تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

خواستی از نفرت بنویسم...

بشنو...

اگر نفرتی هست یقین کن که در مقابلش عشق نمی نشیند. نفرت مفهومی مجرد است. نفرت تنها یک جهت دارد و یک حد؛ کم و بیش ندارد. شعله می زند، می سوزاند. خرمن می خواهد. نفرت عشق نمی فهمد، عشق نمی خواهد. نفرت تنهاست. گرچه ماندگار است اما با کینه همراه نیست. کینه چیز دیگری ست. نفرت اگر آمد می ماند و نمی رود. صاحب خانه ات می شود و تو مهمانش.

نفرت من اینگونه است.

گوش کن...

نفرت روزی دورتر از من به من بود ولی امروز که من به خود نزدیک شدم، او نیز آمد. لابد روزی آمد که  سیلی ای بر صورتی زده شد، روزی که رد سیلی بر گونه ماند آن روز نفرت دنیا آمد و من از آن روز که حتی یادم نمی آید کی بود و کجا، نفرت را شناختم. با من شد. نزدیک شد. من خودم را هم شناختم.

نفرت با من آمد اما خوابش کردم. به خیال خودم خامش کردم. او خوابید. حالا می ترسم! می ترسم که باز سروصدای نزاعی، صدای سیلی ای بر گونه ای- چه حق، چه ناحق- بیدارش کند. اینبار اگر بیدار شود خانمان بر می اندازد. من از چنین روزی می ترسم.....

 نفرت من اینگونه است.

 

گذشته و خیالاتمان:

یادت است همیشه می گفتم باید سه تا شویم تا درست برویم، اصلا" برویم! یادت هست؟!

یادت هست برای پیدا کردن سومینمان تا کجاها در قعر پاییز و زمستان که نگشتیم؟ یادت هست خسته شدیم و سرخورده؟!

تنها می روی؟! نمی خواهی پیله ی مرا بشکافی دوست؟!

فاصله ی میان من و تو زیاد و زیادتر می شود، تو دومین و سومینمان داری می شوی؛ هیچ حواست هست؟! من خوابم می آید. تو مرا کول کن. بیدار که شدم دستت را می گیرم و می دوم و تو از پی ام بیا..... نگذار بمانم... باید فکری کرد. شاید تو نشانه ای برای من. شاید من نشانه ای از پای افتاده بودم برای تو.... شعله را خاموش نکن. بگذار حالا که عاشق شده ایم، عاشق بمانیم. سخت هم بمانیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 19:54  توسط ژاندارك  | 

 

فاصله ی میان من و تو هزاران کیلومتر. فاصله ی میان من و تو هزاران عشق. فاصله ی میان من و تو هزاران حرف. فاصله ی میان من و تو هزاران آدم، هزاران رنگ، هزاران غم، هزاران شادی. فاصله ی میان من و تو هزاران درد؛ هزاران دردی که به جان آرزوست. فاصله ی میان من و تو هزاران شکوه و گلایه و .....

 

فاصله مان آنقدر زیاد شد که بودنت نتوانست حس آرام و اطمینان بخش همیشگی را هدیه ام کند. فاصله مان آنقدر زیاد شد که تو روحت را که برداشتی و آمدی عیادت من بیمار، نشناختمش گفتم کیست؟ پوزخندی زدی و گفتی: بهترین دوستت بود، عشقت بود، جانت بود، یادت نیست؟!

 

آنشب، بودنت در رویایم نتوانست مرا آرام کند. نتوانست چرا که من مرده ام! احساسم را کشته اند. مرگ راحت بر من سایه افکند و من مشتاقانه بوسیدمش. آن شب من مردم.

 

**********************************

آرزویم بود، یادتان هست که گفتم می خواهم بروم آن طرف مرز بودن؟

یادتان آمد؟

حال من مانده ام. ناگفته هایی هم ماند. دیگر نمی شود حتی آرزو کرد!  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 19:53  توسط ژاندارك  | 

 

دیشب که ناخواسته به بالماسکه ای دیگر دعوت شدم از خودم خواستم که تا آخر این بازی تنها یه ماسک به چهره بزنم و تنوع طلبیمو بذارم یه جای دیگه!

