تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

همين كه به راهرو رسيدم صداي دكتر رو شنيدم كه با صداي بلند داشت مي گفت: باشه، حالا كه اينطور مي خوان من آزمايشگاهو قبول نمي كنم و فقط به كاراي تحقيقاتي خودم مي رسم. صداي رئيس بخش هم مي اومد كه مي گفت: نه اينطوري هم نيست. سخت نگير

-          نه خوب حالا كه اينكارو كردن منم مي تونم اينطوري جوابشونو بدم!

برگشتم عقب و روبروي آسانسور ايستادم و موندم كه چيكار كنم. اين سومين باريه كه ميام و هربار يه طوري ميشه كه نمي تونم استادو ببينم و بگم كارا رو تا كجا پيش بردم(به عبارتي بگم هنوز همون اول خط هستيم!). الانم كه اعصابش خورده و نميشه رفت. به خودم گفتم بهتره منصرف بشم و برگردم. از طرف ديگه واقعا" نمي خواستم باز اين كتابو تو كيفم بذارم و يه وقت ديگه پيدا كنم و بيام ديدن استاد. با اين وجود هيچ دلم نمي خواست با يه قيافه ي عبوس و عصباني روبرو بشم. مي دونستم كه اثر بدي روم ميذاره و به خصوص كه ممكنه استاد عصبانيتشو فرافكني كنه!

خلاصه مقابل آسانسورايستاده بودم و به تصويرم تو آينه ش نگاه مي كردم. مي ديدم كه عجيب تو فكره كه بره يا بمونه. در همين اثنا، استاد يه دفعه مقابلم ظاهر شد! قبل اينكه بتونم واكنشي نشون بدم، گفت: به! سلام، خوبين؟

يكه خوردم! تو چهره ي استاد هيچ عصبانيتي ديده نمي شد، خطوط چهره ش در هم نبود. با خودم گفتم پس اون همه سر و صدا چي بود؟! بهر حال سلام عليك مختصري كرديم و گفت: يه 45 دقيقه ديگه بيا تا ببينم كارا چطور پيش رفته. استاد كه رفت: به خودم تو آينه نگاه كردم و گفتم: آخش! به خير گذشت. خوب شد روزمو خراب نكرد!

________________________

 

گاهي شده كه تو يه محيطي آدم زياد رفت و آمد داره. چهره ي آدماش تو ذهن نقش مي بنده، بدون اينكه هيچ برخوردي باهاشون داشته باشي. بعد يه روز اتفاقي يكيشونو، تو يه محيط ديگه مي بيني و به نظرت اونقدي آشنا مياد كه ناخودآگاه با چهره ی گشاده بهشون سلام می کنی!

امروز يكي از همين آدماي نيمه آشنا رو ديدم. تا چشمش بهم افتاد گفت: سلام. به طور رفلكسي(sub cortical) جواب دادم: سلام! بعدش هر دو انگار متوجه شديم كه ما تو اون محيط آشنا عمرا" بهم سلام نمي كرديم حالا اينجا چه لزومي به سلام بود؟! سرمون انداختيم پايين و هر كدوم به راه خود رفتيم!

 __________________________________

 

 فكر نمي كردم بتونم يه كتاب كهنه و رنگ و رو رفته بگيرم دست و بعد از خوندن چند صفحه نذارمش كنار!

بعد از 5 سال يه كتاب قديمي با برگه كاهي، خوندم! حس خيلي خوبي دارم. هوس كردم برم يه جاي تاريخي اصيل!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:38  توسط ژاندارك  | 

 

 

باد مي وزد و صورتم را نوازش مي دهد . من مانده ام و افكاري كه قرار نيست تا ابد از ذهن درمانده ي بيمار شده ام ، به در رود. پاي چپم را خم كرده ام و به نرده ها تكيه داده ام. نگاهم به دختر بچه اي است كه دوان دوان از روبرويم مي گذرد. نزديك كه مي رسد : پخي مي كنم!. سر جايش ميخكوب مي شود با وحشت به قيافه ي ژوليده ام نگاه مي كند و بعد فرياد كشان دور ميشود. هيچ احساسي ندارم. كاش از كرده ام قدري پشيمان ميشدم و يا ازش عذر مي خواستم و يا ... همين طور كه نمي شود، بايد يك غلطي مي كردم!

نيم ساعت است كه شده ام مترسكي كه پايش را به نرده تكيه داده و دست به سينه به روبه رو مي نگرد. كاش گنجشكي، زاغي و يا كفتري، چيزي مي نشست بر شانه ام. امشب گويا شب حادثه نيست.

