ترم دو- كلاس فيزيك- جلسه ي آخر- دكتر عباسي و اين سئوال:
اگر قرار باشه تا چند دقيقه ي ديگه، براي هميشه بينايي تونو از دست بدين، آخرين شي و آخرين كسي كه مي خوايد ببينيد چيا هستند؟
***********
دلم مي خواد چند تا از جوابهاي اين سئوالو بدونم!
خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!
ترم دو- كلاس فيزيك- جلسه ي آخر- دكتر عباسي و اين سئوال:
اگر قرار باشه تا چند دقيقه ي ديگه، براي هميشه بينايي تونو از دست بدين، آخرين شي و آخرين كسي كه مي خوايد ببينيد چيا هستند؟
***********
دلم مي خواد چند تا از جوابهاي اين سئوالو بدونم!
امروز يا فردا سال دومي مي شود كه تنها اين خاطره را با خود مرور مي كنم و حس و حال آن روزهايم را.
ساده شروع شد و ساده نيز دارد به فراموشي سپرده مي شود.
گاهي به نظرم معجزه اي مي آيد كه خدا براي اثبات بودنش برايم نازل كرد و گاه مي شود همان كه مي گويند؛ چوب خدا صدا ندارد! اما به كدامين گناه و به كدامين گستاخي چنين عذابي؟ باور كن كه خودم هم نمي دانم!
نرم و آرام شروع شد. رنگ باخت و ديگربار جان گرفت. سوزاند وميراند و دگر بار پديدش آورد. معجون دوگانه اي به كام من درد ناآشنا ريخت كه چه شود؟ كه به كجا برسد؟ من هيچ نمي دانم!
ديوانه ام كرده بود! شوريده و مجنون! فقط يك كلام را ديوانه وار زير لب زمزمه مي كردم و برگ از درخت مي كندم و زير پا له مي كردم و لگدي را حواله ي قوطي نوشابه اي كه سرراهم بود و نگاهي غضب آلود و كاوشگر به گربه ي سياه ولگرد ولي باور كن هيچ يك نتوانست از تب و تاب آتش آن كلام بكاهد. من مي سوختم. مي سوختم. مي سوختم و از دست مي دادم تمام دوست داشتنهاي خرد را. ديگر كتاب به چشمم نمي آمد. آيه هاي نانوشته ي پيش خوانده ي نجواگونه اي مي ريخت بر صفحات كتاب تا مگراشك گونه چاره آن شود. و به خدا كه نشد! هيچ شسته نشد! پاك و زدوده نشد!
امروز يا فردا دومين سال است.
با درد آشنا شدم كه جانم را بر ديواره ي هستي كوفت. من درد را نوشيدم لحظه به لحظه! ساعت به ساعت تا چه شود؟! تا به كجا برسم؟! اين را تو بگو!
سالن ورزش بود. من آن روز تمارض كردم! نشستم و بازي را ديدم.
تمارض كردم؟! نه من واقعا" بيمار بودم. جانم داشت با درد مبارزه مي كرد ولي نمي خواست كه بر آن فائق شود! جان من درد را مي خواست و دوستش داشت! انگار رفيقي كه پس از سالها ببيني و در آغوشش كشي، جانم درد را در بر گرفته بود.
من از درد به خود مي پيچيدم. رنگ پريده و وحشي صفت چشمانم اطراف را وارسي مي كرد. دنبال چه بود؟ تو مگر آن روز نبودي؟ من آن روز روي چند برگ كاغذ نسخه ي تسكين نوشتم. نوشتم درد را نمي شناخته ام ولي امروز كه بايد شناخت، بگذاريد در گوشه اي آرام كز كنم. بگذاريد سكوت كنم. كه يادش هست؟! كسي آن روز دردمند شدن مرا يادش هست؟! كسي مي داند درد، آهن مذاب بود كه مي سوزاند و نيستم مي كرد؟! كسي يادش هست؟!
هنوز يك سالي نشده بود كه درد به اوج رسيد. من دردمند ديگر تحمل نداشتم. ديگر اين رفتن را نمي شد تاب آورد. مادر دستم را مي گرفت، داغ بود، داغ! مادر يادت هست؟ يادت هست گفتي نمي دانم دختري به سن تو چرا اينگونه شد؟! مادر يادت است لبخند تلخ مرا؟! بغضي كه با اشك فرويش دادم؟! يادت هست؟!
