تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

از قصه های مشهور تورات کدام یک را عمیقا" حس می کنی؟

 

خدای بزرگ به موسی گفت یا شاید نوح گفت: دنیا خیلی بد است و اگر تو یک کشتی نسازی، همه خواهند مرد. و این اصلا" خوب نیست. کشتی را بساز و باید هر آنچه می توانی داخل آن جا بدهی از جمله همسر و فرزندانت  پس همه ی کارها را خوب انجام بده.

اگر کارت درست باشد از همه ی حیوانات خوب در داخل کشتی کن و بدها را کنار بگذار. حالا من به تو می گویم کدام حیوانات خوب اند و کدام بد.

خوبها: تو و همسر و فرزندانت. گاو نر و ماده بز. شیر اگر خوب بلعیده باشد. اسب. گورخر و سگ. گربه. میمون. فیل. زرافه. بزمجه. گنجشک و خوک. حیوانت بدجنس: مار. عقاب. موش صحرایی. کفتار. شیر اگر چیزی بلعیده نباشد. گرگ کوهی. سگ ماهی. خوک وحشی(گراز) خفاش سیاه و بقیه را خودت می توانی بیابی. نوح شروع به کار کرد. یک کشتی بسیار بزرگ درست کرد و همه جا را با چسبهای مخصوص خوب پوشاند و بعد همه ی حیوانات را داخل کشتی کرد و به خوبها گفت: خواهش می کنم بیایید داخل و به بدجنسها گفت: اینجا چی می خواهید؟ و به این ترتیب آنها را از هم جدا کرد. فقط یکی زیاد آمد که از خوبها بود و اما خودش نمی خواست داخل برود و او "الاغ" بود.

آن را تمام خانواده ی نوح کشیدند داخل. یکی گردنش را و دیگری پشتش را هل می دادند ولی او هیچ صدایی نمی کرد. او خیلی سنگین بود. تمام اعصاب همه را خراب کرده بود و در آخر وقت رفت داخل و همان دم به یک چشم به هم زدنی توفان شروع شد.

 

*************************

معلم دربممعلم درباره ی کشور سوئیس شرح مفصلی برایتان ارائه داده است می توانی نکاتی را که به یادت مانده به صورت انشا بنویسی؟

 

سوئیس بسوئیس به همه دنیا اسلحه می فروشد که گلوی همدیگر را ببرند اما خودش حتی در جنگ کوچکی هم شرکت نمی کند.

با این پوببا پولی که به دست می آورد، بانک می سازد. اما نه بانکهای خوب؛ بانکهایی که برای دزدان و خاصه برای معتادان است.

ماجراجوماجراجویان سیسیلی و چینی، پولهایشان را که سر به میلیارد می زند می برند آنجا. و اگر پلیس هم بیاید و بپرسد که پولها مال کی است، جواب می دهند: " این کارها به شما مربوط نیست و بانک بسته است." اما بانک بسته نیست! و باز است!!

 

در سوئیددر سوئیس اینطور است که اگر تو در ناپل سرطان بگیری در همان ناپل می میری اما اگر تو به سوئیس بروی، یا دیرتر می میری یا بعدها خواهی مرد. چرا که بیمارستانهایشان خیلی خوب و مجهز و شیک و مفروش و گل و پله های تمیز دارد و تو حتی یک موشی هم در آنها نمی بینی. اما، اما آدم باید به آنجا خیلی پول بپردازد و اگر تو قاچاق نکنی، نمی توانی آنجا بروی.

 

*****************************************

*هعقیدبه به عقیده ی تو آیا درست است که ما نسبت به سیاهان و بقیه بی توجهی کنیم به تصور اینکه آنها غیر از ما هستند؟

 

من دقیق من دقیقا" می دانم همه می گویند که این درست نیست اما من با وجود این می گویم این کاملا" درست است. زیرا من عقیده دارم که انسانها همه مثل هم نیستند. بعضی ها زیبا هستند بعضی ها زشت و عده ای بلند و عده ای کوتاه. بعضی ها خیلی باهوشند و بعضی احمق. به این ترتیب مردم مختلف اند. مثلا" من آلمانیها را نمی توانم تحمل کنم و از آنها متنفرم زیرا آنها همیشه جنگ بوجود آورده اند. من انگلیسی ها را نمی توانم تحمل کنم و از آنها متنفرم زیرا که آنها همیشه خودشان را از همه بهتر می دانند. من فرانسویها را نمی توانم تحمل کنم و متنفرم زیرا آنها همیشه با ما جنگ اقتصادی می کنند.

