تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

وقتي لودگي رو انتخاب كردم، سعي كردم بذارم عين سرطان متاستاز بده به همه ي ابعاد و زوايا و خفاياي زندگي و وجود و شخصيتم. به زعم خودم، تا حد بسيار خوبي از عهده بر اومدم!

همه مي دونيم كنترل احساسات منفي دشوارتر از احساسات مثبتي مثل محبت و دوست داشتن و شادي و... است. تو مسخره گرفتن و ساده انگاري و بي تفاوتي به حدي رسيدم كه مي تونستم فوران احساساتي مثل خشم و بغض و كينه رو سركوب كنم. 

با لودگي علاوه بر مديريت احساسات منفي و مثبت، از اونور بوم هم افتادم! يه ماسك بر صورت متحرك، چيزي بود كه از خودم ساختم!

 

هيچ اتفاقي در زندگي بي هدف نيست؛ در طول دوره ي لودگي علي رغم همه ي تلاشهام براي ناديده انگاشتن، به اين مسئله عميقا" معتقد شدم.

آشنايي اي كه محصول يه اتفاق خيلي ساده و ناچيز بود، تونست به زندگيم جهت بده. مني كه قرار بود زندگيمو با ساده انگاري ادامه بدم به سمتي هدايت شدم تا اون روي سكه رو هم ببينم و اگر چشم نواز بود، بپذيرم.

روي ديگه ي سكه يعني جايي كه آدمي  مي تونه به قدري قوي شه كه همراهي و همخواني بسازه.

 

وقتي نوشتم "زمزم هاي نادانسته" اشاره م به همين موضوع بود. چرا كه كمي پيش از تصميم به بي خيالي اين آشنايي رخ داده بود . و من هيچ حواسم نبود كه اين اتفاق يه اتفاق هوشمنده در جهت مثبت و تا جايي پيش رفت كه اثرات مثبتش اندك اندك روي هم جمع شد و به چشم اومد.

 

بعيد نيست، وقتي چند ماه پيش " كار من توضيح دادن نيست، نيش زدن است" رو برداشتم- جمله اي كه سقراط گفته بود- و جاش نوشتم:" لوده باش!"، زماني بود كه به ضعف خودم واقف شدم. به ناتوانيم در عدم ايجاد سو تعبيرات و سو برداشتها، به ناتوانيم در همسويي افكار.

واضحه كه اون روزها خسته بودم از تقلاهايي كه پاسخي درخور نمي يافت. پس نوشتم لوده باش! يك مسكن موقت براي اون روزها تا بتونم از زاويه ي ديگه اي هم به زندگي نگاه كنم؛ يعني كمي از بالا يه نيم نگاه به  كل هستي كه موجودات دوپا و افكار و اعمالشون رو هم در بر مي گرفت.

اين رويه ادامه داشت و به موازات ريشه دواندن بي تفاوتي، واژه ي جالب و جذاب كم كم محو ميشد.  و متعاقبش رخوت و سستي مي اومد تا جايي اون بالاهاي ذهنم جلوس كنه.

بهرحال زمان گذشت تا رسيدم به امروز، به اينجا! صد البته برنمي گردم به جايگاه سابقم تا از ابتدا بازي زندگي رو شروع كنم. لودگي برام تجارب خوبي داشت؛ يادگيري به حماقت زدن و به حماقت واداشتن، كلي ماجرا و كلي درك و دريافت مثبت و به درد بخور. نميشه چشامو ببندم و بگم كه چيزي عوض نشده. بايد قبول كنم يه چيزايي عوض شد و داره ميشه؛ دست منم نيست. در ناخودآگاهم تغييراتي پيش اومد كه اين جريانو داره پيش مي بره، منتها از اين به بعد، تعقل هم پيشه مي كنم.

كم كم دارم آناليز منطقي آفرينش و خرده ريزه هاشو مي چشم، مزه ش مثل خرمالوئه!

شايد عمر منطقي بودنم هم كوتاه باشه ولي اين چيزيه كه الان مي دونم: لازمه!

---------------------------------------------------

 

جدا" اعتراف سختي بود!

