چشم از كوچه ياري بردار
و فراموش كن اين كهنه خيال
نور فانوس رفيقي، كه تو را دريابد
كوله بارت بردار
دست تنهايي خود را تو بگیر
و از آينه بپرس...
منزل روشن خورشيد كجاست؟
خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!
چشم از كوچه ياري بردار
و فراموش كن اين كهنه خيال
نور فانوس رفيقي، كه تو را دريابد
كوله بارت بردار
دست تنهايي خود را تو بگیر
و از آينه بپرس...
منزل روشن خورشيد كجاست؟
از يه جا نشستن خيلي زود خسته ميشم و كلا" تمركز بينايي خوبي ندارم. نمي تونم بيش از نيم ساعتي حواسمو جمع كنم. بعد ازنيم ساعت همه ش دارم به اين فكر مي كنم چطور ميشه از شرايط خلاص شد! اگرهم توان تغيير و جابجايي نباشه ديگه نمي بينم و گوش نميدم و حواسمو هرجايي كه دلم بخواد ميفرستم و هزار بار هم سر جام تكون ميخورم و پامو تكون ميدم و رو كاغذ خط خطي مي كنم تا اون شرايط تموم شه و آزاد بشم!
تو مدرسه هم دقيقا" همينطوري بودم. نيم ساعت كه از كلاس مي گذشت هر پنج دقيقه اي مداد، پاك كن، خودكار، دفتر يا كتابي رو مينداختم رو زمين بعد خم ميشدم كه برش دارم! بعد باز اين تكرار ميشد تا كلاس تموم بشه. زنگ مدرسه هم كه ميخورد اولين كسي كه ميزد بيرون من بودم.
اينا مقدمه اي بود كه بگم من فيلم يا سريال خيلي كم مي بينم و باز كمتراز اون پيش مياد كه وقتي مي بينم حواسم بهش باشه و همزمان كار ديگه اي نكنم.
اينم يه مقدمه ي ديگه بود كه بگم "آخرين پدر خوانده " گرامي منو به بازي سينمايي دعوت كردند و من واقعا" در اين مورد حرفي براي زدن ندارم. بنابراين از يه سري از سئوالاي اين بازي مثل محبوبترين كارگردانها و بازيگران ميگذرم و براتون اسم چندتا فيلمي رو ميگم كه ديدنشون اونقدي برام جذاب بود كه سر جام آروم بشينم و جنب نخورم و اگه فرار ذهني اي هم بوده موجبش صحنه ها و ديالوگهاي فيلم بوده و لاغير: 1- خانه اي از شن و مه 2- انجمن شاعران مرده 3- ژاندارك
. فيلم "دوزن" كه سالها پيش تو سينما ديدم، هم بهم چسبيد. البته بخش مهمي از جذابيتش مديون مادرم بود.....
--------------------------------------------------------------
از جمله ويژگي هايي كه يه منشي بايد داشته باشه حافظه ي قويه. يه هوش حداقلي كافيه اما حافظه چيزيه كه بايد بالاتر از ميانگين جمعيت باشه نه كه من 10 بار برم يه جايي و هر بار كه ميرم بايد از اول قصه رو براي منشي گيج و كم حافظه ي اونجا بگم و اونم اصلا" يادش نياد كه دفعه ي قبلي كه من اونجا بودم همين روز پيش بود!
------------------------------------------------------------------------
اين كارو هم شروع كردم. حاضر شدم دعا كنم كه آخر اين ماجرا طوري تموم بشه كه حس قشنگي كه من از اين رشته داشتم حفظ بشه و بتونم تا آخركار برم نه مثل خيلي كاراي ديگه م كه نيمه كاره موند چون حس اوليه ام فروريخت.
----------------------------------------------------------------------------------------
اينجا براي من مهم هست و چيزي كه برام مهم باشه مقدسه و من مقدساتمو كه در راسش خودم هستم رو به لجن نميكشم! بنابراين خواهش مي كنم همونطور كه من به مقدسات كسي توهين نكردم و زير سئوال نبردم، شماهم، خانمي كه براي من كامنت خصوصي گذاشتيد، حد خودتونو نگه دارید! ضمن اينكه بايد اضافه كنم من خودمو به خوبي مي شناسم اگر هدف شناساندن من به ديگرانه نظرتونو عمومي بذاريد، قضاوت با شعور خوانندگان اينجا!
