تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

چند وقتيه كه به فكر پايان نامه مون افتاديم. قراره با آريانا مشترك كار كنيم.

در اولين نشست، سئوالي كه برامون مطرح شد اين بود كه استاد مهمتره  يا موضوع پايان نامه؟! طي سلسله نشستهايي كه برگزار شد، آريانا مجابم كرد كه استاد مهم تره! و مهمترين ويژگي استاد اينه كه كسي باشه كه در بخش شناخته شده باشه و نمره رو كيلويي بده! و از طرفي، پايان نامه رو كار مشترك استاد و دانشجو بدونه و كارها رو به عهده ي ما تنها، نذاره! فك كن!!!!!!! بشين تا پيدا بشه!

قرار شد در نشست بعدي، هر كدوممون چند تا استادو معرفي كنيم و بعد سر يكيشيون به اتفاق نظر برسيم.

نشست برگزار شد! من كه گزينه م "همه" بود! اساسا" اساتيد برام هيچ فرقي نداشتن ولي آريانا چند تا گزينه پيشنهاد كرد و بالاخره هر دو روي استاد "ه" به توافق رسيديم. با خانم دكتر صحبت كرديم و قرارها تقريبا" گذاشته شد كه يهو! دم در آسانسور، يه استاد ديگه رو ديديم و در عرض چند ميلي ثانيه نظرم برگشت و گفتم يا دكتر ميم يا هيچ كي!!! حالا خوبه همون چند ميلي ثانيه قبليه مي گفتم فقط خانم دكتر!!!! فك كن!!!!!!

خلاصه ديديم اين نشد وضعش كه هر كي رو مي بينيم هوس مي كنيم پايان نامه رو با اون برداريم! بهتره ليست اساتيدو ببينيم و يكي رو انتخاب كنيم. رفتيم آموزش دانشكده و از اونجا پاس شديم ساختمون مديريت و در نهايت، يه دفتر شبيه اينا كه تو ثبت احوال هست گذاشتن جلومون! با ديدن اولين صفحه شوكه شديم! چه اطلاعات نابي!!!!!!!

در هر صفحه، علاوه بر اسم استاد، اسم پدر، شماره شناسنامه، محل تولد، تاريخ تولد، سال استخدام و وضعيت استخدامي و.... رو هم نوشته بودن!!!!! ما هم خط به خط دفترو اسكن مي كرديم! البته ذهن من با سرعتي مافوق نور، عدد و ارقامو فراموش مي كنه ولي ذهن اين آريانا! جل الخالق! همه رو يه جا قورت ميده! نكات مهمشو هم نت برميداشت كه  نکنه خداي نكرده از غربال ذهنش در بره!

مسنترين استاد، عمه قمر مي باشند و از اونجايي كه تو كل علوم پزشكي معروفند اصلا" گفتن نمي خواست كه! ولي شرمنده! عمرا" تاريخ تولدشو بگم!جوونترين استاد، يكي از اساتيد بود كه متولد 54 بودند! ایشون هم اسمشو نمیگم! لذت مي بريد نصفه اطلاعات ميدم؟!

نكته جالب ديگه، سن يكي از اساتيد بود كه من فكر نمي كردم بيش از 40-35 سال باشه در حاليكه خيلي بيش از اينا بود!!! استاد خيلي جالبيه با شخصيتي كه ميشه منحصر به فرد دونستش. احتمالا" مديون ماه تولدشه كه آبان بوده! خودشيفتگي رو داشته باشين!

خلاصه نگاه كردن ليست بيش از اون چيزي كه بايد طول كشيد. خانمي كه دفترو در اختيارمون گذاشته بود چندباري اومد تو اتاق و رفت و يه بار هم با شيطنت گفت: در حد نياز نگاه كنين! رنگ نوشته هاش ميره ها!!!و البته كليد كرده بود با دكتر ق پايان نامه رو برداريم. ما هم براي اينكه از سرمون بازش كنيم تا به كارهاي مهمتري برسيم، با تكون سر مي گفتيم باشه! باشه!

شب، ماجرا رو تو خونه كه تعريف مي كردم، مادرم مي گفت: اطلاعاتتو نري واسه دوستات بگي، زشته!

