تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

در تمام آياتي كه از قرآن خواندم يا شنيدم-البته تعدادش خيلي محدود هست- آن آيه‌اي كه مي‌گويد انسان از سر حماقت مسئوليت را پذيرفت، بهت‌برانگيزترين آيه براي من بوده. به سادگي و به درستي پايه‌ي پذيرش مسئوليتهاي بعدي انسان را هم نشان ميدهد. بزرگترين تعهد كه اگر اشتباه نكنم در آيه واضح گفته نشده كه چه بوده، شايد پذيرش حيات، اختيار نيمچه نيمه يا نمي‌دانم هرچيز ديگري، در صحنه‌اي اتفاق مي‌افتد كه انسان پرنخوت مي‌پذيرد در حالي كه ديگران سرباز زده بودند! مثل هركاري كه در دنياي انساني خودمان در صحنه‌هاي معركه‌گيري كوچه بازاري و رفقايي از يك ابله كه كله‌ش بوي قورمه سبزي مي‌دهد، سر ميزند. ما هم پذيرفتيم، از سر غرور حتي رضايت هم داديم و به روي خودمان نياورديم كه سنگين است، خيلي سنگين! وارد كارزار حيات هم كه شديم بر پايه‌ي همان حماقت، حماقتهاي دنيوي‌اي كه به دوشمان گذاشته شد را با طيب خاطر پذيرفتيم انگار كه بايد پذيرفتشان! فرزند خانواده شديم و به مقررات درون خانوادگي تن داديم. بزرگتر شديم و در صحنه‌هاي اجتماعي براي آنكه جايي آن گوشه و كنار داشته باشيم بارها و بارها، اوكي را داديم! پيشتر رفتيم و بار زندگي خانوادگي هلمان داد زير سقف خانواده‌اي ديگر، جشن و سروري راه انداختيم كه انگار چه شده! باز هم پيش رفتيم و با احترام به قوانين طبيعت پدر و مادر شديم. آن ابلهكان را هم زير پروبال حماقتمان با چنگ و دندان حفظ كرديم و آنقدر اين شوخي طبيعت را جدي گرفتيم كه به بودنشان افتخار كرديم و هرجا سرتق بازي درآوردند و جلوي حماقت عظيم ايستادند غم عالم به دلمان نشست كه فرزندم ناخلف از آب درآمد! تلاش كرديم، خودمان را به آب و آتش زديم تا سر فرزند ناخلف بخورد به سنگ حماقت و بازگردد سوي زندگي‌اي كه قولش را پيشترها داده بوديم....

در تمام اين مدت راضي بوديم و جالبتر خشنود بوديم. از ته دل شاد بوديم هرجا كه مسئوليتي جديد را مي‌پذيرفتيم. تنها نگرانی مان اين بوده كه آيا خوب حماقت خواهيم كرد يا نه؟! هرجا كه متعهد نشديم، نپذيرفتيم ، عمر باقيمانده را در حسرت بربادرفته گذرانديم.

 مي‌دانيد همه‌ي اينها برايم جالب است. اين تن دادن به شرايط، به قضا و قدر، توجه‌ام را به خودش جلب مي‌كند كه چرا؟! اين خشنودي باطني از كجا مي‌آيد؟! چه چيزي در ماهيت وجودي انسان است كه اينطور به حماقت وامي‌دارش؟ چه چيزي هست كه خانم ميانسالي كه در تاكسي به همراه يك خانم ديگر نشسته در طول مسير كوتاه مي‌گويد كه شاد است، كه خدا را سپاسگزار است براي چندغاز حقوقي كه دو پسرش مي‌گيرند، براي خانواده‌اي كه تشكيل داده‌اند؟ چه چيزي اين وسط هست كه تن دادن به قوانين جبري شادي را براي خود و اطرافيانمان مي‌آورد؟! اين پذيرش و متعهد شدن ماهيتا" چيست كه زير بارش رفتن مساوي با افتخار و شاديست و ارضای غروری کذایی مان؟

در صحنه‌ي تاكسي كه بودم با خودم مي‌گفتم نكند همين‌طور كه من دارم ته دلم حماقت اين خانم را با بهت نگاه مي‌كنم و دلم برايش مي‌سوزد كه به زندگي اين چنيني رضايت داده و تازه شاكر اوضاع هم هست، كسي، موجودي، شي صامتي آن بالا دارد به ريش من هم مي‌خندد؟!

 

پي‌نوشت: زندگي زيباست..... 

 

سی و یک مرداد نوشت: آدم احساس خوبی پیدا می کند وقتی پیام سلام کسی را برایش می آورند که اصلا" به ذهنش خطور هم نمی کرده ممکن است به یاد بیاوردش! مرسی! سلام منو به همراه آرزوی بهترینها پذیرا باشید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:26  توسط ژاندارك  | 

 

ميداني بعداز يك مدت كه روي يك واژه فوكوس ميكني، ملكه‌ي ذهنت مي‌شود تا جايي كه وقتي مي‌خواهي كسي را هم صدا كني به اشتباه آن  را به كار ميبري. محور زندگيت روي پاشنه ي همين كلمه‌ي خاص مي‌گردد و تو شايد متوجه باشي، شايد هم نباشي. خواستم بگويم واژه‌ي هوش براي من كلمه‌ي مهمي ست. هرجا به كار نمي‌برم و تا به حال هم كسي را به آن مفتخر نكرده ام كه بگويم باهوش است. بعيد هم است كه بخواهم همچين كاري بكنم. هوش يك مايه‌اي از حافظه را مي‌طلبد كه اغلب آدمها يا در اين مي‌لنگند يا در آن.

