تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

ايام امتحانات مدارس كه ميشود، دردسر من هم شروع ميشود! به كل از تدريس بدم مي آيد. اينكه بخواهي تلاش كني تا يك چيزي را به كسي ياد بدهي حتي اگر آنقدري باهوش باشد كه با يك بار گفتن تو هم متوجه شود باز هم كار اعصاب خوردكني ست!

اين چند روز تا پايم را خانه مي گذارم بايد مدام جوابگوي سئوالات درسي خواهرم باشم و جالب اينجاست كه همه را خودش مي داند. يعني من ازش مي خواهم اول خودش بگويد كه مثلا" اين مسئله را چطور حل مي كنند و بعد مي بينم كه درست هم جواب مي دهد اما سئوال را گذاشته جز سئوالاتي كه بايد از كسي بپرسد! اين جور مواقع حسابي كفري مي شوم و بد برخورد مي كنم اما مگر از رو مي رود! سئوال بعد و سئوالات بعديتر همه هم از همين قسم هستند و ايضا" تكراري! مشكل بعدي هم اين است كه همه را با هم نمي پرسد كارش شده به طور ميانگين نيم ساعتي يك بار در اتاق را مي زند و می گوید: سلام ژان ببخشيد مزاحمت مي شوم ميشود اين را جواب بدهي؟! هر چي هم مي گويم: يك بار سلام كردي بس است ديگر، هي درود و رحمت بر من عاصي نفرست كه اعصاب ندارم!!!! مي خندد و و مي گويد ژان مي شود همينجا بمانم؟!

مي دانم اين ايام امتحانات هم بهانه اي ست براي بيشتر با من بودن، باشد قبول! منتها سئوال نپرس! من هيچ خوشم نمي آيد بخوام يك كلمه ياد كسي بدهم!

تا بيست و چهارم ما به همين ترتيب گير مي باشيم! درضمن درخواست شده روز بيست و يك را كشيك برنداريم چون فردايش امتحان ديكته است! فك كن!!! تمام كتاب را بايد ديكته بگويم! اعصاب ندارم!!!!

 

 

 

از اينجا به بعد سبك نگارش عوض مي شود:

 

 

 

ديروزظهر، داشتم يه چيزيو واسه مادرم توضيح ميدادم كه وسطش متوجه شدم صدام داره ميره بالا و هيچ حواسم نيست! يه دفعه زدم زير خنده و به مادرم گفتم: فكر كنم ديگه اعصاب ندارم! بهتره بعدا" در موردش صحبت كنيم.

 

 

 

دبيرستان كه بودم. بچه ها مي گفتند يه دبير رياضي هست كه هميشه وقتي بچه ها رو واسه درس مي بره پاي تابلو، وقتي بلد نيستند ولي بيخودي اونجا تخته رو سياه مي كنند و وقت همه رو ميخوان بگيرند ميگه كه هر تصميمي ميخواي بگيري همين الان بگير و عمل كن!

البته ما از بودن در محضر اين معلم بي نصيب بوديم ولي به نقل از بچه ها همين آقا يه بار واسه شون تعريف كرده كه يه روز وقتي مدرسه تعطيل شده يه خانمي با ماشين مياد و بهش ميگه آقاي فلاني من شاگرد شما هستم. امروز طبق حرفتون عمل كردم و نتیجه شم دیدم! به همسرم گفتم ماشينو بهم بده و اونم هي بهونه مي كرد. سرش داد زدم و گفتم:هر تصميمي ميخواي بگيري همين الان بگير و عمل كن! اونم سوئيچو داد بهم! حالا به مناسبت اين فتح كه مديون شما هستم اومدم تا برسونمتون منزل!

البته من فکر می کنم همسر اون خانمه اگه تصمیم و عمل لحظه ایش میشد زدن تو گوش خانمه عجب ماجرای جالبی میشدا!!!

 ولی راست ميگن خب! اعصاب ندارم!

 

 

 

اين هفته بس كه گفتم اعصاب ندارم پدرم مي گفت: ببينم اين اعصاب تو پیش كيه؟!

