تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

 

يه وبلاگ آشنا پيدا كردم! حدود يه ساعت قبل! نويسنده ش يكي از همكلاسيامه. كاملا" اتفاقي پيداش كردم(چقدر اين مدت كاملا" اتفاقي آدماي مختلفو پيدا می کنم، يه جورايي حالت تهوع پيدا مي كنم. ). دلم می خواست لینک وبلاگشو بذارم اما از طرز نوشتنش متوجه شدم مایل نیست آشنایی وبلاگشو بخونه. بهرحال باعث شد اينجا دوباره بنويسم. نوشته هاشو كه خوندم ، ديدم عاشق رشته ي تحصيليمونه و اونوقت من.......

 

از سال اول به اين فكر كردم يه روز بايد بپذيرم ، من همينم كه ميگن! بپذيرم كه قراره يه روپوش سفيد بپوشم! از سال اول مدام با خودم كلنجار رفتم، بمونم يا ولش كنم؟! هميشه هم به اين جواب رسيدم كه فرقي نداره! اما واقعيت چيز ديگه ست اگه قصدم موفقيت در اين زمينه ست بايد قبولش كنم و بذارم كه ژنش تو تك تك سلولام بيان بشه!

اما آيا موفقيت تو اين رشته رو مي خوام؟!

 

 *************************

فرقي نداشت اون سال غير از پزشكي چي و كجا قبول بشم اما اگه پزشكي نبود حتما" يه ماه آبغوره مي گرفتم و يه عمر خانواده م زانوي غم بغل مي گرفتن كه استعداد دخترشون هدر رفت!!!!!!!!!!!!!!

وقتي با پدرم برگه انتخاب رشته رو پر مي كردم تنها بخشيش كه تصميم مصمم من بود،  اين بود كه فقط پزشكي باشه حالا هر جا كه شد(پدر از اين همه اصرار من براي قبولي تو اين رشته شديدا" خوشحال بود!‌ و تصورش اين بود كه من راهمو پيدا كردم و مي دونم چي از زندگيم مي خوام). اين يعني علاقه ي من به اين رشته؟!‌ 

جواب منفيه!‌من فقط از طولاني بودن دوران دانشجويي ش خوشم اومده بود لازم نبود وسطش واسه اينكه سرگرم باشم امتحان فوق ليسانس و بالاتر بدم! (به عبارتي بي مسئوليتي و اينكه به بهانه ي درسم لازم نيست به چيزي فكر كنم و مي تونم برم دنبال افكار ماليخوليايي خودم!). اگه رشته م رياضي بود مطمئنا" دكتراي پيوسته رياضي و يا فيزيك رو انتخاب مي كردم! حتي اگه سال اول قبول نمي شدم چند سال پشت كنكور مي موندم تا به هدف برسم! ( ايول اراده!!!)

هيچ وقت نشد بگم حالا كه اومدم و قرار هم نيست برگردم پس بپذيرم كه يك پزشك خواهم شد و الان دانشجوي اين رشته ام و چند سال بعد عضويی از جامعه ي پزشكان ميشم. هميشه وقتي در موردشون صحبت كردم خودمو جدا ازشون ديدم! و حالا هم كه كم كم دارم تو اين رشته غرق ميشم براي فرار راه ديگه اي رو در نظر گرفتم!‌ باز هم نمي خوام خودمو جز اونا بدونم و نه جز هيچ قشر و گروه و صنف ديگه اي!

چرا؟!

چون چيزي كه من مي خوام، رشته اي كه من عاشقشم، چيزيه ميان ۶-۴ رشته ي كاملا" متفاوت كه با هيچ چسب و فكر بشري اي بهم وصل نميشه و من اين وسط مثل پاندول ساعت حركت مي كنم و از اين سمت به سمت ديگه ميرم و در فضاي عقل و احساس و واقعيت و خيال و آرزو و رويا و خواهش و تمنا و .... آواره و سرگردانم.

 

 ************************

تو يه مهموني خانوادگي، دكتر رامين از دانشجوهاش شكايت مي كرد كه چرا دل به درس نمي دن. در جوابش گفتم چون انگيزه هامونو يا گرفته ن يا اصلا"  پيدا نكرديم. دكتر در جوابم گفت: معذرت مي خوام، جسارت نكردم، منظورم شما نبوديد...

-         منم جز همونام. به چند دليل قبل از دانشجو شدن نفهميدم كه چرا درس مي خونم و چرا اين رشته مثلا" علوم تجربي رو سال دوم انتخاب كردم و چرا سه بار تغيير رشته دادم و چرا دانشگاه اومدم اين رشته و حالا چرا ادامه مي دم.

بخش غير قابل انكاري از بي انگيزه بودن دانشجو به اساتيد و سيستم آموزش بستگي داره كه قصد عوض شدن نداره!

-         فراموش نكنيد كه با همين سيستم ما هم درس خونديم اما مثل دانشجوهامون نشديم.ما نسل قبل از شما با سيستم سنتي تر و غير قابل انعطافتر از مال شما درس خونديم. 

-         تو اون فضاي محدود و بسته شما راحتتر تونستيد انتخاب كنيد و انگيزه هاتونو پيدا و تقويت كنيد. ما انتخابهاي بسيار بيشتري داريم و روياها وآرزوها و خواسته هاي بسيار بيشتري. اين دو نسل قابل قياس نيستن. نسل خودساخته ي شما و نسل نازپرورده ي ما و ...........

 

موقع خداحافظي دكتر بهم گفت: من تو مركز تحقيقات هم هستم. خوشحال ميشم در زمينه ي مطالعاتيم  بتونم بهتون كمك كنم.

 

تحقيق و پژوهش رو قلم گرفتم تا وقتش!

 

************************

مي دونم تصميم جديدم هم فقط راهيه واسه طولاني تر كردن ضمن اينكه لااقل مجرا و مسيري رو به سوي هدف اصليم باز ميكنه. هدفي كه هيچ احدي نمي تونه منو در رسيدن بهش كمك كنه نه به اين دليل كه هدف منه، نه مال ديگران، به اين خاطر كه آدما خوبي رو به همراه بدي به هم ميدن و من ترجيح ميدم به قول خواهرم جن باشم نه انس! صاحب چشمايي باشم كه  تو نور خورشيد باعث ترس خواهر كوچيكم ميشه نه چشماي  آرامش بخش انساني!

 

با خودم صادقم:  مي دونم كه هيچ وقت تنها به يه دليل كاري نمي كنم. و حالا اينكارو به چندين دليل مي كنم كه تنها يكيش –بزرگترينش- در ظاهر نوعي فرافكنيه. اين ممكنه نظر خيلي ها باشه اما توي همون فرافكني هم نيكي ايه كه جز خودم كسي نمي بينه. من حق دارم براي خواسته م با تمام خودخواهيم عمل كنم همون كاري كه هر كس ديگه اي ناخودآگاه مي كنه ولي من با چشم باز و با جرات انجام ميدم.

پايان اين راه اين خواهد بود كه يه روز بي هيچ پيش آگهي اي تمام توجهي كه به خودم معطوف داشتمو به سمت ديگران پرتاب خواهم كرد و اين بار سنگين تا آن روز در نزد من امانت است.

هدفم همين آسودگيست! همين دادن بي هيچ توقع به مردماني كه سالها با آنها غريبه بودم اما همواره به یادشان. به مردماني كه نديدمشان اما به عهدي كه با خود بستم، به نفع آنان وفادار ماندم. كاش خداوند آن روز مرا بیامرزد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:57  توسط ژاندارك  |