تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

به عنوان آخرين پست سال 85 از طريق تريبون آزاد اين وبلاگ، اومدم تا بگم هيچ خوبي اي با هيچ بدي اي جايگزين نميشه حتي اگه منبع ساطع كننده ي هر دو يكي باشه. به قول "نيكو" هيچ چيز نمي تونه جاي چيز ديگه اي رو بگيره و هيچ فردي جاي فرد ديگه!

 

از دوستان همراه اين روزهام، از معلمان و دوستاني كه هميشه و همه جا به يادشون هستم اما خيلي سال كه نديدمشون، از دوستاي جديد وبلاگ نويس كه نوشته هاشونو مي خونم و ازشون استفاده مي كنم ،از اونايي كه معلم وار، دست كوچك منو گرفتن تا زندگي رو مشق كنم، از كسايي كه ديد منو با نوع برخوردشون متحول كردن و يا قصد دارن متحول كنن(!)و از همه ي اونايي كه حتي يه اپسيلون انرژي مثبتو به روح آشفته ي من تزريق كردن، ممنونم.

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

موقع تحويل سال، منم و همون دعاي هميشگي: خدايا ما رو در راه پاكي قرار ده و جز پاكي نصيبمون نكن

 

سال نو مبارك

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:22  توسط ژاندارك  | 

 

 

85، سالي بود متفاوت. سالي كه جز دو سفر كوتاه 4-3 ساعته ي درون استاني، سفر ديگه اي نداشتم در حاليكه براي خانواده م پرسفرترين سال شد. اتفاقات و حوادث ريز و درشت و جالب زيادي داشت كه بسيار موجبات سرگرمي و بازي ما را فراهم نمود!! :D))

 

از نظر شخصيتي يه مقدار افت كردم. عجولترو ساده انگارتر از سابق شدم و نيز تلختر. رگه هايي از بدبيني و عدم اعتمادو مي تونم به وضوح در خودم ببينم. گرچه تلاش كردم در برابر اين حس منفي مقاومت كنم اما بيفايده بود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:40  توسط ژاندارك  | 

 

 

جمعه است و من در اتاقم. تلويزيون روشن است. برنامه ي نويسندگان بزرگ شبكه ي چهار را مي بينم. اين هفته در مورد جورج ارول است.

كسي در مي زند. خواهرم است. اجازه مي گيرد و با هم به تماشا مي نشينيم. تمام كه مي شود مي پرسد: تو ازش كتابي نداري؟

-          چرا دارم. 1984 و مزرعه ي حيواناتو دارم.

-          به منم مي ديدي بخونم؟

-          1984 مناسب تو نيست اما مزرعه ي حيواناتو مي تونم بهت بدم بخوني.

در مورد كتاب مي پرسه و براش يه كمي توضيح ميدم.

 

*********************

 

وقتي تو فاز مانيك هستم معمولا" اگه كتابي مي خرم، حاشيه شو با شوخي با نويسنده و شخصيتهاي كتاب پر مي كنم!

چند صفحه ي اول اين كتابو تو ماشين خوندم و همونجا هم كنارش شروع به نوشتن كردم و اين به وضوح نشون ميده تا چه حد قاطي داشتم!

 

*************************

خلاصه!

فرداش خواهرم  مي گفت: تو سرويس نشسته بودم و داشتم كتابو مي خوندم كه رسيدم به يه عبارت كه تو خطاب به " گربه" نوشته بودي، همچين زدم زير خنده كه همه برگشتن نگاهم كردن!

ظاهرا" خيلي به حاشيه نوشتهاي کتابه علاقه مند شده. ديشب مي گفت با اينكه خطت خيلي بده و نميشه خوند ولي نميشه از حاشيه هاي كتاب گذشت، از خود متن اصلي بهم بيشتر مي چسبه!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 14:31  توسط ژاندارك  | 

 

چند شب پيش سرم گيج رفت. خيلي احساس خوبي بود! انگار روحم كه از جسمم اومد بيرون، يه جايي ايستاد بالاتر از اون، توي يه سطح شعور و آگاهي بالاتر.