 

 

 

پی نوشت: میشود یک لطفی کنید و به مدیریت بلاگفا ای میل بزنید تا رنگ کامنتدونی را برگرداند به همان رنگ سابق؟! این رنگ بدجور روی اعصاب من است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:1  توسط ژاندارك  | 

 

خواب ديشب، خواب غريبي بود. خواب مي ديدم كه سه تايي : من و جونور و حلاج با هم تو بهشتيم. بهشت؛ يه جايي بود كه حدودشو ميشد ديد. يه رودخونه وسط و با فاصله ي كم دو طرفش بلندي اي تپه مانند. اونجا موجودي بود كه به ذهنم نرسيد كه بگم فرشته است! اون موجود فقط يه چشم داشت كه ثابت بود. بنابراين ميدان ديد اندكي داشت و در ضمن صحبت كردن هم بلد نبود. با تقلاي زياد، بهمون حالي كرد هرچي مي خوايم بگيم رو بنويسيم. ما از جونور به عنوان برد استفاده كرديم و با حركت انگشت روش نوشتيم و اون هم نشون داد كه فهميده و در ضمن يه حرف رو هم ادا كرد! جونور هم شروع كرد از خودش پرسيدن كه من معترض شدم كه ما حالا اينجا ناآشناييم و اين كه راهو بلده بذار ما رو با اينجا آشنا كنه. در مورد اينجا ازش بپرس نه در مورد خودش! تو اون گيرودار، جونور صحبت كردن هم داشت يادش مي داد! فك كن!

بهشت خالي خالي بود و ما معلوم نبود از كجا اومده بوديم اونجا! تا اينكه اونطرفتر كنار رودخونه يكيو ديديم. گفتيم بريم پيشش باهاش صحبت كنيم ببينيم چي به چيه. رفتيم طرفش. يكي بود كه تو يه تاكسي زرد رنگ نشسته بود! طرف با ماشين اومده بود بهشت! ( اينجاي خوابم كه يادم مياد خنده م مي گيره نمي دونم به خوابم اعتنا كنم يا نه) بهر حال يكي بود با پيرهن سياه و اينكه اونم مثل ما نگاه غريبي داشت و گيج و ناراحت نشون ميداد. همه چي اونجا مبهم بود تو اون بهشتو دارم مي گم!

آقاي خ. بود كه من با ديدنش شوكه شدم و چقدم خوشحال شدم كه يه آشنا پيدا كردم. ذوق زده رفتم طرفش و داد زدم آقاي خ.؟ شماييد؟ منو مي شناسيد؟ كه همون موقع صداي خروسي موبايل از خواب بيدارم كرد. كلي فحش دادم به موبايله. چشامو بستم شايد ادامه ي خوابو ببينم اما نشد كه نشد كه نشد!

بودن تو بهشتي كه هيچ شباهتي به بهشت موعود نداشت چندان ذهنمو مشغول نكرده چيزي كه برام عجيبه بودن آقاي خ. اونجاست. اين چند روز از ذهنم به كلي دور بود. وقتي گفتم آقاي خ.، طوري نگاهم كرد كه انگار نمي شناسدتم. يعني اينقدر از خودم دور شدم؟!

خيلي وقتا پيش اومده كه به اعتماد نياز داشتم، به اينكه پاكي، عزت نفسي همراه مياره كه آدمو از همه چيز و كس بي نياز مي كنه. اون موقعاست كه ياد آقاي خ. منو در راهم استوار نگه ميداره.

اميدوارم هر جا كه هست خدا به خير رهمنونش كنه. بهترينها رو بهش بده.....

 

دوم بهمن هشتادوپنج

دوشنبه

11:17 صبح

 

 

پي نوشت 27 ارديبهشت 87: آدم وقتي تو سن حول و حوش پانزده- شانزده سالگيه، همه ي آدماي زندگيش براش مهم هستند و يه نشونه براي رسيدن به مقصدي كه ازش خيلي مطمئنه. بنابراين تمام تلاششو مي كنه آدما رو با ذره بيني ببينه كه همه ي فوكوسش روي زيباييهاست. اون موقع تو زندگي، يه آدم عادي اما خوب اگه بياد انگار معجزه شده كه برسوندش به اوج. و ساده انگارانه است اگر بگيم كه نه، همچين تواني رو نداره! نوجواني سن پرش ها و پرتابهاست؛ يا خودت مي پري يا مي پروننت! گاه صعود مي كني و گاه سقوط. مهم حركت شتابنده ايه كه مال تو هست و تكرار شدني نيست. از هرچيز جزيي اي ميشه الهام گرفت براي شتاب دادن به حركتي كه شايد آخرش بن بستي باشه بدون برگشت!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:17  توسط ژاندارك  | 