آخه يكي نيست بگه من اگه قرار بود واسه كسي نگم، بيكار بودم چشمامو تلسكوپ كنم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:44  توسط ژاندارك  | 

 

اينجا شب است

تاريك تاريك

تو خوابي

بهانه اما بيدار

زمان راهش را گم كرده

و من آنجا ميانه ي راه رفته ام

تو را مي يابم تنها ي تنها

بغض مي كني به حجم دو كورسوي اميد؛

يكي براي تو، يكي براي او

كاش بازميگشتي

كاش راهي مي بود

كاش دستان سرد تمنا را جوابي مي بود

من دلم تاريك است

و تو خوابي و بهانه بيدار

دست سرد بهانه را ميگيرم

بهانه دستم مي دهد اين فراموشي تلخ

شانه هايم خالي ست

و خيالت راحت؛

خانه ي دل تاريك!

اين زمان است كه هراسان مي گردد اين سال و آن سال

روزگاري غم بود

روزگاري درد بود

روزگاري بيماري

روزگاري ناكامي

روزگاري تلخ بود!

و زمانه خسته

و بهانه پيش تاز

من تو را مي بينم

ساكت و صامت و پاي كشان

دور ميشوي از سمت تمام آمدنهاي با فرجام

من دلم خالي ست

چشمانم سرد است

رفتنت آرام

آرام

آرام

شست تمام ابرهاي كوچك خوش باوري ام را

و نشاند بوته ي بي حاصلي و بي باري

خانه اينجا تنهاست

من دلم تاريك است

كاش برميگشتي

چشمها بر راهست

و ترانه خاموش.........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:0  توسط ژاندارك  | 

 

پنجم دبستان بودم. مدير و ناظم مدرسه به دليلي كه خدا داند تصميم گرفتن بين بچه ها محبت و دوستي رو بيشتر كنن و بعد يه دفعه به ذهنشون رسيد كه شبه ولنتاين راه بندازن!

من يكي خيالم تخت بود كه از اين همه هدايايي كه صبحها به بچه ها داده ميشه و ميگن فلاني واسه فلاني خريده، چيزي گيرم نمياد! الكي كه نبود من واسه بچه ها جز منفورترين موجودات مدرسه بودم!  

خوب مي دونستم كه مورد علاقه ي هيچ يك از بچه ها نيستم. از طرفي مطمئن بودم با اين رويه اي كه مدرسه در پيش گرفته آخرش چون چيزي به من هديه نميشه خودشون مجبور ميشن واسه م هديه بخرن وگرنه سقف مدرسه رو سرشون خراب ميشه!

روز اول هفته ي ولنتاين گذشت و من هديه اي نداشتم. واسه م مهم هم نبود چون خودم مي دونستم مشكل چيه. وقتي دليل يه اتفاق رو ميدونم خيلي راحت مي تونم باهاش كنار بيام حتي اگه خلاف ميلم باشه. از همون بچگي عاقل بودما!!!

روز دوم يا سوم بود كه سر صف ايستاده بوديم . يكي يكي اسم مي خوندن و بچه ها بايد مي رفتن هديه هايي كه دوستاشون خريده بودنو بگيرن. يه دفعه گفتن كلاس پنجم ژاندارك! من اينطوري شدم: چي ؟! با خودم گفتم نكنه من بايد هديه بدم؟! بعد هم گفتم لابد كار مادرمه خواسته بچه ها رو باهام دوست كنه واسه همين از طرف من هديه خريده. ولي نه انگار يكي هوس كرده بود منو غافلگير كنه! يكي منو به عنوان دوست انتخاب كرده بود. رفتم هديه رو گرفتم و برگشتم تو صف. روش اسم يكي از همكلاسيهام بود. رفتم و ازش تشكر كردم كه منو به عنوان دوستش انتخاب كرده.