حيف! فقط چند ثانيه بود. خيلي دلم مي خواست ادامه پيدا مي كرد اما نشد و زود حالم طبيعي شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 15:5  توسط ژاندارك  | 

 

 

در كتاب "آخرين قضاوت" به اين پرداخته كه انقلاب و دگرگوني محصول قشر پايين اجتماع است كه تحصيل كرده و به حقوق حقه خود آگاه شده است.

 

سابقا" جایی خوانده بودم قشر متوسط جامعه گرداننده اصلي جامعه است چرا كه قشر پايين درگير فقر است و قشر ثروتمند در گير عيش و نوش.

 

و اما نظر من:

 

نظر من تلفيقي از اين دو است و تحولات و هدايت و سير جامعه را حاصل عمل هر قشر بيدار شده و تحصيل كرده(آگاه) اجتماع مي دانم كه در اكثريت مواقع از قشر فقير يا متوسط جامعه است اما هرچه جرقه ي اين انقلاب در قشر پايين تري زده شود و هرچه كه سردمداران حركت به قشر پايينتري متعلق باشد(ضمن داشتن آگاهي) انگيزه و قدرت و نتايج بيشتري چه از جهت كمي و چه از جهت كيفي حاصل مي شود.

 

 

 

*********

 

 

فقر چيزي ست كه تا از نزديك لمس نشود نمي توان درك صحيحي از آن داشت؛ نبود امكانات است و محدوديت و موانع در برابر تلاش و خلاقيت و .... كسي كه از قشر پايين اجتماع با آگاهي كامل از موقعيت خود به تحصيل و آگاه شدن مي پردازد و هشيارانه با چشماني باز به مسائل و دنياي اطراف مي نگرد، به اين ترتيب، در طول زمان انگيزه هاي لازم در وجودش تجمع مي يابد و مانند فنري فشرده آماده ي جهيدن و تغيير و دگرگوني و انقلاب مي شود. قويترين انگيزه ها را اين قشر دارند اما وسيع ترين زمينه براي آگاهي و تفكر و انديشه را قشر متوسط دارد و در این میان، قشر ثروتمند سرش گرمتر از آن است كه بخواهد بينديشد و از سويي ديگر انديشه اش در بهترين حالت تنها مايه ي عذاب وجدانش مي شود اما اين را هم در نظر بگيريد كه شايد بخواهد موقعيتش ثابت بماند، چرا كه اين انديشيدن، از او مي خواهد حق مردم كه در دستان اوست را به آنها بازگرداند و اگر نخواهد اين كار را كند فشار بيشتري بر پايين دستان خود خواهد آورد( خدا می داند که از نوشتن این جمله تا چه حد متنفر بودم! خواستم حال خودم را بگیرم!). در اين ميان قشر متوسط با امكانات نسبي و به دور از فساد انديشه* مي تواند بينديشد و بخواهد تغيير ايجاد كند.

 

 

 

 

*     در توضيح بايد گفت 1- در زمان گرسنگي سيستم سمپاتيك فعال است و به دنبال غذا 2- بعد از صرف غذا، سيستم پاراسمپاتيك فعال است و در حال هضم و جذب غذا 3- زمانهايي وجود دارد كه بدن نه گرسنه و در پي غذا و نه سير و در حال هضم و جذب غذاست، اين حالت بخش اعظم شبانه روز را تشكيل مي دهد.

 

جامعه به لحاظ عملكرد بسيار مشابه بدن عمل مي كند. حالت يك وضع قشر پايين، حالت دو وضع قشر ثروتمند و حالت سه قشر متوسط است.

 

قرارگيري همه ي اعضاي جامعه در يك طبقه ي اجتماعي- اقتصادي امري غيرممكن و غير معقول است، جامعه اي در سلامت(تعادل) است كه مانند بدن بخش اعظم اعضايش در حالت سه قرار داشته باشند و افراد حالت يك يا وجود نداشته باشند و يا بسيار اندك.

 

اينها مقدمه اي بود تا بگويم فساد انديشه مربوط به زماني است كه فرد غالب فعاليت فكري اش را در حالتهاي يك و دو انجام دهد كه در اين صورت انديشه تحت الشعاع دو عامل گرسنگي و سيري قرار خواهد گرفت و به حاشيه مي رود! به همين دليل است كه گفته مي شود با شكم پر يا خيلي گرسنه سر جلسه ي امتحان حاضر نشويد!!

