- خب، يه سلول مولتي پتانسيله كه قابليت تبديل به سلولهاي ديگه رو داره.
- رويا هم همين طوره، هر وقت واقعيت سخت شد، ميشه به رويا پناه برد.
اون شب دور شدم از واقعيت ولي راستشو بخواين گوشه اي از ذهن و روحم هنوز تو زمان و فضاي واقعي پرسه مي زد!
خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!
- خب، يه سلول مولتي پتانسيله كه قابليت تبديل به سلولهاي ديگه رو داره.
- رويا هم همين طوره، هر وقت واقعيت سخت شد، ميشه به رويا پناه برد.
اون شب دور شدم از واقعيت ولي راستشو بخواين گوشه اي از ذهن و روحم هنوز تو زمان و فضاي واقعي پرسه مي زد!
وقتي بزرگتر ميشي به ناچار روابطت بيشتر و سطحي تر ميشه. بچه كه هستي اين تويي و دوستايي كه تا پاي جون دوستشون داري، هم بازي هاي كوچولويي كه براشون فداكاريهايي مي كني و پدر و مادرت صداشون درمياد كه آي دخترك! به فكر خودت باش، همه ي اينا ميذارن و ميرن و تو تنها مي موني. تو اما، بچه اي و هم بازيهاتم بچه ن. اونام حرفات و كاراتو با چشماي نزديك بين يه كودك مي بينن پس اين وسط مشكلي نيست! خانواده ها بي جهت نگرانن. ما با يه سيستم ديگه اي با هم در ارتباطيم.
عاقل كه ميشي، خانم كه ميشي، قد كه ميكشي، خلاصه بزرگ كه ميشي، زندگيت پر دوست و رفيق و آدم آشنا ميشه. پر از سلام و عليك و وقت بخير! پر از امري ندارين و عرضي نيست، پر از خدمت ميرسيم و مزاحم ميشيم، پر از تعارفات مزخرف و دست و پا گير، پر از چرندياتي كه به خورد هم ميديم به صرف مبادي آداب بودن، به صرف نشون دادن شخصيت!
قد كه ميكشي، رنگ چشاتم عوض ميشن . بزرگ كه ميشي، روحت جاذب تيرگي ها ميشه. خانم كه ميشي، زندگيت پر از نظم و برنامه ي چرند ميشه!
بچه كه هستي، زندگيت پر از كاغذ و قلم و كتاب و پوست ميوه و پفك و لباس و روتختي و ... پخش شده كف اتاقه. بچه كه هستي كارت بالا رفتن از چهارچوب در و سروصداي مادر بزرگه كه آي ژاندارك، بيا پايين اين چه كاريه؟! پر از شيطنت، پر از شادي (البته اون موقع اسمش اين نیست، اون موقع هيچي اسم نداره)، پر از تفكر، پر از ايده، پر از اميد به آينده، پر از خواب و خياله...............
بچه كه بودم وزن حجمي زندگيم بيشتر بود، زندگي چگالتر بود! زندگيم خط كشي هاي كمتري داشت، زندگيم واسه دل خودم بود!
حال بيا ببين! چقده من لبخند مي زنم!!! چرا همه رو نميذارم رو هم تا از ته دل بخندم؟؟ چرا قهقهه نمي زنم؟؟ چرا اين همه با آدما حرف مي زنم؟؟ واسه چي تو چشاشون نميشه نگاه كرد؟؟ چرا چشاشون اينقده زشت شده؟؟ من كجام؟؟ وسط گرگاي روياي كودكيم؟؟
هیچ ناجي اي نيست؟؟؟
اينجا جاييه كه آدماش يه غم كوچولو كه تو چشات ببينن آماده ي همدردي واسه نبود عزيزترين آدم زندگيت ميشن، يه شادي نخودي هم ببينن ميان و دست در دست تو پايكوبي مي كنن!
شايد اگه پارسال بود يه غم قشنگ، يا شايد يه شادي مليح تو چشاي من مي خوندي اما امسال اول اين ماه قمري، بوي مرگ ميده، بوي پايان....
سماجت و خوش خيالي من بود كه حاصلش اين شد. بدرقم عين مگس سمج بودم ولي از تك و تا افتادم....
هرچه از اين خوان مانده براي شما......
مرا ديگر طلبي نيست.......
!Where there is no love, put love and you will find love
حالا دنبال عشقو نگيرين با اين روش. به همون دوست داشتن و مهر و محبت قناعت كنين!![]()
دلم به حال خودم ميسوزه. به حال ابهتهايي كه يكي پس از ديگري فرو مي پاشه و مي ريزه. دلم براي زندگي اي كه توش يه آدم پر ابهت و محترم نيست و يا حتي لحظه هاي پرشكوه، دلم براي خودمه كه داره ميسوزه.
