تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

به نوشته هاي روي در و ديوار نگاه مي كنم . بي آنكه از حافظه مدد بگيرم لحظاتي كه نوشتمشان، خوب يادم است! يادم است هر كدام را كي نوشتم و چرا خواستم به ديوار بچسبانم. از وقتي كه به ديوارند ديگر نگاهشان هم نكرده ام، نخوانده امشان .

 

امشب به افكار آفتاب خورده ي رنگ پريده ام مي انديشم. مي خواهم روياهايم را تنزل دهم به روياهاي پانزده سالگي ام. از ديد خودم كه صعود است.

 

"خدايا بيش از پيش به تو ايمان دارم." اين هم جمله اي از همانهاست كه بر ديوار است. منتظر بودم چيزي پيش آيد كه آمد! نه پشيمان شدم و نه خرسند.

 

احمقانه ترين كار اين است كه دعا كني! كه چيزي را طلب كني، كه به خدايت بگوي اين را مي خواهم. چه خواسته ات را برآورده كند و چه نكند فرقي ندارد؛ جز شرمساري نتيجه اي نخواهد داشت!

خوب است كه هر وقت خواستم دعا كنم خوابم گرفته است.

 

چشمانم از كاغذي به كاغذ ديگر مي لغزد و غم بازهم سراغم مي آيد. حال گريه كردن هم ندارم!

 

چه روزهاي سياهي بر من گذشت! نمي دانم خدا هم بود يا نبود اما من در طول اين روزها هر حادثه اي، هر پيامي، هر شادي اي كه توانم بخشيد را به حساب نوازشهاي خدايم گذاشتم.

سخت گذشت! كاش خاطره اش از يادم زدوده شود. كاش طنين صدايي غمگين منقلبم نكند.

 

كاش هيچ آدمي با ديگري وجه مشتركي نميداشت! 

نمي دانم چه بر سرم آمده! از سويي حالم خوب است. هر روز انگار اندازه ي يك سال به پيش مي روم.

پياده روي مي كنم. از هواي پاييزي لذت مي برم. همه چيز خوب است و من خرسند! اما

از سويي ديگر چشم هايم را بايد بر ديوارهاي اتاقم ببندم تا هجوم سئوالات، انديشه هاي نوپايم را از پا درنياورد!

 

رنج است برايم وقتي مي بينم كه چه ساده افكار كسي دگرگون شد. دلم مي خواهد فرياد بزنم. پرده ي صماخ فلك را بدرم! چرا كسي نمي فهد: نيكي اي از بين رفت، روحي مرد!

 

كاش هيچ كس در زندگي ام وجود نداشت. كاش تنهاي تنها بودم. نمي توانم اين باري را كه اين با هم بودنها به دوشم مي گذارد را تحمل كنم. نمي توانم ببينم كه همه چيز در اوج، فرومي پاشد. خدايا چه ميشد اگر من جزاولين مخلوقاتت مي بودم؟

 

دلم براي خودم مي سوزد!

 

گاهي اتفاقي مي افتد، چيزي مي شنوم و يك جمله پر رنگ مي شود، بزرگ مي شود و تمام فضاي كوچك ذهنم را مي گيرد، آنوقت است كه حجم خون به صورتم مي دود! از همه عالم و آدم بيزار مي شوم و خدا را بيشتر دوست ميدارم.

 

دلم براي خودم مي سوزد!

 

چرا يادم داده اند بايد قوي بود؟ محكم بود؟ دلم مي خواهد اراده ام مثل تار عنكبوت باشد.

 

كاش آن روز تاييد نمي كردم تا حالا خودم را مسئول وقايعي كه پيش آمد بدانم.

 

كاش مادر نمي خواست كه انديشه ام را بپروانم! كاش نمي خواست آزاد انديش شوم. كاش هيچ چيزي از من نمي خواست. تاب نگاههاي نگران را که بر او خیره می شود را ندارم.

 

اگر دغدغه هايي مشترك (هر چند كم) با دختران اين سرزمين نداشتم، اگر اينجا جايي نبود كه حداقل 6-5 سال ديگر را بايد در آن بگذرانم يقينا" طور ديگري زندگي مي كردم!