بيست و چهار ساعت ديگر مانده به پايان. بيست و چهار ساعت ديگر من تمام ميشوم و يا اگر خيلي خوش بين باشم بايد بگويم اين مقطع زندگي ام تمام مي شود و مي روم مرحله ي بعد ولي چه فرقي دارد؟! مگر نه اين است كه چيزي جايي پايان مي يابد. خب من بيست و چهار ساعت ديگر تمام ميشوم. الان آخر شب است. و من نشسته ام گوشه اي در حیاط خانه مان و نگاهم به اتاقم است. جايي كه 5 سالي ميشود كه در آن قرار يافته ام. جايي كه در و ديوارش با نفسهاي من آميخته شد و افكارم ديوارهايش را پر كرد و پاك كرد و باز هم در بر گرفت. نگاهم كه به اتاقم باشد آنوقت فكر مي تواند برود همه ي بيست و اندي سالي كه زندگي به من ارزاني شد. كه حق نفس كشيدن پيدا كردم گيرم به قيمت جان دادني ناموقع!
چه كار مي كنم؟!
پر از استرس ميشوم. در اين مقطع كوتاه زماني من همه چيز مي خواهم، همه جا و همه زمان را. ميخواهم برگردم به گذشته هايم، به از دست داده هايم و بعد هم سرك بكشم به آينده اي که مال من نخواهد بود. بروم جاهايي كه رفته ام و بوي آشنا مي دهد. جاهايي كه دلم ميخواسته بروم اما پيش نيامده و جاهايي كه حالا آشفتگي مخيله ام به يادم مي آورد كه ژان اينها هم هست!
ميداني دقيقا" مثل چمدان بستنم براي سفر است كه اگر میشد، همه ي اتاقم را مي ريختم داخلش را و مي كشیدم دنبالم تا خيالم راحت باشد چيزي جا نمانده، چيزي جدا از من نمانده! حالا هم دم رفتن مي خواهم همه را جمع كنم، گذشته و حال وآينده؛ اينجا و آنجا و همه جا را!
اشكهايم روان ميشود. خودخواسته نيست ريزش اشكهايي كه مدام يادم مي آورد دستمالي بردارم و برگردم به زمان و مكان اكنون و اينجا. معلوم هم نيست براي چه اشك مي ريزم. بيشترش اما به گمانم بايد براي از دست دادن باشد. از دست رفته ها و بربادرفته هايي كه آمدند و من نتوانستم و نفهميدم و رفتند تا که دور شدند و ديگر هيچ وقت برنگشتند که ببينند چه مي كنم من! زمانها، فرصتها و موقعيتهايي كه اگر به موقع ازشان استفاده ميكردم خيلي پيشتر مي بودم. در آن ميان دلم براي آدمها بيشتر تنگ ميشود. براي مادربزرگي كه اگر راست گفته باشند منتظرم است، براي پدربزرگم و شايد براي خود مرده ام. خودي كه خوابانده ميشود در ميان خاك و جماعتي دورادورش را مي گيرند به بهانه ي سوگواري آن هم درست وقتي كه من ديگر هيچم، رفته ام ونخواهم برگشت. همه چيز تمام ميشود و من با تصور كردن اين صحنه ها در ذهنم اشكهايم را گاه با پشت دست پاك مي كنم و رويم را از پنجره ي اتاقم مي گردانم سمت اتاق برادرم، ذهنم را آزاد مي گذارم تا برود گوشه گوشه ي خانه مان و همه را در آغوش بگيرد و ببوسد و بگويد من مي روم . و ايكاش خانه مان را سكوت پر كند نه آشفتگی رفتن من. من اماهمچنان نشسته ام در حياط و سرم را بالا گرفته ام سمت آسمان و میگويم هيچ هم که ندانستم. سهم من از زندگي ام يك ناداني زندگي بود لابد!
بيست و چهار ساعت مانده به رفتنم و من هواي ديدن ندارم، هوس خداحافظ گفتن، درد در دل خانواده ام نشاندن و شادي براي بعضي ها مهيا كردن. نه باور كن من هوس هيچ يك را ندارم. من خودم را ميخواهم. يکه و تنها و دست در دست مرگ به شمارش ساعتها و ثانيه ها نشستن تا برسد لحظه ي پايان.
