تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!



اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
اینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند

اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روح
هر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند

اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوست
هر که در کشتیش ناید غرقه طوفان کند

هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقه فلک
هر که از وی لقمه یابد حکمتش لقمان کند

نیست ترتیب زمستان و بهارت با شهی
بر من این دم را کند دی بر تو تابستان کند

خار و گل پیشش یکی آمد که او از نوک خار
بر یکی کس خار و بر دیگر کسی بستان کند

هر که در آبی گریزد ز امر او آتش شود
هر که در آتش شود از بهر او ریحان کند

من بر این برهان بگویم زانک آن برهان من
گر همه شبهه‌ست او آن شبهه را برهان کند

چه نگری در دیو مردم این نگر کو دم به دم
آدمی را دیو سازد دیو را انسان کند

اینک آن خضری که میرآب حیوان گشته بود
زنده را بخشد بقا و مرده را حیوان کند

گر چه نامش فلسفی خود علت اولی نهد
علت آن فلسفی را از کرم درمان کند

گوهر آیینه کلست با او دم مزن
کو از این دم بشکند چون بشکند تاوان کند

دم مزن با آینه تا با تو او همدم بود
گر تو با او دم زنی او روی خود پنهان کند

کفر و ایمان تو و غیر تو در فرمان اوست
سر مکش از وی که چشمش غارت ایمان کند

هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شود
ور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند

دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظن
صورت عین الیقین را علم القرآن کند

پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رود
داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند

این سخن آبیست از دریای بی‌پایان عشق
تا جهان را آب بخشد جسم‌ها را جان کند

هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آب
هر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند

گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان
شمس تبریزی تو را همصحبت مردان کند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:22  توسط ژاندارك  | 

 

نوشتن كه ياد مي‌گرفتم، اومدم بنويسم "كوكب خانم زن پاكيزه‌اي بود." يك حرف رو كه نوشتم دستمو بلند كردم تا حرف بعدي همون كلمه رو بنويسم. مامان گفت: كودك، دستتو برندار. همه‌ي يه كلمه رو يه جا بنويس. بعد كه نوشتي نقطه‌هاشو بذار، اينطوري خطت هم بهتر ميشه.

مامان يادم داد يه ضرب يه كلمه رو بنويسم، يادم داد سر‌به‌هوا نباشم و وسط حرفاي يه كلمه نرم پي بازي يا كه بخوابم! همه رو يه جا بنويسم تا اگه يكي اومد و خواست بخونه، بدونه كلمه آخر چي بود و جمله رو تا آخر حدس بزنه، شايد هم حدسش درست بود! حالا هم تا به آخر كلمه نرسيدم دستمو برنمي‌دارم. اول نقطه‌ها رو ميذارم، بعد سركش كاف و گاف يا دسته‌ي ط و ظ. تو زندگيم هم ياد گرفتم يه جاهايي بايد ايستاد؛ يه جاهايي بايد بناي خام رو ساخته و قابل‌فهم كرد. اينطور بود كه وقتي تكه‌هايي از زندگي كه بهم ديكته شده بود يا خودم ساخته بودمشونو كنار هم كه مي‌چيدم و ميشد يه كلمه، مي‌ايستادم عقب واسه وارسي گوشه‌كناراي كج‌وكوله و بدقواره‌ش.

امروز هم رسيدم به آخر يه كلمه. جايي‌ام كه بايد كمرمو صاف كنم، سرمو بلند كنم و دستمو هم از رو كاغذ بردارم. نگاه كنم ببينم اين كلمه‌ي زندگيم، چندتا نقطه و سركش ميخواد كه بذارم؟ گاهي دلشوره مي‌گيرم، نكنه بهتر اين بود كه اين كلمه رو از ديكته‌ي زندگيم پاك كنم تا بعد، شش نقطه نخواد كه بشه "اشتباه" ولي غرور و قوه‌ي تدبير، ميگه: بذار اين كلمه هموني كه هست بمونه، هموني كه فكر مي‌كردي ميشه. پاكشم كه بكني جاي مدادت ميمونه. گيرم كه نموند، تو ذهنت كه ردپاش ميمونه، مگه نه؟ شجاع باش و بخواه كه بمونه!  كلمه‌ي بعدي رو درست انتخاب كن. طوري انتخابش كن كه بشه اينو مثبت معني كرد؛ بشه باهاش اينو از نو ساخت...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:19  توسط ژاندارك  | 