 

غم، شادي وجودم را به گروگان گرفته! و به اين دليل: دلم سخت گرفته است!

 

اينگونه بگويم: "ذات متشنج" دارم! آرام نمي گيرد در حاليكه آرام هست. سرم گيج مي رود. وجودم مچاله مي شود و دوباره حجمي از زندگي به درونم پاشيده مي شود و باز هم زنده ام و زندگی ام را می کنم.

 

زندگي براي من يعني "سير در بي نهايت"! از اينكه مي بينم با اين همه علم، اساتيدم هنوز هم از جواب به سئوالي در مي مانند و يا منتظر كشفي و ابداعي هستند تا طب را دگرگون كند، از اينكه مي بينم همه ي علوم ديگر هم همين گونه اند؛ بي نهايت لذت مي برم! دلم مي خواهد خيلي عمر كنم، خيلي بياموزم، كاش ميشد تا خود بينهايت بود و آموخت و زيست. دانستن اينكه بي نهايت همواره هست و هيچ نهايتي نمي توان متصور شد برايم مثل بازي هفت سنگ، شيرين است، سرشار از كودكي مي شوم.

 

به تو اي خدا:

من هم نمي دانم براي خودم است يا نه اما دوستت دارم. گاهي چنان مي شوم كه دلم تنها و تنها تو را مي خواهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:11  توسط ژاندارك  | 

نوشته ي زير رو "حلاج" نوشته البته نه منصور بن حلاج! چندين بار خوندمش و دلم مي خواست اينجا هم بذارمش.

 

به نام خدا

 

قرار شده از تنهايي بنويسم. جالب است وقتي فكر مي كنم، همه چيز در ذهنم است اما از نوشتن عاجز.

من براي خودم دو نوع تنهايي دارم، يكي را خيلي دوست دارم و از يكي متنفرم و هميشه در حال فرار! تنهايي دوست داشتني ام پر از فكر است، پر از جوابهايي كه فقط در همان لحظه راضيم مي كند و يك دقيقه بعد جواب ها به همان سادگي كه آمده اند فرو مي پاشند.

كتاب طاعون را خيلي دوست دارم، چون در لحظاتي از زندگي هميشه فكر مي كني چيزي در درون همه ماست كه باعث دوريمان از هم مي شود، مثل يك طاعون. انگار هر كدام از ما آدمها طاعون زده ايم در جامعه اي (جهاني) طاعون زده.

آنشب با خودم فكر مي كردم خدا وقتي ما را آفريد، دوست نداشت ما هم طعم تنهايي را بچشيم اما شايد ناخواسته تنهائيش را درونمان جا گذاشت. گاهي خدا را خيلي تنها مي بينم و دلم برايش مي سوزد! هيچ كس به خدا فكر نمي كند. حتي خود من! (قرار است در ابتدا روراست باشيم) من مي خواهم آرامش داشته باشم و به نظر مي رسد اين آرامش نزد خداست يا خود خداست و من براي دست يافتن به آرامش بايد به خدا برسم! از اين جهت شايد من هم هيچ فرقي با پيرزن هاي مسجد ندارم، آنها هم خدا را به خاطر چيزي كه او مي تواند به آنها بدهد مي خواهند! اين خودخواهي است. اين يعني تعقل، يعني حسابگري!

اما قرار نيست در اين stage  بمانم. قرار است جلو بروم. دقيقا" مثل كودكي كه در ابتداي تولد فقط كسي را مي خواهد كه مراقب او باشد اما هرچه بزرگتر مي شود، هر چقدر هم كه ديگران نيازهايش را برآورده كنند، اما مادرش را بيشتر دوست دارد، چون مادرش را مي بيند و محبتش را درك مي كند. خدا بايد مهربان باشد و حسابي صبر و حوصله داشته باشد چون تازه به اين نتيجه رسيده ام (بعد از 21 سال زندگي) كه آرامشم را در او جستجو كنم نه با فراموش كردنش.

 

***********

گاه تنهايي ام پوچ مي شود، حتما" شده كه لحظه اي به هيچ فكر نكني حتي به هيچ هم فكر نكني! همه چيز متزلزل است. همه چيز مي شود توهم گذرا و وقتي به انتها نگاه مي كني هيچ نمي بيني جز حرفهايي كه به نظر سرآبند.

