وقتي لودگي رو انتخاب كردم، سعي كردم بذارم عين سرطان متاستاز بده به همه ي ابعاد و زوايا و خفاياي زندگي و وجود و شخصيتم. به زعم خودم، تا حد بسيار خوبي از عهده بر اومدم!
همه مي دونيم كنترل احساسات منفي دشوارتر از احساسات مثبتي مثل محبت و دوست داشتن و شادي و... است. تو مسخره گرفتن و ساده انگاري و بي تفاوتي به حدي رسيدم كه مي تونستم فوران احساساتي مثل خشم و بغض و كينه رو سركوب كنم.
با لودگي علاوه بر مديريت احساسات منفي و مثبت، از اونور بوم هم افتادم! يه ماسك بر صورت متحرك، چيزي بود كه از خودم ساختم!
هيچ اتفاقي در زندگي بي هدف نيست؛ در طول دوره ي لودگي علي رغم همه ي تلاشهام براي ناديده انگاشتن، به اين مسئله عميقا" معتقد شدم.
آشنايي اي كه محصول يه اتفاق خيلي ساده و ناچيز بود، تونست به زندگيم جهت بده. مني كه قرار بود زندگيمو با ساده انگاري ادامه بدم به سمتي هدايت شدم تا اون روي سكه رو هم ببينم و اگر چشم نواز بود، بپذيرم.
روي ديگه ي سكه يعني جايي كه آدمي مي تونه به قدري قوي شه كه همراهي و همخواني بسازه.
وقتي نوشتم "زمزم هاي نادانسته" اشاره م به همين موضوع بود. چرا كه كمي پيش از تصميم به بي خيالي اين آشنايي رخ داده بود . و من هيچ حواسم نبود كه اين اتفاق يه اتفاق هوشمنده در جهت مثبت و تا جايي پيش رفت كه اثرات مثبتش اندك اندك روي هم جمع شد و به چشم اومد.
بعيد نيست، وقتي چند ماه پيش " كار من توضيح دادن نيست، نيش زدن است" رو برداشتم- جمله اي كه سقراط گفته بود- و جاش نوشتم:" لوده باش!"، زماني بود كه به ضعف خودم واقف شدم. به ناتوانيم در عدم ايجاد سو تعبيرات و سو برداشتها، به ناتوانيم در همسويي افكار.
واضحه كه اون روزها خسته بودم از تقلاهايي كه پاسخي درخور نمي يافت. پس نوشتم لوده باش! يك مسكن موقت براي اون روزها تا بتونم از زاويه ي ديگه اي هم به زندگي نگاه كنم؛ يعني كمي از بالا يه نيم نگاه به كل هستي كه موجودات دوپا و افكار و اعمالشون رو هم در بر مي گرفت.
اين رويه ادامه داشت و به موازات ريشه دواندن بي تفاوتي، واژه ي جالب و جذاب كم كم محو ميشد. و متعاقبش رخوت و سستي مي اومد تا جايي اون بالاهاي ذهنم جلوس كنه.
بهرحال زمان گذشت تا رسيدم به امروز، به اينجا! صد البته برنمي گردم به جايگاه سابقم تا از ابتدا بازي زندگي رو شروع كنم. لودگي برام تجارب خوبي داشت؛ يادگيري به حماقت زدن و به حماقت واداشتن، كلي ماجرا و كلي درك و دريافت مثبت و به درد بخور. نميشه چشامو ببندم و بگم كه چيزي عوض نشده. بايد قبول كنم يه چيزايي عوض شد و داره ميشه؛ دست منم نيست. در ناخودآگاهم تغييراتي پيش اومد كه اين جريانو داره پيش مي بره، منتها از اين به بعد، تعقل هم پيشه مي كنم.
كم كم دارم آناليز منطقي آفرينش و خرده ريزه هاشو مي چشم، مزه ش مثل خرمالوئه!
شايد عمر منطقي بودنم هم كوتاه باشه ولي اين چيزيه كه الان مي دونم: لازمه!
---------------------------------------------------
جدا" اعتراف سختي بود!
------------------------------------------------------------------
پي نوشت: تعطيلات خوبيه حيف كه امروز روز آخره!!!