يادت هست كه گفتي: اينها مربوط به تو نيست، بهتر است خودت را بي جهت آزار ندهي، همه ش خواست خداست؟! يادت هست؟!
تجربه ي اولين درد بود، مادر. همه ي جزئيات برايم مهم بود، همه را بايد از نزديك لمس مي كردم. در تمام اين سالها حصاري به دورم كشيده بوديد تا فقط شادي را ببينم و حالا بي هراس از عواقب، به ميان مهلكه اي كشانده شده بودم، نبايد مي رفتم؟! من رنج مردن و جان دادن را از نزديك حس مي كردم. جانم درد مي گرفت و تو نگران و مضطرب برايم دعا مي کردی.
يادت هست صداي گرفته ام را وقتي گفتم مادر ديگر نيست، او رفت؟!
يادت هست؟! پلك نجنباندم تا اشكهايم نريزد و تو با غم گفتي: بيچاره او!
ادامه ي بودنش را من بايد بروم. مي داني مادر سخت است، سنگين است اما دارم ادامه اش مي دهم؛ گاه براي او و گاه براي خودخواهي خودم! چه فرقي مي كند ما هر دو از يك جنس بوديم؛ من هستم اما او ديگر نيست!
اين تقاص است يا محبت خدا بر من كودك صفت، فرقي ندارد.
سرگرداني و حيراني و بيماري و فراموشي و فراموشي و فراموشي! اين تنها ادعاست و من تنها دست در دست خاطره، شادي گذشته ام را در ميان همان شبهاي بي خوابي، در ميان همان چندكلام راهگشا، ميان همانها كه شيريند، آری، ميان آنها مي جويم. شادي ام هنوز زنده است با خاطره و حافظه اي كه هنوز بيدار است. و اين معناي زندگي است! بويش كن! عمیق بویش کن! شيرين است، نه؟!
امروز يا فردا دو سال مي شود و من با يادآوري آن سهل جاري شده بر پهنه ي زندگي ام، همانم كه بودم؛ بي پروا، مغرور، شفاف و شاد دردمند.
دلم مي خواهد فرياد بزنم. مي خواهم بغض گلويم با خروش صدايم بدرد و فریادم را بشنوم که می گویم: من خيلي خيلي بيش از آنچه فكر مي كردم؛ مانده ام و پاك مانده ام بر اين راه و اين تنها دليل مغرور بودنم است!
كاش كسي حرفهايم را مي فهميد! كاش خداي من امشب عاشق نازكش مي شد!
********************
حقيقت اين است كه اينها را بايد بيست روز ديگر مي نوشتم اما طاقت نياوردم!
آن بيست روز ديگر شايد حسش باشد اما اطمینانی نیست كه وقتش نیز باشد!
پيشدستي كردم تنهايي يك خاطره ي مرده در ذهن ديگران را زنده كردم. كسي به اندازه ي من بر اين ماجرا دقيق نشد چرا كه كسي به اندازه ي من نيز از آن تاثير نگرفت و ويران و آبادان نشد!
نمي دانم خواندنش چه حسي در ديگران ايجاد مي كند. بهترين حالتش پوزخندي بر خزعبلات ذهن دختركي خام خواهد بود و بدترين حالت آن است كه آنها كه مرا مي شناسند ناخودآگاه در ميان آنچه از زندگي ام مي دانند به كاوش بپردازند؛ آنجا هيچ نيست دوست من! اين تكه از پازل زندگي ام هنوز در دست خودم است و سرگردانم در كدامین گوشه اش بگذارم كه فردا روزي نگويم: موج معنويت نبود كه الهامات شيطاني بود، آنچه در اين بين آموختم!
از صبح خدا سرش درد مي كند. هرچه هم اصرار كردم كه مي تواند اين يك روز را استعلاجي بگيرد به خرجش نرفت. من واقعا" فكر نمي كنم يك روز نبودنش باعث شود آسمان به زمين بيايد اما او مدام از وظيفه اش و از اينكه حتي ثانيه اي هم نبايد مرا تنها بگذارد مي گويد.
وقتي گفت نمي تواند حتي يك ثانيه مرا تنها بگذارد. واژه ي ثانيه برايم ناآشنا جلوه كرد. مي توانست بگويد "يك دم" اين بيشتر به مقام خدايي اش مي آمد تا بگويد يك ثانيه.