بعضي از سر ترحم نگاهي به سر و وضعم مي اندازند و برخي ديگر انگار منم جز نرده هاي پلم، سر گرم خودشان و زندگيشان بي توجه مي گذرند. پپرمردي مي آيد و بر و بر نگاهم مي كند. و بعد دست مي كند در جيبش واسكناسي در مي آورد و جلويم مي گيرد: بگير جوون! . يه دويست تومني ناقابل؟ بگيرم باهاش چي بخرم بابابزرگه؟ سرمو بالا مي گيرم و مي گم 1800 بذار روش! – چي؟ نگاهم را كه روي صورتش زوم شده بود را مي گيرم و به رودخانه مي دوزم. عذاب وجدان است يا چيز ديگري، به هر حال اسكناسي مقابلم مي گيرد و من هم چپ چپ و با غضب نگاهش مي كنم اما پول را مي گيرم!عصايش را مي كشد روي زمين و مي رود پي كارش. من هم پاي كشان راه مي افتم. موهايم را باد به صورتم مي كوبد. اينجا آمده بودم تا كلك خودم را بكنم اما حالا مي بينم حوصله ندارم از روي نرده ها بالا بروم وبه همين خاطر از خيرش گذشتم . دستم را توي جيبم مي كنم و سوت زنان به سمت كافي شاپي كه آن طرفتر است مي روم.

 

به! چه گرم است اينجا! چند نفر جوون اونور پشت يه ميز نشستن و يكيشون مثل احمقها ادا درمياره و اوناي ديگه رو مي خندونه. يه نگاه به خودم ميندازم و يه نگاه به پيشخدمت و يه نگاه به اون دلقك جمع!

صندلي اي عقب مي كشم و مي شينم. يه پسر 16-15 ساله مياد طرفم و بهم مي گه چي ميل داريد؟ سرمو بالا ميارم و مي گم هيچي! اومدم يه چند دقيقه اي اينجا گرم بشم و بعد برم پي كارم. مي پرسم: درسم مي خوني؟. با تغير ميگه: اينجا محل نشستن و گرم شدن نيست. – آهان! اوكي! يه ليوان آب بده و 2000 تومن بگير، خوبه؟ اسكناسو مي كوبم رو ميز!

سرمو رو ميز ميذارم و چشامو مي بندم. گذشته با سرعت نور در كسري از ثانيه از پيش چشمام ميگذرد. يه نگاه به دور و بر ميندازم. يه زوج نسبتا" جوون با موزيكي كه پخش شده معلوم نيست رفتن به كدوم خلسه اي كه چشاشون اينقد براق و روشن شده، انگار لامپ 200 وات. معلوم نيست الان كه پيش هم هستن به كي فكر مي كنن؟ به همديگه؟

با دست دارم روي ميز ضرب مي زنم كه سر و كله ي پسرك پيدا ميشه. يه سيني ميذاره رو ميز؛ بطري آب معدني، ليوان يه بار مصرف و 1800 تومن مابقي پولم. در رفتن ترديد مي كنه. يه لحظه مي ايسته و ميگه من درس نمي خونم يعني ترك تحصيل كردم. لبخند مضحكي مي زنم و ميگم مثل من! همين امروز صبح ولش كردم. مي رود و من سرم را باز بر ميز مي گذارم و به گذشته فكر مي كنم، به همين صبح امروز و به ماجراهايي كه بر من گذشت.

بطري آب را باز مي كنم و يك نفس سر مي كشم. ميان نوشيدن چشمم به پسرك كه زل زده بهم مي افتد، آب مي پرد گلويم. خفه ام كرد! از همان جا مي دود طرفم و اما وقتي نزديك مي شود دستم را جلومي گيرم و با سرفه مي گويم كه خوبم و نيازي نيست پشتم بزند. اشك از چشمانم سرازير مي شود. چه بهانه ي خوبي! مي افتم به هق هق گريه،  خب آب پريده گلويم! توجه همه را جلب كرده ام حتي آن زوج را. موسيقي ديگر بي تاثير شده و آندو از خلسه و رويا بيرون آمده اند و مي بينند در مقابلشان جوانكي سرفه و گريه مي كند و دست پسرك پيش خدمت را كه به جهت كمك دراز شده را رد مي كند.   

ساعت 11 گذشته و من هنوز همان جا نشسته ام. ميان افكارم غرق شده ام و دلم نمي آيد از اين گرما بگذرم و بي هدف در سرماي استخوون سوز قدم بزنم. همين جا جايم خوب است. آن زوج رفته اند. پسركان لوس هم گورشان را گم كرده اند و چند تايي گوشه و كنار نشسته اند. كسي هم حواسش به من نيست جز پسرك پيشخدمت كه گاه گاهي نگاهي بهم مي اندازد. چرا؟

ساعت يازده و نيم است و دارند ميزها را تميز مي كنند و صندلي ها را مرتب، من اما خيال رفتن ندارم. جايم خوب است!

