تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

خيلي نميگذره از وقتي كه دوستم پرسيد اگه يه روز اونقدي تو رفاه غرق بودي كه هيچ كاري نمي داشتي اونوقت چيكار مي كردي؟!

من مي رفتم. فقط مي رفتم. تو شب مي رفتم. پياده مي رفتم. تنها مي رفتم. بي خيال مي رفتم. مي رفتم. مي رفتم. مي رفتم.......

درياي عزيز منو به بازي آرزو دعوت كرده؛

واژه ي آرزو منو مي بره اون دوردستهايي كه هيچ شدني نيست.

آرزويي ندارم. "هيچ" آرزوي منه. تهي شدن و نيست شدن و رفتن. شايد جاهايي از زندگيم خواستم كه كسي خضرم بشه. خواستم كه ياد بگيرم. خواستم كه راه بيافتم اما اين آرزو، كمرنگ شد چرا كه به اين باور رسيدم هر يك از ما تو راهي كه بايد بريم تنهاييم. شايد آدمهايي بهمون نزديك بشن. شايد بخوان كه نزديك بشن اما هيچ كدومشون باري از تنهايي ابدي آدمي كم نمي كنه. و اين تنهايي ابدي همونيه كه روح متلاطم رو ميسازه. همون دل تنگي اي كه بعد كلي دوندگي روزمره آخر شب مياد سراغ آدمي كه هنوز جايي براي فكر كردن واسه خودش گذاشته. براي آدم كلي نگري مثل من اين طرز فكر راه بر خيلي آرزوها بست كما اينكه بسياريشون رو هم به سخره گرفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:57  توسط ژاندارك  | 

 

مرز بودن بسيار فراتر از اين اندكي است كه به آن چنگ مي زنيم.

آموختم دنيا كه مي گويند از ازل بوده و تا ابد خواهد بود يعني همين ثانيه اي كه نفس مي كشم؛ همين لحظه كه با دوستي هم كلام شده ام.

آموختم قدرت و رهايي چندان دور از دسترس نيست. كافي ست ته مايه اي از شانس همراهي ام كند.

آموختم متعهد شدن بار سنگيني ست.

آموختم هر چيزي را مي توان ساخت و ترميم كرد حتي يك احساس كهنه ي رنگ و رو رفته را.

آموختم كه مي شود بسيار تدبير به كار برد و كم نياورد.

آموختم هيچ نمي دانم؛ راهم را نمي دانم و اين بزرگترين ضعف من است.

و در آخر، آموختم زندگي واقعي تر از آن است كه مي پنداشتم . و من قرار است كه زندگي كنم.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:7  توسط ژاندارك  | 

 

ديشب كه چند ساعت بعد از پياده روي اي كه جسممو خسته كرده بود، چراغها رو خاموش كردم ، توي تاريكي دوست داشتني به اين فكر كردم كه من تاريكي رو بيشتر نور و رفتن رو بيشتر از رسيدن، دوست دارم؛ واسه من رفتن در تاريكي باشكوه تر و هيجان انگيزتر از رسيدن به نوره.....

و اينكه؛ اين قالب به تنم زار مي زنه. روحم مچاله شده. صبر كن يه كم بزرگ شم.....

 

********************* 

اين سرما، گرمايي مي طلبد

معرفتت را مرور كن!

دوباره عاشق شو!

گرم خواهي شد......

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 14:20  توسط ژاندارك  | 

 

يه زماني همين جا نوشتم كه زندگيم روي بك گراندي از موسيقي بنا شده. تقريبا" همه ي اون چيزايي كه بك گراند زندگيم هستند رو به حال خودشون رها كردم و هيچ وقت توشون دقيق نشدم تا مبادا حسي كه بهشون دارم از دست بره. به همين دليل خيلي كم پيش اومده كه اونقدي حواسمو جمع كنم تا بدونم الان اين كيه كه داره ميخونه! اكثر خواننده ها رو فقط به اسم مي شناسم و معمولا" قدرت تمييز صداشونو ندارم. براي من موسيقي يعني يه ريتم كه زندگيم روش جاري ميشه، نه چيزي بيشتر.