تو تموم زندگيم از هيچ دوست داشتني قد دوست داشتن همكلاسيم خوشحال نشدم. يه دوست داشتن كه هيچ دليلي نداشت. نه نسبتي باهام داشت و نه دوست و هم صحبتم بود. ما حتي به هم سلام هم نمي كرديم. واسه هيچ يك از دوستاش هديه نخريده بود و از طرفي هيچ وقت هم نشون نداد كه منو دوست داشته. با پول تو جيبي هاش يه هديه ي كوچولو خريد كه بعد واسه جبران محبتش مادر و پدرم تصميم گرفتن هديه اي به همون سادگي براش بخرن تا محبتي كه بهم كرده بود همونطور كودكانه پاسخ داده بشه.

سالها از اون اتفاق ميگذره اما من هيچ دوست داشتني رو به اندازه ي اون دوست داشتن صادقانه و پاك و بي شائبه نديدم. دوست داشتن من بي هيچ دليل. دوست داشتني كه قيد وبندي برام ايجاد نكرد و بعدها هم رابطه مون مثل گذشته ادامه پيدا كرد......

پي نوشت: در بين كامنتهاي اين پست، دوستي به اسم حنانه اشاره كردند، مطلبي نوشتند به نام "سپندارمذگان پارسي نه ولنتاين اروپايي"، خوندنش خالي از لطف نخواهد بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:38  توسط ژاندارك  | 

 

1- درباره ي مسائل كلي و اهداف و معناي آن ها بسيار مي داند! فروتني اش درباره ي چيزهاي كوچك است نه بزرگ؛ تواضع عجيبي است!

 

2-معناي عظمت بي حد ومرز چيست كه ما و زندگي بدون تغيير و يكنواختمان را احاطه و محبوس كرده است؟ چرا سرنوشت كوچك ما، اين دره ي تنگ و باريكي كه در آن گرفتار آمده ايم بايد با چنين مقياس عظيمي احاطه شده باشد؟

 

3-در واقع تمام فرهنگ بشري تنها تلاشي است براي دستيابي به چيزي دست نيافتني؛ چيزي كه رسيدن به آن فراتر از توان ماست.

 

4- انسان بودن لحظه اي براي شادماني و مسرتي بزرگ است و لحظه اي ديگر چيزي جز ترديد، نااميدي و بيهودگي كامل نيست.

موضوع چيست؟

 

5- "عشق" و "مرگ" موضوعات مورد علاقه ي اين مردم بوده و آن ها گريه كردن به خاطر آن را دوست دارند؛ به خصوص اگر "عشق" و "مرگ" در هم آميخته و همراه شده باشند.

 

6-آدم ها دوست دارند خود را در آينه هاي مكدر تماشا كنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:24  توسط ژاندارك  | 

 

كشيشي بود كه مي گفت، خدا و انسان از دو جهت مشابهند؛ 1- بي نهايت بودن 2- خلاق بودن

پيدايش ازلي و بودن تا ابد يحتمل بارزترين نمود بي نهايت بودن خداوند واجب الوجود و انسان ممكن الوجوده.

و اما خلاقيت! اگر محدود بشيم به جهان انساني، ميشه گفت بعله! خداوند نرم افزار خلاقيتو طراحي كرده و در وجود انسان قرار داده بنابر رابطه ي عليت طولي، خلاقيت ما و خداوند در طول يكديگره.

 

اينا مقدمه بود تا بپرسم؛ انسان اوليه خلاقتر بود يا ما؟!

انسان اوليه با امكانات محدود؟! حالا اون از كجا مي دونسته امكاناتش محدوده؟! اگه امروز من و شما مي گيم محدود، به واسطه ي مقايسه اي هست كه با وضع موجود مي كنيم. به طور كل صفات حاصل مقايسه هستند. تا مقايسه اي نباشه؛ زشت و زيبا، خوب و بد، تاريك و روشن و.... معنا نداره. گويا هر مطلقي نسبي ست!

در نظر بگيريد كه ما تنها يك مطلق رو پذيرفتيم؛ خداوند! ولي مبرهنه كه خداي مطلق هم به طور نسبي بر ما متجلي ميشه پس بيايم پسوند "تر" كه حكايت از نسبيت مي كنه رو از انتهاي صفات برداريم چون از يه طرف مطلق ملموسي براي ما وجود نداره و از طرف ديگه نسبيت به همراه "تر" بيشتر از اونيه كه مفيد باشه تنش زاست!