 

سیاهان رسیاهان را من نمی توانم تحمل کنم ولی متنفر نیستم! زیرا آنها با من کاری نکرده اند. اما آنها بو می دهند و به خاطر این موضوع کمی حالت تهوع دارم. من فقط ایتالیایی ها را دوست دارم و ایتالیا را..... همین!

 

 

*************************************************************

 

****

مطالب با   مطالب بالا برگرفته از کتاب " در افریقا همیشه تابستان است" نوشته ی "مارچلو د. اورتا" هست. این کتاب شامل 60 انشا از بچه های 10 و 11 ساله دبستانی در ناپل ایتالیاست که توسط معلمشون (نویسنده ی کتاب) گردآوری شده. به دلیل اجتناب از طولانی شدن پست از نوشتن نظر خودم صرفنظر کردم!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 16:20  توسط ژاندارك  | 

 

در عرض دو ماه، سه بار درست وقتي كه فكر كردم كه رسيدم، زير پام خالي شد و به درون چاه بلعيده شدم!

سه بار در عرض دو ماه! آدم خوش شانسي نيستم، هيچ وقت هم نبودم اما تا اين حد؟! چيزي كه امروز پيش اومد تعجب برانگيزترين حالت ممكن بود. اصلا" نمي تونستم فكر كنم ممكنه به چيزيكه ميخوام برسم ولي ناراضي باشم! چرا؟ چون تنهام. چون دوستم همراهم نيست و اونم ناراحته. هنوز به طور كامل تكليف روشن نشده ولي حدس زدنش كار دشواري نيست. هموني ميشه كه از اول نمي خواستيم بشه! مهم با هم بودنه كه تلاش مي كنيم اين يكي لااقل بشه!

هميشه تو اين ماجراها چيزي كه برام جالبه پروسه ي تفكريه كه در نهايت آدمو به رضايت از جايي كه درش قرار گرفته و شرايطي كه بهش جبر شده مي رسونه. من يكي هميشه در برابر اين رضايت خودساخته مقاومت كردم، بد هم مقاومت كردم ولي در نهايت مي شكني و بايد بپذيري كه چاره اي جز اين نبوده. من هم علي رغم ميل باطنيم بسيار پذيرفته ام!

فراموشي چيزيه كه از پسش برنميام. همه ي زندگيم با تمام فراز و نشيبهاش و با تمام تلخي و شيرينيش در هر نفسي كه مي كشم جلوي چشمم مياد و ميره. به همين دليله كه  توالي و فاصله ي زماني بين حوادث زندگيم هيچ وقت يادم نمياد مگر اينكه تو تقويم نوشته باشم چون تمام زندگيم در همين لحظه اتفاق مي افته و منم كه دارم مي بينمش!

الان مي تونم برادرمو ببينم كه پاره ي آجر دستشه و به طرفم پرت مي كنه، سرم مي شكنه! خودمو مي بينم كه دارم همكلاسيمو كه روي نرده هاي سنگر مدرسه نشسته هل ميدم و سريع مي گيرمش تا نيفته و خدا ميدونه تا چه حد ترسيدم.  سوم دبستانم و داريم چادر نمازامونو سر مي كنيم تا تو يه محوطه باز تو پارك زير نم نم بارون نماز بخونيم. من دارم بزرگتر ميشم . راهنمايي رفتم. الان ديگه تموم شد. آخرين امتحان سوم راهنمايي رو داديم و من با نازي قهر مي كنم! خسته شدم از اين دوستي. دلم ميخواد وقتي ميرم دبيرستان هيچ نشونه اي از گذشته همراهم نباشه. از نو شروع كنم. اول دبيرستانم و با مهرنوش دوست شدم گرچه از ظاهرش خوشم نمياد ولي خيلي دوستش دارم. لهجه ي شيرازيش گاهي لجمو درمياره ولي وقتي باهاشم اينا مهم نيست. خونه كه ميرم و صداش تو گوشم مي پيچه اذيت ميشم......

اينا چيزاي خيلي جزئي و بي اهميت زندگيم بود ولي دركل هميشه زندگيم با تمام جزئياتشو در كسري از ثانيه مرور مي كنم! هر روز و هر لحظه و هرجا!