پسرك مي آيد به سمتم، در نهايت ادب مي گويد ديگه مي خوايم اينجا رو تعطيل كنيم.  مي گويم: بسيار خوب الان ميرم. مي گويد: اگه جايي نداريد .... ميان كلامش مي دوم و مي گويم : جا و مكان دارم، ممنون.  

چند دقيقه ي بعد تكه كاغذي در دست برمي گردد و مي گذارد روي ميز. نمي دانم چه در من ديده كه باعث شده همچين كاري كند. روي كاغذ آدرسش را نوشته، به اضافه ي اسم و فاميلش: ادنا ملك. احتمالا" عرب است. كاغذ را در جيبم مي گذارم و با نگاه خداحافظي و تشكر مي كنم و بيرون مي آيم.

پاهايم را مخاطب مي كنم: اي اسبان چابك من كجا رويم؟ و آنها جايي گرم مي خواهند. جايي كه بشود درازشان كرد. بنابراين راه خانه را پيش مي گيرم. پول چنداني ندارم با 1800 تومن نمي توانم تاكسي بگيرم. با خودم مي گويم عجب بشري ام من! پولي ندارم، كهنه ترين لباسم را پوشيده ام تا اينگونه آماده باشم براي مردن، مرگي مفلوكانه اما حالا با فلاكت برمي گردم به آپارتمانم بي آنكه تصميم گرفته باشم زندگي كنم، تنها خواستم زنده باشم.

ساعت2 آهسته كليد را در قفل مي چرخانم و وارد مي شوم. انگار كسي اينجاست كه نبايد بيدار شود. چراغ را روشن نمي كنم و يكراست مي روم به اتاق و مي خزم در تختخواب.

*****

ساعت فيزيولوژيك بدنم مرا از خواب بيدار مي كند. هنوز خورشيد طلوع نكرده است. وقت نيايش صبحگاهي است و من مرددم! از سويي نمي دانم هنوز خدايي دارم كه برايش از جاي برخيزم و به احترامش ركوع و سجود كنم و از ديگر سو، اگر خدايم هنوز هست آيا بلند نشدنم از بستر سبب مي شود كه فيض و رحمتش را از من برگيرد؟ پتو را روي سرم مي كشم و زير لب نجوا مي كنم: مرا در خواب هم رها مكن!

چشمانم سنگين مي شود. او را مي بينم روي همان پل، ايستاده و دستانش را طوري گرفته كه انگار قرار است از آسمان مائده اي به سويش نازل شود.

 

********************************************************

 

اين نوشته كه ادامه اش را هربار متفاوت مي سازم شبهايي مثل امشب عجيب مي چسبد! افكارم شلخته وار در هم تنيده شده ولي من فقط قصه اي كوتاه و خوابي آرام مي خواهم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:20  توسط ژاندارك  | 

 

نگاه معصوم و پاكش تمام مدتي كه تو تاكسي بودم، زوم شده بود روم. وقت پياده شدن هم حاضر نبود نگاهشو ازم برداره. بهش لبخندي زدم. لبخند شيريني تحويلم داد و باي باي كرد. ماشين كه حركت كرد از پشت شيشه، در حاليكه دستش تو دست مادرش بود، خداحافظي كرديم. پسر بچه ي جذاب و زيبايي بود. نمي دونم چه چيزي توجهشو به من جلب كرد، شايد خستگي و عصبانيتي كه از چهره م خونده بود!

نگاهش منو ياد شش سالگيم انداخت؛ ياد كنجكاوي محجوبانه ي بي كلام!

 

مياي با هم بدوييم؟ مياي نقاشي كنيم؟ بيا اين كتابو بديم مامانم بخونه  و ما سرمون بذاريم رو زانوش تا خوابمون ببره، باشه؟ من بزرگ شدم مي خوام معلم پيش دبستاني بشم تو مي خواي چي كاره شي؟! و .......*

تا جايي كه يادمه، رابطه م با بچه ها تعريفي نداشته. نخواستم به دنياشون وارد بشم؛

الان كار دارم. تو نقاشي كن بعد بده من ببينم. خوابم نمياد. بزرگ شدم مي خوام آدم شم!

 و اونا از همين ناراحت شدن. از اينكه نخواستم مثل اونا زلال و كودك باشم.

 

بچه ها تنها موجوداتي هستن كه پرسشگري و كنجكاويشون تو كارام، آزارم نميده و تنها موجوداتي كه وقتي امروز بهت بگن دوستت دارن چون برديشون پارك، مي توني مطمئن باشي، دوست داشتنشون مقدس و بي شائبه و پايداره. به عبارتي ميشه رو احساسشون، حساب كرد!