 

به هر حال با گفتن اين چيزا نميشه از اصل دعوت كه طفره رفت!

 

مرسي از نویسنده ي محترم وبلاگ"برگی از دفترچه ی ایام" بابت دعوت به بازي ترانه ها.

به محض ديدن آخرين پست ايشون، اين دو تا ترانه به ذهنم رسيد؛

 

1- سلطان قلبم تو هستي؛ با صداي مادرم! وقتي مادرم اينو مي خونه يعني؛ زندگي بيست، توپ، عالي!

2- بعضي ترانه هاي ميكا رو دوست دارم.

و اما ادامه:

3- باورم كم كرده اند؛ اميد

4- منو ببخش كه ساده از عشق تو گذشتم؛ سياوش قميشي(؟)

5- من از خدامه بكشم ناز تو؛ مهستي

و خيلي ترانه ي ديگه كه ازشون فقط يه ديم دااام داااراااام دييييم داااام درييييم يادمه! راستش اون سه تاي آخري رو هم همينجوري گفتم!

 

يكي از خواننده هاي وبلاگ لطف كردند و برام متن ترانه "دستهاي مهربان"  از "كريس د برگ" رو كامنت گذاشتند، به نظرم بي مناسبت با اين پست نبود تا براتون بذارمش. در ضمن زحمت ترجمه شو خود ايشون متقبل شدند؛

 

Tender Hands
Oh how, at the journey's end, I lie in the heat of the night,
Feeling the heartache, wondering why, I want a friend,
I want a friend to lay down beside me,
I want a friend, I want her now, someone who knows what I mean
When I say, that I need

Tender hands to hold me, I need tender hands tonight,
Will you lay them on my shoulders.
Will you lay them on my eyes,
And I need tender hands to take me,
All the way to paradise, and then, when it's over,
I need tender hands to hold me through the night;

Touch me with your velvet mouth, I will
give all the love that I have,
Under the moonlight, reaching your heart,
Where are you now, where are you now, come out of the shadows,

Where are you now, I want you now,
You know that I cannot always be strong, and I need

Tender hands to hold me, I need tender hands tonight,
Will you lay them on my shoulders.
Will you lay them on my eyes, and I need
Tender hands to take me all the way to paradise,
And then, when it's over, I need tender hands
To hold me through the nights;

I am only a voice in a city of noise, can you hear me this time,
I see the storm grow, there's light in the desert tonight;

And I need tender hands, give me tender hands,
Will you lay them on my shoulders, oh give me
Tender hands to take me all the way to paradise,
And then when it's over, I have tender hands
To hold you through the night, darling,
My tender hands will hold you through the night;

I want your tender hands, you have tender hands,
I want those tender hands, tender hands . .
.

 

 

