تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

نخواستم هوار بزنم كه آي مردم! بياييد اينجا جانداري است!

نخواستم كه بنويسم و بگويم: آهاي مردم! كسي ست اينجا كه جان دارد و كارديوگرام قلبش همان است كه مي خوانيد.

نيامدم كه شريك كنم و شريك شوم!

نيامدم كه آنچه پنداشتند و پنداشتيد و پنداشتي را بگويم! محض رضاي خدا قدري درك داشته باشيد! تا كي مي خواهيد كه حرف و حرف و حرف بزنيد و چشمانتان را آنجا كه بايد باز كنيد، ببنديد و اگر بنا به تصادف خاري در چشمتان مجال بسته شدنش را نداد و ديديد، آنچه مي بينيد ترجماني از ذهن بيمارتان باشد! گيجي و منگي تا به كي؟

همه تان در يك چيز مشتركيد: همه تان به شدت نزديك بين هستيد.

 

تلخ است؟ گزنده است؟ بيمارگونه است؟ حقيقت است! همين است كه هست! خواستم بي هيچ ملاحظه اي خودم باشم و شما را از منظر خود بنمايانم!

 

جامعه ي ما پر است از داناي كل!‌ پر است از كارشناس و متخصص. همه، همه چيز را مي دانند. كشاورز روستايي در مورد انرژي هسته اي نظر دارد. حقوق شهروندي را فوت آب است.  از حقوق زنان مطلع است و من كه رشته ي تحصيلي ام طب است از امور اجتماع و فرهنگ به خوبي مطلعم!‌ در مورد همه چيز نظر دارم و نمي ترسم كه مباد اشتباه كنم! بي باكم! مي فهميد؟ ايراني يعني: حتي اگر كه نداني، بازهم حرف براي گفتن خواهي داشت! ايراني يعني كم نياوردن در هيچ زمينه اي!

 

كيهان اينگونه برايم گفته بوديد، وسيع تر از اين حرفهاست. آري! هست و اما من بيچاره نمي توانم ببينم! چشمان من جز خدا چيزي نمي بيند، جز خودم، كسي را نمي بيند. گناه است؟ گناه است كه چشمانم مگسي است و تصاوير را موزائيك وار مي بينم؟ چه كنم كه مسخ شده ام؟ نمي شود سرتان به كار خودتان باشد و برايم راهنما نشويد؟ نمي شود برادر و خواهر و دوست و آشنايم نشويد؟ نمي شود تا چهارقدم هم مسيرتان شدم نخواهيد كه همراه مادام العمرم شويد؟ نمي شود طبيب طبيب نشويد؟

من از سوفسطيان نيستم و آداب جدل بلد نيستم. فكر هم نمي كنم شما هم بلد باشيد.( خطاب به آناني كه بحث و تبادل نظر را پيشنهاد دادند)

هرازگاهي خواهم آمد و چند خطي براي اهل زمانه ام خواهم نوشت. همانها كه خسته ام كرده اند. همانها كه فكر مي كنند چشمانم جز آنان نخواهد ديد!

 

در حافظه ي نگاهها اينگونه ثبت شده:

 

"چشمانم آن روز جز تو نمي ديده است

و نگاهت حوض آبي بوده كه تعميد مي داده است جان مرا

آن روز شبدر چهار برگ در دستم گذاشته اي

مشت كرده اي دست گشوده ي مرا

و قلبم ريخته است تمام حجم ناپاكي را به دور

نگاهت را كه برگرفته اي

صداي شكستن چيزي مشتم را گشوده

حجم ناپاكي به حوضچه ي قلبم رجعت كرده

و پژمرده شبدر چهار برگت زير گامهاي گلينم جان داده است

و اينك

آمده ام كه اعتراف كنم

كه بگويم: اي نگاهت تا ابد جاويد!

همان وقت كه به جان خويش ريختم خون مسيح را

همان دم كه گويا گوشت تن مسيح را به دندان مي كشيدم

شبدري را كشتم!

شبدري كه شانس مي آورد برايم

همان را كشتم!

آمده ام غرامت گناه دهم

 كه ناگاه ....

كلام از بطن دهان زاييده نشده

حايل نگاهها فرو مي ريزد

و نگاهم غور مي كند در چشمان تابانت

موسيقاي جانت در گوش جانم مي نوازد:

مرده شبدرت شانس آورد؛

دست پيش آر و شبدري ديگر گير!"

