نخواستم هوار بزنم كه آي مردم! بياييد اينجا جانداري است!
نخواستم كه بنويسم و بگويم: آهاي مردم! كسي ست اينجا كه جان دارد و كارديوگرام قلبش همان است كه مي خوانيد.
نيامدم كه شريك كنم و شريك شوم!
نيامدم كه آنچه پنداشتند و پنداشتيد و پنداشتي را بگويم! محض رضاي خدا قدري درك داشته باشيد! تا كي مي خواهيد كه حرف و حرف و حرف بزنيد و چشمانتان را آنجا كه بايد باز كنيد، ببنديد و اگر بنا به تصادف خاري در چشمتان مجال بسته شدنش را نداد و ديديد، آنچه مي بينيد ترجماني از ذهن بيمارتان باشد! گيجي و منگي تا به كي؟
همه تان در يك چيز مشتركيد: همه تان به شدت نزديك بين هستيد.
تلخ است؟ گزنده است؟ بيمارگونه است؟ حقيقت است! همين است كه هست! خواستم بي هيچ ملاحظه اي خودم باشم و شما را از منظر خود بنمايانم!
جامعه ي ما پر است از داناي كل! پر است از كارشناس و متخصص. همه، همه چيز را مي دانند. كشاورز روستايي در مورد انرژي هسته اي نظر دارد. حقوق شهروندي را فوت آب است. از حقوق زنان مطلع است و من كه رشته ي تحصيلي ام طب است از امور اجتماع و فرهنگ به خوبي مطلعم! در مورد همه چيز نظر دارم و نمي ترسم كه مباد اشتباه كنم! بي باكم! مي فهميد؟ ايراني يعني: حتي اگر كه نداني، بازهم حرف براي گفتن خواهي داشت! ايراني يعني كم نياوردن در هيچ زمينه اي!
كيهان اينگونه برايم گفته بوديد، وسيع تر از اين حرفهاست. آري! هست و اما من بيچاره نمي توانم ببينم! چشمان من جز خدا چيزي نمي بيند، جز خودم، كسي را نمي بيند. گناه است؟ گناه است كه چشمانم مگسي است و تصاوير را موزائيك وار مي بينم؟ چه كنم كه مسخ شده ام؟ نمي شود سرتان به كار خودتان باشد و برايم راهنما نشويد؟ نمي شود برادر و خواهر و دوست و آشنايم نشويد؟ نمي شود تا چهارقدم هم مسيرتان شدم نخواهيد كه همراه مادام العمرم شويد؟ نمي شود طبيب طبيب نشويد؟
من از سوفسطيان نيستم و آداب جدل بلد نيستم. فكر هم نمي كنم شما هم بلد باشيد.( خطاب به آناني كه بحث و تبادل نظر را پيشنهاد دادند)
هرازگاهي خواهم آمد و چند خطي براي اهل زمانه ام خواهم نوشت. همانها كه خسته ام كرده اند. همانها كه فكر مي كنند چشمانم جز آنان نخواهد ديد!
در حافظه ي نگاهها اينگونه ثبت شده:
"چشمانم آن روز جز تو نمي ديده است
و نگاهت حوض آبي بوده كه تعميد مي داده است جان مرا
آن روز شبدر چهار برگ در دستم گذاشته اي
مشت كرده اي دست گشوده ي مرا
و قلبم ريخته است تمام حجم ناپاكي را به دور
نگاهت را كه برگرفته اي
صداي شكستن چيزي مشتم را گشوده
حجم ناپاكي به حوضچه ي قلبم رجعت كرده
و پژمرده شبدر چهار برگت زير گامهاي گلينم جان داده است
و اينك
آمده ام كه اعتراف كنم
كه بگويم: اي نگاهت تا ابد جاويد!
همان وقت كه به جان خويش ريختم خون مسيح را
همان دم كه گويا گوشت تن مسيح را به دندان مي كشيدم
شبدري را كشتم!
شبدري كه شانس مي آورد برايم
همان را كشتم!
آمده ام غرامت گناه دهم
كه ناگاه ....
كلام از بطن دهان زاييده نشده
حايل نگاهها فرو مي ريزد
و نگاهم غور مي كند در چشمان تابانت
موسيقاي جانت در گوش جانم مي نوازد:
مرده شبدرت شانس آورد؛
دست پيش آر و شبدري ديگر گير!"
چهار/ آذر/ هشتاد و پنج
------------------------------------------------------------------------------------------------------
ديشب آرشيومو كه چك مي كردم اين نوشته رو ديدم. بد نديدم كه اينجا بذارمش. يه زماني قرار بود آخرين پست وبلاگم باشه ولي بعد فقط شعرشو به عنوان يه پست گذاشتم.
ديشب اين پستو گذاشتم ولي بعد فكر كردم شايد خوندنش براي خواننده ي وبلاگ آزاردهنده باشه؛ يه كم تند نوشته شده، مي دونم! به همين دليل برداشتمش تا اينكه امروز ديدم يكي از خواننده هاي گرامي اشاره كرده بودند كه اين پستو ديدند. بنابراين مجددا" گذاشتم تا ادب رو در حق كسي كه لطف مي كنه و وقت ميذاره و اينجا رو ميخونه رعايت كنم.
مارتا گراهام ميگه كه : I don’t want to be understandable. I want to be felt.
به همين دليل بيش از اين توضيحي نميدم جز اينكه بگم اگه خواستين اين خانم رو بشناسين در نهايت ميرسين به اين عبارت: Matha Graham: a synonym for modern dance!![]()
------------------------------------------------------
دوستم آريانا خواسته تا از تريبون آزاد اين وبلاگ به كسي كه يك در ارقام نجومي! احتمال داره اينجا رو بخونه و با نبوغ خارق العاده ش متوجه بشه خطاب به اون اينا رو مي نويسم بگم كه: مي مردي جزوه هاتو ميدادي؟! نه! واقعا" مي مردي جزوه ها تو مي دادي به اين بچه*،هان؟؟؟![]()
![]()
* منظور از بچه آرياناست نه من!![]()
![]()