آه چگونه، در پایان سفر، در گرمای شب دراز کشیده ام
قلبم درد میکند، حیرانم که چرا، یک دوست میخواهم
یک دوست میخواهم که کنار من بنشیند
یک دوست میخواهم، همین حالا
کسی که بداند منظورم چیست
وقتی که میگویم
من نیازمند دستان مهربانی هستم که مرا دربرگیرد
امشب به دستهایی مهربان نیاز دارم
آیا دست هایت را بر شانه ام می گذاری؟
آیا دستهایت را بر چشمهایم میگذاری؟
دست های مهربانی می خواهم که مرا در بر گیرد
و تا بهشت مرا با خود ببرد، و زمانی که این کار به پایان رسد
دستهای مهربانی میخواهم که سراسر شب، مرا در برگیرد
با دهان مخملی ات مرا لمس کن
تمام عشقی را که دارم به تو خواهم داد
در زیر مهتاب به قلبت خواهم رسید
اکنون کجایی؟ کجایی؟
از میان سایه ها بیرون بیا
اکنون کجایی؟ همین حالا میخواهمت
میدانی که نمیتوانم همیشه نیرومند باشم
من دستهای مهربانی میخواهم که مرا در بر گیرد، امشب به دستهای مهریانی نیاز دارم
آیا دست هایت را بر شانه ام می گذاری؟
آیا دستهایت را بر چشمهایم میگذاری؟
دست های مهربانی می خواهم که مرا در بر گیرد
و تا بهشت مرا با خود ببرد، و زمانی که این کار به پایان رسد
دستهای مهربانی میخواهم که سراسر شب، مرا در برگیرد
من تنها صدایی در شهری پر همهمه ام، آیا حالا صدایم را میشنوی؟
میبینم طوفانی بر پا میشود، امشب نوری در صحرا هست
و من دست های مهربانی میخواهم، دستهایی مهربان به من بده
آیا دست هایت را بر شانه هایم تکیه میدهی؟
...
ای نازنین، دستهای مهربانم سرتاسر شب تو را در بر میگیرد
دستهای مهربانت را میخواهم، تو دستهای مهربانی داری
آن دستهای مهربان را میخواهم، دستهای مهربان

 

كسي رو هم دعوت نمي كنم به بازي چون دم عيده داريم خونه تكوني مي كنيم!

 

پي نوشت: بابت كامنتهاي پست قبل از همه ي دوستان سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط ژاندارك  | 

يه سال پيش جسته و گريخته اينا رو يادداشت كردم:

 

سختترين شرايط زندگيمو در تنهايي مطلق گذروندم. هيچ كس نبوده و يا اگر بود خودش هم اندازه ي من درگير ماجرا بوده. و هميشه اين تنهايي مطلق تا مدتي تاثير وحشتناكي روي روح و روانم گذاشته.

تو شرايط دشوار زندگيم معمولا يا از هر كمكي محروم بودم و يا خودم نخواستم كه كمك بگيرم؛ غرور؟ يه مواقعي واقعا" همينطور بوده اما روزي كه اون اتفاق افتاد قطعا" غرور نبود كه مانع شد كه منم مثل برادرم به دوستام اطلاع بدم تا برامون دعا كنند و اونام برن زيارت و نذر كنن. اون موقع وقتي خواستم شماره تو بگيرم به خودم نهيب زدم: حق نداري كسي رو درگير مشكلات خودت بكني . شايد خودش هزار جور مشكل داشته باشه و تو هم بشي قوزبالاقوز. گوشي رو گذاشتم تو جيبم بدون اينكه بهت بگم چقد به صدات و اطمينان خاطري كه بهم ميدادي محتاج بودم.

 

*********

 

يه روز پيام دادي كه ميام شيراز و يه وقتي تعيين كن تا همديگرو ببينيم و من منتظر اومدنتم.

 

********

تو اون كلاس 35-30 نفري تو و من توي يه فاز متفاوت از بقيه سير مي كرديم و فكر مي كرديم كه بله!

من كه اينطور فكر مي كردم تو رو نمي دونم: فكر مي كردم قراره تا ابد راهمون از همكلاسيهامون جدا باشه. فكر مي كردم راسته كه مي گن قسمت از اراده مياد و من و تو هم كه واقعا" اراده كرده بوديم كه خلاف جريان آب شنا كنيم اما جبر در برابرمون قد علم كرد. مي بيني؟! تو كه ميگي بي خيال باشيم و بهش اهميت نديم. ظاهرا" منم همينو گفتم و ميگم. قرار بود حالا كه زورمون نميرسه كه تغييري ايجاد كنيم لااقل سلامتيمونو به خطر نندازيم و بي خيال باشيم.

 

باورم نميشه كه به خاطر هيچ و پوچ و به همين راحتي همه چيز تموم شد.  