امروزخواستم چكي را كه از مادر گرفته بودم نقد كنم در حين عبور از خيابان كسي از پشت سر گفت: سلام. حتي فرصت نداد تا برگردم و ببينم كيست. خودش را سريع مقابلم رساند. اه! دخترك پادراز بود. لاغر است با پاهايي دراز. قيافه اش شبيه دلقكهاي غمگين است. راه رفتنش خنده دار است با اين حال گاهي از ديدنش خوشحال مي شوم. واضح است كه امروز از آن روزها نبود. خدا سرش درد مي كرد.
مي خواستم به خدا معترض شوم كه چرا دقيقا" امروز بعد از اين همه وقت او را سر راه من قرار داده است ولی مي دانستم كه باز هم مي گويد كه من با خداي او اينطور قرارداد بسته ام. نمي دانم صنف خدايان كجاست تا به آدرسشان شكوه نامه اي بنويسم در رابطه با همين برخوردهاي تصادفي ناخوشايند بلكه فرجي شود و اين مردم دست از سرم بردارند. مي دانم خدايم از ديدنشان خشنود مي شود. سر من را گرم مي كند و بعد با خداي او خوش و بش مي كند. خيلي دلم مي خواست بدانم خداي اين دخترك پادراز با خداي من چه حرفهايي مي زنند.
باري، امروز روز خوبي نبود، خدا از صبح سرش درد مي كرد. به ذهنم رسيد يكي از همان قرصهايي كه آدمها در اين مواقع مي خورند به او بخورانم اما ترسيدم با اين كار به جبروت كبريايي اش توهين شود.
دخترك در كنارم راه افتاده بود. شانه به شانه ام مي آمد. بدون اينكه مسيرش را بگويد همراهم شده بود. از بودنش به شدت عصباني بودم به خصوص از زنگ صدايش. يه لحظه هم آرام نمي گرفت و مدام حرف مي زد.
به بانك كه رسيديم، ديدم كه در را باز كرد؛ گويا هم مسير بوديم! من رفتم تا چك را نقد كنم و او هم رفت از حسابش پول بردارد. از شرش خلاص شدم.
پول را گرفتم و پرسه زدنم در خيابان شروع شد. وقتي پول خيلي بيشتر از حد كافي در جيبم باشد و هيچ برنامه اي هم برايش نداشته باشم مي توانم 24 ساعت براي خودم بي هدف قدم بزنم و هواي انسانی كه از این مردم پراكنده ميشود را استشمام كنم.
يك ساعتي است كه دارم خيابانها را گز مي كنم. هيچ دلم نمي خواهد به اين زودي برگردم خانه. در خلوت خانه، خدا نزديكتر مي شود و سردردش هم اوج خواهد گرفت اما اينجا در ميان خدايان ديگر وول مي خورد و كم كم از نظرم محو مي شود. جالب اينجاست گاهي كه نگاهش مي كنم مي بینم بي استثنا با هر خدايي كه مي بیند، چاق سلامتي مي كند طوري شاد و بشاش مي شود كه انگار اين من هستم كه سرم درد مي كرد نه او! اين مرامش من را ياد تركها مي اندازد يا شايد هم كساني ديگر؛چه مي دانم!
شايد ادامه ش بدم.......
******************
دوستي ها سازنده ي زبان مشترك هستند. حتما" متوجه شده ايد كه دوستان اصطلاحات و تكيه كلامهاي مشتركي دارند.
تا جايي كه يادم است اين يكساني و همگوني برايم خوشايند نبوده ولي هميشه خوشحال شده ام دوستي اصطلاح و يا عبارتي را كه معمولا" من استفاده ميكنم را به كار برد.
بقيه ش را نقطه چين بگذارم بهتر است..................................
***************************
الان داشتم خبر 8:30 رو گوش مي دادم. يكي از خبراش دقيقا" همون چيزي بود كه موضوع تحقيق منه و اينجا به عنوان يه كمبود بهش اشاره شد. به اين فكر افتادم حالا كه نياز در اين زمینه شديده و منم درست وقت واسه اين تحقيق نميذارم بهتر نيست hypothesis شو بدم به يكي ديگه تا روش كار كنه؟!
