آدم فكر مي كنه بايد اسماعيل خردسال باشه تا نعمت زمزم رو درك كنه، غافل از اينكه گاهي زمزمهاي زندگي رو خيلي دير مي شناسيم. قبل از اونكه بهشون احساس نياز كنيم، تو زندگيمون رخنه كردن.
خوبه كه سپاسگزار باشيم، براي زمزمهاي دانسته و ندانسته........
خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!
آدم فكر مي كنه بايد اسماعيل خردسال باشه تا نعمت زمزم رو درك كنه، غافل از اينكه گاهي زمزمهاي زندگي رو خيلي دير مي شناسيم. قبل از اونكه بهشون احساس نياز كنيم، تو زندگيمون رخنه كردن.
خوبه كه سپاسگزار باشيم، براي زمزمهاي دانسته و ندانسته........
خيلي وقته منتظر اين جمعه هستم. اميدوارم همونطور كه دلم ميخواد پيش بره و دو- سه ساعتي وقت آزاد پيدا كنم تا بتونم تو حياط بيمارستان واسه خودم قدم بزنم و بعد از ماهها به خودم و افكارم برسم. تقريبا" از اسفند پارسال دنبال يه همچين خلوتي ام كه هربار بنا به دليلي كه مهمترينش پشت گوش انداختن خودمه عقب افتاده.
الان تو يه موقعيتي هستم كه بايد يه تغييراتي در خودم ايجاد كنم. فعلا" كه دو مسئله رو در رئوس تغييرات قرار دادم. ميدونم عيوب بسياري دارم اما اين دو تا واقعا" برام دردسرساز شدن طوري كه اگر همينطور پيش بره تمام علاقمندي ها و انگيزه هام براي ادامه دادن از بين ميره و من مي مونم و هيچ! اوليش اينه كه به هر قيمتي شده بتونم صبر و حوصله اي در حد ساير اطرافيانم پيدا كنم تا برام اين همه برقراري ارتباط و تحمل ساعاتي كه با روند كند عمكردشون ميگذره، سخت نباشه. دوميش اينه كه سطحي نگر بشم؛ به ميزان زياد! اين يكي اگه اتفاق بيفته سرخوردگيهامو كمتر مي كنه. بهتره ياد بگيرم هيچ وقت قرار نيست هيچ كاري به درستي انجام بشه و از طرفي قرار نيست تمام سئوالايي كه تو ذهنم ايجاد ميشه اولا" پرسيده بشه و دوما" جواب داده بشه! بهتره يه مدت ذهنمو تعطيل كنم. به هيچ نتيجه اي نرسيدم با اين همه سال دقيق و موشكاف بودنم!
حالا كه دارم اينا رو مي نويسم مي بينم حاصل اينا خودتحريفيه! دورتر شدن از خودم. فراموش كردن خودم. نميدونم شايد بايد تجديد نظر كنم. شايد بهتره تو همون چند ساعت به اين فكر كنم آيا واقعا" لازمه و بايد اين تغييراتو ايجاد كنم؟ شايد من آفريده شدم تا عملكرد اشتباه و فس فس كردن ديگران آزارم بده تا جايي كه برسم به آستانه ي انفجار! ولي انفجار من يكي چه نتيجه اي در پي داره؟!
نبود و محو شدن در فضايي فراموشكار! حاصلش همينه و شايد همينه كه مي تونه منو متقاعد كنه تا ادامه بدم. هميشه عاشق محو شدن بودم. اينكه هيچ وقت نباشم و ديده نشم و توجهي بهم جلب نشه برام يه لذت بيكران و يه حس سبكبالي عميق، توامان داشته. مثل رهگذري كه دست در جيب كاپشن تو چله ي زمستون، تو يه خيابون شلوغ در ميان عابرا داره ميره و از چهره ش هيچ چيزي نميشه خوند جز اينكه فقط داره ميره و ميخواد بره و اونقدي در انديشه غرقه كه نبايد جلو رفت و مزاحمش شد. حسمو مي فهمين؟! ميخوام اين رهگذر شبح وار باشم. كسي كه بود و نبودش هيچ فرقي نداره، حتي هيچ تاثيري هم روي ازدحام جمعيت نميذاره!