نمي تونم هيچي رو فراموش كنم! دست خودم كه نيست. و متاسفانه نمي تونم اطلاعات حافظه مو هم پردازش كنم! همونطور كه وارد شدن باقي مي مونن. با همون حس و حال و بي هيچ تغييري! خلاصه اينكه شرمنده! هرچي تو ذهنم مي سازيد همونطور باقي می مونه، بي هيچ تغييري! اگر لازم می دونید کمی مراقب باشید!

********************************

مثل رستاخيز بود. گيج و منگ، بي هيچ احساس و عقلي كه بخواهي فرمانش را ببري، خالي خالي، آماده ي پذيرش و دانستن بودي. پرده ها مي افتاد و تو خودت را مي ديدي. مثل قيامت بود. مثل دوباره مرور كردن روزهايي كه رفته، منتها فرقي با قيامت داشت. آنجا خدا هست!

يك طرف تويي و طرف ديگر خدايي كه خداست! خدايي كه آنقدر عاشقت است كه هر چه در اين سالها نخواستي باور كني كه هست، امروز كه مي بيني اش، امروز كه درست روبروي توست، با تمام وجودي كه وامدار اوست، عاشق مي شوي! عشق در وجودت طغيان مي كند. شگفتا كه..............!

آري، فرقي با قيامت داشت. آنجا خدايي هست . خدايي كه بديها را كه به يادت مي آورد، سرش را پايين مي اندازد! خدايي كه نمي خواهد سرافكندگي تو كه اين همه دوستت دارد را ببيند. خدايي كه خداست. كه عاشق است. كه آن روز تازه به غايت معشوقي خواهد رسيد!

فرقش اين بود كه قيامت، خدايي دارد. خدايي كه خوبيهايت را ضربدر 10 مي كند. فرقش همين بود كه آنسوي ميدان قيامت، خدايي عاشق است. رستاخيز زميني من اينگونه نبود!

هجده خرداد 86

************************************************

فكر كردم! به اين نتيجه رسيدم كه غرورمو خيلي دوست دارم! تنها چيزیه كه مي توانم به داشتنش افتخار كنم!

حلاج، نيكو! شما مخالفين؟!

***************************************************

من هنوز هستم. اميدوارم بودنم براي كسي آزاردهنده نباشه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:8  توسط ژاندارك  | 

 

خيلي وقته كه زندگيم تو مسيري كه بايد جاري باشه، نيست. شايد تقصير منه كه هميشه خواستم خودم بسازمش و هميشه هم خراب كردم! اين بار هم خراب كردم. اينبار هم سر يه لجبازي و اينكه نبايد حرفم دو تا بشه و نبايد احساسمو ناديده بگيرم و به عهدي كه معلوم نيست با كي و براي چي بسته شده، وفادار باشم يه شانس ديگه رو از دست دادم. ديشب گفتي امشب مياي اينجا رو بخوني. دلم يه دفعه گرفت.

شايد دليل سر حرف موندنم همون حرفهايي باشه كه ميون من و تو رد و بدل شد. همون حرفهايي كه امروز من و تو رو ساخت. 

دلم اين روزا يه آدم روشن ميخواد. يعني خيلي وقته كه دلم يه همچين آدمي رو ميخواد. به اميدش حتي رفتم جلسه هاي استاد، البته فقط يه بار. صحبتها و جو اونجا نتونست منو در خودش حل كنه. با جماعت همراه و همسو نشدم. به نظرم اتلاف وقت اومد. اونجا هم هيچي براي من نداشت! تقريبا" هيچ جاي ديگه هم هيچي نداره. فكر مي كنم تو هم اينو درك كني كه ما تو يه موقعيت نامناسب و يه جاي نامناسب قرار گرفتيم. زير پاي من همه چي لغزنده ست. نمي تونم يه قدم به جلو بردارم چون مطمئن نيستم؛ نه به زير پام و نه به خودم و نه به شرايط جوي! به بارندگيهاي غير مترقبه؛ به كولاك، به تگرگ، به.....

داشتم كم كم تسليم ميشدم كه از اين خواسته ي مهم دست بكشم و بذارم از مجراي عادي و طبيعي محقق بشه؛ مثل همه ي آدمها. داشت اين اتفاق مي افتاد ولي يه دفعه به خودم كه اومدم ديدم عادي شدن اون يعني از دست دادن همه ي زندگيم، يعني له شدن روياهام زير پام. مي تونستم تا اين حد خودمو ناديده بگيرم؟!