من با هوشم؟! نه نيستم. چون فراموش مي كنم نصفي از كلمه‌اي كه صحيح و سالم در ذهنم مرور كرده ام را روي كاغذ بنويسم. چون فراموش مي‌كنم وسط صحبتهايم ذهنيتم را كامل منتقل كنم و اين ميان مدام كلمه‌ها جا مي‌افتد تا مي‌آيم اين را درست كنم مي‌بينم كل مطلب را فراموش كرد‌ه‌ام و چند جايي هم تپق زده‌ام.

من باهوشم؟! نه نيستم. چرا كه وقتم را صرف چيزهايي كردم كه نفع شخصي‌اي به دنبال نداشت. من باهوش نيستم چون آموخته‌هايم را مقابل تو بهم مربوط نمي‌كنم تا چيز نويي بسازم و بدهم دستت كه مشغولش باشي. باهوش نيستم چون مي‌گذارم هر كسي آمد و رفت، بياد و بگويد و من علي‌رغم پيش‌بيني كردن اما دل رحم شوم و نزنم توي دهانش كه ساكت شود. باهوش نيستم چون مديريت زمان و مكان را داده‌ام دست خود زمان و مكان و ايستاده‌ام گوشه‌اي به نظاره. باهوش نيستم چون قدرت تخريبم خيلي بيش از ساختنم است اما نه مي‌سازم و نه تخريب مي كنم. باهوش نيستم چون به روي كسي نمي‌آورم عجب موجود مزخرف چرندگويي است يا ساده ترش: هي يارو داري چرت مي‌گويي ها!

باهوش نيستم به اين دليل ساده كه عقلم نمي رسد اين استعداد براي آزمون هوش، پاسخ دادن نيست براي پياده كردنش در زندگي‌اي است كه دارد نفسم را بند مي‌آورد(همين لحظه دلم يك سفر مي‌خواهد به يه جنگل دور، هووووم هوا ميخوام!).

 كم كم دارد معناي هوش آنقدري برايم بزرگ مي‌شود كه جاي آب و آتش و خاك و باد را مي گيرد يا تا جايي كه بخواهم در اين لحظه بگويم؛ هوش چيزي است كه ندارم كه كلا" هيچ كداممان نداريم و گرنه وضعمان چيزي ديگر بود. باهوش نيستيم چون نمي دانيم در اين مكان گربه سان چه كلاه‌هاي گشادي مي‌رود سرمان. باهوش نيستم چون خوب زيرآبي مي رويم و عرضه نداريم به جاي اينكه زيرآب بغل دستيمان را بزنيم، برويم فكر چاره‌اي براي حال خودمان و  پيريمان و جواني نسل بدبخت بعدي كنيم. باهوش نيستيم چون قدرت پيش‌بيني شرايط را هيچ‌وقت خدا نداريم فقط پيش‌آمدها را خوب آناليز مي‌كنيم. همه‌مان تحليلگران  ماهري شده‌ايم به لطف مجالس مهماني‌مان كه شده ميتينگ سياسي. چرا؟! چون هيچ وقت يادمان ندادند، هوششان قد نداد يا همچين چيزي كه بدانيم مهماني براي رفع خستگي زيستن در آشفته بازار روزمرگي ست نه جايي براي آشفته و متشنج كردن جو آرامي كه تا نيم ساعت قبل تشريف‌فرمايي مهمانان گرانقدر نشسته بودند به غيبت كبري خانم و صغري كوچولوش و حالش را مي‌بردند.

بگذريم بي خيال........

 

یه پیام از یه دوست داشتم که نخونده پاکش کردم. حالم داشت به هم میخورد و اینم عدلی پیام داد! اگه اینو خوندی بی زحمت یه بار دیگه بفرست. البته اگه انتظار جوابی داشتی. ممنون.

 

                                                      **************

 

ذهنم راهشو پيدا ميكنه، خيلي زود. فقط بايد اين وسط تكليف يه چيز ديگه رو هم روشن كنم. به مامان كه گفتم به نظرش چيزمهمي نبود. موندم چرا اين كتابا همه چيزو بزرگ ميكنن؟ دلم ميخواد حرف مامانو قبول كنم و بيخيال پيش برم اما از روزي ميترسم كه برگشت معنا پيدا نكنه. چه همه خوابم مياد اين آخريا.....

 

************************

 

دو صفحه‌ي ديگه از " تنهايي" رو نوشتم. نوشتم كه رفت سركار و ديوونه بازيشو مقابل همكار و دوستش به تصوير كشيد. نوشتنش راحته و خودش مياد. بدون هيچ تفكري اما كاش يكي مي‌اومد و تند تند مي‌نوشت. مزخرف مي‌نوشت و مي‌رسيد آخرش. بعد ميداد دستم و مي‌گفت بيا! بالاخره يه كارت تموم شد! درست كه تو اينكارو نكردي اما شد، تموم شد. بابا، من و تو كه نداريم!

 

************************************

 

مرداد كه تموم شه، شهريور رو يه طور ديگه شروع ميكنم. يه طور ديگه ادامه‌ش ميدم و يه طور ديگه وصلش مي‌كنم به پاييز. كاش هوا خنك بشه.

