تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

خواهر ژاندارك: واسه چي خدا ما آدمها رو اشرف مخلوقات كرده؟!

ژاندارك: فكر كرده آدميم!

خواهر ژاندارك-

ژاندارک-

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:14  توسط ژاندارك  | 

 

وقتي يك اتفاق مي افتاد فرقي نمي كند من نوعي، عامل آن اتفاق باشم يا مفعول آن حادثه، از كسي بشنوم و يا اينكه شاهد باشم؛ در نهايت آنكه واقعيت را ميداند و تاييد مي كند و منتشر مي كند، مرجع ديگري است غیر از چشم و گوش و شعور من!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:44  توسط ژاندارك  | 

 

چندروز پيش، با مادرم تنها بودم. چند ساعتي بود كه كنارش بودم و هرچي زمان بيشتر ميگذشت مصممتر ميشدم تا كسي نيومده و خلوتمونو بهم نزده، همونطوری بمونم و مثل هميشه از خودم، خود واقعيم، براش بگم. از روياهاي كوچولويي كه گفتنش واسه مامان هيجانزده م ميكنه و از زاويه ي ديدم به كل هستي، سياست و اجتماع و در موارد خرد، انسانهاي اطرافم.

اين وسط صحبت به وبلاگم و نوشته هاش كشيده شد كه یه آن از ذهنم گذشت چقد بين من نويسنده ي وبلاگ ژاندارك، با آدمي که اطرافيانش ميشناسند، فرق هست؟! اون روز، في البداهه به مامان گفتم: جالبه كه من تو دنياي مجازي زياد فرقي با دنياي واقعيم ندارم. و بعد هم توضيح بيشتري دادم.

 

ممكنه دوستان وكسايي كه منو ابتدا در واقعيت شناختند و بعد اينجا بازشناختند! بگن كه برخلاف اکثر خواننده های اینجا که اغلب به این نکته اشاره می کنند، گنگ می نویسم تو دنیای واقعی خیلی صریح و واضح حرف می زنم و عمل میکنم. در توضيح بايد دو نكته رو بگم:1- من به جز چند مورد كوتاه اتوبيوگرافي، هيچ وقت خاطراتمو جایی واضح ننوشتم. در حقیقت، نوشتن اتوبيوگرافي براي من لطفي نداره. ترجيح ميدم به جاي نوشتن خاطراتم، فكرمو بنويسم تا بعد بتونم با دوباره خوندنشون سیر افکارمو مرور كنم. از طرفي من اينجا رو براي كسي مي نويسم كه افكار من مورد توجه اونه، نه چگونگي گذر عمرم كه خودش هم با من در بخش عمده ايش شريكه.

 

2- دوستيها و روابط من طوری پیش رفته که هربار یه وجه ش بیش از سایر وجوه پررنگ شده. به همين دليل تو شرايط مختلف، نيازمند بودن با آدم خاصي هستم.

به هرحال چند وجه كوچیك از من هست كه تو دوست من، شايد ندوني. نه به اين دليل كه نخواستم بلکه مطمئن بودم برات خوشايند نيست و ميلي به دونستنش نداري.

من دوستاي خيلي كمي دارم و همين نشون ميده كه وجوه كمي هم دارم!

بریم سر اصل مطلب!

ميخوام يه بازي اينترنتي راه بندازم!!!!!

لطفا" این سئوالو جواب بدید: چقد بين شما در دنياي مجازي و واقعي تفاوت هست؟

 

پی نوشت: مي تونيد بدون ذكر نام و آدرس وبسايت و يا ايميل كامنت بذاريد؛ فقط كنجكاوي منو بي پاسخ نذاريد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:20  توسط ژاندارك  | 

 

فكر مي كردم تا آخر هفته، چيزي نمي نويسم اما يه چيزايي داره تو ذهنم وول ميخوره كه دلم ميخواد اينجا يادداشت كنم:

