در تمام آياتي كه از قرآن خواندم يا شنيدم-البته تعدادش خيلي محدود هست- آن آيهاي كه ميگويد انسان از سر حماقت مسئوليت را پذيرفت، بهتبرانگيزترين آيه براي من بوده. به سادگي و به درستي پايهي پذيرش مسئوليتهاي بعدي انسان را هم نشان ميدهد. بزرگترين تعهد كه اگر اشتباه نكنم در آيه واضح گفته نشده كه چه بوده، شايد پذيرش حيات، اختيار نيمچه نيمه يا نميدانم هرچيز ديگري، در صحنهاي اتفاق ميافتد كه انسان پرنخوت ميپذيرد در حالي كه ديگران سرباز زده بودند! مثل هركاري كه در دنياي انساني خودمان در صحنههاي معركهگيري كوچه بازاري و رفقايي از يك ابله كه كلهش بوي قورمه سبزي ميدهد، سر ميزند. ما هم پذيرفتيم، از سر غرور حتي رضايت هم داديم و به روي خودمان نياورديم كه سنگين است، خيلي سنگين! وارد كارزار حيات هم كه شديم بر پايهي همان حماقت، حماقتهاي دنيوياي كه به دوشمان گذاشته شد را با طيب خاطر پذيرفتيم انگار كه بايد پذيرفتشان! فرزند خانواده شديم و به مقررات درون خانوادگي تن داديم. بزرگتر شديم و در صحنههاي اجتماعي براي آنكه جايي آن گوشه و كنار داشته باشيم بارها و بارها، اوكي را داديم! پيشتر رفتيم و بار زندگي خانوادگي هلمان داد زير سقف خانوادهاي ديگر، جشن و سروري راه انداختيم كه انگار چه شده! باز هم پيش رفتيم و با احترام به قوانين طبيعت پدر و مادر شديم. آن ابلهكان را هم زير پروبال حماقتمان با چنگ و دندان حفظ كرديم و آنقدر اين شوخي طبيعت را جدي گرفتيم كه به بودنشان افتخار كرديم و هرجا سرتق بازي درآوردند و جلوي حماقت عظيم ايستادند غم عالم به دلمان نشست كه فرزندم ناخلف از آب درآمد! تلاش كرديم، خودمان را به آب و آتش زديم تا سر فرزند ناخلف بخورد به سنگ حماقت و بازگردد سوي زندگياي كه قولش را پيشترها داده بوديم....
در تمام اين مدت راضي بوديم و جالبتر خشنود بوديم. از ته دل شاد بوديم هرجا كه مسئوليتي جديد را ميپذيرفتيم. تنها نگرانی مان اين بوده كه آيا خوب حماقت خواهيم كرد يا نه؟! هرجا كه متعهد نشديم، نپذيرفتيم ، عمر باقيمانده را در حسرت بربادرفته گذرانديم.
ميدانيد همهي اينها برايم جالب است. اين تن دادن به شرايط، به قضا و قدر، توجهام را به خودش جلب ميكند كه چرا؟! اين خشنودي باطني از كجا ميآيد؟! چه چيزي در ماهيت وجودي انسان است كه اينطور به حماقت واميدارش؟ چه چيزي هست كه خانم ميانسالي كه در تاكسي به همراه يك خانم ديگر نشسته در طول مسير كوتاه ميگويد كه شاد است، كه خدا را سپاسگزار است براي چندغاز حقوقي كه دو پسرش ميگيرند، براي خانوادهاي كه تشكيل دادهاند؟ چه چيزي اين وسط هست كه تن دادن به قوانين جبري شادي را براي خود و اطرافيانمان ميآورد؟! اين پذيرش و متعهد شدن ماهيتا" چيست كه زير بارش رفتن مساوي با افتخار و شاديست و ارضای غروری کذایی مان؟
در صحنهي تاكسي كه بودم با خودم ميگفتم نكند همينطور كه من دارم ته دلم حماقت اين خانم را با بهت نگاه ميكنم و دلم برايش ميسوزد كه به زندگي اين چنيني رضايت داده و تازه شاكر اوضاع هم هست، كسي، موجودي، شي صامتي آن بالا دارد به ريش من هم ميخندد؟!
پينوشت: زندگي زيباست.....
سی و یک مرداد نوشت: آدم احساس خوبی پیدا می کند وقتی پیام سلام کسی را برایش می آورند که اصلا" به ذهنش خطور هم نمی کرده ممکن است به یاد بیاوردش! مرسی! سلام منو به همراه آرزوی بهترینها پذیرا باشید.