يه طور ديگه. همه چيز، يه طور ديگه. به جون دوستم! نميدونم قسمم راست میشه يا دروغ! اما به جون تو! به جور خوب ديگه......

 

******************************************

 

آخش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ورزشو شروع كردم. ناپيوسته يه هفته ست و پيوسته فقط يه روز! با ناپيوسته‌ش كارداني ميدن و با اون يكي تاييد ميكنن كه سيكل دارم!

 

هي ژان! تو خود خودتي كاش فقط بموني؛ تنهاي تنها روي پاهاي خودت گرچه خسته‌اند اما مال خودتن. نگهشون دار! يالا!  

همين و السلام!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:52  توسط ژاندارك  | 

 

الان چه وقت از روزه؟ چرا اينجا اين همه قبره؟!

يه زن اونجاست كه چادر رنگ و رو رفته‌اي به خودش پيچيده و موهاي رنگ مسش از روسريش بيرونه. مادرشه! اون باعث خودسوزي دخترش شده! ميخواد منو به مادرش معرفي كنه. من از مادرش مي‌ترسم. بايد تو يكي از همين قبرا با هم صحبت كنيم. بشينيم رو خاك و مادرش با اون چشاي وحشتناك منو برانداز كنه.

دخترش خودسوزي كرده.

 اينا يه جوري‌ان. عجيب و غريبن. من چرا الان اينجام؟ لباسام خاكي نشه! اين چه سر و وضعيه كه واسه خودم درست كردم. چرا رنگ موهاي اين زنه اينطوريه؟ چرا همه چي اينجا خاكيه؟ ميگه بهتره بريم طبقه‌ي بالا، مادرم اونجا ميخواد ببينتت. من مي‌ترسم. از مادرش مي‌ترسم. نكنه ميخواد عليه منم شكايت كنه؟ چرا اين خونواده دخترشونو كشتن؟! چرا مادرش گريه ميكرد؟ چرا اون ميگه مادرش خيلي ماهه؟ چرا وقتي خواهرش داشت جون ميداد، نگران مادرش بود؟! چرا اينجا اين همه قبر كندن؟! چطور ميتونه واسه مادرش دعا كنه؟ اينا چرا اينطوري‌ان؟

من اونبار كه اومدم اينجا، سقف داشت. شب بود. يه فانوس دستم بود. با بابا بوديم. دنبال اونا ميگشتم. ديوارهاي كاهگلي ريخته بود. اسم دختر رو به نگهبان اينجا دادم. گفتم بايد حتما" اتاقشو نشونم بديد. اتاقش؟ قبرش؟ گفتن همچين كسي اينجا نيست. تو يه ظرف هم بهم آب دادن، آب كدري بود. شب بود اما يه نور زرد بد رنگ جاي مهتاب شب بود.

اينجا چرا اين همه قبره؟ من چرا از اون نمي‌ترسم؟ بقيه‌شون كجان؟ من چرا تنهايي اومدم؟ قبرا چرا اينقد گوده؟! چرا مادره جلوي دخترشو نگرفت؟ اينا مگه وجدان ندارن؟ چرا عليه اون يارو شكايت كردن؟ الان دم ظهره انگار. اون بار شب بود، نيمه‌هاي شب. من از اين زن مي‌ترسم.

چرا اينجا اين همه قبره؟ قبرا رو چرا اين همه گود كردن؟ من واسه چي به خودم تلقين مي‌كنم مي‌ترسم؟ اين همه خرابه‌ي كاهگلي اينجاست ولي اين اومده ميگه بايد بريم طبقه بالا عليا مخدره اونجا ميخواد منو ببينه.

 

الان شبه. تو خيابونا دارم راه ميرم. اونا ديگه نيستن. يكي از پشت دستشو ميذاره رو شونه‌م. برميگردم. مي‌پرسم: اون همه قبر واسه چي بود؟!

 

پي‌نوشت: هیچی! یه کابوس بود.....

 

روحت آرام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:15  توسط ژاندارك  | 

 

ته ذهن هر كدوممون يه مار خوابيده كه گاهي يه چيزايي تحريكش ميكنه تا چنبره بزنه و نيشش رو فرو كنه جايي از ذهن كه شايد مهارگسيخته رشد كرده.  سمش اون گوشه ي مغزو فلج كنه و بعد تو تنها ميموني با باقيمانده‌ي ذهنت كه يه تيكه‌اي نداره. تيكه‌اي رو نداره كه اون روزا شده بود بخش بزرگي از ذهنت براي پيش بردن زندگي و جهان بينيت. حالا تويي با يه ذهني كه مهمترين بخشش فلجه، مجبوري باقيمانده رو به قدري قوي كني كه نزديكت كنه به تعادل. نميدونم بعد رسيدنت به تعادل نسبي، ميرسي به آرامش، به شادي، به سبكبالي يا نه ولي ميدونم كه اين تنها راه نجاته. تنها راه براي ادامه‌ي بازي‌اي كه يادم نمياد كه كي بود اما انگاري بوده يه وقتي كه همه‌مون اوكي داديم به بودن و به گمونم بهترين تصميم رو گرفتيم؛ اينكه بيايم و تجربه كنيم و بعد بريم. دست پر يا خالي؟! واسه من مهم نيست. اومدن مهم بود كه پيش اومد و مهمتر از اون احساس در راه بودن. ايستايي آزاردهنده‌ترين احساسيه كه خدا به آدميزاد بخشيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:53  توسط ژاندارك  | 