ديد مطلق پس زمينه ي بسياري از اعمال و افعاله، مهمترينش قضاوت و داوريه. در داوري براي رسيدن به حس رضايتمندي و اطمينان بايد به طور مطلق كسي رو گناهكار و ديگري رو بي گناه اعلام كرد در حاليكه نسبيت در جرم بودن عمل واضحي مثل از ديوار خونه ي مردم بالا رفتن هم وجود داره!

 

انسان اوليه به واسطه ي ديد محدودش مطلق نگر بود. در طول اعصار مطلق نگري و تعصبات جاشونو به نسبي نگري دادند و نسبي نگري زندگي بر پل معلق رو ساخت!

 

و اما برگرديم به سئوال ابتداي بحث: من خلاقترم يا جد بزرگم آدم نبي؟

شما ممكنه دلايلي بياريد و بگين من امروزي ولي من فكر مي كنم آدم نبي بسيار خلاقتر بود و بسيار بيشتر از من از خلاقيتش لذت مي برد!

 

از مقايسه ي خلاقيت هم بگذريم تا برسیم به.....

 

بين كسايي كه اينجا رو مي خونن، معلم دبستان، دبير راهنمايي يا دبيرستان هست؟

اگر هست، ميشه توضيح بدن اگر كتابهاي درسي ناكارا هستند پس چرا هستند؟! فايده ي كتاب علومي كه بايد در كنارش گام به گام و گلواژه و انديشه سازان و قلمچي و ... رو هم داشت چيه؟!

فكر نمي كنيد وقتي به ذهني فرصت آناليز و رسوب آموخته ي جديدو ندين و بيايین تمام زوايا و خفاياي مطلب آموزشي رو با انواع تستها روشن كنين، جنايت كردين؟! خلاقيتي رو زنده به گور كردين؟!

 

قطعا" بين خواننده هاي اين مطلب افراد متاهل فرزند دار هم هستند.

پس آخرين سئوال!

در طي روز فرزندتون چند متر راه ميره؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:33  توسط ژاندارك  | 

 

سه خط در ميان زندگي مي كنم......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:52  توسط ژاندارك  | 

 

زمان: همين امروز، دو و نيم بعد از ظهر

مكان: اتاق ژاندارك

 

پشت ميز نشسته بودم و داشتم يه يادداشت كوتاه مي نوشتم كه موبايلم زنگ خورد. شماره ي آشنايي نبود اما برداشتم. گوشي رو كه برداشتم خانم اونور خط گفت: سلام خانم ژاندارك(البته فاميليمو گفت!) و من گفتم: سلام، شما؟

- منو اينطوري نمي شناسين. مي خواستم خواهش كنم يه چند دقيقه اي اجازه بدين حضوري ببينمتون. امكانش هست؟

- معلومه كه نه! شما بودين با كسي كه نمي شناختين قرار ميذاشتين؟!

- ولي مسئله ي مهميه كه بايد حضوري باهاتون صحبت كنم.

- فعلا" شناختن شما براي من در اولويته.

خلاصه يه بار ديگه ازش خواستم خودشو معرفي كنه يا اصلا" بگه قراره در چه موردي صحبت كنيم ولي بي نتيجه بود. گفت كه منو مي شناسه و اجازه بدم چند دقيقه حضوري صحبت كنيم و اينكه مسئله ي خيلي مهميه كه همون موقع ميگه. البته فكر مي كرد كه من اون موقع روز بيمارستانم، بنابراين حتما" مي تونم چند دقيقه اي ببينمش!

به نظرش مي اومد اين مدل مرموز بازي برام جالب باشه. ته صداش يه جور شيطنت مضحك بود كه حالمو بهم مي زد به همين دليل كاملا" جدي و البته با عصبانيت باهاش صحبت مي كردم. معلوم هم نبود اين همه اعتماد به نفسو از كجا آورده بود كه از رو نمي رفت! بهش گفتم اين موش و گربه بازي واسه شما شايد جالب باشه ولي براي من جز وقت تلف كردن چيز ديگه اي نداره. واسه تموم كردن مكالمه گفتم: اگه آدم معقول و فهمیده اي باشين حتما" مي دونين كه اول بايد خودتونو معرفي كنين و بعد بگين كه امرتون چيه كه ظاهرا" اينطور نيست! در ضمن ساعت دو و نيم بعد ازظهر وقت مناسبي  براي همچين مزاحمتي نيست مي تونستين دو-سه ساعت ديگه زنگ بزنين! خداحافظ گفتم و مكالمه ي 5 دقيقه و 25 ثانيه اي رو قطع كردم!