 

مقاله كه ننوشتم! حوصله ي توضيح و بسط بيش از اين دارم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:11  توسط ژاندارك  | 

 

خريد عيد يكي از خاطره انگيزترين روزهاي زندگيمو رقم زد. نيمي از خريدو با پدرم بودم و نيم ديگه شو با يكي از دوستام.

 

نازي رو هم به اتفاق همسرش ديدم! شبيه يه زوج واقعي بودن نه مثل زوجهاي لوس امروزي.به نظرم  خيلي آدم بزرگ اومدن!

چه زود دوره دانش آموزيمون تموم شد. انگار همين ديروز بود كه به هم قول داديم هر كدوممون زودتر تونست به هدفش برسه بره پارك جنگلي، روي اون تپه سبز تو گودالي كه با هم نشون كرده بوديم يه يادداشتو توي جعبه ي آهني و چيزاي ديگه بذاره تا زود از بين نره، بعد اون يكي ديگه هم هر وقت تونست به خواستش برسه، نمونه همون يادداشتو اونجا بذاره تا اينطوري باهم در ارتباط باشيم بدون اينكه همديگرو ببينيم! ما نماد گروهمون PFK رو همون روز تو اون گودال چال كرديم! البته قرار بود هميشه با هم باشيم اما در مورد خواسته هامون اون تپه رو سمبل(؟!) قرار داديم. اون روز يه حس رقابت درمون ايجاد شد كه زودتر از ديگري به خواسته مون برسيم. بعد با هم تو يه مسير سبز در سكوت راه رفتيم. من تو ذهنم خواسته هامو مشخص مي كردم و اولويت بنديشون مي كردم اما اون به چي فكر مي كرد؟! الله اعلم!

 

اولين هدف من، هموني بود كه خانم تهراني دبير علوم ازم مي خواست و بقيه هم اقماري بودن حول و حوش همون. امروز كه نگاه مي كنم مي بينم چقدر از اون هدفم فاصله دارم البته افسوس نمی خورم! 

از وقتي خانم تهراني از ديد خودش اين بخش از استعداد منو كشف كرد با ياد حرفهاش هميشه براي شيمي بيشترين وقتو گذاشتم اما اولين ترم دانشگاه متوجه شدم كه موضوع مورد علاقه م نيست!

 

علاقه يه چيزيه و پشتكار و تلاش يه چيز ديگه! گرچه علاقه انگيزه ي پشتكار و تلاشو فراهم مي كنه ولي من يكي شاهدم خيلي ها گوسفندوار (بع بعی وار) كارهايي رو به صرف تعهد ومسئوليتي خودساخته انجام ميدن . هرگز اين نوع "عامل بودنو" زير سئوال نخواهم برد چرا كه آدميزاد فرصت نداره تا همه ي ناخودآگاهها رو به خودآگاهي تبديل كنه(بهتر كه نمي تونه!) بنابراين بي هيچ دليل موجهي هر روزه خيلي از كارهايي كه بهش مربوط ميشه رو انجام ميده از مسواك زدن و حمام رفتن و سلام و احوالپرسي و حرف بي ربط زدن گرفته تا درس و كاري كه باهاش تامين معاش مي كنه و در نهايت كارهايي كه سرگرمي و تفريح مي دونه!

 

******************************

ميشه اينو جواب بدين؟!

چرا به يه چيزي علاقه دارين؟ داشتن يه حس خاص كه شما رو به سمت اون مي كشه نمي تونه جواب سئوال باشه چرا كه شما دارين معني علاقه رو تبيين مي كنين و من یه چیز دیگه پرسیدم!

اين علاقه داشتن چه پيامدي داره، يعني چي كار مي كنين واسه چيز يا كسي كه مورد علاقه تون واقع شده؟ بهش توجه مي كنين، مراقبش هستين و يا كاري مي كنين كه خوشايند اونه؟!