معلم زبان پيش دانشگاهي‌ام بود. خانمي بود با قدي متوسط و شايد جواني‌هايش هيكل متناسبي هم داشته. دو فرزند داشت؛ دو دختر. دختر بزرگتر، شيراز دانشگاه آزاد درس مي‌خواند. نمي‌دانم سال اول بود يا دوم اما به‌هرحال انگار دانشگاه آزاد بودنش در نوع خودش پديده‌اي بود براي اين خانواده‌ي چهار‌نفره! هرجا كه بحث كشيده مي‌شد به سمت كنكور و دانشگاه، مي گفت: آدم صدرا كه مي رود يه مشت، بچه پولدار و خوش‌تيپ و فلان و چنان مي بيند. لحن صحبتش انگار كه دخترش جدا از جماعت مرفه‌بي‌دردي(!) بود. به گمانم رويكرد مردم به دانشگاه آزاد خيلي سال پيشتر از آن عوض شده بود. آزاد شده بود دانشگاهي پذيرفته شده و اغلب پدر و مادرها براي آنكه نشان بدهند تا چه اندازه آينده و تحصيلات فرزندانشان، برايشان مهم است هزينه را مي‌پرداختند حالا هم كه شده، همه ي پدر و مادرها. به هر حال دختر بزرگ كه فقط يادم است اسمش مثل دختر كوچكتر كه راهنمايي درس مي‌خواند با حرف "ش" شروع مي شد، دانشگاه آزاد درس مي خواند.
خانه شان يكي از محله هاي اصيل شيراز بود و همسرش در پتروشيمي اي- جايي كار مي كرد. همسرش سيگاري بود و انگار بد هم سيگاري بود. به قول خودش مي توانست سه ساعت يك بند برايتان از مضرات سيگار بگويد و در اين ميان يك پاكت سيگار هم دود كند!

معلم خوبي نبود. آدم خسته‌اي بود. انگار سنگيني بار تمام سالهايي كه آدميزاد زيسته را يك جا گذاشته‌اند روي شانه هاي استخواني او و گفته‌اند برو! و او مي رفت؛ آرام و بيصدا. گاهي هم مي ايستاد گوشه‌اي كنار تخته سياه يا پشت ميز و به نقطه‌اي نا‌معلوم خيره مي شد. درس پس دادن ما را جدي نمي گرفت و اين براي ما كه زير فشار كنكور داشتيم له مي شديم جدا" موهبتي بود.
دوشنبه ها تا ساعت 8-7شب كلاس داشتم. يك در ميان كلاسها را نمي رفتم و وقتم در حياط به قدم زدن يا در كتابخانه به خواندن روزنامه مي گذشت. شب پدر كه مي‌آمد دنبالم، خسته از ساعتها راه رفتن در فضايي بسته يا دقيق شدن روي اخبار بيرون از دنياي بسته كنكورم، مي افتادم توي ماشين و ناي صحبت نداشتم اما مدام چهره‌ي خسته او در ذهنم مي‌رفت و مي‌آمد. ساعت اول با او كلاس داشتيم. همه‌چيز ظاهرا" در زندگي اش اوكي بود، دخترش از كيش برايش از اين كرمهاي دور چشم آورده بود. خوشحال بود كه شايد چين‌و‌چروكهاي دور چشمش و يا سياهي دور آن با كرمها رفع شود اما خب، دليل حقيقي خوشحالي‌اش چيز ديگري بود. خودش هم مي‌دانست، او كه آنطور غليظ و وحشتناك هميشه چشم‌هايش را سياه مي‌كند و بالا و پايينش را رنگ رنگي مي‌كند ديگر كجا كسي متوجه تك و توك چروكهايي مي‌شود كه يك زن چهل‌و‌پنج ساله به طور طبيعي دارد. خوشحالي‌اش از توجه دخترش بود. از اينكه مي خواهد مادر را جوان نگه دارد. گاهي فكر مي‌كردم آدمي است كه با همين انگيزه‌هاي كوچك حتي اگر سرطان هم بگيرد مي‌جنگد كه بماند؛ بماند فقط براي اينكه دخترش يك غنچه‌ي رز سرخ برايش آورده و اين معنايش يعني كسي هست كه برايش بايد ماند؛ همانطور كه كسي بود كه به خاطرش مي‌خواست جواني را بازگرداند. همانطور كه كسي بود كه به خاطرش در آن سن‌و‌سال، تلاش مي‌كرد "به روز" باشد؛ با دختر‌كوچكش مي نشستند پشت كامپيوتر به بازي كردن. تمام دنيايش محدود مي‌شد به اين دو دختر كه ته ته ماجرا چندان هم بهشان افتخار نمي كرد اما از ته قلب دوستشان داشت و تلاش مي كرد برساندشان به بقيه‌اي كه توجه پدر هم دريافت مي‌كردند.