گناه كرده ام و خيلي بيش از آن به خطا رفته ام، اشتباه كرده ام اما همه را وقتي مرتكب شدم كه يا ندانستم و يا مطمئن بودم به كارم. نه به اينكه درست مي روم نه، اطمينان داشتم كه بايد بروم تا بشود تا پيش آيد پس رفته ام تا شد تا پيش آمد و حالا خيلي كم پشيماني می آيد سراغم يا عذاب وجدان. خدا هم اگر اين همه با من آسان مي گرفت خوب بود!
بيست و چند ساعت كم كم دارد به پايان نزديك ميشود. من تنها در خانه ام و جايي در حياط دراز كشيده ام نگاهم هرازچندي جايي خيره مي ماند و بعد مي گذرد و مي رود سراغ اپيزود ديگري از زندگي اي كه مال من بود و كسي در تجربه اش با من شريك نشد. چه چيزي لذت بخش تر و هوس انگيزتر از آن نیست كه بخواهم و بشود دستم را از دستان مرگ رها كنم اما میدانی که پایان نزديك است و من همراهي مرگ را به همه چيز ترجيح ميدهم. ترجیح میدهم به همه ی چهره هاي نگران و نگران نما……
پي نوشت۱: با تشکر از "پزشک 78"، نوشته ی بالا پاسخی بود به دعوت ایشان.
نویسندگان وبلاگهای "برگی از دفترچه ی ایام" ، "آدمیزاد" و "مریم بانو" و "گمشده در خیال" به بازی دعوتند البته در صورتیکه علاقه به تجسم بیست و چهار ساعت آخر زندگیشون داشته باشند! ![]()
![]()
عجب بازی ای هستا!![]()
بيست و هفت خرداد نوشت: از واژه ها بيزارم!
مرور نوشته هاي گذشته يك زماني براي من واقعا" كار دردناكي بود. وقتي برميگشتم و مي ديدم كه چطور فكر مي كرده ام و احساسم چطور بوده نسبت به يك پديده، يك موقعيت، يك شي و يا يك انسان، آنوقت بود كه احساسي پيدا ميكردم كه نميدانم چطور بايد توصيفش كرد. شايد شبيه آن است كه شما برويد و نوشته هاي خام نوجوانيتان را بخوانيد. آنجا كه همه چيز به طرز مبالغه آميزي بزرگ است. آنجا كه تو در اوج بحران هويتي اما خودت را خيلي دست بالا در نظر گرفته اي و فكر مي كني كه مسلطي به شرايطي اما وقتي بنشيني و فكرت را بنويسي، يك سال بعد برميگردي و بخواني، از آن همه جوگير شدن خودت شرمنده ميشوي. گاه شايد بپرسي اين منم؟! نه واقعا" من بودم كه اينها را نوشته ام. من بارها و بارها اين را تجربه كرده ام. و شايد يكي از دلايلي كه كمتر سراغ نوشته هاي 13-12 سالگي ام ميروم همين بوده، ديدن اين همه فاصله بين من كنوني و آنچه بودم، احساس ناخوشايندي مي سازد.
آدم در مي ماند اينها كه ميشوند صاحب يك مكتب چطور روي حرفشان بعد از چندين و چند سال مي مانند و بعضي هايشان به هيچ وجه كوچكترين تغييري را هم نمي پذيرند. به گمانم لذت مكتبدار شده آنقدر زياد است كه همه ي تلاششان را براي جلوگيري از پيدايش جريانات فكري مخالف در خود و طرفدارانشان به كار ببندند و بعد هم صداي مخالف را خفه كنند و يا نگذارند به ايشان برسد و آرامش صاحب مكتب بودنشان را در هم شكند. جدا" موجودات غريبي هستند. و من در زندگي ام هميشه از آدمهايي تعجب كرده ام كه لجوجانه اطمينان دارند! اين اطمينان از كجا مي آيد؟! چرا يك ذره از ذهن نمي گذرد كه شايد روزي روزگاري بخواهند نظرشان را عوض كنند پس اكنون اين چنين لجوجانه ننشينند به دفاع.
خواندن آرشيو وبلاگ، آن سال اولي كه مي نوشتم دقيقا" حس مرور نوشته هاي نوجواني را مي داد. آنقدر افت و خيز موضوع و سبك زياد بود كه آدم در مي ماند. من اصلا" ايده و هدفي را دنبال نميكردم. سبك خاصي هم نداشتم. اما بعدها سبكدار شدم. گرچه همين الان كه شما چند پست آخر را بخوانيد، مي بينيد سبك نگارش يكي نيست اما انگار چيزي هست كه مختص نويسنده است. من اسم اين را ميگذارم "اصالت" با اين توضيح كه من رسيده ام به اصالت در نوشتار. حتي اگر از فردا بيايم و برايتان مطالب فول علمي بنويسم باز هم من اصالت نوشتاري دارم در اين فضا! چرا؟! توضيحي ندارد! شايد چون اين تفكر در ذهنمان رسوب مي كند كه يك همنوايي نامحسوسي بين مطالب است. مثلا" بلاگر هميشه از دغدغه هايش مي نوشته و حالا دغدغه ها يش شده اين!
