تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

بيماري، آدمها را آدم مي كند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:22  توسط ژاندارك  | 

 

"تو.....سرشار از شادي و ايمان بوده اي ؛ هيچگاه از جهد و تلاش در راه رسيدن و وصول به آنچه بزرگ و لايزال است باز نايستاده اي و به آنچه نيمه زيبا و حقير است دلخوش و خرسند نگرديده اي. اما هرچه بيشتر زندگي ترا بيدار كرده و به خود آورده است، به اين احتياج تو بيشتر افزوده شده است و تو بيش از پيش اسير سرپنجه ي مصائب، بيمها و نااميديها شده اي و هرچه روزگاري به عنوان چيزي زيبا و مقدس مي شناخته اي، دوست داشته اي و پرستيده اي، ايمان و اعتقاد تو به انسان و به تقدير و سرنوشت عالي ما، همه ي اينها ذره اي به كارت نيامده، از ارزش و منزلت افتاده و خرد و نابوده شده است. اعتقاد و ايمان تو براي تنفس، هواي لازم را در دسترس نداشت و خفه شدن نيز مرگي سخت وحشتناك است.......

 

 تو تصويري از زندگي در ذهن خود داشتي، ايماني داشتي، تقاضايي داشتي، تو آماده ي اقدام كردن ، رنج كشيدن و فداكاري بودي و آن وقت به تدريج متوجه شدي كه دنيا از تو اقدام و فداكاري و از اين قبيل چيزها توقع ندارد، فهميدي كه زندگي منظومه اي حماسي و قهرماني نيست كه جولانگاه پهلوانان باشد، بلكه عبارت است از اطاق مرفه و خاص بورژواها كه انسان در آن بخوردن و نوشيدن قهوه و ورق بازي و موسيقي اي كه از راديو پخش مي شود بايد رضايت بدهد و صدايش در نيايد. و هركس كه در جستجوي چيز ديگري باشد و براي كار ديگري ساخته شده باشد يعني آنچه قهرماني است، آنچه زيباست، كسي كه شاعران بزرگ را مي ستايد و دل در مقدسين مي بندد ديوانه است، مجنون است و به دن كيشوت نجيب زاده مي  ماند."

 

گرگ بيابان نوشته ي هرمان هسه

 

********************************************************************

بايد بگم نمي تونم از پس اين احساس لعنتي بربيام كه منو ناگزير از نوشتن در اينجا كرده بنابراين چند جمله اي كوتاه از من داشته باشيد:

 

نوشته ي بالا بياني ست دقيق و صريح از حال من.

هواي لازم براي تنفس! زندگي اي كه منو نه براي اقدام و فداكاري كه بيكاره ميخواد!

 

اين عبارت- هواي لازم براي تنفس- مثل يه حسرت كال موند در روح پژمرده ي من؛ من هوايي براي تنفس مي خواستم و اين شما بوديد كه نخواستين و نذاشتين سهم من از بودن، بشه هوايي اندك، جاري در درون ريه هاي كوچكي كه با سندرم زجر تنفسي به يكباره و ناخواسته قدم به دنيايتان گذاشته.

اينا رو دارم وقتي ميگم كه نواي لالايي در گوشهاي خفته تون مانع رسيدن صداي منه؛ وقتي كه شما به اندك و راحت قانع شدين.

 تو اين زمان، بودن و خواستن من و تلاش من به كجا ميرسه؟!

 

آي آدمها...... ( واضحا" اين بار نمي خوانمتان براي كمك به خود.....)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 23:11  توسط ژاندارك  | 

 

در برزخ اميد است؛ اميد به عفو و بخشش اما در دوزخ نه. در دوزخ همه چيز قطعي ست و محتوم.

اگر چيزي قرار است بشود، پس بشود! قرار است نشود، خب نشود! اين به بازي گرفتن چه معنا مي دهد؟؟؟

اميد بزرگترين خيانت است!

برزخ نيز خيانت است!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 20:54  توسط ژاندارك  | 

 شیر، سلطان جنگل بیست ساعت تو شبانه روز می خوابه!

بله دیگه! وقتی قدرت دستته و خیالت راحته که کسی نمی تونه ازت بگیره، می تونی تخت بخوابی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 17:34  توسط ژاندارك  | 

 

براي بسياري چيزها به تو مديونم؛ براي حضور چند ماهه ات در روزهايي كه گذرانش ابتدائا دشوار بود و با تو سهل شد، براي بسياري آنچه صبورانه به من آموختي، براي بارقه هاي انديشه ي نو كه مديون گفته هاي تو هستم، براي نزديك و ملموس كردن و پروراندن آرزوهاي غبار گرفته ام و براي بسياري چيزهاي ديگر.....