 

ساعتو گذاشتم واسه چهار تا زودتر بيدار شم و يه نگاه به كيسها بندازم. ساعت كه زنگ مي زنه ميگم اوكي! يه ده دقيقه ديگه بيدار ميشم، الان خيلي زوده. ده دقيقه ميشه نيم ساعت تا بالاخره رضايت ميدم چراغو روشن كنم اما سنگر تختخوابو همچنان حفظ ميكنم.

كتاب و جزوه ها هم كه پهن هستن كف زمين و من هم غرق خواب و ايضا" مطالعه ي دقيق!(شعر شد!) صداي ظريف خش خش باعث ميشه يه كم چشامو بيشتر باز كنم و گوشمو تيزتر. بعله! يه سوسكه كه داره روي جزوه ها قدم مي زنه. يه سوسك خيلي خوشگل. از اين سوسكاي قهوه اي خوشرنگ، از اونايي كه انگار واكسشون زدن! همچين خوش استيل و سرحال و چابك بين جزوه ها ميره و مياد كه آدم حظ مي كنه! تعجب نكنين،اين تعريف و تمجيدا واسه بودن تو محيط بيمارستانه. آدم بعد يه مدت بس كه موجودات نزار و بيمار مي بينه يكي كه سالمه توجه شو به خودش جلب ميكنه. مثلا" يه بار تو بخش كه بودم ويزيتور يكي از بيمارا يه خانم مسني بود كه از اين مرده امانتي ها نبود! سرحال و قبراق بود. وقتي اينوميديم انگار روح تو وجودم به سيالان در مي اومد. كلي جوون ميشدم! بهرحال، ديدن يه سوسك جوون و چابك اون موقع شب باعث شد سرحال بشم. واسه همين بهش اجازه دادم همونجا واسه خودش گردش كنه، به شرطي كه مزاحم من نشه. اونم عين بچه ي خوب واسه خودش رو زمين وول ميخورد تا اينكه اون يكي سوسكه هم سروكله ش پيدا شد البته نميدونم چه نسبتي باهم داشتن ولي يه جورايي آشنا مي زدن! واسه اينكه خوب با هم مچ شدن و داشتن رو جزوه ها ميدويدن و تو اون سكوت نيمه شب سروصداي زيادي راه انداخته بودن! منم ديدم دارن ميرن رو اعصابم، از طرفي هيچ دلم نميخواست كشت و كشتار راه بندازم واسه همين درو باز كردم و راهنماييشون كردم تا دم در! بعد هم گفتم ميل خودتونه چه سمت راست رو انتخاب كنين چه چپ، به شرطي كه مستقيم برين ميرسين به يه جاي امن و فردا مامانم نمي كشدتون!  به اين ترتيب، سوسكها  واستادن روبروم و شاخكهاشون همجهت كردن و ازم خداحافظي كردن و رفتن و من موندم و يه عالمه مطلب نخونده!

 

اين قصه ي دو شب پيش بود، من الان دلم يه سوسك خوشگل ميخواد؛ از اين قهوه اي متاليكا! ميخوام بشينم باهاش بازي كنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:12  توسط ژاندارك  | 

 

گاهي يك ترس بزرگ همه ي وجودم را پر ميكند. ترس از اينكه همه ي اين بودن و ماندن يك بازي باشد و من بازيچه! آن هم نه بازيچه ي يه قدرت مافوق كه بازيچه ي يه قدرت صرفا" مسلطتر! اين ترس وقتي قويتر ميشود كه مي بيني يك مدت است كه همه ي زندگي ات شده است رو شدن كارتهايي كه تو فقط پشتشان را ميديدي! انگار همه چيز دست در دست هم مي دهد تا بي اعتمادي و ترس تو بزرگ و بزرگتر شود. عاقبت اينها ميشود رفتن تو، رفتن تو و باز هم رفتن تو!