 

                                                          چهار/ آذر/ هشتاد و پنج

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

ديشب آرشيومو كه چك مي كردم اين نوشته رو ديدم. بد نديدم كه اينجا بذارمش. يه زماني قرار بود آخرين پست وبلاگم باشه ولي بعد فقط شعرشو به عنوان يه پست گذاشتم.

ديشب اين پستو گذاشتم ولي بعد فكر كردم شايد خوندنش براي خواننده ي وبلاگ آزاردهنده باشه؛ يه كم تند نوشته شده، مي دونم! به همين دليل برداشتمش تا اينكه امروز ديدم يكي از خواننده هاي گرامي اشاره كرده بودند كه اين پستو ديدند. بنابراين مجددا" گذاشتم تا ادب رو در حق كسي كه لطف مي كنه و وقت ميذاره و اينجا رو ميخونه رعايت كنم.

 

مارتا گراهام ميگه كه : I don’t want to be understandable. I want to be felt.

به همين دليل بيش از اين توضيحي نميدم جز اينكه بگم اگه خواستين اين خانم رو بشناسين در نهايت ميرسين به اين عبارت: Matha Graham: a synonym for modern dance!

 

------------------------------------------------------

 

دوستم آريانا خواسته تا از تريبون آزاد اين وبلاگ به كسي كه  يك در ارقام نجومي! احتمال داره اينجا رو بخونه و با نبوغ خارق العاده ش متوجه بشه خطاب به اون اينا رو مي نويسم بگم كه: مي مردي جزوه هاتو ميدادي؟! نه! واقعا" مي مردي جزوه ها تو مي دادي به اين بچه*،هان؟؟؟

 

* منظور از بچه آرياناست نه من!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:54  توسط ژاندارك  | 

 

به نظرم مي آيد وجود انسان به يك آتشفشان مي ماند كه روح ذره ذره از آن به خارج و به سوي بيرون پرتاب مي شود. در گذر زمان ، ذرات وجود يكي پس از ديگري و در پي هم از اين آتشفشان وجود جدا شده و به بيرون تراوش مي كنند؛ اما لحظه اي از راه مي رسد كه آتشفشان وجود، واپسين ذره وجود خود را به بيرون هدايت مي كند كه آن واپسين ذره وجود اين آتشفشان درون، جنون نام گرفته....

 

هنگامي كه اين ذره واپسين وجود به سوي بيرون فوران مي كند، شخص بار سنگين زندگي را از روي دوشش بر زمين مي گذارد و خود را آگاهانه در روند جنون آميز زمانه رها مي سازد و به اين نتيجه مي رسد كه در اين روند جنون آميز، تا ابد مي بايست سكوت كند؛ سكوتي تلخ و پر رمز و راز....

 

سكوتي كه در درونش قهقهه اي تلخ در گوش زمانه طنين انداز است، و تنها گوش تاريخ توان شنيدن اين قهقهه را در بطن اين سكوت داراست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 2:8  توسط ژاندارك  | 

 

كتك خور مي خواهم البته نه با آن تعريفي كه در اذهان است. منظورم نوع خاصي از سنگ صبور است اما لج كرده ام تا اين واژه ي رخوت انگيز را به كار نبرم.

 

من كتك خور مي خواهم!

 

يک زماني تو داري زندگي ات را مي كني و يک ناباورانه ي احمقانه بر سرت آوار ميشود و تو مي ماني كه چه كني. اينجا مني كه همه ي عمرم به نوعی خشمم را فرو خورده ام، به آستانه ي انفجار ميرسم.  وقتي كتك خوري نباشد بايد تمام خشم را در درونم خورد و ريز كنم تا مگر كم كمك حل شود در درون ملتهبم. وجود كتك خور در اين مواقع لازم است تا اين پروسه ي زمانبر چند روزه را حداكثر درچند ساعت فيصله دهد و به سرانجام برساند. وجودش لازم است تا مرا آرام كند!

 

ببين! من رامشگر نمي خواهم! نمي خواهم كسي آرامم كنم. مي داني من عاشق هيجانات غيرقابل كنترل و درون پرآشوبم هستم و به همين دليل كتك خور مي خواهم اما كتك خوري كه عين ماست بايستد مقابلم و من داد و هوار راه بيندازم و او فقط گوش شنوا باشد يا شايد همان هم نباشد- مترسك بودن را پيشه كند- من اينگونه بشري نميخواهم.  كتك خوري مي خواهم كه خودش قويترين حريف گود باشد!  كسي را مي خواهم كه تمام خشم و عصبانيت مرا با بزرگواري خداگونه اش تحمل كند.  كسي را مي خواهم که بتوانم تمام عصبيتم را سرش هوار كنم اما خم به ابرو نياورد. نمي خواهم پدر باشد يا مادرم تا برنجد و آتش خشمم خوره ي جانشان شود كه ژاندارك را چه ميشود؟ نمي خواهم دوستان نازك نارنجي ام باشند.