پشيمون شدم و كلافه! خسته. بي رمق. بي جون و بي نياز! باورت ميشه كه الان به استغنايي رسيدم كه به هيچ چيزي خودمو نيازمند نمي بينم، جز اوني كه ميگه نبض بودنم تو دستشه؟ مي توني باور كني نفسم به سختي و با force اونه كه پايين ميره و بالا مياد ؟! زندگي من راكد شده؟!

راستش نه. خودم كه اينطور حس نمي كنم ولي به جايي رسيده كه انگار هيچ ظهور و حضوري قرار نيست پيش بياد. به جايي كه من تنهام. به جايي كه تو هم با درد مشترك كاري ازت برنمياد. به جايي كه من بايد عاشق بشم!

نمي دونم چرا، ولي احساسم ميگه كه تو هم به همين جا رسيدي. به جايي كه هيچ آدمي با همه ي بزرگي اي كه ديگران براش قائلن به چشمت نمياد. به جايي كه همه ي نظريات و راهكارها و حتي قوانين جاري بر زندگي به نظرت پوچ و مسخره مياد.

بد وضعيتيه وقتي هيچي توجهتو به خودش جلب نمي كنه و برات ارزشمند نيست؛ حتي خودت كه اين همه براي "خود" شدنش زحمت كشيدي و مراقبش بودي كه خطا نكنه. حالا به جايي رسيدي كه معناي گناهكار و صالح برات بي معنيه. واقعا" چه فرقي دارن اين دو با هم؟!‌ يكي داره از شرايط استفاده مي كنه و جامعه و آدمها محدودش مي كنن و باعث آزارش ميشن و اون يكي داره خودش خودشو محدود مي كنه و جامعه و آدمها تحسينشم مي كنن! تحسين خودآزاري! واقعا" نوبره!‌!!!

حالا يكي مياد ميگه اينا با هم فرق دارن و من دارم بد به قضيه نگاه مي كنم و فلان و بهمان دليلو مياره كه منم قبلا" همه شو خوندم و شنيدم و مي دونم و حتي باور هم كردم ولي امروز، درست تو همين زمان، دلم نمي خواد ديگه ادامه ش بدم! نمي خوام باور كنم بين آدمها از اين نظر تفاوتيه و يكي رو بايد شماتت كرد و ديگري رو تمجيد! يه بارم شده بذارين اين گربه ي بيچاره با خيال راحت موش رو به خاك سياه بنشونه و كيفشو كنه! واقعا" موشه چي داره؟!‌ عزت نفس؟!!! ها ها! چه خنده دار! عزت نفس!!!!!

يه روز واسه نيكو نوشتم كه واژه ي كافر و مومن رو واسه فاصله انداختن ميون آدمها ابداع كردن. حالا ادامه شو مي نويسم:

اينو ساختن تا ما آدمها دو جبهه بشيم و هميشه رودر روي هم. بشيم هابيل و قابيل، بشيم آمريكاي جهانخوار و جهموري اسلامي! اصلا توجه كردي كه اينجا هر چيزي دو سر داره و وسطش يه طيفه؟! ديدي يا سياه يا سفيده يا يه طيف رنگي؟! و خيلي چيزاي ديگه! دليلش اينه كه تفرقه ميندازن تا حالشو ببرن! درست مثل هموني كه كتاب "راز فال ورق" مكتوب كرده و تو ذهن آدم موقع خوندن نمايش داده ميشه. درست مثل سياستي كه يه ديكتاتور، يه استعمارگر به كار مي بره و درست مثل هزاران درست مثل ديگه ي ديگه!...........

 

خيلي حرفهاست كه بايد بگم كه ميخوام برات بگم ولي حوصله ي نوشتنشو ندارم و از طرفي مي دونم كه تو خودت ميدوني چي تو ذهنمه. تو مي دوني منظورم از اين حرفها چيه و تو چه شرايطي دارم مي نويسم.

 

چشماتو ببيند. گوشاتو تيز كن. صداي خنده هامو مي شنوي؟!‌من همون آدم هميشگي ام. دارم مي خندم. نميخواي شريكم بشي؟

 

***********

یک شنبه اينو برات نوشتم ولي يه حسي مانع شد كه بذارمش اينجا. حالا نمي دونم تو كي اينو مي خوني. مهم اينه كه يه روز مي خونيش!

 

**************

حلاج ازم خواست كه با حس دخترك جواب يه سئوالشو بدم. فكر مي كنم قبلا" اينكارو كرده م البته با حس خودم. الان هم نمي تونم با حس اون بنويسم. بین ما خیلی فاصله ست. متاسفم.