مواقعي كه به مرگ كه فكر مي كنم؛ دو حالت دارد يا آن موقع زندگي را جدي گرفته ام كه مرگ را هم جدي مي گيرم و دلم ميخواهد يك چيزهايي اش يك جورهايي خاص باشد اما اغلب بيشتراز خود مرگ كه ترجيح ميدهم به دور از جنجال، ساكت و آرام باشد، پس از مرگ، فكرم را مشغول ميكند. آدمهايي كه بعد از من مي مانند و ماندنم برايشان چيزي جدي و مهم بوده، و رفتنم ميشود يادآوري تمام بدبياريها و بدبختيها و دلتنگيهاي زندگيشان كه حالا يك مفعول ثابت پيدا كرده و آن هم مرگ من است!

حتي تصور اين مسئله هم حالم را بد ميكند كه بعد از مرگم آدمهايي كه به نوعي نزديك به من شناخته ميشدند دور هم يكجا جمع شوند و به تبادل اينكه من چه بودم و چه گفتم و چه كردم؛ بپردازند  ولي هيچ بدم نمي آيد بنشينند و از مسخره بازيها و چرت و پرتهايم بگويند و بخندند و موجبات فراغ بالشان فراهم شود! 

مرگ من بايد بشود، پايان همه ي بودنم و من تمام شوم. هیچ میلی به جاودانگی ندارم!

 

وقتي زندگي جدي نيست. مرگ هم مي شود هرچه پيش آيد خوش آيد!  به عبارتي رساتر: به درك!

 

پي نوشت1: سرم شده است حجم در حال تغييري از احساسها و افكاري كه تعادلم را بهم مي زند و ذهنم را به تلو تلو خوردن وا ميدارد. دلم ميخواهد تا جايي كه ميشود، بروم. مثل ديروز كه رفتم، خوب هم رفتم.....

 

پي نوشت 2: امروز خاطره انگيزترين هديه ي عمرمو گرفتم.

 

پي نوشت 3: از واژه ي "جونور" خوشم اومده. ميخوام مثل "صداي عقرب" و "هويچ" يه واژه ي چند كاربردي ازش بسازم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:24  توسط ژاندارك  | 

 

به دعوت آلبای عزیز برايتان از خوشمزه ترين كتابهايي كه خوانده ام مي نويسم. طبق قوانين بازي، ده كتاب را بايد مي نوشتم اما من جوگير شدم و حساب عدد و رقم از دستم دررفت!

 

براي من راحت الحلقوم ها هميشه خوشمزه ترينها بوده اند و بنابراين رمانها در صدر ليست قرار مي گيرند. كتابهايي كه خواندنشان نيازي به دقت ندارد و خودش جاري مي شود وهرجا كه لازم است بي آنكه بفهمي ذهنت را به چالش مي كشاند و گاهي ماهها لحظات و صحنه ها و افكاري كه تو را به خود مشغول داشته اند همراهت مي شود و ناخودآگاه تو را مي كشاند به جاهايي كه فكرش را هم نميكردي. و اين نقطه ي قوت رمانها براي من بوده است چراكه كتابهاي غير داستاني را با گرايش خاصي انتخاب كرده ام و هميشه تا جايي دنبالشان كرده ام كه خواسته ام! يعني تا آنجا كه جواب سئوال و گاها" سئوالهايم را بدهد و بعد، كناري گذاشته شده اند تا زماني و سئوالي ديگر.

 

و اینک راحت الحلقومهاي من: سينوهه، دزيره، قهرمان هندوچين، كوري، طاعون، بيگانه، فلسفه ي كيركگور، لذات فلسفه، فاجعه ي لنينگراد، به كودكي كه زاده نشد، هميشه شوهر، گرگ بيابان، 1984 ،عقايد يك دلقك، خرمگس، كوتوله، هويت، آهنگ عشق، سرشت زنان، مائده دختري از عراق، مهماني خداحافظي و چهره ي ممنوعه ي من. (دوتايشان رمان نيست.)

 

ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه بگويم من آن چند صفحه هایی را که با نیت کتاب شدن شروع کرده ام و ناتمام گذاشتم، همچنان دوست دارم و خوشمزه ترين كتابها هستند برايم! به اين دليل كه همان را مي گويد كه روحم مي خواهد و عطش شنيدن را خاموش مي كند.

 

در راستاي برگشت به خود سابقمان، از دعوت  و مهماني خبري نيست! (ما قديمها اينگونه بوديم!!!)