 

 

چند وقت پيش، واسه دختر داييم هديه خريدم. وقتي بهش دادم. دستاشو حلقه كرد دور گردنم. گفت: نمي دوني چقد خوشحالم كردي! بعد با شرم پرسيد: اينو بهم دادي يعني دوستم داري؟!

گفتم:آره، من همه ي خرس كوچولوها رو دوست دارم. آخ جوني گفت و خودشو انداخت تو بغلم.

 

_____________

 

* دختر داييم عاشق اين رنگه بهش ميگه: sooati

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:34  توسط ژاندارك  | 

 

 

دوم دبستان بودم. خانم صمصامي داشت درس مي داد كه مبصر كلاس پنجم در زد و گفت خانم رشدي معلمشون با من كار داره.

بچه هاي پنجمي هميشه هوامو داشتن. زنگاي تفريح باهام بازي مي كردن و مراقبم بودن. هر وقت هم از طرف مدرسه، پارك، سينما يا موزه مي رفتيم مامان منو به پنجمي ها مي سپرد. ازشون مي خواست هرجا ميرن منو هم ببرن. به منم مي گفت از كنارشون جنب نخورم. فكر مي كنم مادر يا مسئول بودنو با من تمرين مي كردن و خوب هم از پسش بر مي اومدن. حس من بهشون مثل احساسي بود كه يه كودك به مادرش داره، به خصوص وقتي كه تو جشنهاي مدرسه يونيفرم نمي پوشيدن و روسري سرشون مي كردن. با اين وصف، دور از انتظار نيست كه بگم تو راهرو وقتي كنار مبصرشون بودم و اون دستمو گرفته بود دلم مي خواست مثل يه بچه ي شاد و سرخوش، دست در دست اون لي لي كنم.

در كه زديم مبصر رفت تو و نشست سرجاش. خانم رشدي كه بعدا" شد ناظم مدرسه يه خط كش دستش بود و به ميزش تكيه داده بود. منم ايستادم دم در كلاس منتظر تا خانم رشدي اجازه بده برم تو. فاميليمو صدا كرد و گفت بيا تو. جو كلاس خفه بود. همه ساكت، انگار منتظر معجزه اي از من بودن و در عين حال عصباني به نظر مي رسيدن. جلوي تخته سياه ايستادم. خانم رشدي پرسيد: ايراني ها به چه زبوني صحبت مي كنن؟

با خودم فكر كردم زبون مشتركي كه ندارن،‌ تو جنوب عرب داريم، شمال ترك داريم، تازه آقاي خسروي كه تركه مال شمال كشور نيست كه. پس زبون مشتركي نداريم مثل تركيه نيست كه بگم تركي يا مثل عربستان و عراق كه بگم عربي. همه ي اينا در عرض چند ثانيه از ذهنم گذشت و در جواب گفتم: ايراني!

وقتي طنین واژه ي "ايراني" تو گوشم پيچيد، احساسي سبكي كردم. انگار معما بود كه حلش كردم. جوابم همه ي زبانها و لهجه هاي كشورو در بر مي گرفت ولي واكنش جمع دور از انتظارم بود. خانم رشدي كه با جواب من چشماش گرد شد. بچه ها هم كه تا قبل فقط ساكت بودن با شنيدن "ايراني" انگار نفس كشيدن هم يادشون رفت. جواب من همه رو متحير كرد! فهميدم كه منتظر جواب ديگه اي بودن. خانم رشدي منو آورده بود كه پنجمي ها رو خجالت زده كنه ولي انگار جواب من خودشو شرمنده كرده بود. بعد از حدود 30-20 ثانيه جوابي كه مطابق ميلشون بود رو دادم: فارسي ( سئوال اگه اینطور پرسیده میشد که زبان رسمی ایران چیست؟ منو به این سردرگمی دچار نمی کرد)

اينبار آهسته و از سر شرمندگي اين واژه ادا شد. ته دلم جواب قبلي رو بيشتر دوست داشتم ولي شرايط منو مجبور به گفتن این یکی كرد. انتظار داشتم خانم معلم ازم بپرسه چرا اولش گفتم ايراني ولي اون انگار از كشدارتر شدن ماجرا و اينكه فضاحت بيشتري بار بياد نگران بود، بهم گفت مي تونم برگردم سر كلاسم.

اين اتفاق خيلي كوچيك بود ولي باعث شد كه تا چند روزي روحم تلو تلو بخوره. گيج و منگ باشه. دلم مي خواست راه برم، راه برم، راه برم، راه برم...............