 

************************

وبلاگ بعضي از دوستانو كه مي خونم گاهي سئوالی مي پرسم. برام عجيبه چرا سئوالامو به عنوان صرفا" حرفي براي گفتن در نظر مي گيرن! من جواب تك تك سئوالامو میخوام!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:20  توسط ژاندارك  | 

 

مسلمانان مرا وقتي دلي بود

كه با وي گفتمي گر مشكلي بود

دلي همدرد و ياري مصلحت بين

كه استظهار هر اهل دلي بود

به گردابي چو مي افتادم از غم

به تدبيرش اميد ساحلي بود

زمن ضايع شد اندر كوي جانان

چه دامنگير يا رب منزلي بود

بر اين جان پريشان رحمت آريد

كه وقتي كارداني كاملي بود

مرا تا عشق تعليم سخن كرد

حديثم نكته ي هر محفلي بود

هنر بي عيب حرمان نيست ليكن

ز من محروم تر كي سائلي بود

مگو ديگر كه حافظ نكته دان است

كه ما ديديم و محكم جاهلي بود

 

*******************

 

پشتش نوشته شده بود؛ براي آنكه خدا كمكت كند عاشق باش كه همانا خداوند با عاشقان واقعي همراهست.

 

امشب شب قدر خواهد بود!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:15  توسط ژاندارك  | 

 

 

بازيهاي اينترنتي داره سمت و سویی پيدا مي كنه که يكي اگه وقت داشته باشه و البته علاقمند مي تونه اطلاعاتو آناليز كنه و چند تا مطالعه ي روانشناسي ازش در بياره و نتيجه شو جار بزنه كه آره! براساس تحقيقاتي كه انجام شده است جماعت وبلاگ نويس ايراني فلانند و چنان!!

 

من چطوري من شدم؟!

اين سئوالو معمولا" از آدمهاي مطرح و مشهور جوامع مي پرسن ولي چون رسم شده و از ما اينترنتي ها هم مي پرسن واسه تون مي گم چي شد من شدم اين آدمی كه نمي بينين!

 

يه سري مقدمه مي گم تا بعد بريم سر اصل قضيه:

به لايتناهي بودن انسان و پويا بودنش اعتقاد عميقي دارم. به اينكه جايگاه و منش و فكر هيچ آدمي هموني نيست كه 24 ساعت پيش بوده و اگه آدم زرنگي باشه مي تونه به جلو بتازه و بره و بره تا به جايي كه تو زندگي كوتاه دنيويش براش در نظر گرفتن.

از جمله آدمهايي هستم كه به رشد و تكامل انسانها بعد از مرگ هم معتقدم. فكر نمي كنم تو عالمي كه اديان به اسم برزخ معرفيش كردن ارواح آدميان سرگردان و سردرگم منتظر مرحله ي بعدي مي مونن و حتي نمي تونم تصور كنم چيزي به اسم بهشت و جهنم همراه با كاميابي و عذاب به معناي نشستن يه گوشه و منفعل بودن آدمها باشه!

به خدا هم به عنوان كسي كه لايتغير باقي مونده تا ما آدمها بريم بشناسيمش اعتقاد ندارم. فكر نمي كنم خدا يه موجود مافوق ايده آل(!!) هستش كه وظيفه ي ما شناختن اون و حركت به سمت مغناطيس عشقش باشه! از روزي كه قراره در"اتمسفر" اين خداي تغيير ناپذير فنا بشم، مي ترسم. اون روز، روز مرگ تمام باورهاي من خواهد بود به همين دليل خدايي رو مي خوام كه در صفاتي كه بهش نسبت ميدن پويا باشه!

 

خب!

من چطوي من شدم؟!

جاي خاص و منحصر به فردي در پهنه ي گيتي نايستادم كه گفتن اينكه چطور به اينجا رسيدم جالب و جذاب باشه  و اينكه هنوز به يه ثبات نسبي نرسيدم كه بشه رو جوابي كه به اين سئوال ميدم حسابي باز كرد!

برآيند فاكتورهاي مثبت و منفي زيادي منو در اين جايگاه ژله اي(!) امروز قرار داده.