 

شوخي كردم! با نهايت احترام، همه ي دوستاني كه اينجا را مي خوانند، دعوتند تا از خوشمزه ترین کتابها بنویسند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:42  توسط ژاندارك  | 

 

شرافت چيست؟  

- من نميدانم به طور عام شرافت يعني چه. اما در موقعيت من عبارت از اين است كه كارم را انجام دهم.

 

 

هيچ چيزي در دنيا به اين  نمي ارزد كه انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود. با وجود اين، من هم روي گردانده ام بي آنكه قادر باشم بدانم چرا.

 

 

آنها مرا دوست ندارند اما اين دليل نمي شود كه من تقديسشان نكنم.(اين گفته ي خود كامو است و جز متن كتاب نيست.)

 

 

هنر عصياني است عليه جهان و وظيفه ي خود مي داند كه شكل ديگري به آن بدهد.

 

 

رستگاري بشر براي من كلمه ي بزرگي است. من اين همه دور نمي روم، سلامت بشر مورد علاقه ي من است، سلامت او در وهله ي اول.

 

 

چه كسي مي توانست ادعا كند كه ابدي بودن يك شادي مي تواند يك لحظه رنج بشري را جبران كند؟

 

 

لحظه ي تصميم فرا رسيده است. بايد به همه چيز ايمان داشت يا همه چيز را انكار كرد. و كيست از ميان شما كه جرات انكار همه چيز را داشته باشد؟

 

 

فهميده ام كه همه ي بدبختي انسان ها ناشي از اين است كه به زبان صريح و روشن حرف نمي زنند. از اين رو تصميم گرفته ام كه صريح رفتار كنم تا در راه درست بيفتم.

 

 

دكتر پرسيد كه آيا تارو درباره ي راهي كه بايد براي رسيدن به آرامش در پيش گرفت عقيده اي دارد؟ 

- آري، محبت

 

 

**********************************

 

 

پي نوشت: احساس خوبي ميدهد وقتي برمي گردم به خود سابقم. چه ظالمانه اين همه وقت صداي "خود"  در ميان همهمه ها خفه شد و ندانستم. ببخش مرا....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:59  توسط ژاندارك  | 

 

گاهي اوقات اينطوريه كه آدم با شنيدن يه چيزايي جدا ميشه از فضا و زمان خودش و وقتي به خودش مياد يه گيجي لطیف ميخزه زير پوستش و انگاري وسط تابستون خنكش مي كنه و تو چله ي زمستون اونو گرم.

اون روز هم وقتي صحبت كشيده شد به موجود جالبي كه ديده بودي، به چند تكه كاغذي كه اون قبل از، بعد يه سال به حرف اومدن نوشته بود، و وقتي حرفامون كشيده شد به بقيه ي بيمارا، به شرايطشون و طرز فكرشون، دنيا برام پيچيده شد، از اون مواقعي كه هيچي از آدما نمي فهمم از اون مواقعي كه از تو كه جلوي روم نشستي هم مي ترسم؛ ترس ناشي از عدم فهم، ترس ناشي از جهالت....

سرم داشت به دوران مي افتاد. آخه توش يه فكر و دو فكر كه نبود. پر شده بود از افكاري كه مثل حبابهاي آبي كه به جوش اومده غلغل مي كرد. حبابها اما نمي تركيدند. همه شون اونجا مي موندن و احساس وحشتناك تنهايي و ناداني بيشتر و بيشتر ميشد و از طرفي ذهنم داشت به سمت بيمارت كشيده ميشد. فكر ميكردم همه ي حرفهاشو مي فهمم. دليل سكوت يك ساله شو مي فهمم. فكر ميكردم دليل گرايش وحشتناكش به كتاب خوني رو مي فهمم.