يه vivid memory  بود. بعدها در شرايط متفاوت و سر موضوعات متفاوتي اين حالتو تجربه كردم. بعد از اين ماجرا سعي كردم تا اول طرفمو بسنجم و بدونم چطور جوابي دوست داره، بعد همونو تحويلش بدم حتي اگه جواب خودم متفاوت با اون باشه. چرا كه علاقه اي به مباحثه بر سر فرآيندي كه سبب پاسخ متفاوتم ميشه ندارم و نميشه كه واسه هر جمله اي پي نوشت( پي گفتار) آورد.

 

 

اينايي كه نوشتم دنباله ي فكري ست كه پس از شنيدن اين جمله ي دوستم كه گفت احساس تنهايي و بي كسي مي كنه به ذهنم اومد. مي گفت آرزوش اينه كه جايي بره كه كسي نشناسدش اما من آرزوم پيدا كردن آدماييه كه با پروسه ي تفكرم آشنايي مختصري داشته باشن تا بتونم بي هيچ ملاحظه اي در برابرشون خودم باشم!  

ياد روزي مي افتادم كه در مورد تحقيقات دانشكده مون در رابطه با سلول بنيادي رفتيم گزارش بگيريم. با دو تا از صميمي ترين دوستام بودم. تو اون هواي زمستوني هوس كردم كمي خودم باشم؛ خود بدون پوسته و ماسك، كه نتيجه ي خوبي نداد!

سيستم تفكرم آدميزه(!) نشده. سكوت و يا به شوخي گرفتن زندگي- كه مرهمي ميشه بر اين نوع تنها بودن- تنها چاره ي موجوده.

 اغلب هر جا بيشتر گفتم و خنديدم كمتر با كساني كه طرف صحبتم بودن نقاط  فكري مشترك داشتم، مشابه جاهايي كه سكوت مي كنم. نمونه ش، اردوي ارديبهشت پارساله كه در برابر دوستان معترض، جبهه ي خنده رو انتخاب كردم. مثل همين جا كه تا چندي پيش از تلنگر يه آشنا به زبان فكريم- به قول ایشون- خودمو لوس مي كردم و به طنز و شوخي مي نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:32  توسط ژاندارك  | 

 

فروغ سوزان چشمانت در پس پرده ي ابر پنهان مي شود. دستانم را به سويت دراز مي كنم و تو به پهناي صورتت مي گريي. دستانم پر مي شود از باران نگاهت كه سر مي خورد و مي ريزد پاي نهال كوچكي كه امسال در باغچه ي دل كاشته ام.

غروب است و من تنها نشسته در قايقي بي بادبان و بي پارو؛ سرگردان در سيلاب نگاه تو.

كاش روزي نگاهت مردابي شود تا فرو بلعد تمام منيت مرا.

مي داني، منتظر روزي ام که تو ناگفته هاي چشمانم را از بر بخواني، روزي كه جبروت آسماني ات ميزبان قدمهاي لرزان من شود. آري، منتظرم!

 

******************************************

مجالي ست كه به دور از دستان مداخله جويانه ي من، اين قضيه كه خدا خدايي مي كند، ثابت شود. فرصتي ست تا اعتقاداتم، شهودي و بديهي شود. نمي خواهم روال طبيعي حوادث و وقايع را دگرگون كنم. منتظرم ببينم تقدير چه برايم رقم خواهد زد. منتظرم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 15:41  توسط ژاندارك  | 

 

تو ماشين دارم كتاب مي خونم كه برادرم بهم ميگه: كتابو ميشه هميشه خوند اما اينجا را نميشه هميشه ديد. معلوم نيست كي باز بياييم اينجا.

كتابو مي بندم و نگاهم به ساختمانهايي كوتاه كه با سيمان سفيد نما شدن، مي افته. زندگي آرامتراز شهر ما،اينجا در جريانه.  زمان متوقف شده تا تو قدري در آن بياسايي و خستگي روزمرگي از تن بزدايي. محو تماشا شدم.

جالبه كه در فاصله اي كمتر از 100 متر مسجد و حسينيه اي وجود داره. اينجا مذهب مهمه. مهمه كه نشون بدي مذهب تو همچنان پابرجاست و تو بهش معتقدي و نميذاري كه رقيب از تو پيشي بگيرد در رساندن آواي مذهبش به گوش ساكنين و مسافرای شهر.

اگه هواي اينجا يه كم بهتر بود اين حاشيه نشين هاي جنوب فارس هيچگاه سرمايه ي خودشونو به شيراز نمي آوردن و به سر و وضع شهر كوچك و مخروبه شون مي رسيدن.

