سپیده هنوز از سر سفر برنگشته، حوصله ش سر رفته و منو به بازي كتابهاي نيمه خونده دعوت كرده! 
اين شما و اين هم مشروح بازي:
كتاب خريدنو دوست دارم و اگه از يه كتابي خوشم اومد حتما" مي خرم تا يه نسخه شو خودم داشته باشم.
از اينكه كتاب از كسي امانت بگيرم به همون حدي بدم مياد كه بخوام به كسي امانت بدم!
اغلب كتابهايي كه تو كتابخونه م دارم خريدنشون محصول يه احساس ناگهاني بوده؛ يه دفعه ميل شديدي به خوندن پيدا كردم و سراغ اولين كتابفروشي اي كه ديدم، رفتم و بسته به حس و حال اون روز، كتاب خاصي رو خريدم.
گاهي اين كشش و ميل ولع گونه باعث شده تا ريال آخر پولمو واسه خريد كتاب بدم. اين جور مواقع تو مسير برگشت به خونه احساس استغناي دلپذيري دارم! به اندازه ي ثروتمندترين آدم دنيا، از داشته هام راضي ام. مواقعي هم پيش اومده كه كتاب را به توصيه دوست يا آشنايي خريدم و راستش اغلب كتابهاي نيمه خونده م كه يقينا" تمومشون هم نخواهم كرد در اين دسته قرار مي گيرند!
و اينك ليست بلندبالاي كتابهاي نيمه خونده:
1- اعترافات قديس آگوستين
2- تاريخ محاصره ي ليسبون- ژوزه ساراماگو
3- آنچه خود داشت- احسان نراقي
4- دنياي سوفي- يوستين گودر
5- بيگانه اي با من است- جوي فيلدينگ
6- جهان در پوست گردو- استيون هاوكينگ
7- 1984- جورج اورول
8- ترس و لرز- سورن كيركگور
9- دعوت به مراسم گردن زني- ولاديمير ناباكوف
10- هبوط در كوير- علي شريعتي (احتمالا" يه روز اينو آتيش مي زنم!)
11- زندگي نو- اورهان پاموك
12- لذات فلسفه- ويل دورانت
13- رئيس جمهور ما- فيليپ راث
14- آدم اول- آلبركامو
بعضي از اين كتابها فقط سي- چهل صفحه شون مونده منتها از اونجايي كه چندين ماهه در همين حال موندن گذاشتمشون تو ليست كتابهاي نيمه خونده.
اينم ليست كتابهايي كه تا پايان اين ماه ميخوام بخونمشون:
1- حكم مرگ- موريس بلانشو
2- 275 روز بازرگان- مسعود بهنود
3- يوگا در محل كار- جولي فريدبرگر
4- نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد- اوريانا فالاچي
پي نوشت:همه ي خوانندگان وبلاگو دعوت مي كنم تا در كامنتدوني اين پست، در صورت تمایل اسم بهترين كتابي كه خوندن رو بنويسند.
**************************************************
بخش ديگري از مرور گذشته:
ساخته ي من بودي! براي روزهايي كه اميد براي زيستن مي خواستم، براي شبهايي كه غم داشتم، براي ديدن نگاهي كه مرا رها سازد از زمين، براي شور، براي درد، براي رها شدن از شر هر وسوسه اي و براي حضور نگاهي خدايي در شاديهايم.
شانه ات تنها تكيه گاهم بود كه هيچ گاه بر آن تكيه نكردم.
ساخته ي من بودي براي بيداري ام. روياهايم، همه از آن تو بود.
سازه ي من بودي تا بيابمت. تو را ذره ذره مي ساختم براي ساختن خود!
كاش هيچ گاه نساخته بودمت! كاش چشمانم را بر هزاران واقعيت نمي بستم و باور مي كردم كه هيچ رويايي، هيچ آرزويي تحقق نمي يابد مگر آنكه رنگ آرزو، رنگ دوست داشتن و تمناي بر آورده شدنش زدوده شود.
كاش هيچ گاه نساخته بودمت!
ساخته بودمت تا اميد هيچ گاه در وجودم نميرد اما مرد در لحظه اي كه تو را بياد نياوردم.
بر ويرانه هاي وجودم، بر تلي از اعتقادات مرده ام، بر اميدهايم كه كشته شد، بر چه گريستن؟!!!بگو بر چه مي گريي؟
من تو را ساخته ام اينك بمير! مي خواهم از هر اميدي رها شوم. مي خواهم تاوان گناهم، تاوان گستاخي ام در برابر پروردگار را با مرگ تو دهم.
سركشانه ايستادم و گفتم: اي خدا! قضا و قدرت را من تغيير مي دهم. گفتم: چگونه تو را به خدايي بشناسم چگونه معشوق بدانمت وقتي نديده ام هرگز از چهارچوب سنت هاي اجتناب ناپذيرت خارج شوي؟! وقتي مي بينم حوادث و وقايع عالم تكراري اند؟! وقتي تنها خلاقيت تو را زماني مي دانم كه جهان را خلق كردي، پس از آن همه چيز بر مدار خود در گردش است؟! چگونه تو را خالق، مالك، حكيم، مدبر، قادر و.... خطاب كنم؟!!! چه گستاخ بودم آن روز! چه بي شرم مي خواندم خدايي را كه زماني معشوقم بود! چه مغرور بودم آندم كه از او و قدرتش بريدم بي آنكه به جايي ديگر متوسل شوم!!!
سرافكنده از معركه ي آزمايشش بيرون آمدم.
همه ي باورهايم تنها با يك حادثه مرد.
كاش بيشتر انديشيده بودم. كاش ايمانم قويتر مي بود.
در يك لحظه اعتقادات و باورهاي چندين ساله را، از دست دادم.
شك كردم. خدايي اش را انكار كردم.
باختم. از دست دادم. سرافكنده و شرمسار شدم.
نمي دانستم اين چنين ضعيفم.
خدا آزمايش را ناتمام گذاشت. اين يعني ضعف من، بي لياقتي ام.
خدايا سه چيز از تو مي خواهم: ايمان، صبر، اراده ، عطايم مي كني؟؟؟
پي نوشت: به گمانم هفته ي خوبي در پيش خواهم داشت.....