آنجا هيچ انساني نيست
و نام انسان، خسته گرفته ست در آغوش زانوان بي توان را
آنجا بوي هيچ انساني نيست
آسمان بي رنگ ست
آسمان خوش رنگ است
و در آن خورشيدي نيست
فخر فروش پرتوافشاني نيست
*****
آنجا هيچ انساني نيست
و جنگلهاش بكرتر از نازك تن - دختركان انسان خوي
كوههاش نه به سان پسركان زمين اجدادي من
كه آتشفشان غيرت و حميت
گدازه پران به دوردست - انديشه ي ناپاك
آنجا هيچ انساني نيست
*****
مرگ آسان است
بي تابوت
بي قبر
بي سردابه اي در دل كوه براي شاهان نامي
مرگ آسان است
آسانتر از بستن پلك تشنه ي خواب
مرگ جستن ميان اوهام
غلتيدن در ميان خاك پاك
بوسيدن گونه ي خدايي وحشي و بكر
پوسيدن در ميان لاله هاي نگران كوژپشت
مرگ آنجا روياي هرشب كبوتر
مرگ آنجا آسان آسان
پايكوبان در بر يار پيمانه زدن
مرگ آنجا آسان
مرگ آنجا زيباست
*****
آنجا هيچ انساني نيست
بوي عفني نيست
نيزارها، زيبا
مردابها، بي گنداب
زيستن آنجا رويا
آنجا هيچ انساني نيست
*****
موج نه سيلي ست بر ساحل
که درياها همه شادان
شنها همه رقصان
آنجا هيچ انساني نيست
*****
زمين بلعيده،خوي گرگها
كفتارها
مردارخوارها
و همه بيمار صفتان بي درك آدم نام را
آنجا هيچ انساني نيست
*****
انديشه پران است و رها
هست، بي كالبد در آغوش باد
آنجا هيچ انساني نيست
هيچ من و تو و ما و شمايي نيست
*****
آنجا هيچ انساني نيست
هيچ انساني نيست
انديشه رنگ مي بازد
فروغ نگاه خاموش مي شود
و جهان يكسره در تاريكي نبود تو
و جهان يكسره در انديشه ي خواستن تو
و دلها همه پر از خاطره ي رانده شده از مغز و تلنبار شده در پستويي نمور
دلها همه پر از سكوت كشته شده در خيابانهاي شلوغ دودي و مخوف
و دلها، همه باراني و غمگين
و سايه ها، كشان كشان و افتان و خيزان در ميان انديشه ي تو كه جان مي دهد بی کلام و نوا
و كمان دو ابرو، مرده در تابوتي از سنگ خارا
و تو كجا؟
و تو كي؟
و تو كي؟
تو
ناخوانده و ناشنيده
تو
پاك
تو
هستي
تو
جان
تو
فراموشي بغضي كال و فروخورده
تو
نفرين مرگ بر مرگ
تو
پاك
تو
ناب
تو
هستي
تو
جان
تو
قصه ي بي بهانه جاري بر ذهن خفته
تو
بهانه براي بهاري پاييزگونه
تو
جان
تو
هستي باخته شده در انديشه ي ميران شمع بر پايه ي آدمك سياه
تو
جان
تو
هستي
و من ...........
رنگ باخته و نزار
رقصان در خلوتي پاييزي
افتان از درختي بي بر
من..........
نه حتي سايه
من.........
نيست
هيچ
پوچ
محو
من.........
خفته در ميان غنچه هايي ناشكفته
من.............
صاحب سپيد پهنه ي انديشه
من............
سپيد در بر
سپيد بر تن
سپيد خفته
وآسمانم
همه ابر
كوههايم همه سخت
دوستانم همه چون رود، در گذر
و روياهایم پامال انديشه هايي ولگرد
دستانم افتان
پاهايم بي رمق
جانم آمده بر لب
و آرزوهايم سو سوي چراغي در دوردست
من....................
بي تو
محو
بي تو
هيچ
بي تو
نيست
بي تو
مرده در آغوش مادري دردمند
من...................
بي همه انديشه هاي زيبا
من.............
بي شادي جست و خيز و بازي
من.........
خاموش
خاموش
خاموش...
به همين سادگي......... به همين خوشمزگي......... ناپلئوني را به بنده خوراندند و دوندگی های اداري اش را انداختند گردن من!