اولش دچار همون حملات عصبی سابق شدم. اسپاسم عضلانی ای که بدیش به اینه که دیده نمیشه و فقط این منم که حسش می کنم. بابا هم اومد و منو دید اما متوجه نشد.

کم کم فرو رفتن تو نقش باعث شد که احساس آرامش کنم. به نظرم همه ی بازیگرا قبل از شروع بازی همچین حالی دارن ولی آهسته آهسته طوری که خود آدم هم متوجه نمیشه حمله ی عصبی فروکش می کنه.

نقش دیشب من کاملا" متفاوت با تمام بازیهای قبلیم بود . این تفاوت و توانایی مانور تو نقش به طرز جالبی منو به خودش جلب کرده بود، طوری که دلم نمی خواست بازی به این زودی تموم بشه. می خواستم هرچه بیشتر و بیشتر تو نقشم فرو برم و لذت ببرم. باید مرزها برداشته میشد و من گستاخانه می خواستم که این اتفاق بیفته. امکان نداشت به کسی که حتی 1 ماه ازم بزرگتره  و تازه باهاش آشنا شدم- مذکر یا مونث فرقی نداره!- بگم "تو" ولی دیشب راحت اینو می گفتم خیلی راحت.

 دیشب فهمیدم که فرق آنچنانی ای میان آدمها وجود نداره. همه ناقص و همه ناکامل و همه محدود.

 

دیشب بودن شما و تاثیرش بر دیگری رو که دیدم متاسف شدم برای بشریت، برای فکر،اندیشه، احساس و تقلای انسانها برای بودن و ماندگار شدن و برای خیلی چیزهای دیگر....

 

دیشب من آرام گذشت  که ایکاش همراه اشک می بود. ایکاش اندوهی رو حس می کردم. نفرت روحمو بیمار می کنه، من اندوه میخوام، اشک میخوام و کمی حسرت. باید اینها رو بتونم ازلایه های عمیق درونم به بیرون بریزم. باید بشه دید که اندهگینم! این لازمه برای از نو شروع کردن.

خنده ها و شادیها هرچند عمیق اما گاهی لبه ی تیزی دارن که احساسو خونین می کنن. روحی مجروح به کارم نمیاد!

 

****************************

دو-سه روزی میگذره که به یکی کمکی کردم که احتیاج به اعتماد داشت و من اعتماد کردم! خواستم محک بزنم احساسمو، خواستم باور کنم که هنوز میشه به کسی به صرف انسان بودن حتی بدون شناخت اعتماد کرد. خواستم به خودم یه چیزایی رو ثابت کنم. تا اینجا که همه چی ظاهرا" خوب پیش رفته به بعدشو نمی دونم فقط امیدوارم طوری نشه که از کرده م پشیمون بشم.

جالبه که  براش سئوال بود که چرا از موقعیتی که می تونم ازش استفاده کنم به نفع کسی که حتی درست و حسابی نمی شناسمش گذشتم. جوابش این بود: هنوز به درجه ی رفیع حیوانیت نائل نشده ام!

 

*********************************

ورود کودک تازه زاده شده را به بالماسکه ی هستی تبریک میگم! و از دیگران خواهشمندم همچنان از این پارتی لذت ببرند!

این پارتی تنها به یمن قدوم مبارک تک تک شما آدمیزادگان ترتیب داده شده بنابراین باشید و بگذارید باشند!

از ماه چهارم است که روح در جنین حلول می کند؟! یادتان باشد از همان زمان ماسک بر چهره گذاشته میشود!

زیبا بازی کنید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:46  توسط ژاندارك  | 

 

یه مدت بود تو این فکر بودیم- همه با هم دستجمعی! وحدت وجود یعنی این!-  که واسه چی خیالپردازی نمی کنیم؟! واسه چی افتادیم تو خط واقعیت زندگی و افق های خیال هر روز دور و دورتر می شوند؟!