اينها را گفتم تا برسم به آن ‌روزي كه نشسته بوديم به حل تمرين. بچه‌ها سر كلاس امثال او حسابي شلوغ بازي در‌مي آوردند و او هم انگار وسط اين همه انرژي كه رها شده بود جايي ذهنش مي‌ماند كه همراه ما نمي‌آمد. ما تنهايي خودمان بازي را اداره مي كرديم. از روي درس مي‌خوانديم. تمرين حل مي كرديم. مسخره‌بازي در مي‌آورديم و او انگار كه نه انگار! گاهي به باغ ما مي‌آمد، نگاهي به درستي جواب تمرينها مي كرد. شايد يكي- دو جمله‌اي به فراخور حال آن روزش مي‌گفت و بعد باز ما تنها مي‌مانديم. تا اينكه يك روز با ما بود. توي باغ ما بود. داشتيم درس مي خوانديم يا يك همچين كاري كه يادم نمي‌آيد چه شد كه همه زديم زير‌خنده. خنده‌اي خسته كرد. سنگيني‌اش را با همه‌ي وجود احساس كردم. انگار جانش داشت بالا مي‌آمد كه چهارتا عضله را در جهت همراهي با ما منقبض مي‌كرد. بعد همانطور كه پشت ميزش نشسته بود گفت: حالا كه تو اين سن هستيد، به ترك ديوار هم مي خنديد اما بعد كه هم‌سن ما شديد خنده‌دارترين چيزها هم باعث خنده تون نميشه.
خنده‌ روي لبهايم ماسيد. بچه‌ها اما، همين را سوژه كردند براي باز هم خنديدن، او مي خنديد. خسته اما مي‌خنديد.
من دلم خواست هميشه بخندم. بايد تا ابد مي‌توانستم كه بخندم. جاي خنده ام را قرار بود چه چيزي بگيرد؛ آرتروز يا خستگي روزمرگي يا غم؟! كدامشان؟!
ياد متن كتاب فارسي دبيرستان افتادم. كتاب دوم بود يا سوم؛ داستان گيله‌مرد وقتي كه دستگير شد و داشتند از ميان جنگل مي‌گذشتند، جايي كه نوشته بود: و صداي جيغ زني در باد مي‌آمد......

خواستم خنده‌ام بشود صداي خنده ي كسي در خانه، در محيط كار، در تمام بيداري و خواب، در تنهايي، در لحظه‌ي مرگ.....


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 7:50  توسط ژاندارك  | 

معتقدم هر آدمي رو بايد با طرز فكرش راحت گذاشت.
ديروز بعد از درمانگاه كه رفتيم اتاق كنفرانس تا كيسها با جزييات بيشتر بررسي بشه، استاد گرامي رفتند روي منبر و ايضا" روي اعصاب من! فك كن! شروع كرده در مورد ولايت و مراتبش در غياب امام زمان گفتن و اينكه ولايت فقيه كشكه و... چيكار كنيم به خدا برسيم و ما چون شيعه هستيم و حقيقت كف دستمونه بيش از سايرين در پيشگاه خدا مسئوليم و چرت و چرت و چرت! يعني دلم ميخواست با كله برم تو ديوار! تكليف آدم روشن نيست با اين استادا! يه كلمه حرف حساب به زور ياد آدم ميدن، بعد ميشينن از چيزايي حرف ميزنن كه ما ازشون نخواستيم كه در اون موارد هم برامون استادي كنند! يكي نيست بهش بگه من كه هم سببي و هم نسبي به راس هرم تشيع مربوط ميشم اين همه ادعا ندارم كه حقيقت كف دست شيعيانه، جناب عالي از كجا اين همه مطمئنين‌؟! جالبيش هم به شكسته نفسي تشيع مدارش‌، بود كه ميگفت اون بيچاره بوداييه هم فكر ميكنه حقيقت همون بوداييسم هستش و خدا بايد يه تبصره ماده اي هم براي اينا بذاره! ببينين چه مهربونه استاد! البته استاد شما پاتونو قد گليم خودتون دراز كنين، بهتره. اگه خدا همونيه كه شما ميگين لابد خوب كارشو بلده!

فك كن دم ظهره، هوا هم گرم، تو هم همينطوري خداييش اعصاب نداري يكي هم،اعصابتو با اين حرفا شخم بزنه!

 

به بهونه ي اين ماجرا ميخوام از سالي بنويسم كه ماجراجويي و حقيقت طلبيمون گل كرده بود! سالي كه تو سرما و گرما، زير آفتاب داغ، زير بارون وحشتناك مي رفتيم تا برسيم و آخرشم امثال ایشون، راهو بستند.

يه جايي تا گفتيم سلام، فرمول پيچيده شده‌ي كتابي دستمون دادند و نصيحت و نصيحت!

يه جايي تا همراه شديم ملت كلي مفتخر شدند كه ايول! ما ديگه كي هستيم كه به قول خودشون دختراي دانشجو هم ميان پاي صحبتامون ميشينن!

 يه جا پدرمون در اومد يه آدرسو پيدا كرديم بعد هيچي به هيچي! و البته، همون بهتر كه پاسخگوي اصلي نبود! خلاصه با اين پس زمينه‌اي كه من از همچين آدمايي دارم جدا" خيلي انرژي بايد صرف كنم كه به اعصابم مسلط باشم و چيزي نگم. آدمي رو دوست دارم و محترم ميدونم كه هيچي نگه. چشم دارم عمل فردو مي‌بينم، اگر چشممو گرفت و حال داشتم به قضاوت هم ميشينم! بهتره ياد بگيريم به زور چيزي رو به خورد كسي نديم.