 

فردا اينجا سه ساله مي‌شه. هيچ وقت هم نفهميدم چطور شد كه شد خونه‌ي مجازي من و چطور شد كه خواستم كه بمونه. مثل وقتي كه بعد از دومين بار، منهدم كردنش برگشتم و نوشتم: دوباره شروع كردم بي هيچ دليلي همونطور كه براي آغاز هم دليلي نبود. و حالا تو سالروز سه ساله شدنش: مي‌نويسم بي‌هيچ دليلي همونطور كه براي آغاز دليلي نبود.

به پرستوي مهاجر ديروز و ژاندارك امروز مديونم. بهم فرصت شناختن خودمو دارد. يه جورايي مثل پرسنالتي مپينگ بود.(معادل بهتري سراغ داريد؟) نوشتم و برگشتم خوندم، مرور كردم و زوايايي از وجود و شخصيتم كه چندان هم برام واضح نبود، به كمك اين گوشه‌ي دنج مجازي روشن و واضح شد. اينجا علاوه بر شناختن خودم، فرصت فكر كردن و متمركز شدن پيدا كردم. همينجا بود كه فهميدم واقع گرا هستم اما تو عمل ايده‌آلها برام پررنگتره. اينجا بود كه فهميدم همه‌ي ما آدمها يه مار خفته ته ذهنمون داريم. اينجا بود كه فهميدم تغيير عمده‌اي نخواهم كرد و هميشه اون پس‌زمينه‌ي گيجي و سردرگمي رو با خودم يدك مي‌كشم و چه حس خوشايندي هم داره. اينجا بود كه لابه‌لاي نوشته‌هام متوجه شدم يه چيزي هست تو زندگيم كه نمي‌تونم هيچ وقت ازش دست بكشم و تاوان بودنشو شايد كه تا "نرسيدن" مجبور شم كه بدم. تو خونه‌ي مجازيم بود كه ديدم خوب بلدم هروقت كه لازم شد همه‌چيزو هيچ ببينم. 

همينطور كه اينجا واسه خودم لم داده بودم، ديدم كه بعضي حرفاي دوستاي مجازيم يه وقتايي مي‌تونه منو تو فكر فروببره. واسه همين مي تونم بگم، يه بخشي از نوشتن اينجا رو مديون شما هستم:

مديون "بي صداترين فرياد": يه پاي ثابت اينجا هستند. يه مدتي بود ازشون بي‌خبر بودم تا همين يكي- دو هفته پيش كه يه كامنت ازشون داشتم. خوشحالم از رجعتتون.

گل يخ: يه دوست تو دنياي واقعي من.

دندان‌پزشك كاذب: يه زماني "به اتفاق بانو" بودن –اميدوارم اشتباه نكرده باشم- ولي بعد، به استقلال رسيدن خدا رو شكر!

incidentaloma: ايشونم كه مريم بودن حالا "مريم بانو" شدن! اين واژه‌ي بانو بد مشكوك ميزنه‌ها!!!

يك پزشك: موسس مدلاگ!  نگفته پيداست كه چه نقش موثري تو آشنايي با دوستاي پزشك و دانشجوي پزشكي داشتند.

دژاوو: والا، انگاري قاطي مرغا شدند كه وبلاگشونو تخته كردند. عرض تبريك!

آدميزاد: خيلي زود من حقيقي رو شناختند. شايد دليلش وجه تشابه بوده. به هرحال من هنوز هم  تو كف اسمي هستم كه روي لينك وبلاگ من گذاشتند: آن كس كه مي‌گريد، آن كس كه مي‌خندد.

Medicine man : مزاحم ايشون نميشيم، دارن بكوب واسه آيلتس مي‌خونن! فك كن!