امروز آخرين بت ذهنم فرو ريخت. خرد و خاكشير شد. كسي مي تونه بفهمه اين يعني چي؟! كسي مي تونه بفهمه زندگي بي هيچ چيز يا هيچ فردي كه تو رو به تلاطم وادار كنه، تو رو به شور و اشتياق بياره، احساس سجده كردن در برابر ابهتي روحاني و ملكوتي رو ايجاد كنه يعني چي؟؟؟
فرشته ها بر آدم سجده كردن، ابهتشو نديدن كه شنيدن!
نمي دونم شايد اگه جاشون بودم با ديدن همون آدم نبي از اطاعت كوركورانه م پشيمون ميشدم.
حلاج اينجا بود ده روز پيش. بهش گفتم كه هيچ چيزي در من حس احترامو برنمي انگيزه. هيچ شخصي با ديدن و بودنش اون حس احترامي كه براش بشه از جان و دل مايه گذاشت رو ايجاد نمي كنه( منظورم حسيه كه آدم به يه انسان بزرگ، به يه استاد عاليقدر داره). همه از چشمم افتادن. من تو مانداب دارم دست و پا مي زنم. جذابيت و زيبايي ها به چشمم نمياد و مسخره جلوه مي كنه. چي داره ميشه؟
من امشب دلم به حال خودم ميسوزه. به حال بچه بودنم. به حال افكار ساده و كودكانه م كه اينطور داره پايمال ميشه؛ با ديده ها و شنيده ها و كرده ها.
ما اينجاييم. سرزمين زرتشت نبي. كسي كه شعارش بود: گفتار نيك، پندار نيك، كردار نيك! نمي دونم شايد اينا همه شعار بوده و فاصله ش تا عمل زياد....
يه روز گفتم ميخوام دست از ديوونگي بردارم بشم لنگه ي بقيه.اينجوري شايد يه چيزايي به دست بيارم. گفتين: اتفاقا" ديوونگي به نفعته و.....
شما كه خودتون قاطي عاقلا داشتين مي شدين، شما كه روحتون دردو تاب نياورد شما ديگه چرا؟؟؟ بودن من وسط اين همه فشار، وسط اين بازي كه احساسو هر روز له و له تر مي كنه و عصاره ي احساسمو مي پاشه بيرون و هدر ميده، واقعا" چرا؟ تا كجا، تا كي؟ آهاي، كجايين؟؟؟ اين سئوالو هم بايد بي جواب بايگاني كرد؟؟؟
بزرگترين خواسته م الان اينه كه يكي رو بشناسم كه اونقدي بزرگ باشه كه در برابرش به سجده بيفتم و اين احساس گذرا نباشه. همين! فقط همين!
****************************************************
شايد منم مثل آريانا شروع كنم به نوشتن خاطرات پزشكيم. ولي خب قطعا" نميشه گذاشت كسي كه به طب وارد نيست بخوندشون. اين سه سالو مي نويسم تا بدمشون به کسی كه در واقع واسه خاطر اونه كه خواهم نوشت.
سيزده شهريور سال 84 آغاز تجربه ي وبلاگ نويسي ام است و امروز از آن زمان دو سال مي گذرد.
با آرشيو، شما همراه نيمي از وبلاگ نويسي من مي شويد. نيمي ديگر در اين دنياي مجازي و در همين خانه ي پرستوي مهاجر معدوم شد. سه بار بستن و حذف وبلاگ و نهايتا" عزم به ماندن براي هميشه.
گمان نكنم هيچ گاه بخواهم اينجا را از دست بدهم، بفروشم و يا معاوضه كنم! احساس مي كنم اينجا مال من است. دارايي من است. براي من است و راستش را بخواهيد رويش غيرت خاصي هم دارم.
اینجا زمانی كلبه ي نقها و گوشه و كنايه زدنهاي من بود. به گمانم تا ابد هم خواهد ماند! من اينجا يادگاري از گذر زمان مي گذارم براي بيست- بيست و پنج سال ديگر. براي مروري كه شايد زيبا و جذاب نباشد اما بايد باشد. براي وقتي كه زني ميانسالم با روحي پير، خيلي پير......
اين روزها دلم باران مي خواهد و راهي بي پايان با سرونازهايي كه سينه ي آسمان را بشكافد. تو كه ميداني، خون آسمان بر من مباح است و گوارا.
عصر يك روز تابستاني هيچ گاه برايم هوس پياده روي هديه نمي اورد. ساعت حدود شش عصره و من دلم يه دفعه براي همه ي آدمها تنگ ميشه. دلم ميخواد بينشون باشم، ببينمشون. باهاشون صحبت كنم. چند قدمي همراهشون راه برم.