1- با يه سرچ تفنني  براساس اسم افراد، به اطلاعات جالبي رسيدم البته مهم نيست اما برای من جالبه. نشون ميده كه احساسات آدم چه سير غيرقابل پيش بيني اي مي تونه داشته باشه. فكر كن يه مدت احترام و احترام و احترام بوده! اونوقت كم كم، توجه كن كم كم،اونم خيلي غيرمنتظره(!) تبديل شد به يه جور خشم يا شايد نفرت. نه! همون خشم و عصبيت  تعبير مناسبرتريه. و حالا وقتي اطلاعات مرتبط با اونو مي بيني يه لبخند، واكنشت ميشه. يه احساس خوب از اينكه يه آدم در گذشته ي تو، الان اینجا يه آدم با وجهه ي نامعلومه و تو مي شناسيش. يه لبخند به كنجكاوي هدفمندي كه انجام دادي! يه لبخند به ارضاي حس فضوليت!!! اونقد اين لبخند عميق میشه و اونقدي اين فضولي ساپورتش میکنه كه طاقت نمیاری و نتيجه ي سرچتو هوار میزنی!!!

به كارم که نگاه مي كنم واقعا" خنده م ميگيره! فكر كن با چه هيجاني دويدم و واسه مامان گفتم. انگار چه كشفي كردم! چيزي كه برام جالب بود تاكيد ضايع روي عدد هفت بود!!! مثل هفت سال ساخت!!! منو یاد اون شوخی مسخره م انداخت که همه ش با عدد هفت بود!

الان يه احساس دوگانه دارم. از يه طرف حس فضوليمه كه دلم ميخواد واسه بقيه هم بگم تا بخندم! شاد بخندم! بي دغدغه و بي هيچ منظور خاصي! اصلا" بي هيچ دليل ملموسی فقط بخندم!

و از طرف ديگه اين جمله كه گاهي پررنگ ميشه تو ذهنم: وقتي آدم به خودش نمي تونه اعتماد كنه. چه انتظاري از بقيه داره؟! راستم ميگم. من يكي برام مهم نبوده مقولات عقلانيم دچار تغيير و تحول بشه. مثلا" امروز موافق يه كاري باشم و فردا مخالفش. چرا كه هميشه يه جور شناخت وجود داشته كه منتج به تغيير رويه شده و اين اصلا" بد نيست آدم بره بگه من اشتباه كردم و حالا نظرم اينه اما مقولات احساسي چيزيه كه روش وسواس خاصي دارم. خيلي تلاش مي كنم احساسي كه تو برخورد اوليه با يه انسان، شي و موقعيت بهم دست ميده تغيير نكنه. هميشه به اولين حسي كه از يه انسان، شي و موقعيت دريافت ميكنم اعتقاد زيادي دارم و عموما" مبناي ادامه ي رابطه م با اون انسان، شي و موقعيت رو تشكيل داده! تا حالا هم پيش نيومده تغيير عمده اي كنه اما اينبار خيلي متغير بود. ميدونم اين تغيير پشتش يه جور شناخت و تعقل بوده اما همينكه احساسم عوض شده ناراضي ام. فكر ميكنم واسه خودم قابل اعتماد نبودم و حس اوليه م زياد درست نبوده. فرض براینکه، وقتي شرايط عوض شد حس ثانويه به دنبالش اومد. اون آدم به واقع تغيير نكرد، شرايط و آموخته هاي من تغيير كرد و اين دوگانگي و كشمكش از همونجا شروع شد. حالا كه چي اين حرفها؟! چيزي كه من مصر بوده و هستم كه تغيير نكنه، يه بار، گيرم استثنائا" عوض شده! چه تضمينه كه دوباره اين اتفاق نيفته؟!  حالا بیخیال، دعوا راه ننداز!!!!

همين باعث شده، از اينكه شيطنت كردم و به يه نتيجه اي رسيدم مثل دختربچه هاي پانزده- شانزده ساله خوشحال باشم و دلم بخواد پاشم برم به همه بگم و بشه نقل مجلس! از طرف ديگه احساس مادربزرگي رو دارم كه يه جورايي از سر خستگي يا دلسوزي نشسته يه گوشه و داره شيطنت نوه شو ميبينه و تو دلش میگه همه ي حرفاتو ميفهمم و همه ش طبيعيه! گاهي غلبه با اولیه و گاه با دومی.