متوتركسات: به نغزگويي رو آوردن.  ديدين چقد لينك موزيك ميذارن؟ ايول!

يادداشتهاي يك پزشك: ميشد اسم وبلاگ رو تغيير داد به يادداشتهاي يك پزشك محقق. دكتر تمام نشد طرحتون؟

شواليه: يه مدت مديدي هست كه بنا به پست آخرشون در دسترس نيستند! منتها تو كامنتدوني ميشه ردپايي ازشون ديد.

برگي از دفترچه ايام: با اينكه خاكباز هستند و مثلا" يه دوماهي ايشون هم قرار بود در دسترس نباشند! ولي پنج شنبه- جمعه ميان وبلاگو ميتركونن! كولاكي ميشه‌ها!!!

عاشقي شيوه‌ي رندان بلا كش باشد: طبق آخرين كامنت كه سرباز شدند ولي چرا وبلاگو سربه‌نيست كردن الله اعلم!

يك داروساز: ايشون دير‌به دير يه پست ميذارن كه اونم همه‌ش گله و شكايت از داروخونه و درآمد و…. دكتر من ميگم بياين بي‌خيال بشين بزنين تو يه كاروكاسبي ديگه!

سراب هستي: آقاي احسان، علي رغم حذف وبلاگ جز كامنترهاي ثابت اينجا هستند كه باعث خوشحاليه.

از خود مكن كناره: يكي- دو تا اي ميل و كامنت بينمون مبادله شد و بعد هم كه انگاري بدجوري درگير درس و مشق شدند. موفق باشند.

طبيب: كم ميايد، اصلا" نميام!  با اينكه گروهي مي نويسيد ششصد سالي يكبار آپ مي‌كنين. اين نشون ميده چه بچه‌هاي درسخوني هستيد! ميگن پزشكي سخته، راست ميگن؛ اينا شاهدش!

من و بهار: دكتر پدرام هم كه عمريست وبلاگشون تخته‌ست ولي ما همچنان از كامنتهاشون مستفيض ميشيم!

نم نم: بنا به فرمايش خودشون پايه‌گذار مينيمال نويسي در وبلاگ هستند- اشتباه كه نميكنم؟- گاهي مي‌خونم و لذت مي‌برم.

وبلاگ يك دختر مرده: فكر كنم واقعا" مرده‌ها! البته دوراز جون. كجايي دختر؟!

سرزمين معنا…معبد انديشه: يه زماني كه افتاده بودم تو كار جامعه‌شناسي ايشون هم تند تند آپ مي‌كردند ولي حالا كه بي‌خيالش شدم شستشون خبردار شده، از آپ شدن خبري نيست! چه همه سمپات!

100درد2: دارند مزدوج ميشن!!! هروقت رسمي شد بفرماييد، واسه تبريك خدمت برسيم.

جوجه اكسترن: ببين تو اگه اتند هم بشي لينكت همين جوجه اكسترن ميمونه!

آخرين پدرخوانده: فاز ريكاوري بعد از سفر فرنگو طي ميكنند!

خط خوردگي صحيح است: سالي يك بار راه گم مي‌كنيم ميريم اونجا! ادبيات آميخته با پزشكي چندان واسه م دلچسب نيست.

يك دندانپزشك: اين يكي وبلاگشون تعطيل شد!

دانشگاه با طعم باران: مگه قرار نبود ترم تابستون برداري چي شد؟! زندگي مجردي تشكيل دادي كه! هميشه مي‌خونم و خيلي وقته كه كامنت نذاشتم، نميدونم چرا...

 Story of zeus sons : اون يكي وبلاگ يك دانپزشكه كه خيلي وقته نيمه كاره رها شده، چرا؟!

قوزبالا غوز: از جمله وبلاگهايي كه هميشه ميخونم. خوشحالم كه تند تند آپ ميشه!

سالهاي صبوري: گهگاهي همو تو كامنتدوني وبلاگهامون مي‌بينيم.

هاريسون: به سلامتي امتحان بورد رو پشت سر گذاشتند.