 

------------------------------------------------------------------

 

پي نوشت: تعطيلات خوبيه حيف كه امروز روز آخره!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:38  توسط ژاندارك  | 

 

ره هر پيك و پيغام و خبر بسته ست.

نه تنها بال و پر، بال نظر بسته ست.

قفس تنگ ست و در بسته ست.....

                                                   " اخوان ثالث"

 

************************

 

تعطيلات رسما" از ديروز شروع شد. و من موندم و بيست و سه كار عقب افتاده كه اميدوارم حداقل بتونم نيميشو تو اين مدت انجام بدم.

اين چند ماه از آدميزاد اشباع شدم. فكرشو بكن درست وقتي با آدمها ارتباط داري كه خيلي آدم شدن! وقتي كه بيمارن، دردمندن و نايي براي دغل و دروغ براشون نمونده. وقتي كه احساساتشون تحريك پذيرتر از سابق شده، وقتي كه دردو دارن حس مي كنن. و تو مجبوري هر روز لااقل با چندتا انسان اينچنيني روبرو بشي. باهاشون حرف بزني اما نه اونقدي عميق كه خودتم درگير بشي و نه اونقدي بي تفاوت كه تو رو به خودشون راه ندن. هميشه هم مسئله، بيمار بي جوني نيست كه روي تخته. بيشتر جريان گفت و شنودها با همراه بيمار ميگذره كه داره يه بحران رو پشت سر ميگذاره. بحراني كه شايد اولين مرتبه ست كه تجربه ش ميكنه. نتيجه ي همه اينا ميشه اين كه ظرفيتم براي پذيرش آدمها كم ميشه و تنهايي و بيصدايي رو به همه چي ترجيح ميدم.

و حالا اين چند روز تعطيلات مصادف شده با سرو صداي محرم و يا حسين و تاسوعا و عاشورا و دور هم جمع شدن و يا خوندن كتابهايي كه يه آدم واسه آدمها نوشته!!! چه شود!!!

ترجيح ميدم اين چند روزو تو خونه بگذرونم. توي اتاق خودم اما مگه ممكنه؟!

 

**************************************

كنجكاوي من فقط در اين حد بود كه بدونم پشت سر اون آدمي كه يه جايي ميون برف نشسته كيه، و خب حالا دونستم!

 

*****************************************

 

اگه يه موضوعي شديدا" مورد علاقه مه به اين معنا نيست كه دلم ميخواد هرجا و با هركي و هر وقت در موردش صحبت كنم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:25  توسط ژاندارك  | 

 

خيلي سال بود كه دنبالت مي گشتم. بايد پيدات مي كردم. بايد حرفامو مي زدم. تو هم دنبال من بودي. تو هم حرفهايي براي گفتن داشتي. به خيال خودمون اگه همو مي ديديم ميشد كه خيلي كارا كنيم. مهمترينش اهلي كردن يه روح وحشي بود. بايد همو مي ديديم اونم درست تو اون سالهايي كه روحه چموشتر و افسار گسيخته تر از سابق شده بود. من دنبالت بودم. همه جا رو دنبالت گشتم. 

مغناطيس هستي داشت ما رو بهم نزديك مي كرد. تو تاريكي بهم رسيديم، سر يه پيچ بود. از اونجا راه دو تا ميشد. من تو رو مي خواستم. تو منو مي خواستي و سرنوشت مي خواست كه با هم باشيم. اينطوري گفته بودن. اينطوري پيش بيني شده بود. اينطوري تو مغزمون فرو كرده بودن.