 

2- اين هفته بدجوري هوس كردم به هركي كه ميرسم شلوغ بازي دربيارم و فضا رو شاد كنم. گاهي فكر مي كنم اين يه راه فراره از تنهايي و خستگي و فشارهايي كه متحمل ميشم.

هرچی که هست، ميخوام تو اين مورد خودمو راحت بذارم. 

 

3- يه دختری هست كه تو سن و سال خودمه. از اون دسته آدمهايي كه هرجا ميره سريع همه رو متوجه خودش ميكنه! يه وقتايي مثل الان، از اين تيپ آدما خوشم مياد؛ بچه پرروهايي كه خودشونو خيلي محق ميدونند!

ميخوام بهش اجازه ي پيشروي بدم و يه دوستي جديدو تجربه كنم.

 

4-وقتي به يه منشور نور تابيده بشه. يه طيف رنگي درست ميكنه با رنگهايي متفاوت از نور اوليه.

واكنش منم به شرايط همخواني اي با پاسخي كه مورد انتظار بود، نداره اما اصل یه چیزه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 22:4  توسط ژاندارك  | 

 

اينجوري شروع شد؛ مطابق معمول با ده دقيقه تاخير رسيدم به قرار! ديدم كه نشستي يه گوشه اي تو دانشكده، پشت به جماعت! منم كه احساساتم غيرقابل كنترل! نميدونم چيكار كردم كه متوجهم شدي. اون وقت من بودم و تو و سرخري كه دست من بود! با هدفهاي كوچيك شروع كرديم به گشتن. هدفهايي كه زود به زود عوض ميشد و من يه چيز ديگه رو جايگزينش مي كردم.

اونقدي ذهنم مچاله شده بود كه به انبساط خاطر و بودن با تو محتاج بودم. اول رفتيم قلعه ي كريمخاني. تو بلوار جمهوريه. از محوطه كه رد بشيد و وارد قلعه، رو ديوار سمت چپ نوشته شده: يادگاري از حلاج و ژاندارك. با امضا و تاريخ و ساعت! براي اولين بار هنجارشكني كردم و روي ديوار يادگاري نوشتم. پروژه ي بعدي روي درخت خواهد بود! پروژه ي بعدتري خط خطي ميز و صندلي. بعدترشم با چاقو به جون روكش صندليها افتادن!!!

قلعه ي كريمخان، يكي از بامهاي شهره كه من دوستش دارم. تو شب ديدني تر هم ميشه. بعد راه مي افتيم و ميريم به سمت بام دوم شهر! يه رستوران بالاي لوناپارك، البته ما از راهي ميريم كه از داخل پارك نميگذره. خيلي هم نفسگيره. يه عالمه سربالايي كه با بدبختي بالا ميريم. تو راه رسيدن به بام دوم، تو برام جمله ي كسي رو نقل قول مي كني كه هنوزم كه يادم مي افته خنده م ميگيره از كنايه اي كه پشت اين جمله ست.

ميرسيم به بام دوم. ويوي جالبي داره. هم خود رستوران قشنگه و هم منظره ي شهر كه از اونجا ديده ميشه. اينم تو شب قشنگتر و رويايي تره.

