميگرده و آخرش با سرگيجه خوابش ميبره با ميل به سكوت، به نگفتن.

اين پاييز برام ابراز احساسات نزديكانم يه جور شوخي تلخ مياد كه نميتونم باور كنم و دلم ميخواد تو اين ناباوري چسبناك يه جايي خودمو به ديواري بچسبونم كه موندني باشه. انگار هوا كه رو به سردي ميذاره يه ترس و دلهره آهسته آهسته رخنه ميكنه تو وجودم. يه ديوار از سنگ، يه خلا احساسي بلند ميتونه كمك‌كننده باشه ولي وقتي يه عامل خارجي، يه نگراني ملموس رخنه كرد اونوقت قراره چيكار كنم؟! بذارم سيل بياد؟ .....

 

 

 

كشيك بودم. تو اتاق نشسته بودم و داشتم برگه‌هاي بهم ريخته‌اي كه روش آزمايشا و اردرها رو نوشته بودم رو مرتب مي‌كردم تا بدونم چي به چيه و فردا جلو استاد ضايع نشم! از قضا شانس هم كه هميشه جلوتر از ما راه ميره اون شب دويده بود و يه هزارتايي مريض اومده بود! انگار نه انگار كه اونجا بخشه نه اورژانس، سريع مريضو از پايين پرت ميكردن بالا! يه مشت ني ني جيغ جيغو! 

غرق آزمايشا بودم كه ديدم موبايلم داره سر مي‌خوره از رو ميز مي‌افته پايين با بي‌حوصلگي گوشي رو برداشتم. سلام و عليك......

 

پي نوشت: ديروز يه روز محشر بود! همه‌چيز به موقع و سرجاش ولي آخر قصه رو بد اومدن! از اونجايي كه آدم نارسيستيكي هستم! به موقعش همچين، حالشونو ميگيرم تا بفهمن هرچيزي رو، هرجايي، به هركسي نميگن! فك كن!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:14  توسط ژاندارك  | 

 

بازي يا برنده داره يا بازنده، اعتقاد به تساوي عين سر مثل كبك زير برف كردنه. من يا بازنده‌م يا برنده، يا سياه يا سفيد، حد وسط به درد من يكي نمي‌خوره. همه‌ي زندگي و آينده‌اي كه پيش‌بيني كردمو، يه جا ميخوام نه اينكه بگن يه تيكه‌ش ديگه مال تو نيست و بي خيال شو!

بازي شروع شده. اولش واقعا" بازي بازي بود ولي حالا مثل نشستن تو چرخ‌و‌فلك با دور زياده. نفسم گاهي بند ميشه، حالت تهوع پيدا مي‌كنم ولي ميخوام كه ادامه‌ش بدم. تا قبل از بازي ابايي از رفتن نبود ولي حالا نه ديگه! تا ته خط ميام! حتي درب و داغون! مهم نيست حريف غدره و من هيچ. مهم اينه كه حاضر نيستم به يه حريف غدر ببازم و ميدون رو خالي كنم. با تو تا صبح مي‌جنگم اي خدا!

 

پي‌نوشت: بودن يه دوست خوب تو اين شرايط، با اينكه بي‌اطلاع گذاشتمش، يه نعمته براي من. گاهي فكر مي‌كنم چه نيكي‌اي ميتونه پاداشش بودن يه همراه باشه؟ تا جايي كه يادمه كاري نكردم كه شايسته‌ي اين "بودن" باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:20  توسط ژاندارك  |