اينا جوابهاي سطحيه! مني كه از يه سياره ي ديگه از بد يا خوب حادثه افتادم ميون شما رو قانع نمي كنه! یه طور دیگه جواب بدین حتی اگه تهش همین باشه!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 14:35  توسط ژاندارك  | 

 

 

 

 

FOCUS ON THE EFFORT, NOT THE OUTCOME!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:29  توسط ژاندارك  | 

 

صداي چرخش كليد تو قفل مياد. تو نشستي رو مبل و سعي مي كني بي خيال خودتو نشون بدي. اونم سلانه سلانه مياد تو و دمپايي هاشو پاش مي كنه و بي توجه به تو مي ره تو اتاق مطالعه. منم كه دارم اين صحنه ها رو از جايي ميون زمين و آسمون نگاه مي كنم، تصميم مي گيرم دست از اين معلق بودن بردارمو برم توي تو. طوري فرود ميام كه تماما" تو كالبد ت قرار بگيرم . يه كمي دستهات برام كوچيه اما فضاي ذهنت خيلي درندشته. تو تصميم مي گيري كه راه بيفتي بري تو اتاق مطالعه ببيني اون چه مرگشه ولي من دلم مي خواد همينجا بموني؛ من و تو، تك و تنها.

يه دفعه فضاي ذهنت شلوغ ميشه و اوضاعش بز تو شير. منم كه حال و حوصله ي شلوغي رو ندارم خودمو جمع مي كنم از تو ذهنت و تو اعضاي بدنت به زور مي چپونم. ذهنت سبك شده و اسكلتی نداره واسه همين بدجوري كله ت رو گردنت تلو تلو مي خوره. كمكت مي كنم كه راه بيفتي و نزديك در كه مي رسي با قدرت تمام درو برات باز مي كنم و دق دليمو سر در درميارم وقتي از چهارچوب در رد ميشيم با پا محكم مي كوبم بهش كه صداي بهم خوردن در اونو از جا مي پرونه. انگار برق سه فاز بهش وصل كردن. زيرزيركي طوري كه متوجه نشه مي خندي اما اون كه شعورش گاهي از كرم خاكي هم با اون سيستم عصبي ساده ش كمتر ميشه، سرت داد مي زنه!

بي خيال! تو به روي خودت نمياري. من فكر مي كنم اينطوري بهتره، ماهيچه هاي صورتتو طوري تنظيم مي كنم كه بي تفاوت جلوه كني و لجش درآد!

 

زندگي چيزي در همين مايه هاست. چندين شخصیت در هم و با هم و بي هم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:13  توسط ژاندارك  | 

 

امروز راديو مي گفت: براساس يه تحقيق آينده نگر كه از سال 1985 (احتمالا") شروع شده، دانشجوها خودشيفته تر و خودمحورتر از سابق شدن. اين تحقيق تو آمريكا انجام شده.

تحقيق اين مدلي تو ايران نتيجه اي ميده وحشتناك!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 21:7  توسط ژاندارك  | 

 

سختترين شرايط زندگيمو در تنهايي مطلق گذروندم. هيچ كس نبوده و يا اگر بود خودش هم اندازه ي من درگير ماجرا بوده. و هميشه اين تنهايي مطلق تا مدتي تاثير وحشتناكي روي روح و روانم گذاشته.

 

احساس گنگی دارم.

 

**********************

شايد روزي

پر كشد مرغ تمنا به سر منزل دوست

يا كه شايد روزي

آتشي افتد، به جان دل دوست

شايد روزي

گم كنم ره و پيدا بكنم خانه ي دوست

يا كه شايد روزي

كوبش در بخواند مرا:

دوست آمد به سلامت پس از اين راه دراز

شايد روزي

قبل نوروز

عيد باستاني آريايي نسبان

باد با باران بيايد

و بيفتد پرده از چهره ي دل

و زدايد باران، رنگ زنگار و

خرامان برون آيد مهر، ز پس چهره ي دل

يا كه شايد روزي

دوست مستانه و ديوانه و پايش برهنه

دست و دستمال گردان

در فضاي خانه مان جشن گيرد، روز موعود

 وليك

نشايد روزي

سياهي باشد و سوگ و نبود دوست

واي! هرگز نشايد نام روز بر روز!

 

(اين شعر هم قبلا" اينجا بوده!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:14  توسط ژاندارك  | 

 

نه به حكم عقل! تنها به اين دليل كه نشانه گرفتن پاشنه ي آشيل، جوانمردانه نيست، ديگر ادامه نده دوست من!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 20:40  توسط ژاندارك  | 

 

امروز چند بار ازش پرسيدم: خوب شد حالا؟ راحتي نه؟ آزاد و رها شدي، مگه نه؟ و اون با خنده مي گفت: آره! آره! و جريانو برام تعريف مي كرد.