 

من يك كتك خور مي خواهم! كسي كه بنشيند درست لبه ي همين تخت و من در مقابلش رژه بروم و داد و هوار كنم! كسي كه در مقابلش خودم باشم! خود غير قابل كنترلم! مي فهمي؟ كتك خور من هر كسي كه مي خواهد باشد مهم نيست مهم اين است كه بزرگوارانه بشنود و آرامم نكند! کسی که غليان دروني ام را در جهتي سازنده به كار اندازد. کسی که دلسوزم باشد. کسی که دوستم هم داشته باشد. 

 

 لب كلام! كتك خور مي خواهم همين!

 

ديشب اين افكار از ذهن آشفته ام مي گذشت و هنوز هم پس از گذشت يك روز كمرنگ نشده است. هنوز هم فكر مي كنم خسته شده ام از اين همه ساييدن سنگ خشم در درونم. مي خواهم جايي مقابل بشری خالي اش كنم.

 

امروز آرامترم. 

 

حيف وقتش نيست وگرنه آخر هفته را مي رفتم ديدن يك معلم قديمي. با او مي شود راحت حرف زد. مي شود با بغض فرياد زد. او گوش مي دهد. به همه ي حرفهاي من گوش مي دهد. اما بعد از 3 سال چطور بگويم كه آمده ام ديدنتان تا فريادهايم را سرتان خراب كنم؟ چطور بگويم كتك خور بزرگواري كه برگزيده ام، شماييد؟! 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

 

من روحم را جایی کنار یک رود گذاشتم تا سیراب شود. وقتش که برسد خودش پر می کشد و باز می گردد به درونم. تا آنروز هرگونه دیوانگی ای مجاز است چرا که وجدانی نیست.          

                              

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 20:27  توسط ژاندارك  | 

 

من يه احساس غلط بودم، روزي كه خدا عاشق شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 21:17  توسط ژاندارك  | 

 

امروز صبح بيست و سه ساله شدم. به همين سادگي! به همين خوشمزگي!

حتما" ميدونين كه امروز سالروز كشف اشعه ي ايكس و روز جهاني راديولوژيه! اگر هم نميدونين در جريان باشين كه چه خجسته روزي ست امروز!

----------------------------------------------------------------------------------

 

اين يه هفته ي آخر بيست و دو سالگيم واسه م يكي از پرماجراترين هفته هاي زندگيم بود. تقريبا" هر روز يه اتفاق و ماجراي جالب داشت ولي اين وسط يكيشون هست كه هنوز هم ذهنم درگيرشه، اونم پنج دقيقه اي بود كه من روياها و خيالاتمو به وضوح جلوي چشمم مي ديدم و ماجرا طوري پيش مي رفت كه من توي ذهنم مي پروروندم. درست كه زمان اندكي بود ولي واسه من خيلي عجيب و قشنگ گذشت. از اينكه مي ديدم چه ساده و راحت روياهام به حقيقت تبديل ميشه لذت مي بردم. اينكه ميگم رويا منظور اين نيست كه خيلي دور از تصور بوده و يا اصلا" مهم بوده كه پيش بياد. نه اينطور نبود چيزي كه منو شگفت زده كرده تسلط من بر حوادثي بود كه به واقع از كنترلم به عنوان يه بشر خارج بود. يه روز از خيابون ميخواي رد بشي و ماشينا پشت ترافيكن و يه چهره ي آشنا مي بيني و اون چهره ي آشنا هم تو رو آشنا ميدونه و سلام و عليك و ناگهان راه باز ميشه و اون آدم با چهره ي آشنا ماشينو كمي جلوتر نگه ميداره و تو ميري باز هم احوالپرسي و مرسي مزاحم نميشم و روز خوش و از اين حرفها و يه لحظه كه سرتو بالاتر مياري و به كل اون چهره ي آشنا نگاه مي كني مي بيني كه اصلا" نمي شناسيش!!!! اگه به تناسخ ارواح معتقد بودم مي گفتم اين آدم لابد تو يكي از زندگي هاي گذشته م بوده و به همين دليل به نظر هم آشنا اومديم!