 

چند دقيقه اي در حسينيه توقف مي كنيم. نمازمو تندي مي خونم و آهسته به قسمت مردونه قدم ميذارم. پدر داره نماز مي خونه. برادرم ميگه اينطرف اومدي چيكار؟

-          به لحظه من برم روي منبر؟ به منبر اشاره مي كنم اما دستم مي افته و ميگم: اينا رو واسه چي گذاشتن اينجا!!!! چندتا پشتي و مخده گذاشتن روي پله هاي منبر نميشه رفت بالا.

– اون بالا چه خبره؟

- مي خوام ببينم از اون بالا ، بقيه رو ديدن چه حالي داره!

 

***************

 

"الي" مي گفت درياي جنوب خيلي آبي تر از درياي شماله. منتظر ديدن يه درياي سورمه اي رنگ بودم! اما ايني كه ديدم هيچ فرقي با درياچه ي نمك شيراز نمي كرد!

در حاشيه ي ساحل جايي كه موج شكن ساختن، صف بسيار طويلي از دست فروشا رو ميشه ديد. اين تنها بازاريه كه روز سيزده باز بود. زنان بندر با لباس محلي شون ديده ميشدن. بين فروشنده ها، مغناطيس يه خانم حدود سي و پنج ساله كه لباس بندري پوشيده بود، منو به سمتش كشوند. ماسكي رو كه زنان بندري روي صورتشون مي زنن رو بالاتر از محل معمولش گذاشته بود. چهره ي استخوني اي داشت و فك بالاش قدري جلو بود. با صدايي بسيار ريز و جذاب صحبت مي كرد. پاشو روي بساطش دراز كرده بود. لبخند تمام پنج دقيقه اي كه من به تماشاي اين صحنه نشسته بودم از چهره ش محو نشد. نگاهش كه مي كردي انگار اين آدم هيچ غصه اي نداره. با هر مشتري اي صحبت مي كرد، ريز مي خنديد. خيلي سرزنده و شاد بود، پر از انرژي. با خودم فكر مي كردم كه آيا از زندگيش راضيه يا نه؟ ناراحت نيست كه اين گوشه ي خيابون نشسته و داره دست فروشي مي كنه؟ نگاهش مي كردي، مي ديدي كه چه مناعت طبعي داره. آدمي كه به همين اندك از زندگيش راضي بود. بي تكلف نشسته و دغدغه هاي بسياري كه ما تو زندگيمون داريم، اون نداره. به همين جهت مي تونه پاشو راحت دراز كنه و بي خيال غم دنيا با هر خانم خريداري هم كلام بشه و ازش بپرسه اهل كجايي؟ و تصويري شاد و دلپذير از ساحل خيلج فارس در ذهن اونايي كه مي بيننش ثبت كنه. اين خانم بندري، سئوالي نداره كه بخواد دنبال جوابش كليومترها بره، اون داره همينجا زندگي اي پر از صميميت و احساسو تجربه مي كنه. ممكنه همسرش مثل چند تا مردي كه اونجا ديدم معتاد باشه، ممكنه تو زندگيش مشكل مالي داشته باشه اما بلده از زندگيش لذت ببره، بلده ساده بخنده، بلده نگاه پاكشو بدرقه ي آدمايي كه از مقابلش رد ميشن بكنه. نبض زندگيش، قوي و مستمر در حال زدنه. مطمئنم فاصله ي خدا با اين آدم خندان و ساده، كمتر از نوازش نسيميه كه از دريا مي وزه و صورتشو مي نوازه.

 

********************

 

يادم باشه يه قايق دو موتوره که یه كابين كوچيك داشته باشه، بخرم!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:48  توسط ژاندارك  | 

 

" در جستجوي حسن" نوشته ي ترنس وارد، يه سفرنامه ي جالبه. داستان يه خانواده ي آمريكاييه كه بعد از چندين سال در دوران رياست جمهوري خاتمي به ايران ميان تا خدمتكارشونو پيدا كنن.

 

اطلاعاتي كه در كتاب داده شده، چندان صحيح نيست. در مورد سياست و تاريخ و جغرافيا و مردم شناسي، به دليل صاحب نظر نبودن و عدم مطالعه ي كافي اجازه ي نظر دادن به خودم نميدم ولی جايي از كتاب اين اطلاعاتو داده كه دانشكده ي پزشكي شيراز بر فراز تپه اي ست و در آن به زبان انگليسي به دانشجويان تدريس مي شود.این دیگه تابلو بود! آخه،اوني كه بالاي تپه ست خوابگاه ارمه كه مربوط به دانشگاه شيراز ميشه نه ما! تدريس به زبان انگليسي كجا بود؟!‌ اينجا اساتيد هنوز در مورد تلفظ " ندول "و "نجول" اجماع نكردن. به انگليسي درس میدن؟!