به جاي پرداختن به فاكتورهايي كه در رشد شخصيتم چه مثبت و چه منفي دخيل بودن، به ذكر نام افرادي مي پردازم كه نوعي بودنشون در برهه ای از زندگیم سبب شده كه احساس آرامش و يا شور و شوق به زندگي در وجودم به غليان در بياد:

1- پدرم: هميشه و همه جا و تو هر تصميمي كنارم ايستاد تا مطمئن باشم تكيه گاه مطمئني در كنارم هست.

2- مادرم: فرشته ي تمام خوبي ها كه يه نگاه به چهره ش غم زدای عمریست!

3- مريم: مربي آمادگيم تو زاهدان. فاميليش يادم نيست ولي خيلي باهام جور بود.

4- خانم سليمي و خانم رشدي و خانم ضرغامي: معلم و ناظم و مدير دوران دبستانم.

5- خانم تهراني: دبير علوم راهنماييم.

6- خانم اكبري، آقاي بيدار، آقاي خراساني: مشهد كه بودم لطف و عنايتشون شامل حالم شد.

7- خانم روستا: دبير فيزيك پيش دانشگاهيم.

8- دكتر اميرجلالي، مهندس كامران، دكتر مسيب زاده و آقاي حميدي: پزشكي خوندنمو مديون اين اساتيدم.

9- -----: اساتيد دانشگاه؛ چيزي ازشون ياد نگرفتم مگر طب!

10- "سورن كيرگگور" نويسنده ي مرحوم دانماركي:  خوندن در موردش به عصيانگريم دامن زد!

11- "پرويز" نويسنده ي كتاب قهرمان هند و چين: نميشه تصور كرد كه من از اين اتوبيوگرافي اين بشر چقد انرژي گرفتم!!!

12- حافظ: هر بار حرفي برام داره!

13- مسيح: مهرباني به من آموخت. انجيل تحريف شده ش جسارتمو براي ويران كردن خانه ي اعتقاداتم، تحريك كرد!

14- خودم: چيزهايي با ديدگان اين "خود" مي بينم كه رابطه م  با جهان هستي رو به شفافي شيشه  و به زلالي آب مي كنه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19:39  توسط ژاندارك  | 

 

دوستي دارم كه هميشه مي گه ازدواج به تقدير و قسمته. حالا يه چند روزيه كه "خونه" رو هم به تقدير ربط داده. مطمئنا" اين ليست به همين زودي بلندتر ميشه!

 

*************

يقينا" دوستي هاي وابسته به محيط، تاريخ مصرف داره!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 22:12  توسط ژاندارك  | 

 

" اي پدر، خداوند آسمان و زمين، شكرت مي كنم كه حقيقت را از كساني كه خود را دانا مي دانند مخفي كردي و آن را به كساني كه مثل بچه ها ساده دلند، آشكار ساختي. بله اي پدر، خواست تو چنين بود."

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 23:33  توسط ژاندارك  | 

 

هليكن-  چه حقيقتي؟

كاليگولا- اين كه مردم مي ميرند و شاد نيستند.

- مردم با اين حقيقت كنار مي آيند. به اطراف خودت نگاه كن. اين حقيقت مانع ناهار خوردن مردم نيست.

- علتش اين است كه در اطراف من همه چيز دروغ است و من مي خواهم كه مردم در حقيقت زندگي كنند....

 

از نمايشنامه ي "كاليگولا" نوشته ي آلبركامو

************

مردم درگير روزمرگي كه حتي وقت اين را ندارند كه به احساس خود قطره آبي ناب بچشانند، مردمي كه در ميان تعفن اجتماعشان خوك گونه زندگي مي كنند و كلاه خود را مي چسبند كه باد نبرد. مردم دنبال ترقي و پيشرفت مادي و اجتماعي؛ آري، همين مردم است كه آسوده و فارغ از هر تحولي در پيرامون؛ خواه تغيير فصول باشد و خواه نداي آدمي در دو قدمي شان، ناهار مي خورند! راه مي روند! و وحشتناكتر از همه، اكسيژن موجود در جو را وارد ريه هاي آلوده ي خود مي كنند! اين مردمند كه مرا از زيستن، از بودن، از معناي هستي بيزار مي كنند!

مي داني، هيچ نمي فهمم كه چرا كامو به گونه اي ديالوگ را نوشته كه گويا بايد بر اينان ترحم كرد و برايشان منجي اي آورد تا زندگي پوچشان را هدفمند كند. نمي فهمم چرا كامو از "دروغ" مي گويد كه دروغ زاييده ي همين آدميان است براي فراموشي و فراموشي و فراموشي............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:7  توسط ژاندارك  |