گفت: مي دوني من و تو از اونايي هستيم كه محدوديتو نمي تونيم تحمل كنيم.

قطعا" همينطوره اما من هيچ حس خوبي نداشتم وقتي اين حرفو زدي، چرا دوست من؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 20:39  توسط ژاندارك  | 

 

براي يك پزشك واقعي، مرگ بيمار به سختي از دست دادن يه عزيزه.

حلاج، بين ما اولين كسي بود كه اينو تجربه كرد، درسته؟!

 

دلم مي خواد خودمو جاش بذارم:

با سكوت با اين مسئله كنار مي اومدم. مي تونم خودمو تصور كنم كه براي يه لحظه ساكت و بهت زده و حيرون ، مي شكنم و اين شكستن به يكباره تا چند روز ادامه پيدا ميكنه. به گمونم اونم همين احساسو داشت. مي دونم به اين فكر مي كنه كه چرا يه جوون كه به قول خودش مي تونست جاي ما باشه رو شکلات پیچش کردن بره اون دنیا. منتها ذهن من در اين مواقع هنگه و حتي همينم تا يه روز ازش نمي گذره!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 20:38  توسط ژاندارك  | 

 

الان پيام كوتاه داد كه : سلام من بازم قاطي كردم آرامش كجاست؟

و جواب من: سلام، اين سئوال جدي بود؟ آرامش رو يه جاي خيلي كوچولو پيدا مي كني. يكي ميگه تو دله و با احساس، يكي ميگه تو مغز و با تعقل. فرقي نمي كنه.عشق نهايت تعقله. آرامگاه آدم يه جاي تك نفره هست! خدا يا معشوقي كه جدا از توست باهات تو آرامگاه نمياد!

 

بازهم داره پيام مي فرسته و معلومه كه دچار بحران شده و بهم ريخته.

 

بيستم دي/ چهار شنبه/ ساعت يازده شب

 

*********

اون روزا فقط تلاش مي كردم كه آروم بشه و تصميم احمقانه اي نگيره( بعدا" بهم گفت که تا مرز نابودی خودش پیش رفته بود که دور از تصور هم نبود!). خودشم همينو مي خواست، مي خواست كسي اون ساعتها و لحظات باهاش باشه.

 

دوستی رو بعد از سالها تو همچین وضعی ببینی.چه حالی میشی؟!

 

خوبه كه همه چي تموم شد. خوشحالم، حالا وقتي زنگ مي زنه غم صداش كم شده.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:27  توسط ژاندارك  | 

 

امروز كه منتظر جزوه ها بوديم، چند دقيقه اي تنهاش گذاشتم و وقتي برگشتم ديدم كه جزوه به دست منتظرمه. وقتي دم در دانشكده رسيديم، گفتم: ميري خونه؟ گفت: نه. نه گفتنش انگار التماس بود براي ماندنم. گفتم: ميري خوابگاه؟. با نگاه شيطنت بارش و درحاليكه مي خنديد گفت: نمي خوام برم!

براي قدم زدن در اين هواي شگفت پائيزي وسوسه شده بودم اما تنهايي را هميشه ترجيح داده ام و اينبار..... از طرفي به مامان گفته بودم تا قبل از 2 برمي گردم خونه و از طرف ديگرتر! دلم مي خواست اين سكوت چند روزه بشكنه و بدونم به چي فكر مي كنه.

 

بايد تصميم مي گرفتم. گفتم: سر خرو كج كن! تا سر ارم مي برمت و بعد از اونجا ماشين بگير برو خوابگاه. تو چشماش درخشش كودكانه اي ديدم. سر ارم رسيديم اما هنوز ميل به رفتن داشتم. حضور و ايضا" سكوت او باعث بهم ريختن افكارم نمي شد. گفتم: با حافظيه موافقي؟ گفت: آره! گفتم: عجب! گفت: فكر مي كردي قبول نمي كنم؟ من از خدامه! به قول خودش خرش حسابي چموش شده بود. خلاصه همين طور مي رفتيم و گاه گاهي صحبت مي كرديم. اون از دوستاي خواهرش مي گفت. از اينكه قرار گذاشته بودن برن دوبي و خانواده ي هيچ كدومشون موافقت نكرده جز خانواده ي سميرا و اينكه كاش ميشد ما تا همين زنجان كه خواهر ديگه ش اونجا دانشجو هست، بريم حالا دوبي پيشكش! و ....