البته آنقدر توجه داريد كه بدانيد لابد قصدم مقدمه اي است براي اصلي مختصر!
فعلا" بگذريد از اينكه من رسيده ام به اين اصالت يا نه. به زعم خودم رسيده ام و شما به راحتي چند وبلاگ را بخوانيد مي بينيد كه هر آدمي به شيوه ي خاصي مي نويسد. و اگر از ابتدا بخوانيد مي بينيد كم كم هركسي راهش را پيدا كرده. البته هستند افرادي كه از همان ابتدا آمادگي اش را داشته اند و خيلي عالي رفتند همان جايگاهي كه بايد! گرچه من جزشان نبوده ام اما سبك نوشتارم حالا چيزي است مشخص شده و ممکن است گاه برايتان پيش آمده است كه جايي چيزي بخوانيد و بعد با خودتان بگوييد عجيب مثل ژاندارك مي نويسد! براي خودم چندباري پيش آمده و احساس خوبي داشته ام.
دو كليدواژه ي "جايگاه" و "اصالت" را نگاه كنيد و بعد بگذاريد تا يادم نرفته يك چيزي را بگويم. اين مطالب را در حالي تايپ مي كنم كه شديدا" خواب آلود هستم! یعنی بدانید چه می تواند باشد!!!![]()
هر پديده اي بايد برسد به اصالت تا بتواند آنوقت چشم مرا بگيرد تا بتواند دلم را راضي كند كه بخواهم باشد و تلاش كنم بماند! اين مي تواند چيزهاي ساده اي مثل خريدن يك شي تزييني باشد كه من چندباري جايش را در اتاق عوض مي كنم تا بعد يا جاي مناسبي برايش پيدا مي كنم يا مي اندازمش دور. بهرحال من زياد نمي توانم اشيا و موقعيتها و آدمهاي غيراصيل را تحمل كنم. مثال مهمترش مي تواند ظهور يك آدم در زندگي فردي يا اجتماعي ام باشد كه بعد يك مدتي اگر بنا بر ماندنش باشد الزاما" معلوم ميشود جايگاهش كجاست و تا چه وقت و چه حدي بايد باشد و محدوده ي عملكردش چقدري هست.
اگر دقت كنيد من اصالت را نگرفته ام چيزي كه در ابتدا بوده. برايم همانقدر كافي بوده كه بگويم اصالت جايگاهي است كه بايد به آن رسيد. جايگاهي كه شي، موقعيت و يا آدمي كه گفتم پيش فرض ماست در آنجا كمتر لق بخورد و درست بنشيند در جايش. حالا اين مي تواند همان جايگاه گمشده، نيمه ي گمشده و اين حرفها باشد يا نباشد. بستگي دارد كه شما اصرار كنيد كه چيزي از ابتدا بوده و بعد فراموش شده يا نه بگوييد اين صرفا" تلاش نويي است براي ساختن!
اين پست را با اين جمله تمام مي كنم كه من آدم اصيلي نيستم ولي اصيلها را دوست دارم! ( نوعي كپي برداري از آن جمله ي فرد مشهور كه گفته بود: من ورزشكار نيستم ولي ورزشكاران را دوست دارم!!!
)
پي نوشت: ![]()
كشيكهاي اتفاقات كشيكهاي جالبي هستند. آدم كيسهاي زيادي را در زمان كوتاهتري مي بيند و حسن دیگرش براي من اينست كه بيمار آنجا دائمي نمي شود و تو را درگير يك رابطه ي چند روزه ي نامطلوب و كسل كننده نميكند.