 

اينكه بگي بي خيال و نگران نباش و حالا يه چيزي بگو بخنديم و منم شروع كنم به گفتن چرنديات و بگم كه تا آخرش باهاتم و مشكل تو مال منم هست و دوتايي با هم تحمل مي كنيم؛ تو در بطن حادثه و من دورا دور در انتظار خبري از تو، ببين! نه! نميشه؛ نمي تونم ادامه بدم.  نمي تونم ببينم داري ميري تو دهن شير و من براي اينكه دردت نياد دارم فقط حرف و حرف و حرف مي زنم. نميشه!

*********

يه روز تو حياط مدرسه حالت بد شد و گفتي: چرا ديگه تموم نميشه، ديگه خسته شدم.

هاج و واج نگاهت مي كردم و يه كلمه هم به ذهنم نمي رسيد كه بگم. حالا چي؟! مثل همون روز هيچي ندارم كه بهت بگم.

 

*********

 

امروزاتفاقي كه نبايد، افتاد. چقد دلمون مي خواست اينا كابوس باشه؟! چقد دلمون مي خواست يا تو منو از خواب بيدار كني يا من تو رو؟! چرا اينطوري شد؟ چرا؟!

كاش خدايي باشه. كاش خوابت روياي صادقه باشه. كاش يكي بود.

 

********************************

چند روزيه كه دلم ميخواست به مناسبت تولدت برات بنويسم. دلم مي خواست بگم؛ يادته اسم تعميديتو من انتخاب كردم و تو گفتي واسه انتخاب اسم ممنوني و حالا خيالت راحت شد كه سليقه م خوبه و..... يادته به شوخي بهت گفتم اگه فردا كه روز درختكاريه دنيا اومده بودي اسمتو ميذاشتم، درخت يا نهال و يا حتي كود!!! 

اينا رو كه مرور مي كنم يه لبخند تلخ ميشينه رو لبم.

نمي خواستم بنويسم چرا كه نوشتن دردي ازم دوا نمي كنه و بيشتر دل تنگت ميشم اما به درخواست دوستت نازنين هم تو وبلاگ خودم و هم تو وبلاگت مي نويسم.

حق با نازنينه وبلاگت خيلي دلگير شده.

ميدوني امروز دلم ميخواست به جاي پيام كوتاه، گوشي تلفنو بردارم و حسابي باهات صحبت كنم ولي خب نميشه، تازه پيام كوتاه هم بايد محدود باشه چونكه پارازيت ميندازه روي دستگاههايي كه بهت وصل هستند. (خانم نازنين احتمالا" به همين دليله كه به پيامتون جواب نداده.)

خيلي حرف دارم، از خيلي چيزا ميخوام بگم ولي بذار سكوت كنم، بذار نگم، دلم ميخواد مثل تو كه اين روزا سكوت كردي و كم حرف شدي، منم سكوت كنم و تو تنهايي و سكوتم باهات همراه بشم.

تو كه ميدوني نمي تونم حرف بزنم وقتي بغض تو گلومه.وقتي تو رو خيلي راحت از دست ميديم به اين خاطر كه دنيا جا واسه آدمهاي خوب خيلي كم داره، ميدوني كه نمي تونم حرف بزنم وقتي كسي به خودش حق ميده در موردت بگه، سختترين كارت بلند كردن قاشقت بوده، كسي كه نميدونه تو اين چند سال چي كشيدي و از كيا كشيدي! كسي كه نميدونه تو اونقدي بزرگ بودي كه حتي همون 7 سال قبل كه باهم آشنا شديم، همين آدم متواضع و دردآشنايي بودي كه امروز...........

امروز كه تولدته فقط مي تونم از خدايي كه تو بهش ايمان داري، بخوام تو رو تا آخرين لحظه قوي نگه داره چرا كه ضعف برازنده ي تو نيست.....