انسان دشواري وظيفه است: از وقتي دستياري قبول شدند حضورشون كمرنگ شد. به هر حال خانم دكتر، هميشه موفق باشيد.

دستيارنامه: همون حكايت خانم دكتر ماهان هست! قبولي دستياري و خداحافظي از عالم مجازي....

دكتر پاندا: سالي يه بار يه جمله اندر حكايت عشق مي‌نويسند!

دنياي قشنگ نو: تو صفحه‌ي اول وبلاگ، فقط اين پست آخره كه عوض ميشه. حكمتش همچنان بر ما مجهوله!

بي‌دل و خسته با يكم ساندويچ: يه زماني نوشته‌هاي اونجا ي طور ديگه بود حالا كه يه محور ثابت پيدا كرده. خوش باشند.

سرمايه هر دلي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد: به به! بهناز خانم! دوتا دوتا وبلاگ داره ها! دارندگي و برازندگي!

دروغگو: مدت مديدي وبلاگشون فيلتر بود. تو اون مدت چي مي‌نوشتن خدا داند!

گمشده در خيال: معرف حضور دوستان هستند. وبلاگشون منتقل شده به يه جايي!

دكتر گمشده: مثبت انديشي و قبولي دستياري دو هدف عمده‌ي خانم دكتره. من واسه هردوش دعا مي‌كنم.

بدون ويرايش: آينده‌ي مكتوب شده‌ي من! هر وقت نوشته‌هاشونو ميخونم اين عبارت تو ذهنم مياد. هنوز سفريد؟

مترسك فيلسوف: فقط يه لينك هست.

من لاگ: يه مدتيه منتقد شدند. خيلي كم اينجا مي‌بينمشون.

پزشك 78: وقتي هستند، خبرها رو پوشش ميدن، به خصوص موارد مربوط به عالم پزشكي.

انجمن حمايت از بيماران تالاسمي: خدا قوت!

دفترچه ممنوع: آلبا و ناتانائيل! عمرا" اگه گوشه چشمي به ناتانائيل داشته باشم! رو چشم خواهري در موردش تو پست پايين نوشتم!

شعرواره: يك حضور كمرنگ در عالم مجازي!

گل داوودي: وبلاگشونو حذف كردند....

فنجان چايم براي تو: مينيماليست خوش ذوق....

من و سرطان: نمي نويسند ديگه.

منزل جانان: بچه باحاليه! گرچه كم مي‌بينمش.

هديه خدا: وبلاگش كه حذف شد ولي خودش نه! پر از احساسات متناقض كه خدا رو شكر مفعولاشون متفاوته. خوبي چيستا خانمي؟

خاطرات پت و مت از زبان پت: تو يه ماه دنيا اومديم!

Crescendo: هنوز درست حسابي نمي‌شناسمشون.

دكتر مثبت: بچه مثبته حتما"!

ليلي: اين بچه يه مدت غر ميزد كه تو نمياي وبلاگم و فلان و چنان! حالا معلوم نيست خودش كجا غيبش زده اين چند ماه!

شرح حال: يه وبلاگ انتقادي. گاهي موافقم، گاه مخالفم.

Fati: همشهري گرامي كه قسمت نشد كنسرتشون شركت كنم.

نگفتني‌ها: خطشون عاليه! نميشه همه‌ي پستها رو بنويسيد و اسكن كنيد؟ اونايي كه تايپيه تو ذوقم ميزنه.

شب گير: هنوز گير اين هستيد كه چطوري اصل و نسبم به اون راس تشيع ميرسه؟! بابا بی خیال!

آلبالوهاي قرمز زندگي: هم مي ‌نويسن، هم شعر ميگن.

شب نوشته: پيش به سوي زندگي نو!

بانو با سگ ملوس: يه خانم نويسنده ي ساكن شيراز

و دوستان ديگري كه به دليل نبود لينك وبلاگشون، حضور ذهن هم ندارم!

خواستم اون اولش بنويسم هركي فقط مال خودشو بخونه، ديدم عمرا" كه كنجكاوي بذاره! خسته نباشين!