 

ياد يه ماجراي ديگه هم، افتادم. يه بار كه نميدونم چه جلسه‌اي بود، من و حلاج و جونور هر سه مونديم دانشكده تا اونجا باشيم. يكي از استاداي پرمدعا هم بود. وسط جلسه تقريبا" بي‌هيچ پيش زمينه‌ي صحبتي، حلاج مسئله رو كشيد به چالشهاي فكريش! جونور از اونور داشت زيرلبي هي مي‌گفت: چه ربطي داره اينا رو ميگه؟! داره چي ميگه اين؟! بهش بگو بسه! منم مي‌گفتم: ولش كن بابا بذار حرفشو بزنه؛ به هر حال از اين جلسه‌ي چرت بايد يه استفاده‌اي بكنه يا نه؟! آخرشم البته نتيجه‌اي گيرش نيومد، واسه اينكه استاد باز گير داد به وحدت در كثرت و كثرت در وحدت و مغزمونو ‌جوييد! بعد از جلسه هم به طور اختصاصي يه دور ديگه براي حلاج توضيح مفصل داد كه تا حسابي شيرفهم بشه! منم با نيشخند نگاهش مي‌كردم ولي جونور بدجور تو كف ماجرا مونده بود!

 

اوه راستي، استاد من هم شما رو با طرز فكرتون راحت ميذارم؛ سكوت ميكنم و ميذارم خزعبلات تحويل ذهن فراموشكار دانشجو بديد!

 

*********************************

جديدا" متوجه شدم كه اخلاقم خيلي شبيه "لاري" تو لبه ي تيغ هست. اونم يه مدت گير مي‌داد به آموختن و جستجو و مطالعه بعد كه ذهنش خسته ميشد با كار يدي خودشو مشغول ميكرد تا اپيزود بعدي. منم الان خيلي دلم مي‌خواست يه لگد زير اين زندگي مي‌زدم يه كم مي‌رفتم نجاري مي‌كردم، بعد برمي‌گشتم دوباره به آموختن از هركي كه خودم دلم مي‌خواست!

 

**********************************

 

دوستم ميگه: ميدوني فردا بعد از امتحان چيكار مي‌كني؟

- : مي‌گيرم تخت مي‌خوابم!

-: نه، ميري كتابفروشي و چندتا كتاب مي‌خري و بعد ميري خونه و هوس مي‌كني بخونيشون، واسه همين ميري تو اتاقت و شروع مي‌كني به خوندن و فكر كردن و باز هم بیچاره خانواده ات تو رو نمي‌بينن!

 

آدم احساس يه "شخصيت لو‌ رفته" رو پيدا ميكنه.

 

************************************

استاد ميگه: پزشك بايد چشمش مثل عقاب تلسكوپي باشه و.... بعد شروع ميكنه در مورد كيس صحبت كردن و اين وسط ژان متوجه ميشه يكي كه شديدا" حواسش به راند هست - يعني واقعا" حواسش به راند بودا!- داره اشاره ميكنه كه آريانا حالش بده، نمي‌بيني مگه؟!

بعله! چشم تلسكوپي بعضيا، كهكشاني پوشش ميده! موندم اين انسان با اون زوايه‌ي بدي كه ايستاده بود، چطور موقعيت آريانا رو تحت پوشش داشت؟! فك كن! نتيجه اي داشت به منم بگو!
(امکان درج شکلک نیست! D:(


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 8:6  توسط ژاندارك  | 


يه جاهايي تو زندگي هست كه انگار رسيدي ته خط. آخر آخر همه‌چيز. راهي براي برگشت هم نيست بدبختانه. تو راهي كه رفتي، تو راهي كه تو رو كشوند اين ته خط، همه‌چيز ريزه ريزه از بين رفت و تو ته‌ مانده هاي ايمان و اعتقادتم رو به باد دادي و حالا هيچي برات نمونده. تنهاي تنهايي و اين رسيدن به ته خط بدجوري داره روحتو ميخوره و موندي چيكار كني. شرايط هولناكتر از اونيه كه فكر كني. جا بزني راه باز كردي براي گزافه‌گويي ديگران. بخواي بموني هم كه.... نه حرفشو نزن. با چي بموني؟! با چه اميدي؟! به خاطر چي يا كي؟! خودت؟! كوري نمي‌بيني از اين خود فقط يه تفاله مونده؟! نه واقعا" فكر كردي بموني كه چي؟! قراره چه معجزه اي بشه؟! واژه ي معجزه بزرگ و بزرگتر ميشه و تو اميد كوچيكت بزرگ ميشه كه حتما" راهي هست! يه غلت ميزني رو افكارت و باز، برميگردي رو همون قلبيا و با ترديد نگاهشون ميكني و ميگي. واقعا" چيزي هست؟! اين سئوال بي‌موقع لعنتي همه‌ي ترس و اضطرابتو به غليان وا ميداره و سرگيجه‌ت بيشتر و بيشتر ميشه. پشت مي‌كني به فكرهاي تازه و دلت ميخواد سرتو بكني زير بالشي-چيزي تا صداي خودتو خفه كني. داد مي‌زني سر خودت كه اگه عرضه ميداشتي اين همه مدت كجا بودي پس؟! اين خود‌‌‌درگيري ها انگار كمكت ميكنه تا يه پاي ثابت براي جذب سركوفت و سرزنش پيدا كني و اونم كسي نيست جز اون يه تيكه ي خودت كه گاهي از شدت ترس ميره پشت اون يكي قايم ميشه. هي زندگي.... حالا تو اين گيرودار بايد پاشي بري شام هم بخوري!