نظريات بزرگ بيشتر از قلبهاي بزرگ تراوش مي كند تا از هوش و فراستهاي بزرگ!
راننده ي ماشيني كه داره با سرعت ميره و هوش و حواسش معلوم نيست كدوم پستوي خيالشو كندوكاو مي كنه از يه طرف، پيرمردي كه معلوم نيست از كدوم سوراخ موشي تو اون زيرگذر دود گرفته مي پره جلوي ماشين، از طرف ديگه، با هم ميشه صداي ترمز ماشين و صداي له شدن استخوونهاي پاي پيرمرده!
عقلاني و احساسيش اينه كه اين حادثه كه زندگيمو تحت تاثير قرار داده، متاثرم كنه ولي تيره تر از اونم كه اشكي كه از شدت درد از چشاماي پيرمرده جاري شده احساسمو تحريك كنه و بغضي هرچند كال توي گلوم بكاره.
اون زمان مذهب پريد وسط و گفت : هيس! هيس! آروم باشين! خدايي كه همه جا هست، نميشه محدودش كرد و گفت اينجاست كه! پس مي شه گفت مرده! نيچه تنها يه شق تعريف بود و نبود خدا رو به شما ارائه داده. خدا هست و نيست! مثل جبر که هست و نيست
مثل اختيار که هست و نيست
مثل تقدير که هست و نيست
مثل اراده که مفهوم داره و نداره و.................
اون روز و روزاي بعد مذهب نذاشت كه ذهن خواب آلوده ي بشر متشنج بشه که البته دستش درد نكنه!
مي دوني! خداي بازيگوشي ست. قايم باشك را دوست دارد گاهي نيست و تو بايد بيابيش و گاهي آنقد هست كه نمي شود ديدش!
از امروز خداي من بازي اش را شروع كرده تا پيدايش كنم. و دریغ که نمي داند وقتي شك و ترديد بر باورهايم چون هاله اي از غبار نشست، او زودتر از همه مرد! حالا بيابمش؟! او که همه جا هست!
اميدوارم دفعه ي بعد شاد و سلامت ببينمت (هزار تا رز نباتی واسه تو!
)
دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
خرقه تر و دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس كنان مغبچه ي باده فروش
گفت بيدار شو اي رهرو خواب آلوده
شست و شويي كن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده..............
از طرف نويسنده ي وبلاگ "ردپاي ايام" به بازي ترسها و آرزوها فراخوانده شدم و از اونجايي كه فكر كردن بهش براي خودم هم جذاب بود با كمال ميل پذيرفتم. بنابراين اين پستو به اين بازي اختصاص دادم.
ترس:
با ترس بيگانه نيستم مثل همه ي آدما و اين هم ليستي از ترسهاي من:
1- ترس از سقوط
2- ترس از گرفتن يه جوجه تو دستام: ضربان قلبش و حرارت بدنش مشمئز کننده ست!يادمه آخرين باري كه به اصرار برادر و خواهرم، جوجه اي كه دادن بهمو گرفتم از ترس از دستم ول شد! البته چيزيش نشد!
3- ترس از نداشتن خانواده
4- ترس از هدف قرار دادن احساس و غرور و شخصيت يه نفر و له كردنش. چندبار اينكارو كردم. يادآوريش فشار رواني زيادي رو بهم تحميل مي كنه! هنوز هم نمي دونم چقد تو اون شرايط خودخواه بودم كه به خودم اجازه ي همچين كاري دادم! الان مراقبم اينكارو نكنم با این وجود واهمه دارم از اينكه تو شرايطي قرار بگيرم كه شاهد همچين مسئله اي باشم .
5- ترس از اينكه تو ترافيك يا پشت چراغ قرمز يكي از پشت بزنه به ماشين!
6- ترس از پرسيدن اين سئوال: مامان من همون دختري ام كه وقتي براش اسم گذاشتي تو ذهنت مجسم كردي؟
از پدرم سئوال مشابه اينو 6 سال پيش پرسيدم ولي جرات پرسيدن اينو از مادرم ندارم!
7- ترس از سياره و ستاره و اجرام فضايي و در كل فضا! همين ترس باعث شد كه هيچ وقت به علم نجوم نزديك نشم.