 

پي نوشت:  اين :، بك گراند چهر‌ه‌مه و هيچ معناي بد يا خوبي نداره. در اين رابطه به ذكر يك عدد(!) مثال قابل تصور مي‌پردازيم:

چندروز پيش يه خانواده‌‌اي از فاميلاي مادريم مهمان ما بودند. خانمه علاوه بر نسبت فاميلي‌ نسبتا" نزديكي كه با مادرم داشت، همكلاسي و دوست سابق مادرم هم بود. طي مهماني بحث رو كشوند به قديما كه كاملا" طبيعي بود و كلي خاطره با مادرم مرور كردند و چندين بار هم ضمني اشاره كرد كه بايد روابطمونوتحكيم كنيم و كلي از اين حرفاي بودار! منم كه كلا" نيشم باز! همين هم سوتفاهم ايجاد كرد و اوضاع مسخره‌اي راه افتاد! حالا واكنش بنده كه طبيعتا" بايد یه چیز دیگه می بود، تبديل شده بود، به يه موج آماده‌‌‌ي انفجار خنده كه مجبورم كرد با صورت سرخ شده بدوم تو اتاق!

تازه بعد يه ساعتي كه اونا همچنان تشريف داشتند، به صورت تاخيري واکنش اصلی رو نشون دادم! (یقینا" ذوقمرگی نبود!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:44  توسط ژاندارك  | 

 

ناتانائيل دوست دارم به تو مسرتي ببخشم كه شايد تاكنون كسي ديگر به تو نبخشيده باشد . در حاليكه خود مالك اين مسرتم ، نمي دانم  آن را چگونه به تو دهم . دلم مي خواهد با صميميتي تو را خطاب كنم كه تاكنون كس ديگري نكرده باشد . دلم مي خواهد شب هنگام ، در لحظه اي از راه برسم كه كتابهاي بسياري را پياپي باز مي كني و مي بندي و در هريك از آنها چيزي بيش از آنچه تاكنون بر تو آشكار كرده است مي جويي . در لحظه اي كه هنوز در انتظاري . در لحظه اي كه شور و شوقت از اينكه تكيه گاهي ندارد به اندوه تبديل مي شود . من تنها براي تو مي نويسم . دلم مي خواهد كتابي بنويسم كه در نظرت عاري از هرگونه انديشه و هرگونه هيجان فردي باشد ، و گمان كني كه در آن تنها بازتاب شور و شوق خود را مي بيني . دلم مي خواهد به تو نزديك شوم و تو دوستم بداري.

                                                                                         مائده هاي زميني – آندره ژيد

پي نوشت: به به! چه رمانتيك!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 21:51  توسط ژاندارك  | 

 

ساقي بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت

                      كار چراغ خلوتيان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت

                     وين پير سالخورده جواني ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق كه مفتي ز ره برفت

                    وان لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت

زنهار ازين عبارت شيرين دلفريب

                    گويي كه پسته‌ي تو سخن در شكر گرفت

بار غمي كه خاطر ما خسته كرده بود

                    عيسي دمي خدا بفرستاد و برگرفت

هر حوروش كه بر مه و خور حسن مي‌فروخت

                    چون تو درآمدي پي كاري دگر گرفت

زين قصه هفت گنبد افلاك پر صداست

                    كوته‌نظر ببين كه سخن مختصر گرفت

حافظ تو اين دعا كه آموختي كه يار

                   تعويذ كرد شعر ترا و به زر گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:19  توسط ژاندارك  | 

 

تا همين هفته‌ي قبل فكر مي‌كردم كه زندگيم براي خروج از اين رخوت نياز به يه سري تغييرات داره. اينكه ورزشو بيارم تو برنامه‌م، كارايي جدا از درسم انجام بدم، به درسم اهميت بيشتري بدم، وقت بيشتر و مناسبتري رو با خانواده‌م بگذرونم، خوابم رو كمتر كنم، فكر كردن رو متمركزتر و هدفمندتر بكنم، روزنامه خوندن رو از سر بگيرم و.....