كشيك جمعه ام در اتفاقات اطفال از جمله كشيكهايي بود كه بهم چسبيد. اسكرين پر از بيمارهایی بود كه هر كدام به علتي متفاوت با ديگري آنجا آمده بود. محيط جالبي بود. ناهمگوني را به وضوح به چشم ميديدي و از آن طرف اين را هم ميديدي كه اين آدمها چه راحت در عرض همان كمتر از يك ساعتي كه آنجا هستند با هم رابطه برقرار مي كنند و بعد چه راحت از چيزهايي براي هم ميگويند كه شايد يك رابطه ي نسبتا" عميق بخواهد تا بتوان براي كسي اين حرفها را زد اما اينها راحت ميگفتند و با هم شريك ميشدند در احساسها و افكار و تجربه ها. يكي از برادر و همسربرادرش مي گفت كه بچه دار نميشدند ولي سالها زندگي عاشقانه اي در كنار هم داشتند؛ طوری كه همين خانم در مقام خواهرشوهر غبطه شان را بسيار ميخورده و حالا چند وقتيست كه در يك حادثه هردو با هم از دنيا رفته اند و حالا اين خانم در مقام خواهر شديدا" سوگوار هر دو است. ديگري مثال ديگري ميزد در تاييد و آن يكي مثال معكوس مي زد! آن طرف هم آقايان بحث اقتصاديشان گل كرده بود كه بي استثنا آخر هر جمله اي به سياست برمی گشت.
اين يكي از اپيزودهایي بود كه در اسكرين شاهدش بودم. از آنجايي كه حالم خوب نبود مجبور بودم هر نيم ساعت- يك ساعتي يك بار بروم در فضاي آزاد و بعد كه بر ميگشتم جاي بعضي ها را بعضي ديگر گرفته بود ولي هنوز هم جو، جو جالب پيشين بود. در يكي از اپيزودها مادري آمده بود كه گنگ بود اما شنوايي خوبي داشت. خواهر و مادرش هم همراهش بودند. عجيب بدون استفاده از زبان اشاره تنها با حركات لب صحبت ميكرد و خواهر و مادرش حرفهايش را براي ما ترجمه مي كردند در حاليكه اصلا" نيازي نبود چون به قدري شمرده و عالي اداي صحبت كردن را در مي آورد كه ما هم متوجه ميشديم.
يك دختربچه ي تخس هم بود كه يك ريز آن وسط راه ميرفت و حرف ميزد. بعد رفت طرف اين خانم و شروع كرد به صحبت با او كه خانم برگشت با خنده به خواهرش گفت ببين اين چه بامزه ست! دختربچه اما بي خيال و بي آنكه حتي تعجب كند تمام که حرفهايی را که میخواست زد و رفت سراغ بعدي تا مغزش را بجود! و من داشتم به اين فكر ميكردم خوب است كه من صدا دارم وگرنه اگر اين بچه مي آمد و مي خواست آويزانم بشود براي اينكه حالي اش كنم حوصله ندارم مي زدم پس كله اش! ![]()
يك بار كه رفتم بيرون از اسكرين تا هوايي بخورم، خانواده ي يكي از بيماران بخش را ديدم كه براي خودشان گوشه اي زيرانداز پهن كرده بودند و داشتند ناهار ميخورند. آنقدر در آن وضعيت راحت و فارغ از اطراف به نظر مي رسيدند، انگار كه كسي جز خودشان آن حوالي نيست که هوس كردم بروم، كفشهايم را در آورم و بنشينم روي زيرانداز و شريك غذايشان شوم! ![]()
![]()
و اما بگويم از آن همه آدم آشنايي كه در يك روز ديدم! يعني مانده ام اينها چطور همه در يك روز تعطيل سرازير شده بودند بيمارستان و مدام جلوي من سبز مي شدند! هنوز هم برايم معمايي ست بس پيچيده!![]()
![]()
![]()
ديروز از اون روزهايي بود كه ميشد اسمشو بذارم: روز خودم. يكي از اون روزايي كه آدم به خودش ميگه: هر چي تو بخواي، هر طور تو بخواي.
ديرتر از هميشه بيدار ميشم. اصلا" هم عجله نمي كنم. بر خلاف معمول صبحونه ميخورم. منتظر ميشم تا همه بيدار بشند و سلام و صبح بخيري مبادله كنم و بعدم پيشنهاد رسوندنم رو با اين بهونه كه ميخوام يه كم پياده روي كنم، رد مي كنم. و بعد آروم و بي خيال بند كفشا رو ميبندم و راه مي افتم.