خانم نازنين، از شما و خانواده ي محترمتون براي همراهي و همدرديهاتون متشكرم. صادقانه بگم، بودنتون قوت قلبه هم واسه نیکو، هم واسه من.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 14:47  توسط ژاندارك  | 

 

چند سال پيش، وقتي قاطي مي كردم، همه ي خشم و نفرت و احساس ناخوشايندمو روي نوار ضبط مي كردم. نوارو كه گوش ميدادي، مي شنيدي كه يكي با توپ پر شليك مي كنه و خيلي هم زمان نمي بره كه آروم و آرومتر ميشه تا جايي كه بعد يه مكث طولاني تاريخ و ساعتو ميگه و ضبط صدا تموم ميشه.

معمولا" اثر فوري اي تو كنترل خشم و تسلط بر اعصابم داشت. بعدها فكر مي كردم بهتره وقتي ميخوام يه چيزي رو بنويسم. اول طرحشو ضبط كنم و بعد سر فرصت بهش شاخ و برگ بدم اما اين روش كارا نبود. به مجرد فشردن دكمه ضبط تمام افكارم فرار ميكرد و فقط چند تا جمله نه چندان مرتبط ضبط ميشد. با اين وجود، كم كم كشوي ميز تحريرم پر شد از نوارهايي كه هر كدومشون يه بخشي از زندگي منو در برگرفته بود. بخشي شادي، بخشي غم، بخشي زندگي روزمره، بخشي ديكته هاي من به خواهرم كه كلمه هاي سختو ضبط مي كردم و نوارو بهش ميدادم تا از خودش ديكته بگيره، گاهي هم آواز و ترانه و يا صداي اساتيد!

گاهي، وقتي عرصه برام تنگ ميشد و تنهايي رو عميقا" حس مي كردم يه نوار از تو كشو بر مي داشتم و اونقد عقب و جلوش مي كردم تا برسم به صداي خودم. اونوقت صدام واسه م مي گفت و مي گفت تا خوابم مي برد. و صبحش يه شروع نو بود، يه زندگي از اول!

امروز بعد مدتها تو ماشين كه نشسته بوديم هوس كردم موزيك گوش كنم. يه نوار كاست برداشتم و بعد هم مشغول صحبت با پدرم شدم. قرار بود با پدرم جايي بريم كه واسه برنامه ي ناجور من كنسل شده بود و پدر ازم خواست كه يه روزي رو تعيين كنم و خودم هم زنگ بزنم به اون فرد و قرارو فيكس كنم. اين وسط كاملا" از صداي ضبط غافل بودم كه يه آن توجه م بهش معطوف شد! ديدم اي دل غافل! يكي انگار داره يه چيزي رو دكلمه مي كنه، با خودم گفتم عجب! كي تو خونه ي ما به دكلمه علاقه داشته كه من بي خبر بودم؟! صداي ضبطو زياد كردم طوري كه پدرم هم متوجه صدا شد! كاملا" گيج شده بودم، آخه يه صداي آشنا داشت مي گفت: عيد فطر.... امام خميني... ملت و ......

من- بابا اين كه منم!

پدر- اينا چيه كه داري ميگي؟!

- آها، دارم كلمه هاي سختو ديكته مي كنم!

 

برادرم مي گفت من فكر كردم مريم حيدرزاده ست كه داره شعر مي خونه!

 

اين بود ماجراي يك سوتي در ابتداي هفته!

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:47  توسط ژاندارك  | 

 

تا كنون گفته ام برايت از منتهاي خواسته هايم، از روياهايي كه اميدي به تحققشان ندارم؟!

گفته ام آرزوهايم را كناري نهاده ام تا فراموششان كنم؟!

برايت گفته ام در ميان شاديهايم، غم پرسه مي زند؟!

گفته ام برايت كه صداقتي را دوست داشتم، خواستم در نگاهم بنشانمش؟!

شنيده اي كه گفته باشم زمين را دوست دارم؟!

يادت مي آيد كه گفته باشم دنيا را دوست ندارم اما دوست داشتنش شادي بخش تر است؟!

شنيده اي كه بگويم زيبا را همان قدر دوست دارم كه واژه زشتي را عاشقم؟!