 

-----------------------------------------------------------------------------------

 

ديروز كارت اهدا ي عضوم رسيد. چه حسي داره آدم يه روز قبل از تولدش به مرگ هم فكر كنه؟ مرگ در گوشه اي از كيف من لميده ست!

با اين كارت كه هميشه تو كيفمه و همراهمه مرگو خيلي نزديك حس مي كنم و همين باعث ميشه كه زيبا و خوب زندگي كنم و بدونم بايد اشتباهاتمو به حداقل برسونم چون ممكنه وقتي واسه جبران نباشه.

 

----------------------------------------------------------------------------------

چه سخته كه بايد  تو ذهنم عدد سنمو از بيست و دو به بيست و سه تغيير بدم! مثل تغيير ساعت مي مونه كه به لطف رئيس جمهور اين معضل ساعت جديد و قديم حل شد! يكي هم بياد یه فکری به حال این مشکل من بکنه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:49  توسط ژاندارك  | 

 

تو كتابخونه ي بيمارستان سعدي بودم كه يه آقايي اومد و از خانم كتابدار پرسيد: بخش جراحي 2 همين جاست؟

خانم كتابدار و من:

خانم كتابدار: نه آقا اينجا نيست!

آقا: كجاست؟

خانم كتابدار: نمي دونم. خانم دكتر شما ميدونين كجاست؟

من: بله! آقا همين پله ها رو كه بالا اومدين برين پايين، اونجا از يكي بپرسين!

خانم كتابدار:

من: اين بهترين راهنمايي ای بود كه مي تونستم بكنم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 20:14  توسط ژاندارك  | 

 

نوشته بودم:

 

آروم، راحت و بی هیچ نشانه ای می گفت و می نوشت. کوتاه و مختصر؛ طوریکه تک تک جمله هاش یادم می موند.

همه ی حرفاش برام وحی منزل بود، همه رو از حفظ بودم و حفظ هستم.

 درون آرومی داشت. نیاز نبود برای نشون دادن درستی حرفش سروصدا راه بندازه یا حتی بیش از یکی-دو جمله چیزی بگه؛ این تو مخاطب بودی که باید حرفاشو می فهمیدی. شاید نه همون لحظه؛ وقتی که تو خلوتت به حرفاش فکر می کردی، به طرز بیانش، می فهمیدی منظورش چی بوده. و اینو هم یادت داده بود برداشت تو از حرفا و اعمال و جمله ها ش همه نسبیه. و نسبیت چیزی بود که تو همیشه ازش می ترسیدی.

 مثل بقیه ی آدما نبود که بخواد بگه اینم و اونم تا بهت بفهمونه وقتش رسیده که روش حساب باز کنی، تو اگه یه کم باهوش بودی خودت می فهمیدی که طرف مقابلت، چطور آدمیه؛ خیلی بزرگ بود، خیلی.

تو هر حرف یه نشونه، یه علامت، یه حکمت، یه فلسفه، یه فکر نو، یه دنیای جدید بود. و عجیبتر از همه حرف شنوی ای بود که من ازش داشتم. محال بود به خواسته ش نه بگم والبته محال بود  بذارم بدونه تا چه حد ازش حرف شنوی دارم.

یه اشاره از اون کافی بود تا وقت بذارم بفهمم چی می خواست و چه باید کرد. نه اینکه با برنامه اینکارو می کردم. مثلا" داشتم درس می خوندم و وسط درس خوندنم یه کلمه از جزوه م منو یاد یه جمله از اون می انداخت و همینو می گرفتم و گاه ساعتی روش فکر می کردم و قانون و فرمول و کلام نغزی ازش درمی آوردم. شاید واسه خودش هم اینطور نبود اما برای من بود؛ من باید  رمزگشایی می کردم. باید می فهمیدم! همه چیو! مهم بود و این تنها مهم زندگی من بود.

یه انسان کاملا" معمولی بود. یکی که خیلیا بهش نزدیک شدن و رهاش کردن. یه انسان که عمق روحشو کسی نتونست برآورد کنه حتی من با صرف هزینه ی ساعتها وقت و انرژی. یکی بود که باخت تا همه برنده بشن. کسی که نشناختمش تا وقتی که اون آدم قبلی دیگه نبود.... بعدش شد مثل من، مثل تو، مثل همه ی ما.............