نميشه كه يه جا آروم گرفت!!! برميگرديم پايين و دوباره قدم زدن و حرف زدن و باز هم سكوت. اين بار حرفهامون با هميشه متفاوته. چيزايي ميگيم كه قبلا" حرفي ازش نزديم. و اين نو بودن صحبتها منو بيشتر از بودن با تو سرمست مي كنه. ناهارو يه جاي نه خلوت، نه شلوغ؛ نه زيبا، نه زشت مي خوريم و بعد ميريم لابي هتل. يه جاي تاريك كه به همين خاطر، دوستش دارم. بعد هم ميريم سينما. همه ي اينور و اونور رفتنها پيشنهاد منه و تو هم كه پايه، اوكي رو ميدي. اين سينما رفتن بخش لج درآر گردش اون روز بود.  فيلم "زن دوم" رو مي بينيم. انتظار داشتم چيزي در مايه هاي دوزن باشه اما نبود. فيلم برمبناي احساسات خام و خيالبافي هاي دخترهاي تازه بالغ بنا شده. علي رغم صحنه هايي كه شعور بيننده رو زير سئوال مي برد تا آخر فيلم مونديم تا تو ببيني اين نويسنده چطور ميخواد سرو تهشو هم بياره و منم ببينم نويسنده ش زن هست يا نه؟! آخرش تو ديدي كه نويسنده به خودش زحمت تموم كردن فيلمو نداد و به قول تو عين همه ي كتابايي كه من مي نويسم ناتمام رهاش كرد. منم ديدم كه بعله! نويسنده زنه اونم نه يكي كه دوتا! تازشم! يكيشون شده تهيه كننده ي فيلمه! با يه فيلم همه جاي ايرانو گشتن. نزديك بود كار به خارج رفتن هم بكشه كه جور نشد! در كل يه چرند به تمام معنا بود!

و بعد خيلي ناگهاني من ميگم خداحافظ و تاكسي ميگيرم و ميرم. و تو بعد من، همين كارو مي كني.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:24  توسط ژاندارك  | 

 

دليل ننوشتنم يه مشكل شخصي بود كه نمي خواستم ترکشهای استرسم دامن اين فضاي مجازي رو بگيره! من سالها پيش تصميم گرفتم از رنجها، از سختيها و استرسهايي كه فقط به شخص خودم مربوط ميشه براي كسي چيزي نگم و نذارم كسي شريكش بشه. سكوت كوتاه اينجا هم دليلش همين بود. ميدونم تصميم چرنديه و گاهي در توانم نيست و در كل كيفيت خيلي از روابطمو زير سوال ميبره و به آدمهاي اطرافم فرصت نشون دادن محبت و همراهي رو نميده ولي تصميميه كه گرفتم؛ تعديلش مي كنم اما ازش بر نمي گردم.

در مورد مشكل اخيرم هم مصمم هستم تنهايي باهاش مقابله كنم ولي زمان رسيدگي بهشو تا پايان اين ماه به تعويق انداختم چون اگه الان بخوام براش زمان و انرژي بذارم ممكنه چيزايي رو از دست بدم كه بعدا" جبرانش چندان ساده نباشه.

درست كه ناجور عادت كردم به گفتن"به درك" ولي اين يكي با بقيه فرق داره؛ نميشه گفت "به درك" چون راه براي مقابله داره و منم قصد ندارم بيخود ببازم. بنابراين قبل از اينكه بزرگ بشه و نشه از پسش براومد بايد تكليفو روشن كنم. فكر هم نمي كنم يه وقفه ي 2 هفته اي چندان روي نتيجه تاثيرگذار باشه.

 

تعطيلات براي من تازه امروز به پايان رسيد و اين نعمت بزرگيه. وقتي قاطي روزمرگي ميشم يه چيزايي كمتر اذيتم ميكنه.  به هر حال ازامروز من به زندگي روتينم برگشتم و مناسبات اجتماعيم كمافي السابق ادامه پيدا مي كنه. و من ياد مي گيرم چطور خودمو براي تنهايي ابدي آماده كنم.

 

يه چيز ديگه؛ الان كه شروع كردم به نوشتن دليلش پايان دادن به سو تفاهماتيه كه ايجاد شده. نميخوام اونا رو مطرح كنم تا باز بهشون دامن زده بشه بنابراين همين مختصر اشاره رو مي كنم و مي گذرم.