از بيمارستان كه ميام بيرون برنامه مو تغيير ميدم. صبح از خونه پول برداشته بودم واسه خريد ولي الان اصلا" دلم نميخواد وقتمو به خيره شدن به ويترينها، توي مغازه ها با ديدن اجناس فروشي تلف كنم. من بايد بين اين آدما باشم، دلشون برام تنگ شده!
آسمون هم يه جوري شده، انگار اگه من نخوام كه باشم بين زمينيا دلش خون ميشه و زودي غروب مي كنه. نه، نه! من حق اينو ندارم آسمونو برنجونم. عصر يه روز نه چندان گرم تابستوني، قدم هاي منو واسه مردن نياز داره. من بايد باهاش تا آخر خط غروب باشم. می فهمی؟
با گامهاي بلند اما بي هدف تو خيابوناي شهرم. نگفته مي دونم كه نه حق دارم فكر كنم و نه احساس.
من بايد هر چي مي تونم هواي بيشتري رو بكشم تو ريه هام و هواي كمتري بازدمم باشه. من بايد آدميتو تو ريه هام مزه مزه كنم. من بايد با اين هوا عاشقي كنم.
خورشيد كوچولو برام ناز مي كنه. آخ، انگار نميدونه من اين يه نيم ساعتو مي خوام واسه خودم باشم، فقط و فقط خودم! برای یه بارم شده وقتی که نباید، نتاب!
ميرم تو كتابفروشي تا خورشيدك لوس بره پي كارش.
فروشنده يه جورايي بس كه منو ديده مي شناسه. يه چيزي هم ميدونه كه دو قفسه و يه ميز كتاب هست كه فقط از بين اونا كتاب برميدارم.
باز هم كامو! يكي از نويسنده هاي محبوب من! گاهي فكر مي كنم نويسنده نيست، خواننده ي روحه!
اون از روي يه روح خوند كه بعد از يه دوره ي بيماري به زندگي برگشت، روحي كه هميشه مسلول اما زنده بود. روحي كه خواست باشه، حتي به قيمت بيماري بودن، به قيمت تحمل گرماي توانفرساي شهري كوچك و ساحلي. روحي كه در يه دوره ي زماني مردماش طاعون زده شدن. روحي كه مادرش مرد و هيچ حسي نداشت. خب واقعا" حسی نداشت! تو که ازش توقع تظاهر و ریا نداشتی، داشتی؟!
بهر حال كامو نويسنده ايه كه به دوباره خواني نوشته هاش هميشه مشتاق بوده ام و دكتر تاروي طاعونشو همواره ستوده ام!
خورشيد كوچولو با اون گونه هاي سرخابيش داره ميره و گهگاهي پشت سرو نگاه مي كنه.
ميذارم اونقدي دور بشه كه از تيررس نگاهش خارج بشم.
ميام از كتابفروشي بيرون و مقصد خونه ست و يه سكوت تو اين روزهايي كه تنهام و سكوت خونه رو صداي سوت زدناي زمزمه وارمه كه مي شكنه.
3
2
1
شيرجه اي آهسته در سكوت!!
اگه متن بالا ايراد نگارشي داره و روان نيست، ببخشين. حوصله ي ويرايششو نداشتم.
**************************
از كار گروهي هميشه روي گردان بودم و حالا بيشتر! اصلا" هم ربطي به اين نداره كه ميگن: ايراني و كار گروهي؟!![]()
و هزار حرف و حديث ديگه....
من يكي واقعا" از اينكه بخوام همراه بقيه باشم بدم مياد. هميشه تكرو يا پيشرو بودنو ترجيح دادم! شاید هم این به خاطر همون ایرانی بودنمه!![]()
روح عرياني داري! كه براي همگان به نمايش گذارده اي.
خداوند اندكي از روحش را بر موسي عرضه كرد و موسي تاب نياورد. يادت نرود كه اين موسي بود و آن خدا!
بنگر كه چه روح كوچكي داري! دست به دست مي گردد و همگان از زير و زبرش آگاهند اما تنها توانايي اش اين است كه چشمانی را به دنبال خود بكشاند و عاقل- مستاني، از صاحبان آنان سازد!. كام مي دهد و مي ستاند.
روحت را هرزه نمي پنداري؟! به خيالت جسمت محجوب است، كافي ست؟!
روح بيمارت، غروري، شرمي، چيزي ندارد تا هر دم در برابر يكي بي حجاب عرضه نشود؟؟؟
روحت هرزه است، آنان كه بايد مي دانند! و آنگاه كه مي آيي دامن جمع مي كنند كه مباد آلوده شوند!.
روحت مهوع است. بفهم! دامنم با تهوعم خودم است كه آلوده شده!