 

-------------------------------------------------

 

كمتر كسي مي تونه همچين تجربه اي داشته باشه و من از اين جهت به خودم مي بالم. گرچه از بعد زماني  تجربه ي دوريه ولي يادآوريش لذت بخشه. اون تجربه يه بوي خاص داشت كه اين روزها تو " مكان" دنبالشم ولي تا به اين لحظه پيداش نكردم....

--------------------------------------------------------------------

گفته بودم:

 

"بعضي چيزها تاوان سنگيني دارد، در ازايش خيلي چيزها از بين مي رود اما ديده نمي شود! خوبي اش هم به همان نديدن است! وقتي چشمها باز مي شود كه ديگر چيزي براي از دست دادن نمانده!"

 

يادش به خير، پريشاني آن زمان كه اينگونه نوشتم!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 20:0  توسط ژاندارك  | 

 

ناباورانه هاي زندگي ام يا آنقدر آهسته آمدند كه خودم هدايشان كردم و آوردم به ميان زندگي ام و يا آنقدر جسارت نداشتند كه باشند، از ميانه ي راه بازگشتند!*

-----------------------------------------------------------------------------------------------

* - اين جمله ژانداركيزه ي حرفيه كه حلاج چند وقت پيش زد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 20:5  توسط ژاندارك  | 

 

با تشكر از نويسنده ي وبلاگ "برگی از دفترچه ی ایام" بابت دعوت به بازي

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خودمو معرفي مي كنم: يكي....نه! دو تا! من و روحم كه البته معلوم نيست الان در اين زمان كه دارم اينا رو تايپ مي كنم كجا ول مي چرخه! واسه همينه كه جدا حسابش كردم.

 

فصل و ماه و رنگ مورد علاقه ام: پاييز، آبان و طلايي... چرا؟ چون متولد اين فصل و ماهم و اين رنگ نماد ماه نوامبره. البته من از ليمويي تا نارنجي رو دوست دارم!

 

غذاي مورد علاقه ام: بستگي داره كه كي بخواد درست كنه. اگه با خودم باشه نيمروبا فلفل سياه و عسل! اگه مامان درست كنه هرچي باشه ميل مي نماييم و جيكمون هم در نمياد! اگه غذاي بيرون هم باشه هرچي مفصلتر و گرونتر بهتر! كيفيت هم اهميتي نداره مهم اينه تا ته جيب خالي بشه البته مهمون آقاي پدر!

 

موسيقي مورد علاقه ام: بستگي مستقيم با مود داره. اگه خيلي شاد و سرخوش باشم كه خودم مي خونم!

 به نوع خاصي از موسيقي گرايش ندارم و تقريبا" همه رقم گوش ميدم. در كل زندگيم روي بك گراندي از موسيقيه و هرچند وقت يه بار، يه آلبوم رو انتخاب مي كنم و انقد گوش ميدم كه گيرنده هاي شنواييم باهاش سازگار بشن و موقع درس و كارايي كه تمركز ميخواد حواسمو پرت نكنه.

 

بدترين ضدحالي كه خوردم: زندگي كه همه ش ضدحاله! ولي نگران نباشين آدمش مي كنم!( البته سهمي كه مربوط به خودمه)

 

بزرگترين قولي كه تا حالا دادم: به خودم قول دادم و حالا حالا وقته تا بخوام عمليش كنم.

 

ناشيانه ترين كاري كه تا حالا كردم: بچه بودم و خونه مون تعميرات داشتيم اساسي! خلاصه شن آورده بودن و داشتن سرند مي كردن! منم محو تماشاي اين صحنه. به نظرم خيلي كار جالب و قشنگي بود؛ جدا كردن دونه هاي درشت از ريز! يه فرصتي پيدا كردم و كسي نبود رفتم سر شنها و بيل دستم گرفتم و شروع كردم به سرند كردن كه يه دفعه داييم كه اومده بود خونه مون پيداش شد و يه چشم غره ي بدي رفت كه تمام حس سرخوشي و استعداد خاكبازيم درجا از بين رفت!!!!

 

بهترين خاطره: وقتي برادرم تونست ببينه! جز معدود دفعاتي بود كه از ته قلب دعا كردم و يه چيزي خواستم و از طرفي تا سر حد جنون عصباني و غيرقابل كنترل بودم! اون مشت و لگدهايي كه حواله ي در و ديوار بيمارستان مي كردم هيچ وقت از ذهنم پاك نميشه.

 

كسي كه بخوام ملاقاتش كنم: عصر ارتباطات و اين سئوال؟!