 

باری! عزم جزم کردیم که خیالمان را بپردازیم! اولش هم با خودمان شرط کردیم که آهای دخترک! خاله خانباجی بازی نشودها! به مذاقمان خوش نمی آید ابدا! اگر خیال را می شود پرداخت بی زحمت به گونه ای بپردازش که آخرش اشک چشممان در بیاید که مدتی ست بسیار تلاش کردیم و درنیامد! به خیال هم بفرما تلاشی بکند شاید شد!

 

القصه! اولش فکر کردیم همینجا بمانیم یا برویم اونور آب؟ دیدیم حال خیس شدن نداریم همینور بهتره!(خودم می دونم  "بر" درسته نه "ور"!) و از سویی دیگر اگر هم بخواهیم با طیاره بپریم آنور آب نیاز بسیار به بنزین این مایه ی حیاتی ست که بسیار ذی قیمت است تا ما را به فرودگاه برساند. آن را هم که نمی شود برای خیالپردازی حرامش کرد!

گفتیم که سن و سالو ببریم بالایی، پایینی یا همینقدی خوبه؟! بعد از رایزنیهای بسیار با خود و خویش و خویشتن دیدیم همین خوبه! چه شه مگه؟!

گفتیم موقعیت چی؟ مشکلی نداری یه دانشجوی آس وپاس باشی؟ جواب اونم نوچ بود! خوبه، همینم از سرمون زیاده!

در مورد خونه و زندگی و ... چی؟! اونام خوبن! فرض یواشکی طوری که خدا نشنوه یه شکرلله هم گفتیم!

 

هی گفتیم این، اون، اینطوری یا اونطوری جواب بود: همینا خوبن بیکاریا!!! نهایتا" به این نتیجه رسیدیم که خلایق هرچه لایق!

به همین وضعیتی که داریم بسیار عادت نموده ایم و نمیخواهیم پیله را بشکافیم تا که پروانه شویم. کسی هم نیست که از بیرون بیاید و با دستانی قوی اما ظریف، آرام آرام پیله را بدراند! بنابراین باشم، تا باشی، که باشد، برای اینکه باشند، و بخواهند باشید، شاید هم که باشیم!!!!!

 

********

 

چقد این emoticonها در رسا شدن مطلب کمک کننده بودند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:53  توسط ژاندارك  | 

 

تمام مدت مهمونی به حدی آروم بود که همه متوجه شده بودن. وقتی بوسیدمش گفت: واسه چی بوسه م کردی؟ گفتم: خیلی آروم و دوست داشتنی شدی. گفت: باید باهات صحبت کنم. اینجا نه رسیدیم خونه میخوام باهات صحبت کنم.

قبلا" وقتی کسی که دوستش داشتم اینطوری صحبت می کرد دلم هزار و یه راه می رفت ولی الان دیگه اینطوریا نیست کاملا" خونسرد با هر چیزی برخورد می کنم. کم کم دارم تهی میشم.

رسیدیم خونه. یه ساعت که گذشت اومد تو اتاقم تا صحبت کنه. گفت: ژاندارک من مثل تو نیستم که مشکلامو خودم حل کنم. گفتم: من همیشه مامان و بابا رو در جریان کارام میذارم . تو که می بینی. گفت:آره دیدم ولی کار خودتو  می کنی. خودت تصمیمتو می گیری. خودت عمل می کنی!

گفت: معلمون گفته که اگه تو کاری با کسی مشورت نکنیم یعنی آدم مغروری هستیم و من نمیخوام که مغرور باشم.میخوام کمکم کنی. میخوام بهت بگم.

- خب چرا به مامان و بابا نمی گی؟ اونا تو این شرایط بهترین مشاورات می تونن باشن.

جوابی داد که دیدم راست میگه شاید منم اگه خواهر بزرگتری می داشتم حرفمو اول به اون می گفتم.