و متاسفم كه خودخواهي ام مانع شد مهمان روح بي پرواي تو شوم.        

شايد روزي بيايي، شايد روزي بخواني پس اين چند جمله باشد به عنوان تشكري ناچيز از همراهي و بودنت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 14:39  توسط ژاندارك  | 

 

گاهی آنقدر در چیزی دقیق می شویم، آنقدر جستجو می کنیم، آنقدر کنکاش می کنیم تا نهایتا تهی اش می کنیم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 14:1  توسط ژاندارك  | 

 

صدای گریه و زاری و شیون چندتا خانم، جلوی در ورودی اتفاقات واسه کسی مثل من که صبح روز شنبه با یه خواب آشفته بیدار شده، بهونه ی خوبیه که یه بغض هرچند کال بشینه تو گلوش. زحمت زیادی هم نمیخواد که بترکه و گریه رو سبب بشه.

سروصدای این خانما، توجه همه رو به خودش جلب کرده. با خودم فکر می کنم اگر که ما ایرانیها همین یه ذره خود-کنترلی رو نمی داشتیم احتمالا" اینجا میشد پشت صحنه ی ظهر عاشورا. کسی چه میدونه شاید شور حسینی ملت هم بیداد می کرد. یکیش همین خود من، واقعا" دلم لک زده که سرمو بذارم رو شونه ی یکی و فارغ از هرچیز و هرکسی، آروم آروم اشک بریزم. واسه چی؟ یا واسه کی؟

واسه صحنه هایی که الان 13-12 روزه که داره تکرار میشه و من تماشاگر صرفم. واسه اون دخترکی که نگاه معصومشو می بینم و براش یه رهگذرم مثل بقیه اونایی که از مقابل اون و مادرش(احتمالا") میگذرن.

بیمارستانهای دولتی ای مثل نمازی و سعدی، همیشه یه تصویر زشت و آزاردهنده قبل از ورود به ساختمون اصلی به آدم پیشکش می کنه! داخلشم که چی بگم!! درد و رنج خانواده هایی که بیماراشون بخشهای بیمارستانو دارن منفجر می کنن، درد و رنج و سکوت... من نظاره گر اینام.

ده روزی میشه که این دختر بچه رو می بینم، هم سن و سال خواهرمه، 12-10 سالی داره، تو یه چادر مسافرتی این روزاشو می گذرونه. مادرش رو گاز پیک نیک غذا درست می کنه. ایناش شاید بد نباشه ولی وقتی دلیل اتراقت اینجا این باشه که بیماری اون داخل داری که معلوم نیست کی و چطور بیاد بیرون، تو فکر می کنی نباید جایی باشه که حمایت مالی و روحی بکنه؟

تو این چند روزی که من از مقابلشون می گذرم، ندیدم لباشون واسه گفتن حتی یه کلمه جنب بخوره. همه ش سکوت....

تو ممکلت من که یه روز حرف انقلاب اعصاب مردممو له می کرد و بعد جنگ، بعد جوان و اشتغال و جوان و ازدواج و بعدترش انرژی هسته ای و حالا هم سهمیه بندی بنزین، این دختر معصوم چقد شانس داره تا کسی به شرایطش حتی نگاه کنه؟ احتمال اینکه من و تو رهگذر به این فکر کنیم اون تو این سن و سال کم داره یه بحرانو با نگاه ساکتش پشت سر میگذاره، چقده؟

دختری که باید تعطیلاتو مطابق شرایط خانواده ش حداقل پای تلویزیون، تو کوچه با هم سن و سالاش، اصلا" اینا نه، حداقلش اینه که تو همون خونه ی اجاره ای، تو همون آشپزخونه ی سوراخ موش اما جایی امن بگذرونه، حالا اینجاست! یه خیابون خوابه..... یکی از همون آریایی هاست این بچه، می فهمی؟ اونم از نژاد من و توئه! ایرانیه! از همون تبار پرمدعاییه که هیچ نداره و میگه کلی داشتم.... همونی که تو خاکش کوچکترین حقوق شهروندیش لگدمال میشه و سکوت پشت سکوت میشه اعتراضش به شرایط، به موقعیت، به.....

ایرانی یعنی کسی که یه بهونه میخواد واسه حرافی که اونم به حمدلله همیشه جوره... ایرانی یعنی قدرت سازگاری بالا با هرنوع بدبختی. نظریه داروین یادته؟ بودن امروز من و تو، واسه هوش بالا و قدرتمندی و... نبوده، واسه توانایی شگفت آور اجدادمون واسه تطبیق با شرایط خفت بار بوده! واسه سکوت همراه با زیرزیرکی غر زدنشون بوده....