تنهايي در مقابل شكوه و عظمت خداوند قد علم مي كند! دوستت دارد و قرار است دوستش بداري! اما نمي داني چرا بايد دوستش بداري، چون تو را دوست دارد دليل كافي نيست! يعني اگر مرا دوست نداشته باشد چي؟

تا بحال فكر كرده اي كه چه چيز در درون ماست كه باعث ميشود خدا ما را تحمل كند و به بازگشتمان از خودمان مشتاقتر باشد! "افتخار" گفت: ذره اي از وجود اوئيم. اما چه ذره هاي خنگ و غيرقابل تحملي! اين ذره ها آيا مي توانند تنهايي خداي خوبشان را پر كنند؟

وقتي به دنيا مي آئيم، تنها هستيم، از رحمي كوچك به جهاني پر رمز و راز پرتابمان مي كنند. (تنهايي پرتاب مي شويم) تنها زندگي مي كنيم. آدمها دور و برمان وول مي خورند، بهمان نزديك مي شوند، دوستمان دارند، از ما متنفر مي شوند و دوباره دور مي شوند، تنهايي پير مي شويم، تنها مي ميريم. تنها در مقابل خدا مي ايستيم. همه مردم در كنار همند حتي در قيامت

فكر مي كني بارزترين تنهايي در اوج شلوغي در قيامت است، در قيامت حتي كساني كه دوستت دارند مي روند دنبال تنهايي خودشان و ديگر حتي به طور ظاهري هم اين تنهايي را پر نمي كنند.

قبلا" وقتي صحنه قيامت را مي خواندم از اين قسمت كه مي گفت مادر از فرزند و فرزند از مادر مي گريزد متنفر بودم. و فكر مي كردم اوه! چه وحشت عظيمي ما را فرا گرفته كه مادرمان را هم فراموش مي كنيم! اما وقتي خوب به زندگي روزمره ام نگاه مي كنم، همان صحنه را مي بينم. دلم مي گيرد. دلم از اين تنهايي تحميل شده مي گيرد.دلم از اين رنجي كه فراري از آن نيست مي گيرد. دلم از اين عشق ملكوتي خدا مي گيرد.

 

************************************

در ازل پر تو حسنت ز تجلي دم زد                 عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت         عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد

عقل مي خواست كزان شعله چراغ افروزد      برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد

مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز             دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند         دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد

جان علوي هوس چاه ز نخدان  تو داشت         دست در حلقه ي آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آروز طربنامه ي عشق تو نوشت           كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد

 

                                                                                                     ساعت 1 شب

                                                                                                   چهارشنبه 17/8

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 14:31  توسط ژاندارك  | 

 

احتمالا" وقتي تايپ كردن اين پست به اتمام برسه من حدود 12ساعت تا زماني كه تعيين كرده بودم فرصت خواهم داشت. البته الان به چيزي كه مي خواستم رسيدم. گفتم مي خوام ذهنم آروم بگيره و الان آرومه . اين همون چيزيه كه تو ازش مي ترسيدي اما مي بيني كه اين معناش پايان دوستي مون و تنها گذاشتن تو نيست. من هستم و تو هستي و دنيا هم سر جاشه و آب هم از آب تكون نخورده و وقايع زندگي هر يك از ما مثل جنبش ذرات مايع در ظرف مي مونه كه هيچ تغييري در آنچه ديده ميشه(جهان هستی)، پديدار نمی کنه!

*********

شايد بهتر بود يه جمع بندي كنم ببينم بيست و يك سالگيم چطور گذشت. شايد بهتر بود در اين ساعتهاي پاياني به اين فكر مي كردم، مي خوام تو بيست و دو سالگيم چيكار كنم. شايد! اما الان نمي خوام هيچ يك از اين كارا رو بكنم. 17 آبان فقط يه تاريخه. در چنين روزي درغربت متولد شدم!

اينكه من متولد اين روزم همونقدر اهميت داره كه اين روز مصادف با سالروز كشف اشعه ي ايكس و روز راديولوژيه!

