ايام امتحانات مدارس كه ميشود، دردسر من هم شروع ميشود! به كل از تدريس بدم مي آيد. اينكه بخواهي تلاش كني تا يك چيزي را به كسي ياد بدهي حتي اگر آنقدري باهوش باشد كه با يك بار گفتن تو هم متوجه شود باز هم كار اعصاب خوردكني ست!
اين چند روز تا پايم را خانه مي گذارم بايد مدام جوابگوي سئوالات درسي خواهرم باشم و جالب اينجاست كه همه را خودش مي داند. يعني من ازش مي خواهم اول خودش بگويد كه مثلا" اين مسئله را چطور حل مي كنند و بعد مي بينم كه درست هم جواب مي دهد اما سئوال را گذاشته جز سئوالاتي كه بايد از كسي بپرسد! اين جور مواقع حسابي كفري مي شوم و بد برخورد مي كنم اما مگر از رو مي رود! سئوال بعد و سئوالات بعديتر همه هم از همين قسم هستند و ايضا" تكراري!
مشكل بعدي هم اين است كه همه را با هم نمي پرسد كارش شده به طور ميانگين نيم ساعتي يك بار در اتاق را مي زند و می گوید: سلام ژان ببخشيد مزاحمت مي شوم ميشود اين را جواب بدهي؟! هر چي هم مي گويم: يك بار سلام كردي بس است ديگر، هي درود و رحمت بر من عاصي نفرست كه اعصاب ندارم!!!! مي خندد و و مي گويد ژان مي شود همينجا بمانم؟!
مي دانم اين ايام امتحانات هم بهانه اي ست براي بيشتر با من بودن، باشد قبول! منتها سئوال نپرس! من هيچ خوشم نمي آيد بخوام يك كلمه ياد كسي بدهم!
تا بيست و چهارم ما به همين ترتيب گير مي باشيم! درضمن درخواست شده روز بيست و يك را كشيك برنداريم چون فردايش امتحان ديكته است! فك كن!!! تمام كتاب را بايد ديكته بگويم! اعصاب ندارم!!!!![]()
![]()
از اينجا به بعد سبك نگارش عوض مي شود:
ديروزظهر، داشتم يه چيزيو واسه مادرم توضيح ميدادم كه وسطش متوجه شدم صدام داره ميره بالا و هيچ حواسم نيست! يه دفعه زدم زير خنده و به مادرم گفتم: فكر كنم ديگه اعصاب ندارم! بهتره بعدا" در موردش صحبت كنيم.
دبيرستان كه بودم. بچه ها مي گفتند يه دبير رياضي هست كه هميشه وقتي بچه ها رو واسه درس مي بره پاي تابلو، وقتي بلد نيستند ولي بيخودي اونجا تخته رو سياه مي كنند و وقت همه رو ميخوان بگيرند ميگه كه هر تصميمي ميخواي بگيري همين الان بگير و عمل كن!
البته ما از بودن در محضر اين معلم بي نصيب بوديم ولي به نقل از بچه ها همين آقا يه بار واسه شون تعريف كرده كه يه روز وقتي مدرسه تعطيل شده يه خانمي با ماشين مياد و بهش ميگه آقاي فلاني من شاگرد شما هستم. امروز طبق حرفتون عمل كردم و نتیجه شم دیدم!
به همسرم گفتم ماشينو بهم بده و اونم هي بهونه مي كرد. سرش داد زدم و گفتم:هر تصميمي ميخواي بگيري همين الان بگير و عمل كن! اونم سوئيچو داد بهم! حالا به مناسبت اين فتح كه مديون شما هستم اومدم تا برسونمتون منزل!
البته من فکر می کنم همسر اون خانمه اگه تصمیم و عمل لحظه ایش میشد زدن تو گوش خانمه عجب ماجرای جالبی میشدا!!! ![]()
ولی راست ميگن خب! اعصاب ندارم!
اين هفته بس كه گفتم اعصاب ندارم پدرم مي گفت: ببينم اين اعصاب تو پیش كيه؟!
پی نوشت: میشود یک لطفی کنید و به مدیریت بلاگفا ای میل بزنید تا رنگ کامنتدونی را برگرداند به همان رنگ سابق؟! این رنگ بدجور روی اعصاب من است!![]()