شنيده بودم كه يكي سه ماه تابستون خودشو تو اتاق حبس كرده بود. سه ماه تمام فقط كتاب خونده بود و خودشو از هر تفريح ديگه اي بازداشته بود. شنيده بودم كه پدرش با شكستن در اونو از اون وضيعت خارج كرده بود. شنيده بودم كه سن و سالي هم نداشته و فقط مي خواسته ببينه كه يه زنداني تا چه حد به كتاب نيازمنده. اون آدم بعدها برگشته بود به زندگي. بعدها خيلي بهتر از من و تو زندگي ميكرد . خيلي متعادلتر از همه ي ما تصميم مي گرفت. همه ي اين افكار تو ذهن كوچيك و كودكانه م مثل حركت تاب مي رفتند و مي اومدند گاه جاي قبل، گاه عقبتر و گاه جلوتر ولي بازه ي اين حركت براشون معين و از پيش تعيين شده بود. ترس برم داشته بود. احساس ميكردم الان كه جلوي تو نشستم خيس عرق سردم. پيشونيم اما داغ بود. فكرام تند و تند توليد ميشدند و منو بيشتر غرق ميكردند. حرفي نبود ديگه. ساكت و آروم همون گوشه ي رستوران نشسته بوديم و با ني نوشابه م بازي مي كردم و تو گاهي نگاهتو ميدادي بيرون. فضا واسه تحرك تو و افكارت زياد بود ولي جا نبود كه من حتي فكرمو از اين پهلو به اون پهلو كنم.

اينجور مواقع من خودمو هيچ نمي شناسم همونطور كه هيچكي ديگه رو هم نمي شناسم. اينجور مواقع ميخوام بزنم زير ميز. بيارم بالا. و راستش خيلي دوست دارم بدوم و بعد تو بغل مامان و بابايي كه سي و خرده اي ساله هستن خودمو مخفي كنم. دلم ميخواد يه بچه ي ترسو بشم. ميخوام زار بزنم. نميدونم ميتوني بفهمي؟ من از اون وضعيت، از مكانيسمش هيچي نميدونستم. دانسته هام حاصل مطالعات جسته و گريخته م و صحبتهاي مادرم بود كه سعي مي كردم ساده از كنارشون بگذرم اما اون بار تو داشتي برام مي گفتي. هرچي ذهن تو رو به خودش مشغول كنه يه روزي تو يه شرايطي و به يه دلايلي ذهن منو هم به چالش مي كشونه. تو مي تونستي سكوت كني. تو، تو شرايط حل شده بودي ولي من تازه مواجه شده بودم و ذهنم پر از سئوال بود. پر از انديشه. پر از راهكار كه ميخواستم بگم اما زبونم نميچرخيد. نظرمو تو يكي- دو تا جمله واسه ت گفتم و تو همون عبارت هميشگيتو كه با لحن خاصي اداش مي كني رو گفتی: آره بابا!

تو وجود من درماندگي بيدار و بيدارتر ميشد. دلم ميخواست وسط ناهار بذارم و برم دنبال خودم. خودمو گم كرده بودم.

 

پي نوشت1:آدمیزاد گرامي براي پست پايين كامنت گذاشته بودند و از من خواستند كه قضاوت خودموهم بنويسم. حقيقت اينه كه بازنويسي تحليل نوشته هاي اون پسرك و يا حتي آنچه در ذهنم گذشت وميگذره رو كار درستي نميدونم. چرا كه هيچ مطالعه اي درموردش ندارم و با شخص صاحب نظري صحبت نكردم. و از طرفي، قصدم از پست پايين كاوش در ذهنيات و شرايط و بيماري و طرز فكر و.... يه آدم نبود. قصدم نوشتن خطوطي بود كه به علاوه ي صحبتهاي پيرامونش تونست يه نيم روز منو خراب كنه.

 

پي نوشت2: به احتمال زیاد، به راحتي مي تونيد از بين اين خطوط متوجه روانپريشي من بشيد اما مطمئن باشيد كه كشف تازه ای نكرديد! 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:59  توسط ژاندارك  | 

 

دنيا كشاكش متضادان براي ايجاد هماهنگي است. هستي بر اصل تضاد قائم است. هرآنچه در عالم خلقت مي بينيم داراي ضدي است. غير ممكن است بتوان روي سكه اي را تصور كرد بدون آنكه پشت سكه به تصور درآيد. هر رويي پشتي دارد. شما نمي توانيد به بي نهايت بدون نهايت و به زندگي بدون مرگ بيانديشيد. مرد مرد است زيرا كه زن نيست. هر شئي تنها بدان سبب خود آن است كه چيز ديگر نيست. از اين گذشته ضد هر چيز در خود آن است. هر قطبي قطب مقابل را در بردارد. همين طور كه عشق نفرت، گرما سرما، روز شب و جواني پيري را. هر چيز نه تنها ضد خود را در بردارد بلكه ضد خود است. هستي نزاع قواي مخالف است براي تركيب آنها به صورت وحدتي عالي تر. وضع از يك سو و وضع مقابل از سوي ديگر با هم در كشمكش هستند و از كشمكش آنها وضع جامع حاصل مي شود. نزاع اجزا است براي تشكيل كل و كشمكش متفرقات است براي جذب شدن در مطلق.