روز تولدم مهم نیست اما همون طور كه قبلا" هم گفتم نياز بود كه محدوده ي زماني تعيين كنم تا بهتر بتونم برنامه بريزم و عمل کنم.

 

*********

به اين باور رسيده ام كه ما انسانها و زندگي مان مثل واكنشهاي دو طرفه بايستي پويا و ديناميك باشد ( من اينگونه مي خواهم) البته با حفظ اصل لوشاتليه!

 

*********

دانشكده ي پيراپزشكي در اين چند ماه حسابي عوض شده بود. حياط دانشكده و درختان پاييز زده زيباتر از سال قبل بود. يك ساعت و نيمي در انتظار تمام شدن كلاس استاد بوديم.

و حالا دفتر استاد "افتخار" و اولين سئوال من:

موسي خضر داشت و اونطور كه قرآن ميگه از خداوند تقاضا مي كنه كه بذاره هارون برادرش كه سخنورتر از خود حضرته، بهش در امر رسالت كمك كنه. سئوال من اینه: خضر در كدام برهه از زندگي موسي همراه حضرته؟ اگر در زمانيه كه خود موسي پيامبر شده چرا خداوند كسي رو برمي گزينه كه هم به لحاظ معنوي نياز به رشد داره و هم اينكه هارون رو براي مقاصد ظاهري پيامبريش لازم داره؟

-          بستگي داره به پيامبري چطور نگاه مي كنيد.

-          من در جواب خودم مي گم موسي كسيه كه وقتي پيامبرشد زمان پيامبر شدنش نبوده ولي جامعه به پيامبر نياز داره و خداوند، تعليم موسي رو با پيامبريش همزمان مي كنه.

-          تقريبا" همين طوره.

استاد در توضيح چيزايي گفت كه من بهشون رسيده بودم ولي دلم مي خواست كسي كه ازم بيشتر مي دونه اونا رو تاييد كنه.

اشاره ي استاد به بينهايت و اينكه حتي پيامبر خودمون هم در طول پيامبريش تعليم داده شده. مثل اينكه خداوند براش تكليف عبادت شبانه رو در يه دوره ي زماني تعيين مي كنه و اينكه حضرت چندين سال بعد از پيامبری به مرحله اي مي رسه كه ظرفيت رفتن به معراجو پيدا مي كنه و.....

و اشاره ي جالبي كه حتي اين پروسه حتي پس از مرگ ادامه داره، صلواتي كه مي فرستيم به دريافت كمالات بيشتر براي حضرت كمك مي كنه و....... همه و همه حسی مثل رستاخیز و دوباره زنده شدنو در من ایجاد کرد.

 

**********

در مسير رفتن به دانشكده ي پيراپزشكي گفتم من پذيرفتم كه چرا وجود داريم؛ به اين معني كه مي دونم هدفم از زيستن چيه اما نمي تونم قبول كنم كه چون خدا واجب الوجود هست و ما ممكن الوجود، لازمه ي واجب الوجود بودن اينه كه خدا به ما امكان زيستن بده و به اين دليله كه خداوند خلقمون كرده و تو گفتي : به نظرم اگه جواب اين سئوال با عشق داده بشه بهتر مورد پذيرش قرار مي گيره تا جوابي كه با عقله. متعجب شدم!‌ تو هميشه دنبال منطق و عقلي و حالا سر اين قضيه ميگي جواب با عشق مورد پذيرشته؟!

فكر مي كردم استاد در جواب به توضيحات بي جهت متوسل ميشه اما در كمال حيرت در جوابم گفت: براي اينكه خودشو ببينه! ( و اينگونه ما جلوه هاي وجود خداييم و هدف از خلقت اينه كه خدا ميخواد در ما عشق رو ببينه)

" هدف از زيستنم اينه كه به خدا و عشق به اون برسم" و حالا استاد ميگه هدف خدا از آفرينش ما اينه كه "خودشو در ما ببينه" اين مثل دو طرف يه تساويه. در عجبم كه چرا ذهن ریاضی- دوستم به اين جواب نرسيده بود!