 

براي كي دعا مي كنم: من واسه خودم هم خيلي كم دعا مي كنم چه برسه به ديگران!

وقتي دعا مي كني اين تويي و يه مخاطب كه نمي بينيش معلوم نيست آيا گوش بده يا نه اما وقتي گفتگو مي كني مخاطب هم مياد تو بازي بنابراين حسابي خوش ميگذره!  ميدونم صداي خدا با سنسورهاي بشري درك نميشه ولي من خودم از طرفش حرف مي زنم و نقششو بازي كنم. "پدر" صداش مي كنم و ميدونم كلماتي كه در شرايط دشوار زندگيم بر زبان ذهنم جاري ميشه حرف مستقيم اونه.

 

موقعيتم در ده سال آينده: درسم تموم شده. طرح هم رفتم و يه گوشه ي دنيا دارم واسه گربه م شال گردن مي بافم!

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بنا به رسم بازي، دکتر توسلی گرامی و ترانه ی عزیز  رو به اين بازي دعوت مي كنم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:0  توسط ژاندارك  | 

 

یه ایده من دارم و نمی دونم تا چه حد درسته ولی واسه خودم کارایی داره و تو یه مواردی کمک کننده ست. ایده م از این قراره که واسه ی شروع هرکاری نیازی به یه سری اطلاعات پایه ست و بر مبنای اوناست که کار پیش میره و یه سری اتفاقات به عنوان محصولات اون اطلاعات اولیه می افته.  با این حساب واسه هر اقدامی ( که قابل تعمیمه به طرح و تحقیق و حتی علم) بایستی یه سری اطلاعات خام در اون رابطه پیدا کرد و بعد رو اونا کار کرد اما این مسئله تا یه حدی می تونه پیش بره. یه وقتی میرسه که علم اولیه در طی محصولات متنوعی که داده مصرف شده و نیاز به علم جدیده. این زمانیه که نیاز به تولید علمه. مثل اتفاقی که در طی قرون و اعصار واسه علوم افتاده؛ علوم اولیه روی هم قرار گرفتن تا زمانیکه با پدیده ای مثل رنسانس بشریت شروع به مصرف علم کرد. مصرف علم تو کشورهای در حال توسعه ای مثل ایران کماکان ادامه داره و به همین دلیل تاکید مراکز علمی ما روی اختراعات و تولیدات علمی و مسائل تجربیه در حالیکه کشورهای توسعه یافته شروع کردن به تولید مجدد علم و تاکیدشون بر علوم پایه ست. ناگفته نمونه که کشورهایی مثل کشور ما هم برای عقب نموندن از قافله ی علم تهمیداتی رو در سطح تولید علم شروع کرده. البته هیچ وقت هم این دو از هم مجزا نبوده. تولید و مصرف علم در کنار هم اتفاق می افته منتها یه دوره هایی هست که یکی بر دیگری پیشی می گیره.

 

اینا رو گفتم تا برسم به این که چند سال اول دوره ی دانشجویی یه گرد آورنده ی علم بودم. علمی که در حقیقت شرح و بسط آموخته های دبیرستانیم بود ولی الان دیگه فکر می کنم زمان اون رسیده که اطلاعات علمیم رو پردازش کنم وازش یه چیز نو بسازم. هر چند روز، یه طرح یا ایده که حالا یا مرتبط با پزشکی هست یا نیست رو تو تقویم رومیزیم می نویسم و این، احساس خوبی بهم میده؛ حس اینکه یه روز مفید رو گذروندم. زمانی که دفترچه های بارش افکارو تو دانشگاه بهمون دادن این کارو شروع کردم یعنی پارسال. پارسال مطالعاتم بیشتر متمرکز بود روی کارهایی که در طی دوره ی طرحم به موازات پزشکی می خواستم انجام بدم که البته چندان وارد جزئیات نمی شدم و تیتروار در موردشون می نوشتم تا سر فرصت در موردشون تحقیق کنم ولی امسال تاکیدم روی پزشکی بود که البته چندان هم بهش بها ندادم! یه هفته ست که به خودم میگم یه چیزی بنویس تو تقویم تا این حس رخوت و عاطل و باطل بودن از بین بره و یه کم هم فکر کنی و به جنب و جوش در بیای ولی حسش نیست که نیست! واسه همین خودمو تهدید کردم تا فردا حتما" باید یه ایده ی نو و یا موضوع تحقیق پیدا کنم!

 

باید دید چه می کنم……

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 22:1  توسط ژاندارك  |