خواستی از نفرت بنویسم...
بشنو...
اگر نفرتی هست یقین کن که در مقابلش عشق نمی نشیند. نفرت مفهومی مجرد است. نفرت تنها یک جهت دارد و یک حد؛ کم و بیش ندارد. شعله می زند، می سوزاند. خرمن می خواهد. نفرت عشق نمی فهمد، عشق نمی خواهد. نفرت تنهاست. گرچه ماندگار است اما با کینه همراه نیست. کینه چیز دیگری ست. نفرت اگر آمد می ماند و نمی رود. صاحب خانه ات می شود و تو مهمانش.
نفرت من اینگونه است.
گوش کن...
نفرت روزی دورتر از من به من بود ولی امروز که من به خود نزدیک شدم، او نیز آمد. لابد روزی آمد که سیلی ای بر صورتی زده شد، روزی که رد سیلی بر گونه ماند آن روز نفرت دنیا آمد و من از آن روز که حتی یادم نمی آید کی بود و کجا، نفرت را شناختم. با من شد. نزدیک شد. من خودم را هم شناختم.
نفرت با من آمد اما خوابش کردم. به خیال خودم خامش کردم. او خوابید. حالا می ترسم! می ترسم که باز سروصدای نزاعی، صدای سیلی ای بر گونه ای- چه حق، چه ناحق- بیدارش کند. اینبار اگر بیدار شود خانمان بر می اندازد. من از چنین روزی می ترسم.....
نفرت من اینگونه است.
گذشته و خیالاتمان:
یادت است همیشه می گفتم باید سه تا شویم تا درست برویم، اصلا" برویم! یادت هست؟!
یادت هست برای پیدا کردن سومینمان تا کجاها در قعر پاییز و زمستان که نگشتیم؟ یادت هست خسته شدیم و سرخورده؟!
تنها می روی؟! نمی خواهی پیله ی مرا بشکافی دوست؟!
فاصله ی میان من و تو زیاد و زیادتر می شود، تو دومین و سومینمان داری می شوی؛ هیچ حواست هست؟! من خوابم می آید. تو مرا کول کن. بیدار که شدم دستت را می گیرم و می دوم و تو از پی ام بیا..... نگذار بمانم... باید فکری کرد. شاید تو نشانه ای برای من. شاید من نشانه ای از پای افتاده بودم برای تو.... شعله را خاموش نکن. بگذار حالا که عاشق شده ایم، عاشق بمانیم. سخت هم بمانیم!