گفته ام از تنفر، از دشمني، از خشم؟!!!

گفته ام و شنيده اي كه بگويم چرا مانده ام و گله اي ندارم از اين جبر؟!

خوانده اي نوشته هايي كه به سختي قانعم كردند كه مجبور مخيرم! و پس از آن با پارادوكس وجودي ام دوست شدم؟!

حتما" اين را برايت گفته ام، آنچنان كه ديگران مرا مي شناسند، خود نمي شناسم خويشتن خويش را!

خوانده اي آخرين سطر زندگي مرا، آنجا كه مي برم از همه تعلقات هستي ام و شادمانه در آغوش مي كشم خاكي كه مي پوشاند تني كه چند روزي، روحي در آن بود؟!

گفته ام كه درمانده ام از رفتن ها و نرسيدن ها؟از قربتي كه در آن دوري مستور است؟!

- دوري از خود؟ از خدايي كه مي شناسند؟ دوري از كه؟ از چه؟!

- دل كندن و دوري جستن  از خدايي كه مي شناسند به من. دوري از خداي ديگران و قرابت به خدايي كه تنها به من تعلق دارد! و تنها تو، او را مي شناسي!

گفته ام، شنيده اي، خوانده اي، در خاطرت مانده است؟؟؟

 

مي داني كه خاموشم از هر شعله اي كه به سوي خويش مي خواندم.

مي داني كه از دست داده ام تمام توشه اي كه به سختي گرد آورده بودم.

مي داني كه در اين راه توشه ي كهنه به كار نمي آيد. بايد هر لحظه اندوخت و هماندم خرج كرد!

مي داني! مي داني! آري مي دانم كه مي داني!

 

نميدانم مرا چه مي شود كه نوشته هايم ميشود چند سطر پر از خط خوردگي. معلوم نيست، ذهنم كجا مانده كه همراهي ام نمي كند. اين روزها گذشته را در سكوت مرور مي كنم.

 

**********************************************

 

واسه يه دوست:

امن يجيب المضطر اذا الدعاه و يكشف السوء

اين دعاييه كه من و برادرم با هم خونديم ، در حاليكه بين مرگ و زندگي دست و پا مي زد . برادرم به اين دعا خيلي اعتقاد داره ، به منم مي گه هر وقت گرفتار شدي به تعداد يه عدد مقدس اونو بخون .

برادرم از خدا خواست عمر دوباره بهش بده . خدا خواسته شو بر آورده كرد .

خيلي هامون گفتيم : تاوان كدامين گناهمون اين چنين سنگين بود ؟

بعد از اين پيشامد بد ، هر كسي يه تكه از حكمت اونو واسه خودش برداشت . بخشي از اون سهم من شد .

اين حادثه بيش از آنچه فكر كنيم خدا و لطف بي نهايتشو بيادمون آورد  .

خدايا ! گرچه خيلي خيلي تلخ بود اما من دلم مي خواد اونو به حساب بهترين هديه ت بذارم ، واسه همين، ازت خيلي ممنونم .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:37  توسط ژاندارك  | 

 

سپیده هنوز از سر سفر برنگشته، حوصله ش سر رفته و منو به بازي كتابهاي نيمه خونده دعوت كرده!

 

اين شما و اين هم مشروح بازي:

 

كتاب خريدنو دوست دارم و اگه از يه كتابي خوشم اومد حتما" مي خرم تا يه نسخه شو خودم داشته باشم.

از اينكه كتاب از كسي امانت بگيرم به همون حدي بدم مياد كه بخوام به كسي امانت بدم!

اغلب كتابهايي كه تو كتابخونه م دارم خريدنشون محصول يه احساس ناگهاني بوده؛ يه دفعه ميل شديدي به خوندن پيدا كردم و سراغ اولين كتابفروشي اي كه ديدم، رفتم و بسته به حس و حال اون روز، كتاب خاصي رو خريدم.