 

********

خداوند هديه ي پاييزي شو بهم داد. شکرلله

مهم نيست اتفاقاتي كه قراره بيفته چقد با تصورات ما جور در مياد و آيا راهو ادامه ميديم يا نه و يا خيلي چيزاي ديگه كه مربوط به آينده ست(شايد همین فردا)، چيزي كه مهمه اينه كه مطمئنم؛ خدا ما رو ديد.

 

*******

" فباي الا ربكا تكذبان"

                                 سوره ي الرحمن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:48  توسط ژاندارك  | 

 

وقتي شروع كردم فقط مي خواستم بعد از حدود سه سال خودمو مجبور به برگشت كنم. برگردم به شهري كه تا وقتي اونجا بودم ندونستم " عجيب صدايي مرا مي خواند، خاموش!" تا وقتي اونجا بودم به بهونه ي استفاده از بزرگترين و مجهزترين كتابخونه ي اون شهر- كه مي گفتن بزرگترين كتابخونه ي خاورميانه است- مي زدم بيرون و وقتمو تو همون كتابخونه، همون جا كه قرار بود، باشم بدون خوندن كتاب مي گذروندم! يه كتاب جلوم باز بود و گوشم به صداي اذان واين سئوال که چرا شنيدن صداي اذان ظهر منقلبم مي كنه؟ (خدايا كاش ميذاشتي سئوال ديگه مو هم بگم!)

تو شهري كه منو بيش از يك مهمان پذيرفته و سعي مي كردن براي من كه قرار بود تنها 2 سال را اونجا بگذرونم، خاطره ساز بشن؛ زيستم، باليدم، اولين كلام ها رو شنيدم و تاتي كنان گام برداشتم و خواستم انسان بشم و خواستم، بخوام آدم شم! ( گفته ي معلمون بود كه هنوز هم آويزه ي گوشمه كه هر چيزي رو دو بار بخوام.)

 

 شروع، دليلي نداشت! يعني داشت! دليلش اين بود كه مي خواستم بياموزم و اينكه ببينيم، خط قرمزها، چهارچوب ها، حريم ها تا كجا برد داره؟ تا جايي كه ديده نمي شم، تا جايي كه شناخته نمي شم، هم هست؟ صادقانه بگم متشكرم از كسايي كه حفظ حريم ها رو برام ملكه كردن.

 

رفتني ام!

سكون و يك جا نشيني در وجودم نيست

ذات عشايري دارم!

حرفها اينجا

مزه ي گس تخيل مي دهند

تصويري پيش چشمم نمي آید!

ذهنم خالي ست!

و در اين صفحه

" چه بسيار حرف كه مرد در پس ديوار بيان!"

 

 

می گن باید آینده نگر بود. احتمالا" آخرین پستم اینگونه خواهد بود!

 

*********

خوب!

 

*********

 

شده دستتو يه دفعه بگيري زير آب گرم  و در اوج گرمي، سردي رو حس كني؟ نمي دونم چه به سر مسيرهاي عصبي مياد كه ادراك دچار اختلال ميشه.

الان سردي رو حس مي كنم، قلبم يخ شده. كاش اين احساس پايدار مي بود!

 

********

" مامان! ما برای چی وجود داریم؟" این یه جمله از کتاب تصاویر زیبا نوشته ی سیمون دوبووار هست.

مادر در جواب می گه برای اینکه همدیگرو خوشبخت کنیم.

این جمله دختر بچه رو قانع نمی کنه و می پرسه: پس اونایی که خوشبخت نیستن چی؟

مادر می گه: ما کمکشون می کنیم خوشبخت بشن.

نه دخترک مجاب میشه و نه مادر به نظرش جواب مناسبی داده اما مکالمه قطع میشه.

حالا!

ما برای چی وجود داریم؟

با فلسفه جوابم نده.

ممتنع الوجود و ممکن الوجود و واجب الوجود و .... اینا نیروی عقلو به زحمت قانع کرد و هنوز هم کلاسای پر بحث معارف یادمه که اغلب استاد درمانده میشد از جواب و ما از سئوال! راه به جایی نمی بردیم.

نگو خدا گفت: کن فیکون! و ما حالا هستیم به صرف اراده ی خدایی قادر و نادیده.

نگو آمده ایم تا سنگینی بار امانت را از سر نادانی تحمل کنیم که در آن صورت سئوالهای دیگری خواهم پرسید!