نظر خودمو مي پرسم كه حس و حال يه پياده روي اساسي تا دانشكده رو داره يا نه؟! زياد موافق نيست. واسه همين تاكسي ميگيرم. وسط راه چندباري هوس مي كنم پياده بشم و بقيه ي راهو پياده برم اما خيلي زود تصور دوش آفتاب گرفتن، پشيمونم ميكنه. دانشكده هم كه ميرم زياد دوام نميارم و به بهانه هاي مختلف خودمو از جوش ميكشم بيرون. دو- سه باري ميرم ديدن استاد. يه سر ميرم كتابخونه ي بيمارستان و يه چرخي تو فضاي نت مي زنم و بعد مي بينم كه دلم لك زده واسه كتاب. ميرم كتابفروشي اي که هميشه ازش كتاب ميخرم و منو احتمالا" با اين تصوير ميشناسه: دختري كه مياد و تو كتابا پرسه مي زنه و هيچ وقت سئوالي نمي كنه و علي رغم چندين سال، هر ماه اينجا اومدن حتي يه سلام خشك و خالي موقع ورودش نمي كنه. يه ربع- بيست دقيقه اي بين كتابا پرسه ميزنه. كتابايي كه ميخواد برميداره و ميزاره جلوي فروشنده و خيلي كوتاه ازش ميخواد كه بگه چقدر بايد بپردازه و بعدم معلوم نيست به چه دليل ناشناخته اي يكي از فروشنده ها همون كه ميانساله بهش يه تخفيف كوچولو ميده و دختر هيچ وقت از اين بابت تشكر نميكنه!
ديروز چندتا كتاب كوچولو خريدم كه هركدومش ميتونه بخشي از ميل منو به خوندن تامين كنه: " سلوك" نوشته ي محمود دولت آبادي، "تيرهاي سقف را بالا بگذاريد، نجاران" نوشته ي جي. دي. سلينجر، "پشت و رو" نوشته ي آلبر كامو، "از رنجي كه مي بريم" نوشته ي جلال آل احمد، "از زبان شخص اول" كه گفتگو با ولاديمير پوتين هست. كتابا رو ميذارم تو كيفم و برمي گردم دانشكده. خفقان اونجا نشستن اذيتم ميكنه. موبايلمو درميارم و يه پيام كوتاه كه دقيقا" شرح احساسم تو اون لحظه ست؛ دل تنگي، شور، هيجان، اشتياق، غم، سردي، گرمي، سكوت و سردرگمي رو مي نويسم و مي فرستم براي خودم. چند ثانيه بعد، باكس رو نگاه مي كنم و پيامي از يه غريبه مي بينم. غريبه تر از هر آدمي كه تاحالا برام پيامي فرستاده. اونقدي غريبه كه حتي شماره شو ذخيره نكرده م. متن پيام هم رنگ و بوي غربت ميده. تحمل نشستن ندارم. ميزنم بيرون و مصمم ميشم كه پياده رويمو شروع كنم. صد متري ازش نگذشته كه مادر و خواهرمو در جهت مخالف مي بينم. مي ايستيم به صحبت؛ به اينكه امروز مهمان داريم و مادر تا عصر بيشتر خونه نيست و بقيه ي ميزباني با منه.
ميرم بيمارستان و بيخود و بي جهت ساختمانها و طبقاتو بالا- پايين و چپ - راست ميرم تا اينكه يه گوشه ي دنج پيدا مي كنم. كتاب سلوك كه قطع جيبي داره رو از تو جيب روپوشم برميدارم و شروع مي كنم به خوندن. حالم بد و بدتر ميشه....
ساعت پنج چندباري با خونه تماس ميگيرم اما كسي جواب نميده با برادرم تماس ميگيرم اونم گوشي رو برنميداره. زنگ ميزنم خونه ي مادربزرگم اونا هم جواب نميدن. با همراهشون تماس ميگيرم كه به شوخي ميگن كه الان آباده هستن. تازه يادم مياد كه قرار بوده برن سفر؛ كه بعد ميگن بنا به دلايلي كنسل شده و مي تونم برم خونه ي دايي اگه كه كسي خونه نيست. خونه رو ترجيح ميدم و يادم مياد كه ميزبانم! ساعت شش كه ميرسم خونه؛ سكوتش مثل خنكاي نسيم تو تابستون پاشيده ميشه تو صورتم. مهمان كه گويا خسته از گشت و گذار در خواب بوده، با اومدن من بيدار ميشه. برادرم عصرونه رو آماده میکنه. بعد هم با مهمانش ميرن بيرون. از بيرون زنگ ميزنه كه شامو بيرون ميخورن و من چه همه خوشحال ميشم كه تنها ميمونم. و چه خوشحالم كه مي بينم، درك مي كنند بهترين كار اينه كه تنهام بذارن.....