لقمه ي اولو كه برميداري يادت مي‌افته از غذايي كه با نون ميخورن بدت مياد. ميخواي لقمه رو باز كني و نونشو بذاري كنار كه اون تيكه عصبانيه، داد ميز نه: د! بخور تو هما! راستم ميگه چه گيري دادي! حالا وسط اين همه بدبختي، لقمه ي با نون و بي نونت چيه؟! تازشم تو ناخودآگاهت لقمه رو با نون ميپچن! لقمه رو با لجبازي آدمي كه انگار ميخواد خودشو با خوردن خفه كنه و هيچ حاليش نيست؛ پشت سر هم نيم‌جويده مي‌فرستي بره تو معده ت يه فكري به حالش بكنن. يه دفعه به عادت هميشگيت، مثل همه‌ي مواقعي كه كلافه‌اي دستت ميره طرف موهات تا خودشو اونجا مشغول كنه، بعد سريع يادت مي‌افته كه اين حركتو همه مي‌شناسن. اين ديگه نشونه‌ي نهايت عجز و لابه‌ي تو هست. دستتو ميبري طرف گونه‌ت كه يعني ميخواستي صورتتو بخاروني! بعدشم در حاليكه يكي يكي ظرفاي شام از جلوت برداشته ميشه، برميگردي به دخمه‌ي خودت. جايي كه پرده هاش هميشه كشيده ست چون تو از نور و تصوير پشت پنجره بيزاري. ميشيني لبه‌ي تخت و دستتو ميذاري زير چونه‌ت ميگي: به جان خودم اگه تمومش نكردم! يه دفعه دلت ميگيره. دلت براي همه‌ي از دست رفته ها، به دست خواهد آمدنها ميگيره. ياد تك شادي زندگيت مي‌افتي، هموني كه اشكتو درآورد. يادت مي‌افته اون روز همه كنارت بودن؛ كنار هم بودن. دلت يكي رو بيشتر از همه ميخواد. دلت يه تكيه گاه محكم ميخواد. مادر كه خيلي كم، ماجرا رو ميدونه و نگاه نگران و ساكتشو وقتي كه تو فكري اما وسط جمع، روت زوم ميكنه. مادر كه هميشه چيني بلوري بوده كه بايد مراقب بود نشكنه. اون كه سنگ صبور بودنش هم، شيشه اي و شكننده ست. آدم همه‌ش بايد نگران باشه نكنه كه بيشتر از توانش باشه؛ نكنه كه بشكنه.

دلم يكي رو ميخواد. يكي رو خيلي ميخواد. كسي كه وقتي پريدم تو بغلش، گفت: آخ بابايي! بوسيدت كه آره دخترم ديگه بزرگ شده و نمي‌تونم بغلش كنم.

بابايي دلم تنگه. بابايي افتضاح كاشتم! نيستي چرا؟! قرصها رو يكي يكي ميخورم كه سرد درد لعنتيم كنترل بشه و بتونم تمركز كنم ببينم چه كار بايد كرد. اين ديگه پنجميشه. قوطي قرصو پرت مي‌كنم رو كمد كه دور از دستم باشه. الان وقته عاقل بودنه. يه كم بذار بگذره، به ديوونگي هم ميرسم!

 حالا هم، صداي تلفنه و صدايي كه منو صدا ميكنه كه بيا. وقتي ميرم به زور تعادلمو حفظ مي‌كنم. اولين جايي كه ميشه مي شينم و گوشي رو جواب ميدم. با خنده و مسخره بازي هميشگي اما آشكارا بيش از سابق. پشت خط كسيه كه دلهره، دل تنگي، اضطراب و شكست منو خوب ميشناسه. مكالمه رو تو حداقل ممكن تمام ميكنه. ميخواد كه تنها باشم؛ ميخواد كه تنها باشه. پدر بهش ميگه كه حالم بدجوري بده، به سختي از جام پا ميشم. مادر ميشنوه و ميدونه پس چيزي نميگه. پدر هنوزم نگرانه. حرفاي مادر بي تاثير بوده؛ -ببرمت بيمارستان؟

-نه خوب ميشم. فقط بايد استراحت كنم، قلق اين دردم دستم اومده.

كشون كشون خودمو برميگردونم تو اتاق. مي‌افتم رو تخت و هق هق گريه. همه چي به آخر رسيده. من دلم يكي رو ميخواد. دلمو هموني رو ميخواد كه الان پيش روش بودم. دل ميخواد باهاش حرف بزنم. ميخوام شونه هامو بگيره و بگه: نگران نباش. حلش مي كنيم. ميدونم اين حلش مي كنيم، از اون حلش مي‌كنيماست! از اونايي كه حتميه! حتي اگه حل نشه. ميدونم اين همراهي، اطمينان بخشيش اونقدي هست كه ته خط بي معني بشه و راه باز بشه. ميدونم پدر اگر باشه، اگر كه بدونه انگار سنگيني باري كه تحمل ميكنم مثل غبار روي ميزه كه با نوك انگشت ميشه پاكش كرد. ميدونم اگه كه باشه همه چيز انگاري هست در حاليكه الان حسم ميگه كه رسيدم به هيچ......

 

ياد وقتي افتادم كه غم بود. سنگين بود. پدر بود اما زبان من ياري نكرد كه بگم. وقتي گفتم كه درد، درد من شد و راه حل شد، همون "هيچ" كه گاه "همه چيز" هست. من تنهايي كشيدم؛ بي‌پدر، تا امروز اگر كه رفتم و گفتم پدر درد دارم، دست كمك پيش آورد احساس نكنم هنوز همون دختر بچه‌اي هستم كه ميخواد تاتي كنه پدر بايد دستشو بگيره. بدونم اين همراهي به خواست هر دو، براي بي دلهره زيستن لحظاتيه كه كيمياست و كوتاه‌عمر. يك جاهايي غرور بايستي بيرنگ بشه. مقابل نگاه نگران خانواده مهمترين جاشه.

