تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

كلام را نگاه دار براي وقتي كه ديگر چشماني نيست تا حرف نگاهت را بخواند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 21:7  توسط ژاندارك  | 

 

موجي از ترحم را تزريق مي كني به درونت تا وقتي ديدي اش بتواني نقش بازي كني، بتواني همدردي كني! باور كن كه لازم بود. به همدردي محتاج بود و تو كه هيچ وقت احساسي پشت رفتارهايت نيست اگر اين بار هم مي خواستي سكوت كني بد ميشد! بد ميشد! بد!

رفتي و به چهره ات گرد غم پاشيدي. غم آهسته آهسته از منافذ پوستت به درون رسوخ كرد و رفت تا آن ته استخوانت! حالا سوزي به جانت افتاده بود و درد داشتي!‌

بايد اينطور ميشد او به همدردي محتاج بود تو بايد نقاب همدردي بر چهره ات مي گذاشتي .

جلو رفتي و دستان يخ زده ي بي احساسش را در دست گرفتي، قلبت منجمد شد. هيچ احساسي نيست...............

                                                                                       "ارديبهشت 86"

-----------------------------------------------------------------------------------------------

 

بين من و تو فاصله هزار رنگ است؛

گاهي سياه

گاهي سپيد

گاهي كبود آسمان

و گاهي ...........

خاكستري اش نكن كه اين رنگ ديگر بر دل نمي نشيند

انديشه ات تابان!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:15  توسط ژاندارك  | 

 

بشر به كساني كه عمل نيك را فقط به خاطر خدايي كه به او اعتقاد ندارند انجام مي دهند عادت نكرده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 19:34  توسط ژاندارك  | 

من به اين خاك وطن دلبندم
به رخ پاك وطن دلبندم
به همين روز كه اين دم دارم
سر تعظيم فرو مي‏آرم 
در ضمير دل پرانوارم
دانه مهر و وفا مي‏كارم
نظر افكنده به هر فرزندم
به رخ پاك وطن دلبندم
اولين دفعه دلم چون بتپيد 
خون نافم به همين خاك چكيد
چشمه عشقم از اين خاك، دميد
سرم از فخر به خورشيد رسيد
خواه من گريم و خواهي خندم
به همين خاك وطن، دلبندم
                                   "امين جان شكوهي"
 
پي نوشت: اينو بخونين
                                                                               
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:29  توسط ژاندارك  | 

 

من دورم از اين زمين

حرف مي خواهم

واژه را مي فروشي ارزان؟

من مشت مشت خاك حرف ميخواهم

حرف را با آب خواهم خيساند.

رودي از گل خواهم ساخت

حرف مي خواهم

واژه ي كدر تلخ شايد

چه همه سال پياپي

چه همه حرف نگفته

واژه در تنگناي هوس گفتن مانده

راه بر من بسته

 حس بيداري من خفته

من مرده

گمشده در وهم و هياهو

من فقط حنجره اي

تك نواي آشنايي

واژه اي تلخ ميخواهم

خاك حرف ميخواهم.

تنها يك حرف

من نگفتم

 و تو نشنيدي كه بگويم

كي بود اصلا كه گفتم

من تو را دوست ميدارم؟

من تو را دوست ميداشتم؟

حرفهايم را بده پس

قلبم خالي از نا آشناست

من تكرر غريب خواب و واژه

رفتن و گفتن و ماندن

گم شده ست انديشه ي تو

تو به راه خود

من به راه خود

من، خاك حرف مي خواهم

تا بگويم يا بكوبم گل خاك بر دهاني بيصدا

من فقط خاك حرف مي خواهم

تا بگردد اين زبان

تا بگويم اين كلام

كه همه واژه اگر مرد اگر كشت

خواب نشداين دل من، خام نشد اين دل من

حرفها را گفتم. خاك حرف را خوردم. خاك حرف را خواندم!

به سلامت دم آخر

به سلامت دم آخر

من و تو همسفريم

تو ابد، راهت است

و من

راستش هيچ نمي دانم

شايد

بربگردم به ازل

تا بيابم ره عشق

سر نخ برگيرم

مستقيم و دربست بروم در بر عشق

 يا

بربگردم به ازل

تا گره زنم روز اول به ابد

بربگردم به ازل تا بيابم تو را

توي نوپاي جهان ناديده

توي نوپاي آفتاب ناديده، ماهتاب نشناخته

بربگردم به ابد

پا بگذارم بر مسير گامهايت

و بزرگ بشوم با حرفهايت

با راههايت

تا مگر بپرستم تو را

تا مگر خاك حرف بردارم

تا نگردم كر ولال زير آماج نگاههاي سوزانت

خاك حرف بردارم

و بگردم همه عالم

تا بگويم كه تويي جان

تويي تن

تويي معني هستي

و تو شايد هماني كه مي گفتند

بشريت از اوست

نكند تو هماني كه خدايي؟

آه، حرف مي خواهم

واژه درهم مي خواهم

خاك حرف مي خواهم

من خدا مي خواهم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 21:54  توسط ژاندارك  | 

 

اون روز كه كنار همه ي گزينه ها تيك مي زدم حس كردم فاصله م با مرگ يه كم بيشتر از يه وجبه. كافيه يه چندتا دعا از طرف خانواده ي اونايي كه دنبال پيوند عضو هستن پشت سرم روانه بشه تا هولم بده تو قبر! بعد يادم افتاد با اين كارم قبري هم نخواهم داشت.....