حراج كه مي گويند همين است!. نكند در پي يافتن روحي سزاوار اين چنين به تماشايش گذارده اي؟؟؟ يقين كن او نيز اگر آيد روح هرزه نمي خواهد!. بيچاره او!
زودتر از اينها بايد مي گفتم اما چه فايده گوش شنوا هم نداري!. خواستم تا پرده، از راز اين همه نفرت كنار رود. براي خودم گفتم. آري! به خاطر خودم گفتم!. آسوده شدم!
به حياي نداشته ات، قسمت مي دهم! بدمستي نكن ديگر! عربده هايت توجه مرا بي آنكه بخواهم به سوي تو جلب مي كند. نخواه كه گناه كنم!
و خدا همين نزديكي ست! كاش مي دانستم، كاش مي دانستيم و كاش آنها نيز مي دانستند!( عاقل مستان را مي گويم!)
۸ خرداد ۸۵ اينو نوشتم و گذاشتم تو وبلاگ. البته اين پست به همراه ما بقي پستها طي حذف وبلاگ پاك شد.
امشب هوس مرور اين نوشته را كردم و جالب است كه حسم همان حس قديم است....
خورشيدو كه ازمون گرفتن، ماهو بهمون دادن و ما در وصف اين ماه، چه ها كه نسروديم!
بساط موسيقي به راه است ذهنم اما جاي ديگري درگير....
آدمها را يك در ميان دوست دارم. امروز دوست دارم و فردا نه، اين را دوست دارم و او را نه. نه راستش را بخواهي مانده ام دوست داشتن يعني چه؟ به چه مي گويند دوست داشتن؟ احساسي لطيف؟ همين است، درست مي گويم؟
بساط موسيقي به راه است و من اما ذهنم همين حوالي ست....
مگر همين موسيقي بتواند ذهن آشفته و عجول مرا به راه آرد. مگر موسيقي بتواند به من ارزش سكوت و سكون را بفهماند.
تنها او از پسش برمي آيد. وقتي تند تند نتها را پشت سرهم مي زنم هيچ خلق نمي شود... نواي زيبايي نيست... هيچ نيست جز رياضي موسيقي.
كليدها را آرام آرام رها مي كنم. سكوتها را آهسته آهسته پشت سر مي گذارم و تازه آن وقت است كه اگر چيزي شنيده شود، آني ست كه به جان، دمي مي نشيند.
بيا و روح سركش و شتابنده ي مرا اهلي كن. بيا كه مي گذارم دامن كشان و آهسته بيايي و آرامم كني... بيا موسيقاي جان من....
بساط موسيقي به راه است....
خواننده صداي رمنده اي دارد. چيزي وحشي ته اين صداي زير زنانه هوش و حواس مرا به خود مي خواند. دريغ نمي كنم. سكوت مي كنم وميگذارم وحشي آرام او مرا با خود ببرد بالا....آغوش آسمان باز است و كافي ست دست پيش آرم تا در تو فاني شوم......
خاك...
يكي گفت خاك يا آسمان؟!
خاك، مرا در آغوش مي گيرد و آسمان را من.
معشوقي ست و عاشقي؛ كداميك را برمي گزيني؟!
راستش شجاعت عاشقي ام نيست، خاك مال من.... آسمان هم بماند براي تو... شايد روزي آسمان به زمين آيد....
عهد مي شكند. بازمي گردد و رها مي كند الفاظ در آغوش خفته ي ياد! چه ساده و آزارنده!
كاش دنيا پر از يك سكوت بزرگ ميشد كه در آن مي توانستم مقدسترين واژه ها را براي پاكترين روح بشر با يك فرياد محو، نقاشي كنم.
*************
پاييز را حس مي كنم. آمدنش را، صداي قدمهاي هوشبرش را....
پاييز را حس مي كنم با تمام غم هاي خنكش.
ريه هايم پر از بوي پاييز است، پر از معنويت، پر از روحانيتي كه دلم مي خواهد حبسش كنم و نگذارم بازدمم به هدرش دهد. اين هواي پاييزي بايد بشود هواي باقيمانده در ريه هايم. بايد بشود اندوخته براي همه ي سال اگر كه باشم....
كاش اين پاييز، پاييز قرار و آرام باشد.
*****************************
خواستم تو وبلاگ نيكو كامنت بذارم به اين مضمون: من يه وقتايي از دنياي گل منگولي و رنگارنگ رنگها متنفر ميشم. سرم گيج ميره و حالت تهوع پيدا مي كنم!
اين كامنت با اين پيام از بلاگفا كه درج نظراتي كه حاوي مطالب غير اخلاقي هستن ممكن نيست، پابليش نشد!
ديگه حرفي مي مونه واسه گفتن؟؟؟