آرزو:
راستش من كمتر آرزو تو ذهنم پروروندم بيشتر به مسائل عملي و شدني فكر كردم ولي خوب ميشه گفت اينا آرزوهاي منه:
آرزوهاي كودكي ام:
1- يه كارخونه ي بزرگ داشته باشم و بعد توسعه ش بدم و تو كشوراي ديگه شعبه بزنم! اين آرزوم فقط به صرف علاقه م به مدير يه گروه بودن و بازي با اعداد و ارقام بود.
2- يه همبازي داشتم به اسم احسان. چند سالي ازم كوچكتر بود. هميشه دلم مي خواست كه دختر باشه و بشه خواهرم!
3- مادرم سركار نره.
4- يه چيزي اختراع كنم ( نه اكتشاف!)
5- كسي بعد از حمام موهاشو شسوار نكنه! ( اين واقعا" آرزوم بود!)
6- دستم بشكنه!
7- تحقيق كنم ببينم چرا اسلام كه ادعاي كاملترين دينو داره، پيروانش اوضاع و احوالش اينه؟
آرزوهايم تا پايان سي سالگي:
1- دوره ي طرحمو تو زادگاهم بگذرونم و مردماش منو به چشم غريبه نگاه نكنن.( قبلا" فكر مي كردم اين يه خواسته ي شدنيه ولي الان به نظرم ساده نیست كه شرايط جور شه و دو سالو اونجا بگذرونم.)
2- پام به دندونپزشكي باز نشه مگه واسه كشيدن دندون عقل!
آرزوهاي فارغ از زمان:
1- روياي كودكيم محقق بشه.
2- محدود نشم، محدود نكنم و محدودم نكنن.
3- هر كار درخور توجهي كه انجام دادم به اسم عزيزترين فردي كه در زندگيم دارم ثبت كنم. بهتر بگم آرزوم پاكبازي و محو شدنه.
4- هميشه مثل الانم باشم كه سن و سالمو حس نمي كنم و به راحتي مي تونم برم به كودكي و نوجواني و حتي پيريم. دلم ميخواد هميشه همين انعطاف پذيري رو داشته باشم.
5- راحت و ناگهاني بميرم.
ديروز رفته بوديم بيمارستان حافظ. اولين جلسه ي كار با استاد واحد مقدمات عملي(سميولوژي)
بود و استادمون خانم دكتر ....
تو بخش روماتولوژي با استاد قرار داشتيم.
يه دختر شونزده ساله بود كه تركيبي از سه بيماري رو با هم داشت و البته تنها حدود 10 ماه از شروع بيماريش مي گذشت. بعد رفتيم سراغ بيمار ديگه اي كه به دليل RA پاشو آمپوته كرده بودند و دفرميتي شديدي توي مفاصل انگشتاش ديده ميشد و ناخنهاش به بد شكلي در اومده بود. اين موارد بيماري cure نداره و فقط ميشه كنترلشون كرد . استاد ميگه كه كميت زندگي دچار مشكل نميشه و اين كيفيته كه تحت تاثير قرار مي گيره. به نظرم اين بيماري هيچ فرقي با ايدز كه همه ي توجه جامعه رو به خودش معطوف كرده نداره. به هر حال شيوعش زياد بود و ديدن اين آدمها و چگونگي زندگيشون همه مونو متاثر كرد و اين وسط استاد فارغ از تاثير بدي كه ما از محيط و بيمارا مي گرفتيم با اشتياق به درس دادن و پرسش و پاسخ ادامه ميداد و با ما طوري صحبت ميكرد كه انگار داره به دختراش درس ميده؛ با شور مادري كه به فرزندش تجربه و دانسته هاشو منتقل مي كنه باهامون رفتار مي كرد و البته، اي كاش لفظ خانم دكتر رو به كار نمي برد!
بيمار دوم، مهسا رو متاثر كرد و مهسا مي گفت كه نمي تونه اين شرايط رو تحمل كنه. وقتي رفتيم اتاق بعدي و ايضا" بيمار بعدي كه يه خانم مسن مبتلا به اسكلرودرما بود، ديدن وضعيتش و صحبتهاي مهسا باعث شد كه تاثرم به جايي برسه كه خودم هم دركش كنم(فقط دركش كردم!). بيمار وضعيت بدي داشت. پوست كه مظهر طراوت و زيبايي يه زنه، در اين خانم مثل چوب و بي احساس شده بود و پاش زخمي داشت كه به طرز بدي عفونت كرده بود. ديدن زخم پاش منو دچار تهوع كرد. خواستم بدوم طرف دستشويي كه نگاهم با نگاه خانمه تلاقي كرد و اون متوجه حال بدم شد، سريع ذهنمو از زخم پا منحرف كردم تا بتونم تهوعمو كنترل كنم و چهره مو به حالت قبلي برگردوندم! نمي خواستم باعث آزردگي بيمار بشم و دلشو بشكنم. وقتي برگشتم خونه نتونستم غذا بخورم و مدام تصوير زخم پا، جلوي چشمم بود.
