باد مي وزد و صورتم را نوازش مي دهد . من مانده ام و افكاري كه قرار نيست تا ابد از ذهن درمانده ي بيمار شده ام ، به در رود. پاي چپم را خم كرده ام و به نرده ها تكيه داده ام. نگاهم به دختر بچه اي است كه دوان دوان از روبرويم مي گذرد. نزديك كه مي رسد : پخي مي كنم!. سر جايش ميخكوب مي شود با وحشت به قيافه ي ژوليده ام نگاه مي كند و بعد فرياد كشان دور ميشود. هيچ احساسي ندارم. كاش از كرده ام قدري پشيمان ميشدم و يا ازش عذر مي خواستم و يا ... همين طور كه نمي شود، بايد يك غلطي مي كردم!
نيم ساعت است كه شده ام مترسكي كه پايش را به نرده تكيه داده و دست به سينه به روبه رو مي نگرد. كاش گنجشكي، زاغي و يا كفتري، چيزي مي نشست بر شانه ام. امشب گويا شب حادثه نيست.
بعضي از سر ترحم نگاهي به سر و وضعم مي اندازند و برخي ديگر انگار منم جز نرده هاي پلم، سر گرم خودشان و زندگيشان بي توجه مي گذرند. پپرمردي مي آيد و بر و بر نگاهم مي كند. و بعد دست مي كند در جيبش واسكناسي در مي آورد و جلويم مي گيرد: بگير جوون! . يه دويست تومني ناقابل؟ بگيرم باهاش چي بخرم بابابزرگه؟ سرمو بالا مي گيرم و مي گم 1800 بذار روش! – چي؟ نگاهم را كه روي صورتش زوم شده بود را مي گيرم و به رودخانه مي دوزم. عذاب وجدان است يا چيز ديگري، به هر حال اسكناسي مقابلم مي گيرد و من هم چپ چپ و با غضب نگاهش مي كنم اما پول را مي گيرم!عصايش را مي كشد روي زمين و مي رود پي كارش. من هم پاي كشان راه مي افتم. موهايم را باد به صورتم مي كوبد. اينجا آمده بودم تا كلك خودم را بكنم اما حالا مي بينم حوصله ندارم از روي نرده ها بالا بروم وبه همين خاطر از خيرش گذشتم . دستم را توي جيبم مي كنم و سوت زنان به سمت كافي شاپي كه آن طرفتر است مي روم.
به! چه گرم است اينجا! چند نفر جوون اونور پشت يه ميز نشستن و يكيشون مثل احمقها ادا درمياره و اوناي ديگه رو مي خندونه. يه نگاه به خودم ميندازم و يه نگاه به پيشخدمت و يه نگاه به اون دلقك جمع!
صندلي اي عقب مي كشم و مي شينم. يه پسر 16-15 ساله مياد طرفم و بهم مي گه چي ميل داريد؟ سرمو بالا ميارم و مي گم هيچي! اومدم يه چند دقيقه اي اينجا گرم بشم و بعد برم پي كارم. مي پرسم: درسم مي خوني؟. با تغير ميگه: اينجا محل نشستن و گرم شدن نيست. – آهان! اوكي! يه ليوان آب بده و 2000 تومن بگير، خوبه؟ اسكناسو مي كوبم رو ميز!
سرمو رو ميز ميذارم و چشامو مي بندم. گذشته با سرعت نور در كسري از ثانيه از پيش چشمام ميگذرد. يه نگاه به دور و بر ميندازم. يه زوج نسبتا" جوون با موزيكي كه پخش شده معلوم نيست رفتن به كدوم خلسه اي كه چشاشون اينقد براق و روشن شده، انگار لامپ 200 وات. معلوم نيست الان كه پيش هم هستن به كي فكر مي كنن؟ به همديگه؟
با دست دارم روي ميز ضرب مي زنم كه سر و كله ي پسرك پيدا ميشه. يه سيني ميذاره رو ميز؛ بطري آب معدني، ليوان يه بار مصرف و 1800 تومن مابقي پولم. در رفتن ترديد مي كنه. يه لحظه مي ايسته و ميگه من درس نمي خونم يعني ترك تحصيل كردم. لبخند مضحكي مي زنم و ميگم مثل من! همين امروز صبح ولش كردم. مي رود و من سرم را باز بر ميز مي گذارم و به گذشته فكر مي كنم، به همين صبح امروز و به ماجراهايي كه بر من گذشت.