نگو آمده ایم این زمین کوچک کهکشان راه شیری را پر کنیم که باز هم سئوال پیچت خواهم کرد!

بودن را پذیرفته ام!

تنها بگو" برای چی وجود داریم؟"

همین!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:36  توسط ژاندارك  | 

 

" ژاندارك " مرا ياد كودكي ام انداخت. ياد نوجواني رفته ام و ياد روياهايي كه سالهاست سادگي شان را فراموش كرده ام. " ژاندارك " راهي را گشود براي رجعت!

حال كه به روياهاي قبل از 19 ساله شدنم مي انديشم، به سادگي شان، پاكي شان، به صداقت و رنگ آبي كمرنگ و زلالشان، به هواي هميشه پاييزي، به طراوت، به تردي احساسي شكننده، به هر شب لالايي شدنشان، به هميشه در دسترس بودنشان، به خداي آن سالها، به دوستان آن سالها، به من آن سالها و به تمام آنچه كه چند سالي ست فراموش كرده ام، با خود مي گويم: بايد آشفته ذهنم را به جادوي خيال دهم تا مرا بازگرداند به همان شاديهاي حقيقي، به همان نگاههاي هميشه شاد، به همان نوجواني كودكانه، به خدايي كه آنجا آغوش باز كرده تا در بر گيرد، من نوآمده را!

 

و ايكاش پژواك صدايي كه با آن خدا را مي خوانم به سويم باز مي گشت تا محاسبه كنم فاصله ام را تا خدا!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 13:10  توسط ژاندارك  | 

kheili time nadaram. Ye zarbolajal 14 rooze vase khodam gozashtam. Mikham ghabl az inke daftare zendegim varagh bokhore taklife hame chio roshan konam. Taklife khodam ba khoda, taklife khoda ba khodam. Mikham ba ye zehne nesbatan aroom,dobare shoroo konam. 2 hafte shayad zamane andaki bashe ke be in hame ashoftegi sar o samoon bedam ama bayad yadam bashe hamishe kar kardan too mahdoodeye zamanie moayan behtar javab mide be khosoos vaghti ke be dorosti midoonam chiya baram problem shodan va bayad too in modate mahdood beheshoon residegi konam va mozaf bar oon midoonam chi kar bayad bokonam.

 

Kelido too ghofl becharkhoon!

Midoonam aramgaham kojast jaee ke dar khalaee delpazir ghoote khaham khord!

Va ama….

Kasi ke pash biofte saniyeha ro taghsim mikone o dar bazeye zamanie kootah ba ahdafe khord shode amal mikone ta dar hadi ke emkaneshe dafe zarar kone chetor momkene bi dar nazar gereftane mavane o ehtemalat amal kone?! Zehne chortke bendaze hesabgar, dashte bashe o cheshm baste amal kone, joor dar miad?!

Va amaye dovom…

Zohoor isaye payambar mozhde dade shode bood. Gharar bood vaghti miad solh biad o aramesh. az oomadane payambare ma ham sohbat shode. Tori ke ba tataboghe neshooneha ba'zia mesle Boheyra, hazarato shenakhtan. Mohammad monji bood, isa monji bood o ma dar entezare monjiee digar va in soal ke: donyaee ke in monjiha sakhtan cheghad shabihe oon chizi bood ke oonaee ke montazere zohoor boodan dar zehneshoon sakhte boodan? .

Fekr nemikonam zehniyate naslhaye dar entezar, eyniyat peyda karde bashe ama motmaenan mishod ke eyniyat peyda kone! Nemikham tozihesh bedam chetor o chegoone chera ke vase khodam kamelan roshane o midoonam daram chi migam. Vali mikham ino hamishe be yad dashte basham: vaghiyat hamoon ro'yae rang paridast! In "pale" , chizie ke age nabashe ensan, ensan nist va age bashe adami dochare sarkhordegi mishe ya too zoghesh mikhore!!

Va amaye sevom…..

Hadafe asli nemimirad ta roozi ke tasmim be marg khodam nagerfteam!

Besiyari chiza o kasan dar ghobare zaman gom mishavand, ine natijeye saboori kardan?!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 13:3  توسط ژاندارك  |