براي من يكي جالب بود ببینم ما آدما چطور به همين راحتي صرف شنيدن حرف می زنیم و حتي زحمت اينو هم به خودمون نميديم كه بگيم از كي شنيديم.

 

اين بند از كتاب قابل تامله:

در ايران- به جز آن يك مرتبه كه مردم پس از موفقيت تيم ايران در بازي استراليا در ملا عام به پايكوبي برخاسته بودند- همه فقط در انزواي خانه خودشان مي رقصند. كم كم نمونه اي از دو چهره بودن اين كشور- موضوع درون و بيرون- دنياي ظاهر و باطن- برايم روشن شد.

اين بند، خيلي جا براي مانور داره! ولي به دلايلي از جمله اجتناب از طولاني شدن پست، ترجيح ميدم در موردش ننويسم!

 

++++++++++++++++++++++++++++++++

 

شعري از مولانا:

چه تدبير اي مسلمانان كه من خود را نمي دانم             نه ترسا و يهودي ام نه گبرم نه مسلمانم

نه شرقي ام نه غربي ام نه بري ام نه بحري ام             نه اركان طبيعي ام نه از افلاك گردانم

نه از خاكم نه از بادم نه از آبم نه از آتش                   نه از عرشم نه از فرشم نه از كونم نه از كانم

نه از دنيا نه از عقبي نه از جنت نه از دوزخ                نه از آدم نه از حوا نه از فردوس رضوانم

مكانم لا مكان باشد نشانم بي نشان باشد                     نه تن باشد نه جان باشد كه من از جان جانانم

دو شي از خود برون كردم يكي ديدم دو عالم را             يكي جويم يكي گويم يكي دانم يكي خوانم

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 21:21  توسط ژاندارك  | 

 

نمي دونم آدما با نگاه به گذشته شون، به خصوص بخشي كه مكتوب شده چه حسي پيدا مي كنن. نمي دونم وقتي دفتر يادداشتاي روزانه يا دفتر خاطراتشونو ورق مي زنن چه حالي دارن.

گذشته ي مكتوب تو ذهنمو يعني بخشي كه مربوط به سالهاي 85-84 ميشه رو ورق زدم. قبلش فكر مي كردم به افكارم نوشتم خواهم خنديد. فكر مي كردم كه شرمنده ي خودم ميشم براي اشتباهاتي كه كردم. فكر مي كردم باعث ميشه از خودم بيزار بشم، خودمو تحقير كنم ولي اينطور نشد.

آروم آروم ورق خورد و من روي يه سطر يا يه بند خيره شدم و اشك ريختم يا كه خنديدم، تاسف خوردم يا بي تفاوت گذشتم. اين دو سالو كه ورق زدم، هيچ جاش نتونستم به خودم ببالم و به عملكردم افتخار كنم. تنها چيزي كه ديدم اين بود كه خوب از پس تشريح صورت مسئله براومده بودم، خوب راهكار داده بودم ولي از عمل خبري نبود!

خودمو بخشيدم. از خطاها و كوتاهي هايي كه در حق خودم كرده بودم گذشتم، به نظرم اين بهترين راه بود و شايد تنها راه!

 

*********************************************************************

 

نگاهم به پيست رقصه و عروس و دامادي كه در حلقه اي از دختر و پسرا و زن و مرد محصور هستن. نگاهم از اونا برداشته ميشه و به سمت آدمايي ميره كه مثل من شاهد اين صحنه اند.

به سمت من هايي كه اومديم شريك جشن شروع باشيم!

صدايي پشت سرم ميگه: معلومه خسته شده. با لبخند سرمو به سمت صاحب صدا برميگردونم. برادرم ميگه: خسته اي؟ ببرمت خونه؟ همين موقع مادر عروس مياد و با پدر و مادرم شروع به صحبت مي كنه.

 

ميرم تو باغ. پيرمردي ميگه: چه هواي خوبيه! رنگ موهاش با عصايي كه دستشه جور نيست! دلم مي خواد بپرسم يعني واقعا" بدون عصا نمي تونيد راه بريد؟!  نوه ش از دور ميايد. راهمو كج مي كنم و دور ميشم.

 

باز اين درد شروع ميشه. به زحمت نفسم بالا مياد. ياد دكترم مي افتم، چندتا سئوال ازم پرسيد كه جوابم به همه شون، نه بود و سئوالاي آخرش شبيه فال گرفتن شده بود و با خنده بهش گفتم: دكتر! اينا چيه كه مي پرسين؟! اون روز با نگاهي كه به وضوح بهم مي گفت ناراحته كه بيمارم، معاينه رو شروع كرد و با لبخندي كه حاكي از سلامتي نسبيم بود، بدرقه م كرد.  دم در بلند گفت: يادت نره قهوه نخور! استرس هم نداشته باش! تو سالمي!