 

پي نوشت: تاحالا نشده، يه كاري بكنم كه راحت پيش بره! نميدونم ماجرا چيه ولي ريختن پول به يه حساب بانكي ديگه چيه كه اين همه واسه من دردسر شد و آخر سر هم نشد؟! البته مثل همیشه خوش بينم! خودكارمو كه صبح گم كردم، پيدا شد و اين نشونه ي خوبيه!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:51  توسط ژاندارك  | 

 

شايد بقیه اونقدي صبر و تحمل داشته باشند كه بتونند تمام صحبتهايي كه به ذهن يه آدم ميرسه و بي ارتباط با موضوع هست يا به حواشي مي پردازه رو گوش كنند اما من يكي توان همچين كاري رو ندارم. از اينكه آدمي يه خط مستقيم رو رها كنه و دوروبرشو پررنگ كنه تا اون خط بشه يه جاده يا اينكه بخواد مانور بيخود رو يكي دو جمله بده كه هزار بار گفته به صرف اينكه مكث و وقفه اي ايجاد نشه، چيزي نيست كه بتونم تحمل كنم و احساس كنم داره بهم خوش ميگذره! حتی اگه همه ی حرفهاش درست و منطقی باشه. واسه من مهم اینه که طرف قدرت فهم اینو نداشته که بدونه بحث سر چیه و چه چیزی مرتبط باهاش.

تو اغلب جمع ها چه رسمي، چه غير رسمي من شنونده هستم. كم پيش مياد بخوام صحبت كنم به همين دليل به خوبي حواسم به سير صحبتها هست و به وضوح مي بينم كه آدمها واسه گفتن چند كلمه حرف حساب چطور از اين شاخه به اون شاخه مي پرند. و چيزي كه بيش از همه برام جالبه؛ اين بوده كه چطوريه ما از گفتن حرفهاي كاملا" واضح و بديهي و ايضا" تكراري به خودمون مي باليم و لذت مي بريم.

من فكر مي كنم اكثر جمع هاي ما به صرف صحبت كردن بي هيچ نتيجه و حاصلي سپري ميشه و ما شاديم كه زمانو به هدر داديم و حرف زديم. مهم حرف زدن و سفسطه كردنه! مطمئنم اگه يه روزي از آدمها بخوان حرفهاي تكراري و بديهي رو نزنن دنيا از يه سكوت گند ه پر ميشه! هيچ بعيد نيست همین سكوت گنده ذهن من يكيو به آرامش برسونه!

خيلي دوست دارم يه جا باشم كه آدمها يه موضوع صحبتو كه پيش كشيدند هر كي فقط يه جمله بگه و اون جمله اونقدي نو و بديع و از روي تفكر و مرتبط با موضوع گفته شده باشه كه آدمو ساعتها در بهت و تفكر فرو ببره.

 

چند روز مونده به سال تحويل خواستم بنويسم: از تريبون آزاد اين وبلاگ  دلم ميخواد خطاب به همه ي شما كه اينجا رومي خونيد بيش از همه؛ بلاگرها كه اين فضاي مجازي رو تبديل كرديد به يه جاي آروم و دنج و اجازه داديد هركي هرچي دل تنگش ميخواد بگه. اجازه نداديد اختلاف نظراتمون فضاي اينجا رو تلخ كنه و گذاشتيد اين احساس ايجاد بشه كه ميشه حرف زد، ميشه شنيد بدون اينكه كسي آزرده بشه، تشكر كنم. ولي امروز كه اينو مي نويسم دليلي براي اين تشكر نمي بينم. فقط ازتون ميخوام به قول استادم كهكشاني فكر كنيد! تاوان ذهن بسته و تعصبات كوركورانه، كوتاهي انديشه و حرفهاي نسنجيده و اعمال شتابزده رو به بزرگي يك تاريخ كهن هست، داريم ميديم! نذاريد به عنوان ميراث بديمش به نسلهاي آتي......

 

پی نوشت: مخاطبان اين پست همه ي كسايي هستند كه اينجا رو مي خونند. كامنتدوني اين پست رو ميبندم تا در سكوت قدري فكر كنيم.

 

پي نوشت يازدهم فروردين:  يك مدت نيستم و نخواهم نوشت. خداحافظ.....