يه هفته ست كه اين كارا رو مي‌كنم. باز هم جاي يه چيزي خاليه. يه چيزي سرجاش نيست و دقيقا"  تمام مشكل من از همين نا‌به‌جايي حاصل ميشه! يه غم لعنتي يه جاي زندگيم نشسته و خيال پا شدن نداره.

فكر كنم هزار باري واسه حلاج از كلاس داستان‌نويسي‌اي گفتم كه فقط يه جلسه توش شركت كردم، اونم به عنوان يه عضو غيررسمي و خودخوانده! اونجا كه بودم يكي از شاگرداي استاد اومد. يه آقايي بود و استاد بعد از معرفيش و صحبت كردن در مورد كتاباش بهش گفت: به دنياي غم‌انگيز نويسندگي خوش اومديد. يه احساس آشنايي بهم دست داد. اينكه منم وارد دنياي غم‌انگيزي شدم كه واسه خودم هم ناشناسه، نمي‌دونم، نمي‌فهممش ولي ميدونم يه جورايي چهارچوبش با دنياي بقيه متفاوته. نه اينكه من آدم متفاوتي باشم و اين تفاوت در جهت مثبتي بوده باشه، نه بحث اين نيست. بحث يه جور غوطه‌خوردن تو دنياييه كه واسه خودم كه غرق شده‌ش هستم هم تعرف نشده است. خوبه؟ بده؟ چه مي‌دونم!

خيلي دلم ميخواد يا حدوحدود دنيام رو بشناسم و بدونم با چي و چطور طرفم يا اينكه برم به دنياي بقيه، به شادي درك شدني، به چيزي كه به واقع هيچ وقت نفهميدم. هميشه شاديهام با احساساتي شدن و نمناك شدن چشمام همراه بوده. باز هم یه جور غم تهش بوده.

تقريبا" جايي خارج از واقعيت روزمره‌ي آدما، حضور داشتم و دارم. جايي كه براي خودم هم درك نشدنيه.

ميدونين، خيلي جالبه كه تو شروع كني به تغيير. تغييري در جهت همرنگ جماعت شدن. بعد هرچي كه پيشتر ميري، بيشتر مي‌بيني كه داري دور ميشي از دنيات، از خودت و بعد  دردت مياد و حالا تقلاهات واسه برگشت به همون رخوت آزاردهنده بيشتر از تلاشت براي موندن وسط اين بالا و پايين شدن از معيارهاي ترقي، پيشرفت و جلب توجه و فلان و بهمانه...

بر كه ميگردي و يه نگاه كه پشت سر ميندازي. دوستت، يه دفعه ميگه كه چه مي‌كني با تغييرات؟ هنوز هم ورزش مي‌كني؟ و احساس تو، وقت شنیدنش اين باشه كه صرفا" حرفي براي گفتن بود اما چون داري ميپكي! چون اين تغيير لعنتي تو رو به اين باور ميرسونه كه داري ناخواسته حل ميشي و نميخواي كه اين اتفاق بيفته، صادقانه جواب بدي كه فكر مي‌كنم همه‌ي مشكلاتم از عدم باور و اعتماد منشا مي‌گيره. راستم ميگيا اما بذار من برات اصلاحش كنم: همه‌ي مشكلات از يه "گنگ" بزرگ، يه "مبهم" گنده منشا مي‌گيره. اين دقيقا" منظورت نبوده كه بد بيانش كردي؟ هوووووم.... ديدي گفتم!

 

از همه‌ي اينا كه بگذريم. من خودمو خيلي وقته گم كردم. از هفت سالگيم، شايد. شايد هم اشتباه مي‌كنم اون موقع هم هيچ پيدايي در كار نبوده. شايد تقدير من يه گمشدگي ابدي به اضافه‌ي زندگي غمناكه. چيزي كه در باطن احساس مي‌كنم بدم که ازش نمياد، دوستش هم دارم....

 باز هم بيايد تا بگذريم.... فردا احتمالا" روز خوبي واسه منه.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:33  توسط ژاندارك  |