اين درد طي چند ماه اخير چندين بار اومد و يادآوريم كرد خدا رو براي روزايي كه سالمم بايد شاكر باشم.

 

از كنار جوي آب رد ميشم و با خودم فكر مي كنم، چرا هميشه ته مايه ي شاديم اندوه بوده؟ چرا وقتي كه بايد واقعا" شاد باشم انگار كسي قلبمو چنگ بزنه، درد داشتم؟ چرا لبخندام بيشتر اجباره تا نمود شادي درونيم؟!

 

تصوير پيست رقص جلوي چشام مياد. تصوير كسايي كه اون وسط وسيله ي سرگرمي بقيه رو فراهم مي كنن. تصوير زني كه قبلش با همسرش هماهنگ مي كرد كه چيكار كنه تا كولاك كنن! تصوير عروس و داماد مضحكي كه دست در دست هم براي شنيدن تبريك به سمت مهمونا ميان! تصوير دختر و پسرايي كه تكنو رو عصبي مي رقصن. تصوير عقده هايي كه سرباز مي كنن وهمينجا ارضا مي شن و همينجا ديگر بار سركوب مي شن تا شبي ديگر و ضيافتي ديگر در اين ممكلت! تصوير من كه دستمو زير چونه م گذاشتم و دارم "اذهب" صرف مي كنم! تصوير خواهرم كه ميگه: قيافه ت يه جوري شده باز! و يه لبخند كمرنگ هم ميشه جوابم به اون! و  باز هم تصوير مني كه تو باغ به دختر پيشخدمت، برمي خورم و هوس صحبت باهاشو مي كنم، مني كه دلم مي خواد كفشامو در بيارم و پاهامو بذارم تو آب تا مغزم خنك بشه، مني كه كم كم دارم بالا ميارم!

 

29شهريور 85

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

اين بيت توجهمو جلب كرد:

 

از بس كه بد مي گذرد زندگي اهل جهان

از عمر چو سالي گذرد عيد كنند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 20:4  توسط ژاندارك  | 

 

 

يه بازي بود مثل همه بازيها. بازيكناشم كه معلومه، يه مشت بچه بودن، مثل همه ي بازيها.

هرجا كم می آوردي حق داشتی جر بزنی، مثل همه ي بازيها. حالا، همبازيها يا تحويلت مي گرفتن يا نه. که اونم چندان مهم نبود.

هر وقت خسته ت ميشد بي هيچ حرف و حديثي مي كشيدي كنار، مثل همه ي بازي ها.

برد و باخت مهم بود، مثل همه ي بازيها .

مثل همه ي بازيها، داوري وجود نداشت.

مثل گرگم به هوا، خوب و بد مرز مشخصي نداشت و اگه گرگ ميشدي كار بدي نبود.

مثل همه ي بازيها، همه بهش دل مي دادن و حسابي گرم بازي ميشدن. زمان از دستمون مي رفت، يادته؟  

آره، عين همه ي بازيها بود.

 

هيچ مهمي تو دنيايي كه قاعده و قانونش بازي بود وجود نداشت. ميشد شبو راحت خوابيد بدون ترس از فرداها و مسئوليتها. جالبيش مي دوني چيه؟ تو دنياي بازي متعهدتر بوديم. باورت میشه؟

 

يه دفعه، ورق برگشت. ديگه بازي نبود، جدي جدي بود. اونم هاج و واج نگاه همبازياي سابقش مي كرد كه حالا همه دو دو تا چهارتا مي كردن. خواست به بازيش ادامه بده. با خودش گفت: نميشه گروهي بازي كرد، مهم نيست. تكي بازي مي كنم ولي نشد. كم آورد. اونم شد قاطي همه ي آدمايي كه بازي رو ول كردن. حل شد توشون. گم شد بينشون. من كه ديگه قيافه شم يادم نمياد. خودش يادش مياد؟

حيفش بود. اون بين ما كه بازي رو شروع كرديم تك بود. مي تونست تا آخرش بمونه ولي ول كرد. نخواست. از خودم مي پرسم، تو جاش بودي مي تونستي؟!

جواب من چه اهميتي داره وقتي اون ديگه نيست؟ چه اهميتي داره وقتي يكي ديگه هم قاطي زباله ها شد؟ چه اهميتي داره وقتي من و تو هم نتونسستيم بازيمون تا آخر ادامه بديم؟

 

نمياي بازي کنیم؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 22:52  توسط ژاندارك  |