 

رفتيم تو حافظيه و نسكافه و كيك و مثلا" كافي شاپي! يه ساعتي همونجا گپ زديم و گفتم كه نگرانش شدم.گفت كه اين چند روزه حال و حوصله ي آدما رو نداشته(من كه آدم نيستم! با فرشته ها هم كه اينطور برخورد نمي كنن! فرشته؟ يا جن؟ :D) از خيلي چيزا گفتيم: آينده، سفر، هجرت، خانواده، تشكيل خانواده، معيارها و تبادل نظر، سياست، تحقيق، درس، امتحان، استاد، مرگ، نيستي، نيكوس كازانتزاكيس، سيمون دوبوار، ميلان كوندرا، شعر، همسايه، آشنا، دايي، خواهرم، خواهر بزرگش، نقد كتاب، سرطان، تخصص انكولوژي،پاركينسون و پاتوفيزيولوژي اش، مصيبت و بدبختي، ميل به نبود،گروههاي خوني مختلف و خصوصيات اخلاقي متفاوت، پايان نامه ي يكي از دانشجوها،  حسرت، دكتر كديور و روشنفكري اش، تصوير ذهني اي كه از دكتر رستگار با فيزيك دكتر تابعي ساخته بودم،آدمهايي كه مي آيند و مي روند در زندگي مان، زندگي اي كه مي گذرد، ويراني، حس يك مادر، كوچكي ديد مردان ، وعده هاي عملي نشده، بچه، نظر خانواده هايمان در مورد آينده مان، فال حافظ، شعر حافظ، كانديد شوراي شهر شدن حافظ! و سكوتتتتتتتتت)

 

در اين ميان يكي- دوبار، چيزي گفت و منو به ياد گفته هاي كسي انداخت و هر بار با اشاره به اينكه اين نظر من نيست اما بشنو! برايش گفتم و او شنيد.

 

هنوز هم ميل با هم بودن خاموش نشده بود و به قول او؛ خانواده و كار همگي مانع مي شود كه پيشرفت كنيم و محدويت هايي ايجاد مي كنند و اينها مرا ياد گفته ي دوستي مي انداخت كه مي گفت: اگه كه قرار بود بين درس و مادر شدن يكي را انتخاب كنم، قطعا" مادر شدن بود!

 

ساعت 3 بعد از ظهر بود و ما هنوز حافظيه بوديم، گفتم كه هنوز هم مي خواهم پياده روي كنم و او همراهم شد. صحبتهايمان گستره ي وسيعي داشت و الان كه نگاه مي كنم، مي بينم كه چقدر حرف زده ايم! با اينكه خيلي از زماني كه با هم بوديم، به سكوت گذشت. در مورد: كتابهاي جديدي كه خوانده بوديم، عكسهاي تبليغاتي كانديداها، پوستر تبليغاتي اي كه در آينده  قرار است طراحي كنم براي آن دوره اي از انتخابات كه كانديدش هستم!!!، چارلز ديكنز و 9 تا بچه اش و هرزگي اش و تشبيه كردن همسرش به الاغ!، در مورد آيا فرزنددار شدن يعني زندگي ارزش اين را داشت كه يك نفر ديگر هم آن را تجربه كند(كتاب مهماني خداحافظي) ، در مورد پيتزايي و ساندويچي، فارماكولوژي، در مورد جاودانگي، دل تنگي،نظرات مردم در مورد احمدي نژاد، رئيس موسسه زبانش و كانديد شدنش، شيفته ي بينهايت بودنم، دوگانگي عمل و فكر، پارك محله اي و همچنين سكوتتتتتتتتت

 

رسيديم به انتها با اينكه نه من و نه او ميلي به جدا شدن نداشتيم ناچارا" گفتيم خيلي خوش گذشت، خداحافظ و ممنون .

و اينگونه از هم جدا شديم.