گاهي اين كشش و ميل ولع گونه باعث شده تا ريال آخر پولمو واسه خريد كتاب بدم. اين جور مواقع تو مسير برگشت به خونه احساس استغناي دلپذيري دارم! به اندازه ي ثروتمندترين آدم دنيا، از داشته هام راضي ام. مواقعي هم پيش اومده كه كتاب را به توصيه دوست يا آشنايي خريدم و راستش اغلب كتابهاي نيمه خونده م كه يقينا" تمومشون هم نخواهم كرد در اين دسته قرار مي گيرند!

 

و اينك ليست بلندبالاي كتابهاي نيمه خونده:

1- اعترافات قديس آگوستين

2- تاريخ محاصره ي ليسبون- ژوزه ساراماگو

3- آنچه خود داشت- احسان نراقي

4- دنياي سوفي- يوستين گودر

5- بيگانه اي با من است- جوي فيلدينگ

6- جهان در پوست گردو- استيون هاوكينگ

7- 1984- جورج اورول

8- ترس و لرز- سورن كيركگور

9- دعوت به مراسم گردن زني- ولاديمير ناباكوف

10- هبوط در كوير- علي شريعتي (احتمالا" يه روز اينو آتيش مي زنم!)

11- زندگي نو- اورهان پاموك

12- لذات فلسفه- ويل دورانت

13- رئيس جمهور ما- فيليپ راث

14- آدم اول- آلبركامو

 

بعضي از اين كتابها فقط سي- چهل صفحه شون مونده منتها از اونجايي كه چندين ماهه در همين حال موندن گذاشتمشون تو ليست كتابهاي نيمه خونده.

 

اينم ليست كتابهايي كه تا پايان اين ماه ميخوام بخونمشون:

1- حكم مرگ- موريس بلانشو

2- 275 روز بازرگان- مسعود بهنود

3- يوگا در محل كار- جولي فريدبرگر

4- نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد- اوريانا فالاچي

 

پي نوشت:همه ي خوانندگان وبلاگو دعوت مي كنم تا در كامنتدوني اين پست، در صورت تمایل اسم بهترين كتابي كه خوندن  رو بنويسند.

 

**************************************************

بخش ديگري از مرور گذشته:

ساخته ي من بودي! براي روزهايي كه اميد براي زيستن مي خواستم، براي شبهايي كه غم داشتم، براي ديدن نگاهي كه مرا رها سازد از زمين، براي شور، براي درد،  براي رها شدن از شر هر وسوسه اي و براي حضور نگاهي خدايي در شاديهايم.

شانه ات تنها تكيه گاهم بود كه هيچ گاه بر آن تكيه نكردم.

ساخته ي من بودي براي بيداري ام. روياهايم، همه از آن تو بود.

سازه ي من بودي تا بيابمت. تو را ذره ذره مي ساختم براي  ساختن خود!

كاش هيچ گاه نساخته بودمت! كاش چشمانم را بر هزاران واقعيت نمي بستم و باور مي كردم كه هيچ رويايي، هيچ آرزويي تحقق نمي يابد مگر آنكه رنگ آرزو، رنگ دوست داشتن و تمناي بر آورده شدنش زدوده شود.

كاش هيچ گاه نساخته بودمت!

ساخته بودمت تا اميد هيچ گاه در وجودم نميرد اما مرد در لحظه اي كه تو را بياد نياوردم.

بر ويرانه هاي وجودم، بر تلي از اعتقادات مرده ام، بر اميدهايم كه كشته شد، بر چه گريستن؟!!!بگو بر چه مي گريي؟

من تو را ساخته ام اينك بمير! مي خواهم از هر اميدي رها شوم. مي خواهم تاوان گناهم، تاوان گستاخي ام در برابر پروردگار را با مرگ تو دهم.