جمعه ميخواهم اولش بشينم روي نيمكت جلوي سردخونه ي بيمارستان، بعدش محو بشم وسط كسايي كه اومدن ملاقات بيمارا و بعد همينطور دست در جيب قدم بزنم و برم وسط مرداب افكارم حتي اگه نتيجه عدم برگشت و غرق شدن و مهم تر از اون، عدم قطعيت باشه اين ريسكو بپذيرم و چند ساعت مال خودم، فقط خودم باشم! ميدونم احتمال ناچيزي وجود داره تا تغييري تو عملكردم بدم، ميدونم بعد اين همه سال ديوونگي عوض بشو نيستم ، ميدونم جنون بخش جدايي ناپذيره وجودم شده.علي رغم همه اينا، باز هم ميخوام با خودم حرف بزنم لااقل در مورد مسائل خانوادگي و شخصيم در چند مورد نياز به تصميم قطعي و فوري دارم و مي تونم وقتي دارم تو مرداب غرق ميشم وسط تقلاهام براي موندن، درست وقتي كه سرمو از مانداب بالا ميارم به اينا فكر كنم و باز نفسمو حبس كنم واجازه بدم جريان ذهنم منو فرو بكشه در خودش!
1- آرامش رو يه جاي خيلي كوچولو پيدا مي كني. يكي ميگه تو دله و با احساس، يكي ميگه تو مغزه و با تعقل. فرقي نمي كنه. ميگن عشق نهايت تعقله. آرامگاه آدم يه جاي تك نفره ست. خدا يا معشوقي كه از تو جداست باهات تو آرامگاه نمياد!
2- فتوتروپيسم يادته؟
فرض كن نيمه اي كه مربوط به تعقلت ميشه زيادي داره رشد مي كنه. احساست زير بار سنگيني اون كم كم خم ميشه و از بين ميره و ممكنه به جايي برسي كه تنها تعقلت باقي بمونه. روي هشدار امروز من فكر كن!
3- دلم ميخواد سررشته ي يه فكر بديع رو بگيرم و باهاش تموم خيابوناي شهرو گز كنم . و بذارم خش خش مرگ و نيستي، پارازيت بندازه بر موسيقي ذهنم!
"نبسته ام به كس دل، نبسته كس به من دل
چو تخته پاره برموج، رها رها رها من"*
ز من هر آنكه او دور، چو دل به سينه نزديك
به من هر آنكه نزديك، از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي، نه باده درسبويي
كه تركنم گلويي به ياد آشنا من ...
به ياد آشنا من ...
ستاره ها نهفتند درآسمان ابري
دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با من
هواي گريه با من......
-------------------------------------------------------------------------
* وصف حال منه و گاهي حس قشنگيه اين رهايي......
دوماهي ميشه كه تمام پيام كوتاههاي ارسالي و دريافتي رو ذخيره كردم. پيام هاي هر كسي رو در يك پوشه ي مجزا گذاشتم( به نظرتون زيادي فارسي رو پاس نداشتم با اين پوشه گفتنم؟!
)
داده هاي خام مربوط به پيام هاي كوتاه رو براتون ميذارم. آمار داده شده بر اساس حروف الفباي اسم كوچيك افراد مرتب شده!
تعداد كل پيامها:680
يك(يه دوست): تعداد كل پيامها: 134 ارسالي: 66 دريافتي: 67 پيامهاي فرواردي-واژه ي مناسب پيدا نكردم!- دريافتي: 1
دو (يه دوست قديمي اما دور): تعداد كل پيامها: 233 ارسالي: 78 دريافتي: 118 پيامهاي فرواردي ارسالي: 1 پيامهاي فرواردي دريافتي:26
سه (يه دوست و هم رشته اي): تعداد كل پيامها: 12 ارسالي: 4 دريافتي:8
چهار(برادرم): تعداد كل پيامها: 3 ارسالي: 1 دريافتي: 2
پنج(برادرم): تعداد كل پيامها: 6 ارسالي: 2 دريافتي:4
شش (همگروهي سابق): تعداد كل پيامها:3 ارسالي: 2 دريافتي: 1
هفت(همگروهي كنوني): تعداد كل پيامها:1 دريافتي: 1
هشت(دوست و همكلاسي): تعداد كل پيامها:87 ارسالي:33 دريافتي: 44 پيامهاي فرواردي دريافتي:10
نه(دوست و همكلاسي): تعداد كل پيامها:13 ارسالي:5 دريافتي: 6 پيامهاي فرواردي ارسالي:1 پيامهاي فرواردي دريافتي:1
ده(دوست و همكلاسي) : تعداد كل پيامها: 188 ارسالي: 79 دريافتي: 103 پيامهاي فرواردي ارسالي:1 پيامهاي فرواردي دريافتي:5
خب اينم از داده هاي خام! ذكر اين نكته لازمه در مواردي كار با ميس و تماس تلفني ادامه پيدا مي كرده! و براي اينكه به قول آماري هاbias ايجاد نشه به اونا هم نيازه كه من حواسم به اين مورد نبوده!