بطري آب را باز مي كنم و يك نفس سر مي كشم. ميان نوشيدن چشمم به پسرك كه زل زده بهم مي افتد، آب مي پرد گلويم. خفه ام كرد! از همان جا مي دود طرفم و اما وقتي نزديك مي شود دستم را جلومي گيرم و با سرفه مي گويم كه خوبم و نيازي نيست پشتم بزند. اشك از چشمانم سرازير مي شود. چه بهانه ي خوبي! مي افتم به هق هق گريه، خب آب پريده گلويم! توجه همه را جلب كرده ام حتي آن زوج را. موسيقي ديگر بي تاثير شده و آندو از خلسه و رويا بيرون آمده اند و مي بينند در مقابلشان جوانكي سرفه و گريه مي كند و دست پسرك پيش خدمت را كه به جهت كمك دراز شده را رد مي كند.
ساعت 11 گذشته و من هنوز همان جا نشسته ام. ميان افكارم غرق شده ام و دلم نمي آيد از اين گرما بگذرم و بي هدف در سرماي استخوون سوز قدم بزنم. همين جا جايم خوب است. آن زوج رفته اند. پسركان لوس هم گورشان را گم كرده اند و چند تايي گوشه و كنار نشسته اند. كسي هم حواسش به من نيست جز پسرك پيشخدمت كه گاه گاهي نگاهي بهم مي اندازد. چرا؟
ساعت يازده و نيم است و دارند ميزها را تميز مي كنند و صندلي ها را مرتب، من اما خيال رفتن ندارم. جايم خوب است!
پسرك مي آيد به سمتم، در نهايت ادب مي گويد ديگه مي خوايم اينجا رو تعطيل كنيم. مي گويم: بسيار خوب الان ميرم. مي گويد: اگه جايي نداريد .... ميان كلامش مي دوم و مي گويم : جا و مكان دارم، ممنون.
چند دقيقه ي بعد تكه كاغذي در دست برمي گردد و مي گذارد روي ميز. نمي دانم چه در من ديده كه باعث شده همچين كاري كند. روي كاغذ آدرسش را نوشته، به اضافه ي اسم و فاميلش: ادنا ملك. احتمالا" عرب است. كاغذ را در جيبم مي گذارم و با نگاه خداحافظي و تشكر مي كنم و بيرون مي آيم.
پاهايم را مخاطب مي كنم: اي اسبان چابك من كجا رويم؟ و آنها جايي گرم مي خواهند. جايي كه بشود درازشان كرد. بنابراين راه خانه را پيش مي گيرم. پول چنداني ندارم با 1800 تومن نمي توانم تاكسي بگيرم. با خودم مي گويم عجب بشري ام من! پولي ندارم، كهنه ترين لباسم را پوشيده ام تا اينگونه آماده باشم براي مردن، مرگي مفلوكانه اما حالا با فلاكت برمي گردم به آپارتمانم بي آنكه تصميم گرفته باشم زندگي كنم، تنها خواستم زنده باشم.
ساعت2 آهسته كليد را در قفل مي چرخانم و وارد مي شوم. انگار كسي اينجاست كه نبايد بيدار شود. چراغ را روشن نمي كنم و يكراست مي روم به اتاق و مي خزم در تختخواب.
*****
ساعت فيزيولوژيك بدنم مرا از خواب بيدار مي كند. هنوز خورشيد طلوع نكرده است. وقت نيايش صبحگاهي است و من مرددم! از سويي نمي دانم هنوز خدايي دارم كه برايش از جاي برخيزم و به احترامش ركوع و سجود كنم و از ديگر سو، اگر خدايم هنوز هست آيا بلند نشدنم از بستر سبب مي شود كه فيض و رحمتش را از من برگيرد؟ پتو را روي سرم مي كشم و زير لب نجوا مي كنم: مرا در خواب هم رها مكن!
چشمانم سنگين مي شود. او را مي بينم روي همان پل، ايستاده و دستانش را طوري گرفته كه انگار قرار است از آسمان مائده اي به سويش نازل شود.
********************************************************
اين نوشته كه ادامه اش را هربار متفاوت مي سازم شبهايي مثل امشب عجيب مي چسبد! افكارم شلخته وار در هم تنيده شده ولي من فقط قصه اي كوتاه و خوابي آرام مي خواهم.