*****************************
پارسال شبي مثل فردا برام حكم رستاخيز رو داشت. اميدوارم رستاخيز حقيقي اگه كه باشه، ضمن داشتن خدايي بسيار منصفتر همين حسو برام داشته باشه!
وقتي نتونم رابطه ي منطقي بين اتفاقات برقرار كنم، وقتي در راس معما يه آدم باشه، وقتي كه فقط دونستن چرايي و چگونگي بخشي از رفتار و اعمال يه آدم بتونه همه ي معما حله كنه اما من هيچ راهي براي نفوذ نداشته باشم، جدا" كلافه ميشم!
اين عبارت چند روزيه كه مثل حركات آونگ تو فضاي بسته ي ذهنم ميره و مياد: پزشك جوان.....
راستش نمي تونم بفهمم كسي كه منو اينطور مخاطب قرار ميده چرا اجازه نميده من انگيزه ي پشت كاراشو بدونم، چرا من نبايد بفهمم هدف چيه و ابزارها و راههاي رسيدن به اون چيه؟ در حاليكه برداشت من از قرار گرفتن تو اين سيستم آموزشي اين بوده كه همه موظفن هرچي ميدونن در اختيار کسی که طلب ميكنه قرار بدن، حالا چرا من نبايستي بفهمم پزشك حاذقي مثل دكتر ص. متد درمانيش چيه؟!
اصلا" مسئله ي مباحث خشك علمي نيست اينجا بحث سر ياد گرفتن اخلاق و منشه وقتي كه تمامي تلاشهاي من براي دونستن ميخوره به يه بن بست!
تنها چيزي كه الان ميدونم اينه كه تا وقتي همه چيز برام شفاف نشه من راه خودم رو ميرم. هر طور كه صلاح بدونم عمل مي كنم، حتي اگه با مقاومت اين پزشك مجرب مواجه بشم، حتي اگه راه من در تقابل واضح با راه ايشون باشه. من خودمو موظف به عمل به چيزي ميدونم كه واسه م روشن و واضحه و نتيجه رو ميتونم حدس بزنم. برام به هيچ وجه مهم نيست كه سرآخر بشنوم: "بله، ميدونم لجبازيد." چيزي كه مهمه منم همون قدر به كارم ايمان دارم كه هر آدمي به كاري كه در موردش فكر كرده مطمئنه. مثل اون وقتي كه ازم پرسيده ميشه:" زحمت فلان کارو میکشید؟" و پاسخ من اينه كه "خودتون انجامش بديد." انگار كه بايد به وضوح نشون بدم من راهم جداست!
پي نوشت: به نظرم، اسم پست اگه كه همراه با علامت سئوال باشه بهتر ميتونه مشغله ي ذهني منو نشون بده.
يازدهم خرداد نوشت: فكر مي كنم اگه يه شب بتونم تو اين زمين لعنتي، در حاليكه دستامو پشت سرم زدم راحت و بي خيال خيابونا رو گز كنم، اون شب رسيدم به يكي از بزرگترين آرزوهاي زندگيم. امشب از اون شباست كه علي رغم یکی- دو ساعت پياده روي بعدازظهر هنوز هم عطش رفتن دارم. امشب بد خواهد گذشت و فردا به طرز احمقانه اي من خوشحال و راضي خواهم بود؛ از بودنم، از ماندنم و از آنچه اندك است اما هست.