 

نميدونم چرا فكر مي كرد بايد موجود جالبي باشه و من عاشق موجودات جالبم! انگار نمي دونست فقط يه آدم با دوتا شاخ گنده روي سر و سه تا پا مي تونه توجه مو به خودش جلب كنه كه چند دقيقه نگاهش كنم اما چيزي نگم!

از كل صحبتاش اينطور برداشت كردم كه واقعا" حرفي براي گفتن داشت اما محور صحبتش من نبودم. منم كلانتر محل كه نيستم! باهر كي مسئله اي داره بره با خودش حل كنه يا يه بزرگتري پيدا كنه به من چه!

جالبيش التماسهاي مهوعش بود كه مي گفت تو رو خدا بذارين من ببينمتون! از اين مدل خواهش و تمنا بدم مياد!

هميشه از هم صحبتي و نزديك شدن به آدمهاي غريبه بيزار بودم. فكر مي كنم شايد هر آدم ديگه اي بود همپاي مرموز بازيهايش به هيجان مي اومد و بازي جون مي گرفت.

 

آهاي خانم! ببخشین همبازي خوبي نبودم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:59  توسط ژاندارك  | 

 

قراره 60 سال زندگي كنين كه از اين 60 سال 20 سال صرف آشنايي با زندگي ميشه. 20 سال كار مطلق و 20 سال هم استراحت و تفريح!

 

جز كدوم دسته هستين:

1- چهل سال كار و تفریح توامان؟

2- بيست سال دوم كار + بيست سال سوم تفريح و استراحت؟

3- بيست سال دوم استراحت و تفريح+ بيست سال سوم كار؟

 

 من و آريانا دسته دومي هستيم.

 

پي نوشت: شاید بخواین بدونین چرا من بیست سال دوم رو میخوام کارکنم. دلیلش اینه که وقتی قراره چه بخوام چه نخوام بیست سال خالص تو 60 سال عمرمو کار کنم ذهنم همیشه درگیرشه. منظورم ابدا" این نیست که آدم متعهد و مسئولی هستم. بلکه صرفا" هیچ قید و بندی رو نمی تونم تحمل کنم. به همین دلیل ترجیح میدم بیست سال در قید کار باشم (به صرف اجباری بودنش) و بعد آدم خودم. آزاد و رها! الان هم همینطوریه اگه قولی بدم یا کاری رو به عهده بگیرم در اولین فرصت ممکن انجام میدم تا خودمو از بند تعلقش آزاد کنم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:38  توسط ژاندارك  | 

 

جذر و مد چطوري ايجاد ميشه؟ چرا آسمون آبيه؟ كدوم ابرها بارونزاست؟ موتور هواپيما چطوري كار مي كنه؟ چرا هواپيما سقوط نمي كنه؟ كوهها چطوري بوجود اومدن؟ رنگين كمون چطوري ايجاد ميشه؟ سراب چيه؟ وقتي ماشينو گاز ميدي چطوري ميشه كه تندتر ميره؟ چرا ما از روي كره زمين كه گرده نمي افتيم؟ واسه چي كره ي زمين حركت مي كنه؟ سد به چه دردي مي خوره؟ جنگ همينطوريه كه تو فيلما نشون ميدن؟ تلويزيون چطوري تصويرش ديده ميشه؟ رادار چيه؟ مين چيه؟ و..... اينا سئوالاييه كه دايي واسه م جواب داده. عاشق اين سئوال و جوابا بودم.

 

جالبه سئوالاي اعتقادي رو از پدر و مادرم مي پرسيدم. شايد دليلش اين بوده كه خدا يه حس و حضور اطمينان بخشه مثل پدر و مادر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:41  توسط ژاندارك  |