روزي كه اون صفحه رو پر مي كردم به خودم گفتم اين بزرگترين تصميم زندگيته، يه جورايي مسئله ي قدم برداشتن در مسير اعتقاداته! خب تو ميگي انسان روحا" و جسما" چيزي از خودش نداره و مستقل نيست و تو براي اين عدم استقلال ارزشي قائل نيستي . د بيا، نشون بده!

اون وقت، كنار تمام گزينه ها تيك زدم..........

بعدش اين فكرا نرم نرمك اومدن به ذهنم؛ تجسم خانواده اي كه داره دعا مي كنه نيمه جون شم تا يه تيكه از جسمم بشه سهم عزيزشون....... مادرمو ديدم كه........ دوستام هم بودن؛ سالن تشريح دانشكده و عكسهاي يادگاري آخرين ترم تشريح.... خودمو هم ديدم كه تو جسمهاي ديگه پخش شده بودم؛ احساس چرندي بود!( نمي دونم شايدم احساس قشنگي بود. در كل حس غريبي بود)

 ذهنم پر شده بود از فكراي پاره پاره و اين خيال كه من حتي روح مستقل هم ندارم و يه روز بايد برگردونم به صاحبش..........

 

 

خيلي وقته گوشم پر صداست. مردم چرا اين همه حرف مي زنين؟!

 

 

 ميدوني يه زماني برام اصلا مهم نبود، قيامتي باشه. راستشو بخواي از جار و جنجال بيخودي بدم مي اومد! به خصوص كه شنيده بودم صاحب اون روز از بند پ زياد استفاده مي كنه و خيلي ها با شفاعت و.... راهي بهشت برين ميشن! اما اون روز كه اون چند خط نوشته رو ديدم با خودم گفتم نه! لازمه كه حجاب از جلوي چشما كنار بره.

 نميخوام چيزي به كسي ثابت كنم چون به واقع انسانها برام ارزشي ندارن منتها قيامتي لازمه كه يه چيزايي ديده بشه. بد نيست سوتعبيراتي كه اين مدت گرداگردم در جريانه به سيلي ای كه تو گوش يكي-دو نفري خواهم زد، تبديل بشه! مطمئن باشين با چيز ديگه اي هم معاوضه نمي كنم!

اعتقاد ديني آنچناني اي ندارم اما تا جايي كه يادمه از خدايي مي گفتين كه عادل بود! اگه عدلي در كاره، يقينا" كمي خشوع هم بد نيست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:23  توسط ژاندارك  | 

 

استاد مي آيد و من اما حواسم جاي ديگريست. كيس لعنتي كامپيوتر مثل ديوار چين حائل ميان من و استاد است و من فقط صدايش را از پشت اين سد دارم! استاد براي هزارمين بار همان لكچر تكراري را ميدهد. البته به صورت مختصر و اجمالي و اين ميان يكي از همكلاسيهاي گرام مدام سئوال مي پرسد كه البته دستش درد نكند اگر به من است اين جلسه بايد تا به ابد ادامه پيدا كند تا من كشفم را بكنم!!!

 من اينجا بي آنكه كسي تمامي حقيقت را بداند نيمه اي از حقيقت خودم را دارم!

 در اين فضاي كوچك اتاق كنفرانس به صدايي كه از پشت كيس كامپيوتر مي آيد گوش ميدهم اما نه به معناي گوش دادن به درس! به دنبال واژه هايم، به دنبال لحن كلام، به دنبال اصطلاحاتي كه هر آدمي براي خودش دارد! من از پشت كيس كامپيوتر استاد را گذاشته ام زير ذره بين گذشته و حال! استاد هم بي خبر، راحت و آسوده درسش را ميدهد! اصلا به او چه ربطي دارد كه من عادتم است آدمها را گلچين مي كنم و زير ذره بين ميگذارم! به او چه ربطي دارد، برايم نوع تلفظ اصطلاحات انگليسي مهم است ونيز تكيه كلامهايي كه از حيطه ي خودآگاه خارج است اما سنسورهاي من دارد ثبتشان مي كند!