 

 

پي‌نوشت: يكي از دوستان لطف كردند، لينكي رو براي من خصوصي كامنت گذاشتن كه جهت صحيح و زيبا‌نويسي در فضاي اينترنته. جالبه، حتما" ببينديش. من 2 موردشو رعايت ميكردم ولي اصلي‌ترينش رو بلد نبودم علي رغم اينكه برام هميشه سئوال بود!

مرسي دوست گرامي!

ای بابا! نمیدونم مشکل کجاست نمیتونم لینک مخفی(!!!) بذارم! آدرس اینه:

http://www.khabgard.com/?id=1564547662



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:40  توسط ژاندارك  | 


گاهي "واقعيت" با تمام حقارتش مي ايستد در برابر مفهومي عظيم به نام "حقيقت" و آنجاست، تو كه انسان نامت است زنجير واقعيت كشان كشان مي بردت تا آنجايي كه شايد راه به حقيقت نيابي.

 

اين چند روزه مفهوم اين دو واژه برام حقايقي رو ملموس كرد كه قبل از اون برام غير قابل درك و فهم بود. الان ميتونيم بفهمم چرا ما آدمها مواقعي كه بهم نزديك ميشيم و حجاب فاصله ها و كليشه ها و قالبهاي زندگيمون كنار زده ميشه تا اين حد براي هم آشناييم و تا اين حد همو راحت ميشناسيم و فكر مشترك، احساس خوشايندي رو بهمون ميده. حالا مي فهمم چرا همين ما آدمها، بعضي هامون نمي تونيم علي رغم اين تفكرات زيباي مشترك حتي يك روز در كنار هم دوام بياريم و چالشها و اصطكاكها خودشو زودتر از تصورمون نشون ميده.

حالا خيلي راحت درك ميكنم چرا وقتي دقت كردم و در نهايت گفتم، آدمهايي كه فكر كرده اند، همه پايه ي فكري يكساني دارن و مشابهن، اين يكساني نتونست برام اونقدي خوشايند باشه كه يه تعدادي از دوستامو حفظ كنم و از بودنشون لذت ببرم. شايد وقتي اين يكساني ها كشف شد، غير حساب شده خواستيم كه خيلي راه رو با هم بريم، خواستيم كه ثانيه ها و لحظات رو شتابزده قسمت كنيم در حاليكه واقعيتها متفاوت بود خيلي زياد! مثلا"، من بي خيال اما بي صبر كجا، تو غرغرو اما پر حوصله كجا؟!

 

آخر الزمان به نظر من، وقتيه كه حجاب واقعيتها كه هريك از ما رو به نوعي در يك قالب ريخته و پرورانده كنار ميره و اونوقت حقيقت با تمام عظمتش آشكار ميشه و ما مي بينيم كه پايان خط همين جاست! جايي كه همه با هم به يك حقيقت معتقديم و راهها همه يكيه. جايي كه زيبايي تفاوتها از بين رفته و همه يكسان شديم اما خب، چيزي به اسم "حقيقت بزرگ" هست كه پيداش شده. ميدونم در رسوندن مطلب ضعيف عمل مي كنم و بيشترش براي اينه كه تفكري كه در ذهنم شكل گرفته، اونقد سرمستم كرده كه نميخوام برگردم به سير ايجاد و جزئياتش. دوست دارم فقط برم بالاي يه بلندي و داد بزنم: هي! ما واقعي هستيم نه حقيقي!

 

علي رغم رسيدن به يه "حقيقت" مشترك و دريافتن پايه هاي يكسان فكري، بايد بدونيم كه بخشي از همين "حقيقت" ميگه كه براي "واقعيت"ها احترام قائل بشيم. چرا كه اگه احترام نذاريم، راه رسيدن به حقيقت چنان پر دست انداز ميشه كه ديگه بايد خواب "رسيدن" رو ديد!

 

هفته ي گذشته، با يكي از دوستام گفتگويي داشتم كه ايده ي اين فكر از اونجا ناشي شد.
دو جاي گفتمان جرقه اي در ذهنم زده شد كه حاصلش شد اين نگرش جديد به زندگي كه تحمل و درك يه سري شرايطو راحتتر ميكنه. اولي وقتي كه به بارزترين خصيصه ي اخلاقيش اشاره كرد. دومي موقعي كه گفت: ما افكار مشتركي داريم. در كنارهم، پارادوكسي ايجاد شد كه ذهنم رو درگير كرد؛ چطور وقتي كه بارزترين ويژگي اخلاقي هر يك از ما در تضاد آشكار با ديگريه در حاليكه، پايه ي زندگي هامونو تشكيل ميده، اونوقت ميشه گفت فكر مشتركي هست كه از قضا اونم بزرگترين فكريه كه زندگيهامونو تحت الشعاع قرار داده؟!


به قول همين دوستم كه اين دريچه ي نو براي ديدن رو مديون حضورش در اين گفتمان دو-سه ساعته و صد البته، درك و فهم قابل ستايشش هستم: اينه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:5  توسط ژاندارك  |