اين پستو واسه كساني گذاشتم كه علاقمندن در حوزه ي روانشناسي تحقيق كنن. اين يه موضوع جديده كه فكر نمي كنم كسي روش كار كرده باشه. مي تونن با يه مطالعه ي آينده نگر يكي- دوماهه اين كارو دنبال كنن. البته من فقط داده ي خام گذاشتم و انتخاب موضوع به عهده ي خودشونه. پرواضحه كه نياز به يه پرسشنامه ست كه با كمك استاد مشاورشون نوشته ميشه و صد البته بايستي goal oriented باشه.
---------------------------
مي خواستم موردي كه براساس اين داده ها به فكر خودم رسيد و ميشه روش كار كرد رو بگم ولي ديدم بهتره جهت ندم! درضمن اگر كسي واقعا" مايل بود در اين مورد كار كنه من حاضرم به عنوان case study ش باهاش همكاري كنم! ![]()
مي تونه پرسشنامه رو تو كامنتدوني بذاره و من جوابشو همونجا خواهم نوشت!
-----------------------------------------------------
در ضمن مجازین براساس همین داده های خام آنالیزتونو انجام بدین و نظرتونو در موردم بگین!![]()
يك ماهي بود كه از بخش دور بوديم و پاراراند مي گذرونديم. بخش قبلي هم ارتباط آنچناني با بيمار نداشتيم چون بايستي همزمان به كل بيماراي سرويس استادمون كه تو 7 بخش پراكنده بود مي رسيديم بنابراين ارتباطمون با بيمار خيلي خيلي كم بود. همه ي اينا باعث شد بود كه دلم واسه عين جن تو اتاق مريض ظاهر شدن تنگ بشه!![]()
اولين بار كه اينكارو كردم وقتی بود که دو تا مريض داشتم و هردوشون واسه لاپاروسكوپيك كوله سيستكتومي(درآوردن كيسه صفرا به دليل پاره اي مسائل!!!) اومده بودن. اين دو تا با خواست خودشون و در صحت و سلامت كامل(منظور اينه كه وقتي اومدن خبري از دردهاي مربوط به كيسه ي صفرا و سنگهاش نبود) اومده بودن تا استاد (!) عملشون كنه! بيست بار هم پرسيدن كه خودش عمل مي كنه ديگه ، آره؟! و پنجاه بار گفتم كه نه! خيالتون تخت!![]()
ولي از بار سي به بعد يه كم ترسيدم كه نكنه ول كنن برن و بقيه بيان يقه مو بگيرن! واسه همين توضيح دادم كه وقتي وارد يه سيستم آموزشي ميشين اوضاع از چه قراره. آشناي دكتر فلان بودن هيچ فرقي در كم و كيف قضيه نميكنه و استاد فقط نظارت دارن و اگه مشكلي پيش بياد سكان عملو به دست خواهد گرفت!
اين دو تا خانم خيلي با هم فرق داشتن. به عنوان مثال؛ از اونجايي كه بخش اون شب لباس نداشت بهشون بده! يكيشون ربدشامبر به تن خوابيد و اون يكي با چادر و مقنعه! به هر حال يكيشون به دل من نشست ولي اون يكي نه. البته تبعيضي قائل نشدم
تا جايي كه عمل اون يكي كه ازش خوشم نيومده بود با مشكل مواجه شد و اشك منو درآورد! و اين اولين باري بود كه واسه يه مريض گريه ميكردم. يادم نميره بعد كه عمل تموم شد از رزيدنتي كه عملش كرده بود مدام سئوال ميكردم و اونم در جواب همه ش مي گفت: نگران نباش چيزيش نميشه.
صبح روزي كه قرار بود عمل بشن رفتم ببينمشون. به دليلي كه خودم هم نميدونم خيلي شاد و شنگول بودم، در اين مواقع حركات و رفتارم تا يه حدي غيرقابل پيش بيني و كنترله. يه دفعه هوس كردم برم يه كم سر به سر اينا بذارم. در اتاق نيمه باز بود و عين "ماسك" پريدم تو اتاق و با صداي رسا گفتم: صبح به خير بيماران گرامي!!!! واكنشون افتضاح بود!!!
اين دوتا همچين افتاده بودن رو تخت كه هر كي نمي دونست فكر مي كرد تازه از جاده ي پرترافيك مرگ و زندگي برگشتن اينور! منم كه حالم گرفته شد. هردوشونو مخاطب قرار دادم و گفتم: كي عمل شدين به سلامتي؟! اونام مثل اينكه نگرفته بودن منظورم چيه گفتن: مگه نگفتين امروزه؟! ![]()
- پس چرا اينطوري افتادين رو تخت؟
- انتظار عمل با انتظار اعدام هيچ فرقي نداره.(اينو اون چادريه گفت!)
- جدي؟!!!!