همان بهتر كه نمي داند ذهن من رابطه و پل و جاده مي سازد ميان هرچه كه از او دريافت ميدارد الا درسي كه 50 بار اينور و آنور گفته است!

 

من اگر كنجكاوي نكنم، اگر آدمها را نگذارم زير ذره بينم آنوقت من، من نيستم! شادي و شور و تفكر رياضي و منطق من در آوردي ام همه بر باد مي رود و فاصله ام با عدم يك پرش ميشود به درون پرتگاهي كه نبايد!

 

و تو حالا،

فكر كن، خواستم بگويم همه ي ما دقيقيم. همه ي ما حواسمان جمع است منتها، هر كس به طريقي!

واقعا" شايد در ناخودآگاهم منظورم همين بوده است و خود بي خبرم!

 

راستي! اين يكي از دلايلي ست كه از تدريس متنفرم!!!!
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:51  توسط ژاندارك  | 

 

يكي از نويسنده هاي معاصر غربي هست كه من ازش زياد كتاب خوندم.  تو همه ي كتاباش اشاره ي سربسته اي به موضوعي مي كنه كه در ادامه ميگم. از ذكر اسم نويسنده مي گذرم چون تو هر كتابش تنها يه جمله در اين رابطه پيدا مي كنين!

خلاصه، اين آقا به زير نظر بودن، به عمومي بودن تمام لحظه ها و حركات و اعمال زندگي اعتراض مي كنه البته نه خيلي آشكار و نه زياد!

هربار ازش در اين مورد خوندم يه عالمه فكر تو ذهنم به دوران افتاده!  يكي از اين فكرا اينه كه خدا بودنم چندان سخت نيست! وقتي تو زمان كنوني، هر روز چندين لنز دوربين هستند كه ناخواسته و بدون اينكه تو بفهمي عمل و حرف و حتي فكر تو رو ثبت مي كنن، خدا بودن خيلي سخته؟!

يكي ديگه از فكرام اينه كه حالم بد ميشه كه می بینم هيچ گوشه اي از اين دنيا نميشه مطمئن شد كه تنهايي، كه يه خلوت داري بدون حضور هيچ بشري جز خودت!

سومين فكرم اينه كه داريم به مفهوم "خانه ي جهاني" نزديك ميشيم! كار از شهرك و دهكده ي جهاني گذشته!

.

.

.

.

.

 

آخريش اينه كه آمار وبلاگمو بر ميدارم! فقط مي خواستم ببينم چطور كار مي كنه كه ديدم، ديگه بسه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 21:11  توسط ژاندارك  | 

 

چندين بار تو صحبتام به حلاج گفتم كه من واقعا" موندم تو كه به همه چيز دقيق و موشكافانه نگاه مي كني و بعد ميگي همه ش مسخره ست و الكي، چطوريه يه كاري رو كه شروع ميكني اين همه تلاش مي كني كه درست انجام بشه و اصلا" چرا با پذيرفتن مسئوليت خودتو بيشتر غرق دنياي پوچي مي كني كه ازش بيزاري؟ هميشه در جوابم لبخند مي زنه و مي گه نمي دونم؛ همين طوري الكي!  

 

منم بهش رسيدم! به همين طور الكي هاي زندگيم. به بيخودي احساس مسئوليت كردنام. به بي دليل تلاش كردنام. به بي جهت وقت گذاشتنام. به همه ي اعمالي كه پشتوانه اي از پوچي دارن اما در حد ممكن دقيق و صحيح انجام ميشن!

 

گفته بودم خط موازي زندگي ام، من در پي توام! تو جلوتر برو، من هم نرم نرمك مي رسم!

 

******************************************************************

الان خوبه! خيلي هم خوبه! اونقدي نفستو مي گيرن كه نفس كشيدن از يادت ميره! خوبه ديگه كم كم خودم و اسمم و گذشته م فراموشم ميشه. مگه اون چند دقيقه اي كه نشستم تو يه جاي نسبتا" دنج و آروم، يه دفعه هجومي از احساسه كه منو در برميگيره.  منم ساكت و آروم ميشینم و چشام ميشه پر از يه جور نور، يه جور شوق، يه جور ميل به دوباره زنده شدن، دوباره تلاش كردن، نااميد نشدن، يه جور ميل به جستجو، به عشق! اون موقع ست كه يخ احساسم ميشكنه. گرم ميشم. اگه محبت كنم، اگه دستگيري كنم، اگه يه لبخند كوچولو بزنم، همه ش گرمه، انرژيه که مي پاشه تو روح آدمايي كه مي بينمشون، اون موقع ست كه احساس مي كنم روح خدا روي زمينم. اون موقع ست كه آماده م زندگيمو تعطيل كنم و دنبال يه خيال تا اونور دنيا بدوم! آره، اون موقع ست كه يه كمكي زندگي مي كنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:3  توسط ژاندارك  |