خسته شدم بس که تا تو تاکسی میشینم زن و مرد و پیر و جوان و بچه ی 6 روزه ی تو قنداق، داره اظهارات کارشناسانه در مورد بنزین می کنه ولی خدائیش خوب سرتونو گرم کردن با این بازیا، بده مگه؟ کلی حوصله تون سر رفته بود از موضوع بوی ناگرفته ای به اسم انرژی هسته ای، بنزینو واسه تون ساختن. فردا و پس فردا یه چیز دیگه. نگران نباشین آستین دولت پره از اسباب سرگرمی واسه ملت دوست داشتنی آریایی نسب من!

از اینا بگذریم؛ تو فکر می کنی من اگه یه کم بزرگتر بودم و قدرت مالیم بیشتر، واسه این دختر بچه و مادرش کاری میکردم؟ واسه اینا که درست جلوی نگهبانی بیمارستان اتراق کردن، منظورم ایناست، واقعا" کاری می کردم؟

 

امروز حدود ساعت 10 چند دقیقه ای فرصت داشتم تا برم کتابفروشی. از بلوار که رد میشدم یه پیرزنی دیدم که چندتا کارتن مقوایی پهن کرده بود اون وسطو روشون نشسته بود.اونم یه همراه بیمار بود!(نمی دونم شهرهای دیگه هم اینطوره یا نه. اینجا از استانای اطراف بیمارو ارجاع میدن شیراز بنابراین صحنه های این چنینی جزیی از سیستم بیمارستان محسوب میشه) پیرزنو دیدم و با خودم گفتم؛ بعد از کتابفروشی میرم یه چیزی می گیرم تا باهم بخوریم. البته قرار نبود که بشینم کنارش روی مقواها و دو طرفم هم ماشینایی باشن که تو ترافیک گیر افتادن و چشمای راننده و سرنشینای ماشین اطرافو وجب به وجب اسکن می کنه!

از کتابفروشی اومدم بیرون و دریغ از یک ریال اضافه تر از پولی که بتونم باهاش خودمو تا خونه برسونم!

 

کات!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:19  توسط ژاندارك  | 

    

     آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

     یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

     یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند

     روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

     آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

     آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

     که گرفتستید دست ناتوانی را

     تا توانایی بهتری را پدید آورید،

     آن زمان که تنگ می بندید

     بر کمرهاتان کمر بند.

     در چه هنگامی بگویم من؟

     یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

     آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

     نان به سفره، جامه تان بر تن،

     یک نفر در آب می خواند شما را.

     موج سنگین را به دست خسته می کوبد

     باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

     سایه هاتان را ز راه دور دیده

     آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

     می کند زین آبها بیرون

     گاه سر ، گه پا.

     آی آدمها!

     او ز راه دور این کهنه جان را باز می پاید ،

     می زند فریاد و امید کمک دارد

     آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

 

     موج می کوبد به روی ساحل خاموش

     پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوش

     می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:

     - « آی آدمها »...

     و صدای باد هر دم دلگزاتر ،

     در صدای باد بانگ او رهاتر

     از میان آبهای دور و نزدیک

     باز در گوش این نداها:

     - « آی آدمها »...

 

***************

نیما را با این شعر شناختم و می شناسم....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:43  توسط ژاندارك  | 

 تو و من، دو خط موازی هستیم که هیچ گاه به هم نمی رسیم. هم مسیریم اما جدا. تو هرچه تجربه می کنی من هم تجربه اش می کنم. هرچه برایت پیش می آید برای من هم همان می شود.

می دانی، راهمان یکی ست، هدفمان هم یکی بوده اما یکی نیستیم؛ تو پیشتر می روی و من با اندک فاصله ای در لاین کناری از پی ات می آیم. کمی فاصله و خطی جدا.....

از اولین دوربرگردان مسیرم باز خواهم گشت. نمی خواهم تجربه ی تو را تکرار کنم.....

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:25  توسط ژاندارك  | 

 

گاهی زندگی خسته از رفتنها و آمدنهای مکرر، شبها و روزهای پی در پی، ریتمهای بی بهانه ی تکراری، آدمهای گوناگون و افکار پوسیده و وامانده، جایی درست در درون تو آرام می گیرد و تو زندگی می کنی.

 

و گاه، از خیابان که می گذری، از روی خط عابر، ناگاه زندگی که حواسش به ناکجاست تو را زیر می گیرد و تو باز هم زندگی می کنی.

 

فرقی نمی کند کجا و چگونه، مهم این است که تو با زندگی، برخورد کنی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 21:58  توسط ژاندارك  |