تو تاريكي نگاه دو چشم وحشي به دو چشم اهلي افتاد. هوس كرد كه رام بشه. خواست كه رام بشه. نزديك شديم. يادته؟ من جلوتر اومدم، يه قدم فكر مي كنم. تو هم اومدي طرف من، يه قدم بيشتر يا كمتر. جاذبه ي دو نيمه ي گمشده ما رو به سمت هم كشوند؛ نزديك و نزديكتر. فاصله مون خيلي خيلي كم شده بود. يه صدايي اومد. من داشتم درست مي شنيدم؟! صداي يكي ديگه بود. يكي كه يه كم دورتر از من بود. يكي كه يه كم از تو دورتر بود. من رفتم طرف اون يكي. به گمونم تو هم همون كارو كردي. فاصله زياد و زيادتر شد. يه وقتي به خودم اومدم كه ديدم تو نيستي اما اون پيچ تاريك هنوز سرجاشه. ديدم كه رفتي حتي جاي پايي هم ازت نيست. ما همو گم كرديم، سر يه پيچ. من هنوز گيجم. سردرگمم. تو رو ميخوام. الان ديگه نه. چرا اشتباه كرديم؟! فاصله مون واسه يكي شدن خيلي كم بود. بايد با هم مي بوديم. نذاشتيم كه بشه. شايدم نخواستيم كه بشه.....

از اون روز تا حالا نشستم و دارم فكر مي كنم آيا هنوز هم تو همون شكلي هستي؟!

يه جاي سرنوشت ما با هم يكي ميشديم. يه جا بايد با هم يكي ميشديم تا بشيم آدم! حالا ناقصيم ولي نيمه ي هم نيستيم. من يه شكل ديگه شدم. تو يه شكل ديگه. الان ياد گرفتم كه نيمه ي وجودمو تو حداقل زمان ممكن بشناسم. تو حداقل ممكن اونو با خودم همراه كنم. تو حداقل ممكن بخوام كه آدم بشم!

 

*******************************************

اين تغليظ شده ي نظر شخصي منه: هر آدمي چند تيكه است! تو هر دوره اي بايد بتونه اون تيكه هاي مكملو پيدا كنه. منظورم بخشي از پتانسيل آدمه كه بلا استفاده مونده يا يه بخشي از ناخودآگاه كه تو اون برهه ي خاص داره خاك ميخوره كه صدالبته بسته به سرعت تغيير و تحول فرد، در حال تغييره!

***********************************************

پی نوشت: هنوز تو تعطیلاتم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:36  توسط ژاندارك  | 

 

چند روزي بود كه به اين فكر مي كردم بهتراست به تعطيلات بروم. از همين لحظه هم شروع شد. 

تا پايان دي ماه در تعطیلاتم. دير يا زود برخواهم گشت.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 18:56  توسط ژاندارك 

 

من از اون دسته آدمهايي هستم كه فوق العاده تنوع طلبن. البته به نظرم خودم قدرت انطباق خوبي هم با شرايط جديد دارم شايد با اين گمان كه اين هم مثل ساير شرايط گذراست و دوباره روزهاي نو شروع مي شود. دقيقا" برعكس من مي شود دوستم آريانا!

چند مدتي ست كه روي اين تفاوت بارزمون دقيق شده ايم كه دليلش هم به خاطر تعويض هر ماهه ي بخشي است كه بايد بگذرانيم. هميشه چند روز اول آريانا به شدت عصبي است و روزهاي آخر دل كندن از شرايط برايش دشوار است. اما من روزهاي اول درست كه استرس دارم اما معمولا" كشيك روز اول و استرسش را با كمال ميل مي پذيرم و از روز دهم ماه به بعد همه ش به اين فكر مي كنم پس كي اين ماه تمام ميشود تا بروم بخش بعدي! هرچند كه شرايط فوق العاده باشد اما من حاضرم شرايط سختتر را تنها به صرف تنوع بخش و آدمهايي كه باهاشون سروكار دارم بپذيرم.

آريانا معتقد است كه اكثر آدمها مثل او هستن، دلشان نميخواهد شرايط مدام عوض شود، يكنواختي را ترجيح مي دهند. دليل مدعايش هم نظر يكي از بچه هاست كه وقتي داشتيم صحبت مي كرديم جانب او را گرفت. نمي دانم شايد من واقعا" يك انسان منحصربه فردم!!! و جالب اينجاست تنوع طلبي ام حد و مرز دارد! به هيچ وجه مايل نيستم كوچكترين تغييري در اتاقم ايجاد شود، هميشه از پذيرش وسايل جديد سرباز مي زنم! و اينكه خانواده ام را نمي خواهم عوض كنم گرچه گروه دوستانم بسته به شرایط متغيرند. 