به حرفاش گوش کردم و دیدم که چقد بزرگ شده و چقد دقیق.

قبول کردم که برای این مدت و گذر از این بحرانها همراهش باشم. بعد دیدم درست که از نوجوانیم خیلی نمی گذره ولی خیلی چیزاش یادم نیست. واسه همین رفتم دو تا کتاب در زمینه ی روانشناسی گرفتم . خوندنشون خیلی جذبم کرده. فکر می کنم بعد که تمامشون کردم بدم خودشم بخوندشون مثل کاری که مامان می کرد.

دبیرستان که بودم یکی از همکلاسیام یه روز بهم گفت چهره ی غلط اندازی داری! اون شب که با خواهرم صحبت کردم از خودم بدم اومد. ظاهرم و تصویری که تو ذهن دیگران از خودم به جا گذاشتم با خودم واقعیم  جور نیست. بیشتر از اونی که هستم پنداشته میشم. این خوب نیست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:50  توسط ژاندارك  | 

وضع هر قانون یعنی قانون شکنی! حالا این قانون شکنیه یا از اول وجود داشته یا ان شا الله تعالی(!)ایجاد خواهد شد!

توضیح میخواد؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:31  توسط ژاندارك  | 

درست همین لحظه که من دارم اینا رو می نویسم. یه دختر چهارده ساله، با یه لباس نه چندان تمیز، با موهای شاید ژولیده، تو خونه ی روستایی شون پای دار قالی نشسته و داره قالی می بافه.

 

همین الان یکی- دو خونه اون طرفتر، یه خانمه داره کتری آب رو میذاره روی اجاق تا چای عصرونه رو آماده کنه.

 

همین الان مادربزرگم داره میره طرف تلفن تا یه زنگ بزنه خونه ی ما و حال منو بپرسه و ببینه واسه چی نیومدم تولد دختر داییم؟

 

و درست همین الان، من از شدت کلافگی و ایضا" بی حوصلگی، گوشی موبایلو شوت می کنم رو زمین و به صحنه ی برخوردش با دیوار خیره میشم. جالب اینجاست که همون موقع پیام کوتاه میرسه!

 

همین الان یه بچه دنیا میاد؛ یه بچه ی ناخواسته و از اون طرف، یکی از دنیا کم میشه؛ یه مرگ خیلی خواسته!

 

الان حلاج هرچی از "آخرین وسوسه ی مسیح" رو خونده، داره بالا میاره. از حرف دیروز معلوم بود که میخواد نظر اولشو پس بگیره! نمیشه جانم! یا حرف نزن یا جفت پا بایست روش!

 

نیکو دنبال یه کیس پزشکیه که واسه م بفرسته و مشاوره بخواد.

 

یه کم دورتر، برادرم.... از وقتی رفت از جلوی اتاقشم رد نشدم. بهتره فکر نکنم داره چیکار می کنه، دلتنگیم عود می کنه.

 

دمپایی هامو درمیارم و موبایلمو میندازم رو زمین و مثل توپ باهاش بازی می کنم. پاسش میدم اینور و اونور. واقعا" عجب گوشی  باحالیه! جیکش درنمیاد! واسه همینه که دلم نمیاد سرش هوو بیارم. اگرم یه روز خواستم یه گوشی نو بخرم یه چی می گیرم، مدلش از این پایینتر باشه تا بهش برنخوره! به عبارتی یکیو می گیرم که کلفتیشو بکنه!

 

وسط بازی یه پیام کوتاه از آریانا میرسه! البته جوابه به پیام من. می گه که میخواد از 6 شروع کنه ولی من تازه بازیم گرم شده، افتادم رو دور! درس چی بخونم؟!

 

********************************

دلم میخواد یه روز... تو ناگهان زندگیم .... تو یه جاده....  یه جاده که بشه توش سرابوهم دید ...... یه غفلت شاید .... منو پرت کنه اونور مرز ..... طرف خدایی که ندیدمش .... خدایی که خواست یه راز بمونه برای همیشه ی زندگی فانیم ..... همونطوری که امین رفت..... همونطوری که خواهر همسرش رفت.....