دچار تهوع شدنم بالاي سر بیمار ساختگي بود! من از اون دست آدمهايي هستم كه احساسي رو كه ميشه كنترل كرد رو اگر بروز بدم اسمشو ميذارم واكنشي تصنعي! يه احساس وقتي كه قابل كنترل در درون نباشه به بيرون فوران مي كنه بنابراين قبل از رسيدن به حد اشباع و peakاگر احساسي بيان بشه و بروز كنه احساسيه نارس و immature كه بعد از بروزش آدم حال بدي پيدا مي كنه و من اين كار رو كردم! احساسم به peak نرسيده، بروزش دادم. انگار كسي در درونم گفت كه اين كارو كنم و حرفشو گوش كردم! ديگه نبايد اين كارو بكنم! اين اشتباه بزرگيه كه خودمو به خاطرش نخواهم بخشيدokay?
نوشته ي بالا مال آذر 85 بود. و حالا من با اينكه به خودم قول داده بودم كه واكنش تصنعي بروز ندم، امروز دوباره اينكارو كردم!!!!
********
شنبه يكي رو ديدم و يه دروغ قلنبه تحويلش دادم. فكر اين دروغ عين خوره افتاده به جونم.
گفتم جايي اعتراف كنم بلكه سبك شم!
غرامتش از يه هفته با اتفاقات بدو پشت سر گذاشتن بيشتره؟!
******************
يكي از دوستام امروز ازم مي پرسيد: چقد طول مي كشه تا از فكر يه اتفاق بد بياي بيرون؟
بابا! يكي بياد به اين بگه من چه جور بشري ام!!!!!
*****************************
يه شاخه گل كه الان خشك شده، يه هديه واسه من! مرسی دایی جون!
شايد هفته ي بعد فرصتي دست بده دور هم جمع بشيم و من از شرمندگي در بيام.
حقيقت فيليه كه توسط مردان نابينا احاطه شده!
اين جمله رو تو يكي از برنامه هاي كودك و نوجوان گفت( فكر كنم اسمش aqvilla بود)
اين جمله كه برگرفته از همون شعر معروف مولاناست منو به فكر فرو برد.
خيلي دلم ميخواد كه زاويه ي دسترسيم به فيل حقيقتو تغيير بدم و اينبار مثلا" خرطومشو لمس كنم يا گوشاي بزرگشو. یا جاي تو بيايستم و فيلو لمس كنم. به گمانم اگه جاي تو باشم و فيلو از اون گوشه لمس كنم و دريافتمو با سيستم فكريت آناليز كنم، مي تونم به خيلي چيزا پي ببرم. مي تونم معني خيلي كاراتو درك كنم و اون وقت شايد سو تفاهمات حل بشه. من حرفتو مي فهمم و حرفامو به سيستم ادراكي تو ترجمه مي كنم.( "تو" اينجا ضمير عامه!)
***************************
مادر مهسا از دنيا رفت. بايد یه روز بشينم و مرگو بشكافم و ببينم توش چيه كه اينقد جنجال برانگيزه؟!
**************************************
مي خوام به آدما فرصت بدم كه خودشونو نشون بدن!
خوب يا بد؟! خدایا، تو تعيين خواهي كرد!
**********************************************
تحقيقي كه براي خواهرم نوشتم رتبه آورد! موضوعش "تربيت ديني در مدارس" بود. نمي دونم چطور نيش و كنايه هاي سياسي شو ناديده گرفتن؟! نكنه آزادي بيانه و ما بی خبریم؟! يا به حدي مبهم نوشتم كه نفهميدن چي به چي شده!(اين محتمل تره!)