وقتي به آريانا مي گفتم علي رغم تنوع طلبي ام حاضرم نيستم خانواده مو عوض كنم گفت: اونم شرايطش پيش نيومده و روت نميشه! وگرنه اونا روهم عوض مي كردي!!!!

شما جز كدوم دسته هستين؟!

                                          

پي نوشت مربوط به پست قبل: آريانا ميگه هليا چي داشت جز جيغ و داد كه حتي اجازه ي معاينه رو نميداد؟! 

اولين بار كه چشمم بهش افتاد داشت داد و قال مي كرد و اجازه نمي داد به پاش كه قرار بود عمل بشه دست بزنن ولي همون موقع چهره ي دردمند و شادابش به دلم نشست و درست همون موقع دوستم مي گفت چه لوسه اين! به هر حال نظرات آدمها هيچ وقت يكي نيست.

 

پي نوشت مربوط به دو شب پیش: مي خواستم اين پست كوتاه رو بذارم كه نشد:

 

هميشه خواستنهايم مي رسد به يك نقطه در ميانه ي راه. آنجا كه ميرسم نفس كم مي آورم و بيفايده است تمام تلاشم براي بلند شدن و ادامه دادن. به اين نقطه كه ميرسم تمام خواستنهايم مي شود دورنمايي كه از همان جا هم ميشود ديد، پس چه لزومي به زحمت اين راه دراز؟!

 من همينجا، وسط همين برهوت، بر تلي از خاك مي نشينم و تو را مي بينم كه دور و دورتر ميشوي، مي روي و مي روي به همانجا كه من مي خواستم. راستش رسيدنت را هم مي بينم اما ميلي براي به پا خواستن در وجودم بيدار نميشود. گويي همه را تجربه كرده ام در گذشته اي نه چندان دور، همين چند لحظه ي پيش كه تو راه افتادي تا بروي، من رفتم و رسيدم و ديدم و تمام شد تجربه كردنم!

از همينجا، وسط اين كوير تفته پايان را مي بينم. گوارايي سراب را مي ريزم در كام تشنه ام. من همينجا جايم خوب است، تو برو، نيمه ي زياده خواه وجودم!

 

پي نوشت بي ربط اما مهم: به نفرين خانوادگي معتقدين؟! ماجراي ناخوشايندي كه طي چند نسل براي يه خانواده پيش مياد. من ميخوام اين زنجيره رو بشكنم! نفرين خانوادگي ما به چند نسل نكشيد. تو نسل من شروع شد وهمين جا هم  قراره تموم بشه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:26  توسط ژاندارك  | 

 

ياد هليا افتاده ام. بيمارم بود. البته نه فكر كني ارتباط پزشك و بيمار در كار بود! آنقدر درگير كاغذ بازي و مسخره بازيهاي بخش بودم كه بيمارانم را نه به چهره و نه به اسم مي شناختم.اكثرشان هم مهمان يكي دو روزمان بودند و مي رفتند پي زندگيشان.

هليا را بار اول سر راند ديدم درحاليكه روز قبل برايش نت گذاشته بودم! چهره اش زندگي بود؛ بكر بكر! دختركي 13-12 ساله ای بود كه روزگار نوجواني را مي گذراند با صورتی بکر اما قد و هیکلی زنانه.

 بعد از عمل وقتي  ريكاوري بود با دوستم رفتيم بالاي سرش. چند ثانيه اي كه نگاهم به چهره اش بود، ديدم حتي اگر قرار بود زير عمل از دنيا برود باز هم ميشد در نگاه آخر، زندگي و شادابي را از چهره اش خواند. گاه فکر می کنم چه خوب است آدم چهره اش زندگي باشد!

 

**************************************************************

منی که نام شراب از کتاب می شستم            زمانه کاتب دکان می فروشم کرد!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 20:30  توسط ژاندارك  | 

 

گذاشتن يه واژه ي ساده به نام "شايد"  قبل ازهر بياني، منافع بسیار دارد! مهمترينش تعدیل سطح توقع آدمي از شرايط است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 18:19  توسط ژاندارك  |