 

***************************************

 

دلتنگ دلتنگی ام شده ام. ضرباهنگ بودنم بود!

 

*******************************************

 

به ۹۰ رسیدیم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:4  توسط ژاندارك  | 

 

زندگی همیشه پایان می یابد

نیازی به مورد ستم واقع شدن نیست

اگر بندگی شرط زندگی من باشد

به این زندگی در بردگی نیازی ندارم

می شود بارانی از طلا ببارد

و من به آسمان خواهم گفت

نیازی به این باران نیست.

" از کتاب چهره ی ممنوعه ی من"

 

*****************************

می دونی حلاج! آن روز که گفتم می خوام فحش بدم و تو رنگت پرید دلم می خواست که می زدی تو دهنم! اون روز حق من له شدن به حد اعلا بود و تو باید اونو به نهایت می رسوندی. باید تمومش می کردی! می فهمی؟؟؟؟؟؟

****************************************

جهان به مردمی نیاز دارد که جز کارشان چیزی را احساس نکنند.

"اینم یه جمله از کتاب....."

**********************************************

"ناراحت نشینا ولی شما زبون نداشتین"

من زبون نداشتم یا شما و جماعت پیرامونتون سواد احتمالات؟! و اینکه به قول مادر بزرگم: جواب ابلهان خاموشی ست!

*************************************************

از زمین کنده شدم.....باری بر دوشم نیست...آزاد و رهایم....معلقم....مال خودم هستم....تنهایم....هیچ قید و بندی نیست.....گرچه فاصله ام از زمین خیلی کم است....گرچه هنوز هم آدمها را می بینم....گرچه هنوز هم روزمرگی می کنم....اما حس آزار دهنده ی همیشگی همراهم نیست....همیشه دربند بودم.....با زجر بالا می رفتم..... با زجر پرواز می کردم.... اما امروز آزادم....شادم.....سرخوشم....خودم هستم!

باید از روی باغ بگذریم....دوستانم پایینتر هستند....من اوج می گیرم....بالا و بالاتر می روم....فریاد می زنم....بی هیچ واهمه ای..... من آزادم...شادم....راحتم....سرخوشم....خودم هستم!

کلمات از گلویم بیرون می لغزد....آرام و آهسته اما فریادگونه......فریاد هرچه بیشتر.... اوج هم بیشتر..... بالا و بالاتر..... تنها و تنهاتر....

دوستانم پایین هستند....نگران و مشوش.....بی اعتنا به فریادهایم......هستند اما روی زمین.... و من همچنان فریاد می زنم..... بی شرم....بی ترس.....بی وحشت بیدار کردن یک کودک

نمایشگاه لباس است.... لباسهای سنتی کشورهای مختلف....یک راهرو باریک اما روشن در فضایی باز.....هوایی ابری و زیبا.....پاییز خواستنی من.....یکی از دوستانم با یک دانشجوی خارجی گرم گرفته....من اما آزاد و رها....روی همین زمین....روزمرگی می کنم....هشیارم....اطرافم را می پایم....شیطنتم گل می کند...کانگورویی می جهم.....طول و ارتفاع جهشهایم از کانگورو بیشتر و میزان لذتم از این توانایی دهها برابر او........باور کن مرا!

آزادم....رهایم....خودم هستم....غم هایم با هر جهش....با هر فریاد آرام....گدازه وار به بیرون پرتاب می شود

آتشفشان دردم خاموش شد......هوس زمینی بودنم فروکش کرد.......بارخودساخته ام بر زمین افتاد..... اکنون دیگر آزادم....رها....شاد....سرخوش

چشمانم را که باز می کنم اتاق همان اتاق همیشگی ست و زمان همانی که باید.......جزوه هایم کف اتاق پخش و فردا امتحان.......من اما.......آزاد.......رها.......شاد.......سرخوش........ و مهمتر اینکه خودم هستم.......................خودم خودم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:1  توسط ژاندارك  |