چند سالي به طرز اعصاب خوردكني دختر مرتب و منظمي شده بودم! منظورم وضع اتاقمه نه برنامه ريزي هاي شخصي و.... اما امسال و اين روزا كه منو ياد امتحاناي ثلث سوم ميندازه باعث شد كه يه رجعت ديگه كنم به گذشته و شايد به اصل. اتاقم در عرض دو روز تبديل شد به وضعي كه سابق بود. بيش از نيمي از كتاباي كتابخونه پهن شد كف زمين، روي تخت و كمي هم روي ميز. جزوه ها هم پس زمينه ي اين آشفتگي رو ساخت. وسايل و لوازمي هم كه مورد استفاده شون زياده رو جهت در دسترس بودن ريختم وسط همينا! خلاصه آدم تا پاشو ميذاره تو اتاق دلش ميخواد يه شيرجه بزنه وسط اين همه شلختگي! خودم كه حسابي كيفور شدم و دلم ميخواد بيش از قبل تو اتاق بمونم و با لذت به اين همه بهم ريختگي نگاه مي كنم. ديگه مثل قبل لازم نيست، هرچيزي رو استفاده كردم بذارم سر جاش تا نظم اتاق بهم نخوره. همين جوري قلش ميدم وسط بقيه ي آت و آشغالا و هر وقتم كه لازمش دارم كافيه كه خم شم و از رو زمين برش دارم. شبا رو مي تونم تا ديروقت بيدار بمونم و مثل سالهاي گذشته یک ساعتي مطالعه ي آزاد داشته باشم و بعدش نیم ساعتي به آينده اي نگاه كنم كه فرق عمده ش با قبل اينه كه الان خيلي نزديك شده و بعد خوابه كه نميدونم از كجا مياد و منو با خودش ميبره جاهايي كه بعد بيداري هم يادم ميمونه.
ذهنم اين روزا آروم آرومه و احساس مي كنم تصميمات اخيرم خيلي به نفعم تموم شد گرچه گاهي دلم براي لحظات گذشته تنگ ميشه اما فكر مي كنم اين سكوت و دوري يه نياز بود كه به موقع تامينش كردم.
پر از زندگي شدم و دلم نميخواد واسه مبادا پس اندازش كنم. من اين زندگي رو دوست دارم، اين شلختگي و آشفتگي اطراف كه ذهنمو داره سوق ميده به آرامش. الان پر از احساس خوشبختي ام.
----------------------------------------------------------------
امروز دوستم زنگ زد. حال دخترشو كه پرسيدم، گفت به زودي يه ساله ميشه. چقد دلم ميخواد اين كوچولويي كه اسمش شاديه رو از نزديك ببينم. قول ميدم تا هفت ساله نشده، يه روز برم ببينمش!![]()
همه ي روابط زندگي ام هميشه يك "تا" داشته است. خيلي هاشان هم آنقدري دوام نداشتند تا برسند به "تا".
تا پايان دوره ي دبستان مي گفتم: اگر مدرسه ام همينجا بماند من با تو دوست مي مانم. بعد از آن، ميگذارم و مي روم.
گروه دوستي سه نفره مان با دوتايي شدن در آخرين سال راهنمايي رسيد به نقطه ي پايان و من ادامه اش را نكشاندم تا دبيرستان چرا كه به آخر "تا" رسيده بود و بايد همانجا برچيده ميشد.
دبيرستان كه شد زودتر به "تا" رسيدم چرا كه هر سالش يك مدرسه بودم.
دانشگاه كه شروع شد بنا را گذاشتم يك "تاي" هفت ساله كه شايد تا طرح ادامه يابد.
موسسه كه رفتم "تا"ها خيلي فشرده و كوتاه شد و من سرمست از اين زود به آخر رسيدنها! انگار چيزي گلويم را فشار ميداد كه نميگذاشت خودم نفس بكشم؛ هوايي را به زور به خوردم ميدادند و مقاومتم بي فايده بود.
و اما پارسال، وقتي كه هيچ حواسم نبود، يك بدون "تا" را شروع كردم. ديروز سالروز يك بي "تا" بود. عجيب است كه براي يك بار در زندگي ام مي بينم كسي به اندازه ي من روي چيزهايي دقت مي كند كه براي ديگران شايد آنقدرها مهم نباشد. فكر نميكردم حساب روزهايي كه گذشت در خاطر كسي مانده باشد كه اشتباه بود.
شروعش، مولفه ي زمان و مكان و شرايط نداشت كه بشود پايان را پيش بيني كرد. ديروز صبح بود كه يادم آمد براي اولين بار درزندگي ام يك بي "تا" داشته ام. نمي دانم تا كي ميشود، ادامه داد. معلوم نيست چه كسي و کی خسته ميشود و چه پيش مي آيد اما همين كه من براي اولين بار در زندگي ام، يك بي "تا" دارم احساس خيلي خوبي ست. پايان معلوم نيست و اين آنقدر برايم هيجان انگيز است كه هيچ دلم نمي خواهد خيالم را به تكاپو وادارم تا پاياني بسازد. يك روز، ناغافل، شاد يا تلخ همه چيز تمام ميشود و من در بهت فرو خواهم رفت. لذتي كه ديريست نچشيده ام: مزه ي گس "بهت".....