سرانجام بره در دل شير قرار مي گيرد نه در كنار آن. تنها پس از گذشتن از درياي خون به جزيره ي متبارك مطلق توان رسيد!!!

 

پي نوشت: مطلب بالا را احسان ر. يكي از بيماران دوستم كه با تشخيص اسكيزوفرني بستري شد، نوشته است.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:47  توسط ژاندارك  | 

 

گاهي فقط بايد سكوت كرد. سكوتي پر از حرفهاي گفته و نگفته. مي دانم هر چه بگويم جواب مي دهد منطقت را براي خودت نگه دار. كاش بداند كه چقدر سخت است كه فقط خواننده كتابش باشم و ناظري بي كلام بر آنچه كه رخ مي دهد. ژاندارك! عبور بايد كرد، عبور بايد كرد و هم نورد افق هاي دور بايد شد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:45  توسط ژاندارك  | 

 

يه نوزاد همه ي آدمها به چشمش يكي ميان. قدرت تمييز نداره اما بزرگتر كه ميشه زندگيش پر ميشه از آدمهايي كه به هر كدومشون يه احساس خاص و متمايز داره. اونوقته كه عشق و نفرت تعريف ميشه. اونوقته كه يه آدم بزرگ مي تونه بگه بزرگ شدم! خودم مي فهمم؛ من اينو دوست دارم. از اون بدم مياد و چشم ديدنشو ندارم. اينو لازم دارم تا برام فلان كارو بكنه. اونو ولش كن كه وجودش همه شره!

 زندگي آهسته آهسته از همه ي ما آدم بزرگ ميسازه.

 

 

آلبر كامو ميگه: " زندگي فقرا پر از اسامي عام است و زندگي اغنيا پر از اسامي خاص. "  فقرا براشون غذا و آب و پزشك و .... يعني همون چيزي كه از گرسنگي نجاتشون ميده و از تشنگي و از بيماري و.... اما واسه اغنيا يعني غذا از فلان رستوران شهر، نوشيدني فلان و دكتر فلان كه كارش درسته!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:32  توسط ژاندارك  | 

 

امروز سه تا كتاب گرفتم. دوتاش داستان كوتاه زير صد صفحه ست و اون يكي هم خاطرات سيلويا پلات.(بالاخره خودم خريدمش خانم حلاج!) دو كتاب كوچولوئه رو فقط براي اين خريدم كه اين دو روز و نيم تعطيل چيزي براي خوندن داشته باشم و خاطرات سيلويا پلات رو براي اين خريدم كه احساس كنم تنها نيستم و نبودم و بيشتر در اين باور غرق بشم همه ي آدمها مثل هم هستند و من هم شبيه تك تكشون!

 

 

 

امروز با آريانا كه نشسته بوديم روي نيمکت و گذر دختربچه ها رو ميديم براي اولين بار در تمام زندگيم احساس كردم چقد دلم ميخواد عقبگرد كنم و يه طور ديگه زندگي كنم. يه جور ديگه فكر كنم و يه انتخابهاي ديگه براي زندگيم كنم. چقد دلم ميخواد گزينه هاي جديد براي راههايي كه ميشه رفت پيدا كنم. چقد دلم سرخوشي نوجووني، شيطنتهاي گاها" احمقانه شو ميخواد!

ميخوام ده سال برگردم به عقب اونجا بمونم تا وقتي كه مطمئن بشم زندگي منو فراموش مي كنه و ازم يه ياغي رها شده ميسازه. دلم ميخواد برگردم اما رها شده.

 

 

 

آينده براي من يعني چهار- پنج سال پيش رو كه هر روز يه اتفاق جديد كه مي افته مي تونه سيرشو عوض كنه. جاده اي كه واسه آينده م ترسيم كردم بس كه با هر اتفاق تغيير كرد، تبديل شده به يه راه زيگزاگ كه بعيد نيست سر يكي از تقاطعهاش بپيچم تو جاده خاكي!