 

چهارشنبه

بيستم و دوم آذر

ساعت 5/10

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 21:21  توسط ژاندارك  | 

اينطور كه دايي فرشاد ميگه، نميشه و من هم بهتره بي خيال اين كار شم! چه خوب شانسم من!

مهم نيست! قد يه دو زاري ناراحت نيستم! همه ش هم دارم جوك مي گم. مادر و پدرم هم هاج و واج نگاهم مي كنن! البته حيف اين همه وقت و پول كه صرف كردم!

 

هميشه يه چيزي پيدا ميشه آدم بخنده.واسه "حلاج" هم هديه ي تولدشو گذاشتم تو يه جعبه كه مال بچه هاي زير دو سال بود!!! خواستم چند تا سوسك و قورباغه پلاستيكي هم بذارم توش اما ازش ترسيدم!

وای چه زندگی بانمکیه!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:50  توسط ژاندارك  | 

 

این شعر تکراریه. یه چند روزی اینجا بوده. می دونم اما...

 

چشمانم آن روز جز تو نمي ديده است

و نگاهت حوض آبي بوده كه تعميد مي داده است جان مرا

آن روز شبدر چهار برگ در دستم گذاشته اي

 مشت كرده اي دست گشوده ي مرا

و قلبم ريخته است تمام حجم ناپاكي را به دور

نگاهت را كه برگرفته اي

صداي شكستن چيزي مشتم را گشوده

حجم ناپاكي به حوضچه ي قلبم رجعت كرده

و پژمرده شبدر چهار برگت زير گامهاي گلينم جان داده است

و اينك

آمده ام كه اعتراف كنم

كه بگويم: اي نگاهت تا ابد جاويد!

همان وقت كه به جان خويش ريختم خون مسيح را

همان دم كه گويا گوشت تن مسيح را به دندان مي كشيدم

شبدري را كشتم!

شبدري كه شانس مي آورد برايم

همان را كشتم!

آمده ام غرامت گناه دهم

 كه ناگاه ....

كلام از بطن دهان زاييده نشده

حايل نگاهها فرو مي ريزد

و نگاهم غور مي كند در چشمان تابانت

موسيقاي جانت در گوش جانم مي نوازد:

مرده شبدرت شانس آورد؛

دست پيش آر و شبدري ديگر گير!

 

آذرماه ۸۵

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 21:52  توسط ژاندارك  | 

 

از كتاب طاعون:

فهميده ام كه همه ي بدبختي انسان ها ناشي از اين است كه به زبان صريح و روشن حرف نمي زنند. از اين رو تصميم گرفته ام كه صريح حرف بزنم و صريح رفتار كنم تا در راه درست بيفتم.

 

از كتاب.....(يادم نيست):

تخصصي شدن علوم و جدا شدن شاخه هاي گوناگون آن از يكديگر در عين به همراه داشتن نتايج مثبت اما نتيجه اي منفي نيز داشته و آن از بين رفتن يك ديد كلي است كه انسان را ارضا كند و به او آرامش بخشد.

 

از كتاب براي پسرم:

مرده آن نيست كه حرفي نمي زند و حركتي از او سر نمي زند، مرده همان دوپايي است كه توان وجرات حرف و عمل ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:42  توسط ژاندارك  | 

 

هميشه گفتار احساسي و عاطفي دختران مرا ترسانده اند! ته مايه ي حرفشان در اين مواقع اگر دروغ نباشد حداقل غلو است. منظورم زماني است كه نگاه معصوم پيدا مي كنند و صدايشان مي لرزد و بعد برايت از كسي مي گويند. در اين مواقع هشيار باش كه گاهي عنان از كف مي دهند و خيالات و اوهامشان را نيز قاطي اصل ماجرا مي كنند و يا اينكه با سوگيري (بنا بر اوضاع و احوالشان) بر بخش خوب يا بد ماجرا تكيه مي كنند و در نهايت سبب مي شوند كه از ماوقع اشتباه برداشت كني.

 

بنابراين بترس از چشمان و نگاهي كه گويي معصوم شده است،مي خواهد با تو صادق باشد و تو را شريك اسرارش سازد.

 

بخشی از کتاب " برای پسرم"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 17:57  توسط ژاندارك  |