چهارشنبه شب از اون دست شبهايي بود كه بايد راه مي رفتم و فكر مي كردم و احيانا" مشتي حواله ي در و ديوار و ميز. همين طور هم گذشت منتها چون حسابي از لحاظ جسمي خسته بودم رمق راه رفتن تو اين فضاي اندكو نداشتم. خيلي خيلي كم خوابيدم و اين براي آدمي مثل من كه عاشق خوابيدن و بي خياليه، يه جور زجر مضاعف بود!
يه جمعه ي خوب به خودم وعده داده بودم، يه جمعه كه با بچه ها بگذره كه اونم به قول حلاج شد: جمعه ي سگي!
عامل بيخوابيم تنها سنگيني مسئوليت و يا انزجار از رقم خوردن زندگيم در ميانه ي خاله زنك بازيها نبود، اينبار حس آزاردهنده ي دربند بودن و خفگي هم بهش اضافه شد. اينبار ديدم كه زمان عجب عجوزه اي ست كه بر باد مي دهد همه ي آرزوهاي محقق شدني مرا! انگار اگر فاكتور زمان براي خودم و ديگران از بين مي رفت همه ي زندگي ام را مي توانستم در آن مسيري كه مايل بودم هدايت كنم و به همانجايي كه مي خواستم برسانم، براي اولين بار به حال خداي ازلي و ابدي غبطه خوردم كه بودنش هيچ مقطع و مرحله اي ندارد!
نمي دونم اگه طور ديگه اي اين زندگي پيش مي رفت و تنها يك سال عمر من اندازه ي 6 سال زمان مي برد اونوقت مي شد مطمئن از اينكه برنامه هام خوب پيش ميره زندگي كرد؟
******************
مادر بودن از نظر من ستم شيرينيه كه آگاهانه تحميل ميشه و كم كم همه ي موجوديت و هويت آدمو مي گيره و اونو با تلاش براي بهتر زيستن و بودن فرزند معاوضه مي كنه.
و من نخواستم كه مادرمو درگير انديشه هاي خودم بكنم. يادآوري آخرين باري كه نگاه نگرانشو به من دوخته بود كافي بود براي سكوت كردنم.
يادمه آخرين باري كه براش صحبت كردم شاد بود از اينكه دخترش مي دونه چی مي خواد و چطور مي خواد ولي هم عقيده م بود كه مي گفتم: مامان تو اين دنيا، تو همين 22 سال زندگيم فهميدم كه همچين چيزي با اين آدما و محدوديتها محقق شدني نيست، منتها من هركاري مي كنم كه طور ديگه اي زندگي كنم و توقعمو كمتر كنم نميشه. انگار يه نيروي دروني بهم ميگه همينطور ادامه بده.
آره، بالاخره موفق میشم ولي كي و چطور؟ منظورم نوشداروي بعد مرگ سهراب نيست چرا كه اينجا زمان فاكتور مهم و تعيين كننده نيست.
چيزايي بود كه دلم مي خواست بهشون برسم، خيلي هم دلم مي خواست. تلاش هم كردم و رسيدم. دو حالت پيش اومد يا اينكه خوشحال بودم از اين رسيدن يا برعكس، در واقع خوشحالي دستيابي با تغيير عقيده ام و متفاوت شدن ديدم، در هم آميخته شد و بي تفاوتي جايگزينش شد!
*****************************
خدايا! بد مي كني اگر كه معجزه ي موعود روزي پيش آيد كه من، من امروز نباشم و نهايت خواستنم از عرش به فرش آمده باشد. خدايا بد خواهي كرد و من مي خواهم يادآوري ات كنم كه اتفاق و عمكلرد اخيرت هم به حد كافي بد بود، تو خود مي داني كه دليلم براي اين حرف چيست و هنوز در عجبم عدل تو كه از آن اين همه حرف مي زنند كجا بود؟ كجا هست؟
شايد چيزي اين ميان است كه من نفهميدم و از حوزه ي دركم خارج بود ولي نمي تواني كتمان كني كه بسيار تلاش كردم كه بدانم چرا. آيا جوينده هنوز هم يابنده هست؟ اگر هست نگذار تا سئوالات در ذهن كوچكم بر هم تلنبار شوند.
****************************************
"تو" و" شما" را مخاطب قرار دادنم هيچگاه نشانه ي همسويي و همراهي نبوده. بخشي از انديشه ام همچنان خاك مي خورد!
*************************************************