سركشانه ايستادم و گفتم: اي خدا! قضا و قدرت را من تغيير مي دهم. گفتم: چگونه تو را به خدايي بشناسم چگونه معشوق بدانمت وقتي نديده ام هرگز از چهارچوب سنت هاي اجتناب ناپذيرت خارج شوي؟! وقتي مي بينم حوادث و وقايع عالم تكراري اند؟! وقتي تنها خلاقيت تو را زماني مي دانم كه جهان را خلق كردي، پس از آن همه چيز بر مدار خود در گردش است؟! چگونه تو را خالق، مالك، حكيم، مدبر، قادر و.... خطاب كنم؟!!! چه گستاخ بودم آن روز! چه بي شرم مي خواندم خدايي را كه زماني معشوقم بود! چه مغرور بودم آندم كه از او و قدرتش بريدم بي آنكه به جايي ديگر متوسل شوم!!!

سرافكنده از معركه ي آزمايشش بيرون آمدم.

همه ي باورهايم تنها با يك حادثه مرد.

 كاش بيشتر انديشيده بودم. كاش ايمانم قويتر مي بود.

در يك لحظه اعتقادات و باورهاي چندين ساله را، از دست دادم.

شك كردم. خدايي اش را انكار كردم.

باختم. از دست دادم. سرافكنده و شرمسار شدم.

نمي دانستم اين چنين ضعيفم.

خدا آزمايش را ناتمام گذاشت. اين يعني ضعف من، بي لياقتي ام.

خدايا سه چيز از تو مي خواهم: ايمان، صبر، اراده ، عطايم مي كني؟؟؟

 

پي نوشت: به گمانم هفته ي خوبي در پيش خواهم داشت.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:50  توسط ژاندارك  | 

 

آن روزها، خدايي بود كه به اميد يافتنش به تو متوسل مي شدم اما امروز، نمي دانم آيا خدايي كه مي خواستم هماني بود كه تو داشتي و من آرزوي داشتنش را؟!

 آن روزها، شوقي بود براي بسيار دانستن اكنونم اما امروز، حال خفته اي دارم كه بيدار نخواهد شد مگر به شرط بيداري تو!

آن روزها، خانه اي برايم ساخته بودي كه كودكانه در آن بازي كنم اما امروز، ساكن جايي ام كه كودكي ام را با دستان پليدي مي كشد.

آن روزها، همان روزهاي زيباي پائيزي همراهم مي شدي براي دويدن بر برگهاي مرده ي زرد اما امروز، رهايم كرده اي تا بدانم مرده برگي ام كه پاي بر آن مي نهند.

آن روزها، پندارهاي زيبا، ياد تو را در وجودم زنده مي كرد اما امروز، زيبايي برايم تنها نبود زشتي ست. بي آنكه زشتي را بشناسم: تكرار طوطي وار آموخته هايم!

آن روزها، نگاه تو برايم مظهر اعجاب بود اما امروز، دهكده اي مي شناسم، گويا در گذشته هفت مظهر اعجاب داشته و اينك به هر گوشه اش كه مي نگرم مدخلي ست بر عجايبي بس عجيب تر!

روز را شبي ست!

آن شب ها، آسمانكي بود پرستاره كه از پشت پرده نيز مرا مي خواندند به شمارششان اما اكنون حرامم كرده اند خواندن هر روشنايي را به سكوت دهشتناك سياهي شب هايم.

آن روزها را، شب هايي بود كه تا صبح واژه ي خدا را برايم هجي مي كردي تا خواندن بياموزم اما اين شب ها، با تنهايي ام درسهاي گذشته را مرور مي كنيم بي هيچ آموزگاري. خدا مي داند درست مي خوانيم يا نه!

آن روزها، بغض مي كردم هرگاه كه شب هايش بخوابم نمي آمدي اما اين روزها، شب ها را بي كابوسي كه تو از آن نجاتم دهي، آرام مي خوابم.

نمي دانم چه شد!  برقي بود شايد هم صاعقه اي كه سوزاند ريشه ي تمام خوبي ها و نيز تو را، تا اين چنين غريبانه رهايم كند – همچو كولي – پي گمشده اي.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:46  توسط ژاندارك  |