و بعد نطق غرايي ايراد كردم كه اين نشد وضع! شما كه قبل عمل اينطوري هستين بعدش ما چه مكافاتي باهاتون خواهيم داشت و ما حداكثر يه روز بعد عمل نگه تون ميداريم و سعي كنين قبل عملو خوش بگذرونين چون بعدش از اين خبرا نيست و تا بياين روبه راه بشين بايد اين محيط قشنگو ترك كنين و بعد دلتون واسه سرپرستار بخش تنگ ميشه .همين حالا كه حالتون خوبه دوقدم برين تا استيشن تا ببيننش كه چه موجود نازنينيه و......![]()
خلاصه بعد از اون، از اين روش وارد اتاق مريض شدن خوشم اومد. يه دفعه عين جن ظاهر شدن و حال و هوا رو عوض كردن. به خودم انرژي ميده. يه نموره هم حس مچ گيري ته شه!![]()
حالا تو اين بخش جديد دو تا مريض دارم كه در هپروتن! هوشياريشون چيزي زير صفره!!! يكي ديگه هم هست يه خانمه كه معتاد تزريقيه و خودش همينطوري در هپروته!
------------------------------------
پي نوشت: سپیده ی عزیز وبلاگ من مگه كنتور داره كه منو به اين بازي دعوت كردي؟؟؟؟ ![]()
قديم نديما كه داشت تا جايي كه يادمه خيلي كم پيش مي اومد كسي با سرچ از اينجا سر دربياره. اكثر كسايي هم كه اومده بودن اکثرا با كلمه ي "سيمون دوبووار" و "تصاوير زيبا" (كتاب سيمون دوبوواره) تشريف آورده بودند!
پيليز! به بازي اي دعوتم كن كه ابزار و وسايل نخواد. هرچند خودم كنتور وبلاگمو دور انداختم ولي احساس فقيري كردم! اين بازي بهم نچسبيد
. منو به يه بازي ديگه دعوت كن!![]()
مانده ام كه چرا اينگونه مي گذرد زندگي؛ چرخه اي تكراي! نمي دانم چرا بعد از همه ي تهوع ها حالم عجيب خوب مي شود و ميل به زيستنم به بينهايت مي رسد، نمي دانم چرا تا همين چند وقت پيش دلم مي خواست تا بينهايت زندگي كنم. تا ابد باشم و بياموزم و تجربه كنم اما حالا! حالا دلم مي خواهد بعد از اين دقيقه اي كه مي گذرد، نباشم تا گذر دقيقه اي ديگر را درك كنم. نمي دانم! هيچ نمي دانم!
كتاب "زورباي يوناني" تمام شد! از وقتي كه بايستي براي فارماكولوژي گذاشته مي شد، زدم براي خواندن اين كتاب و حالا اين سئوال: چه در اين كتاب است؟ خدايي حقير كه به سهولت انكار ميشود؟ يا احساساتي كه به رواني بيان شده اند و آدمي را متوجه نزديكي و قرابت با نويسنده مي كند؟ حقيقت اين است كه من خسته شده ام! خسته شده ام از خوانش مداوم نوشتار انسانهاي آشفته، از انسانهايي كه خداي را خرد و له مي كنند! خدايي اينچنيني خدايي نيست كه گاه، پر از تمناي وجود و بودنش مي شوم.
تنهايي را عميقا" تجربه مي كنم، نوجواني را تجربه مي كنم، برگشته ام به خود واقعي ام، به همان خودي كه كمتر كسي را به خود راه مي داد، برگشته ام به اصل. اكثر اوقات عزلت و تمركز فكرم بر هدفي نسبتا" قابل توجه را به بودن در ميان جمع و قهقه ي خنده و طنز و لطيفه و دست انداختن اين و آن و هر آنچه كه در ميان جمعهاي دوستانه مرسوم است ترجيح مي دهم. اغلب اوقاتم را حتي در ميانشان به سكوت مي گذرانم و آنها به خوبي متوجه شكاف ميان من و خودشان شده اند و واضحا" كم كم به اين وضعيت خو مي كنند و من قديم را فراموش خواهند كرد. اين تنهايي و كم گويي و تفكر چنان لذتي را به من بخشيده است و روحم را چنان آرام كرده است كه اكنون به خوبي مي دانم چرا در گذشته كنترل احساساتم راحتتر بود و خويشتندارتر بوده ام.
با همه ي اين اوصاف:
من همچنان دل تنگم! بازهم دل تنگم و كسي و چيزي درونم را آشوب مي كند.
سه شنبه
21/9/85
21:15
----------------------------------------------
حس نوشتن ندارم بنابراين باز هم با مطالب آرشيو اينجا را آپديت كردم.![]()