باتمام اتفاقاتي كه هيچ تسلطي برشون ندارم و ناخوانده پيش مياد، احساس خفقان ميكنم!

 

 

 

هشدارهاي خوابگونه م اين روزها بي حضور تو كه حدود بيست و دو سال همراهيم كردي، داره پيش ميره. دليلش چيه؟! نكنه فكر مي كني، وقتي پام به كانون علم(!!!!!) باز شد، مثل تمام روياهام كه فرو ريخت، تو هم از چشمم افتادي و بي ارزش شدي؟!

دلم هواي اون احساس كهنه رو كرده، كه محورش تو بودي و اطميناني كه سهم من ميشد. دلم هواي همون غروب كذايي كرده كه بعد تو بزرگ شدي و شدي پيغامبر من!  اونوقت، فضا هر جايي مي تونست باشه و مهم فقط اين بود كه تو منو از مخمصه رها كني و بهترین تصمیم رو بگیرم. مديونم به تو و اين روزها كه نشستم به تسويه ي حسابم با اين و اون، دلم ميخواد دينم به تو رو هم ادا كنم. به زودي زود اين كارو مي كنم. خيالت راحت.... 

 

 

 

تعطيلات فقط وقتي می چسبه كه روز غير تعطيل باشه!

 

پی نوشت ساعت بیست و سه: امشب نزدیک بود یه خانمی رو زیر بگیرم. قیافه ی آدمها موقع مرگ خیلی مضحک میشه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:5  توسط ژاندارك  | 

 

ديروز هم گذشت!

روز جمعه خبري رو خوندم كه به شدت عصبانيم كرد. ياس فلسفي كه ميگن يعني احساسي كه جمعه پيدا كردم و تا شنبه هم به دنبال خودم كشيدم. ماجراهاي صبح شنبه مزيد بر علت شد تا من به يك انبار باروت تبديل شم! گاهي فكر مي كنم سكوت چقدر يه مواقعي سخت ميشه. به همين دليل شكستم!

 

******************

 

ديشب دوست جديدم زنگ زد و گفت كارايي كه بهش سپردم رو انجام داده. اين جز معدود روابطیه  كه پايه ش شده خواسته ي من از طرف مقابل. دختر خوبيه و از اينكه اينقد دنبال كارامو گرفت خوشم اومده! احتمالا" يه كار جديد رو با اين دوست جديد شروع مي كنم.

 

******************

 

اين روزها خيلي احساس خستگي و ايضا" تنبلي مي كنم؛ هوا هم كه بهاري!!!  واسه همین اغلب ساعتهامو تو جمع ميگذرونم و سعي مي كنم انرژي از اطرافم جمع كنم تا خوابم نره!

 

*****************

 

امروز به كارايي كه تو زندگيم شروع كردم فكر مي كردم. به اين نتيجه رسيدم كه خداي كارهاي ناتمام يعني من! فكر مي كنم تنها كارهايي كه كامل انجام دادم ديپلم دبيرستان بوده و ديپلم زبان! البته من تو دبيرستان هم چندبار تغيير رشته دادم طوري كه وقتي برادرم پرونده مو واسه ثبت نام پيش دانشگاهي برده بود ناظم مدرسه تعجب كرده و همين هم باعث شد، نديده مهر من به دلش بشينه  با اينكه اون موقع ما هنوز شيراز نيومده بوديم و آدرس خونه مشخص نبود، آدرس منزل خودشو نوشته بود!

 

درضمن كشف كردم، در طول زمان بسيار زرنگ شده ام! يعني قبلا" يه مدت طول مي كشيده و من دنبال يه كاري رو مي گرفتم بعد ولش مي كردم ولي الان خيلي زود به نتيجه مي رسم كه به دردم نميخوره!

 

پی نوشت: توجه فرمودین که هر بخش از این نیم فسقل نوشته با یه قید زمان مربوط به همین یکی- روز شروع شده: دیروز، دیشب، این روزها، امروز؟! عجب روزهای پر باری رو می گذرونمِ؛ پر از احساس و فکر و نتیجه!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:56  توسط ژاندارك  |