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:50  توسط ژاندارك 

 

نشسته اي در جمعي كه همين آدمها بيش از هفت سال پيش با اندك جزيياتي متفاوت  دور هم جمع شده بودند. همين ها بودند و همين حرفها و حال و هوايي ديگر.

اینبار چندان هم بالماسكه نيست ميشود به راحتي آدمها را بازشناخت. ميشود نگاهها را كاويد تا انتهايي كه مي رسد به دل. ميشود كمي گفت و شنيد تا دستت بيايد نه! واقعا" چيزي تغيير نكرده. آدمها همان آدمهاي پيشينند با تغيير شرايط. تو هم تغيير ي نكردي. هنوز هم با نگاه اول همه همان جمله را مي گويند كه هفت سال پيش. تو هم اوضاعت عوض نشده. گيرم شرايط تغيير كرده باشد، گيرم كه هفت سال تجربه ي زندگي همراهت شده باشد، اما چه چيزي تغيير كرده؟! شايد هيچ!

در كل مي توان گفت هيچ اما جزييات ميشود همان دليلي كه تو را به اينجا كشاند. ميان اين جمع دور از هم افتاده اي كه اين چند ساعت را چنان عزيز  دانسته اند كه هيچ حواسشان به حال نيست! عجيب غور در ماضي مي كنند! ماضي مشترك تو با اينها خيلي باشد همان هفت- هشت سال است اما جمع كوچك و صميمي اينها گاه تا پنجاه سال خاطره ي مشترك دارد و چشمانشان برق غريبي پيدا مي كند با يادآوري اش.

تو اينجايي چراكه مي خواستي رجعت كني به يك حس قديمي. به همان حسي كه آميزه اي ست از تحسين و شادي و انكار نمي شود كرد ترس و ابهام. هميشه وقتي مي آمدي و مي نشستي جايي مثل اينجا، دستت را كه تكيه ي چانه ات مي كردي با خودت مي گفتي واقعا" كه شهامت اينها تحسين دارد! چطور آنقدر مصمم شدند كه حالا اين همه شاد؟!

تو اينجايي براي مرور احساست موقع پرسيدن آن سئوال كه گفتم.  و مي پرسي. چندين بار هم مي پرسي. اينبار هيچ احساسي در كار نيست. همه چيز آنقدر روتين وعادي به چشمت مي آيد كه شرمنده ي خود خودت مي شوي! انگار چيزي بوده كه بايد ميشده و حالا هم كه شده!  

اين همه راه را آمده اي، اين همه زمان را صرف كرده اي تا برسي به احساس خوشايندت موقع پرسيدن سئوال اما اينبار خبري نيست. ساكت و آرام گوشه اي مي نشيني و گاهي نگاهت گير مي كند در نگاهي. گهگاهي صدايي تو را به همنوايي يا پاسخ فرامي خواند. و تو آرام آرام گره نگاه را باز مي كني. سري تكان مي دهي و جمله اي مي گويي. و آنها،همه را مي گذارند به حساب متانتت!  

زمان كه مي گذرد سكوت تو عميق و عميقتر ميشود و نگاهت طور ديگري. آخرهايش كه ميشود راضي مي شوي به اينكه آمدي و ديدي و رفتي. براي خودش تنوعي بود. همين و بس!

 

پي نوشت: هر كاري كردم خودمو كنترل كنم در مورد خودشيفتگي ننويسم نشد كه نشد! بعضيا ديگه واقعا" خودشيفته ن! بعضيا كامنت خصوصي ميذارن! بعضيا همه چيو به خودشون ميگيرن! بعضي كمال بعضياي ديگه درشون اثر مي كنه! بعضيا تو اسمشون هزار تا الف دارند و يه دونه "ر" و يه دونه "ي" و يه دونه "ن" ! عجيبا" غريبا!!!! اين بعضيا آرياناست كه!!!!

بعضيا لابد متوجه هستند؛ ميخواستم درمورد خودشيفتگي بنويسم ولي كامنتشون باعث شد مفعول نوشته م عوض بشه!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:23  توسط ژاندارك  |