به نوشته هاي روي در و ديوار نگاه مي كنم . بي آنكه از حافظه مدد بگيرم لحظاتي كه نوشتمشان، خوب يادم است! يادم است هر كدام را كي نوشتم و چرا خواستم به ديوار بچسبانم. از وقتي كه به ديوارند ديگر نگاهشان هم نكرده ام، نخوانده امشان .
امشب به افكار آفتاب خورده ي رنگ پريده ام مي انديشم. مي خواهم روياهايم را تنزل دهم به روياهاي پانزده سالگي ام. از ديد خودم كه صعود است.
"خدايا بيش از پيش به تو ايمان دارم." اين هم جمله اي از همانهاست كه بر ديوار است. منتظر بودم چيزي پيش آيد كه آمد! نه پشيمان شدم و نه خرسند.
احمقانه ترين كار اين است كه دعا كني! كه چيزي را طلب كني، كه به خدايت بگوي اين را مي خواهم. چه خواسته ات را برآورده كند و چه نكند فرقي ندارد؛ جز شرمساري نتيجه اي نخواهد داشت!
خوب است كه هر وقت خواستم دعا كنم خوابم گرفته است.
چشمانم از كاغذي به كاغذ ديگر مي لغزد و غم بازهم سراغم مي آيد. حال گريه كردن هم ندارم!
چه روزهاي سياهي بر من گذشت! نمي دانم خدا هم بود يا نبود اما من در طول اين روزها هر حادثه اي، هر پيامي، هر شادي اي كه توانم بخشيد را به حساب نوازشهاي خدايم گذاشتم.
سخت گذشت! كاش خاطره اش از يادم زدوده شود. كاش طنين صدايي غمگين منقلبم نكند.
كاش هيچ آدمي با ديگري وجه مشتركي نميداشت!
نمي دانم چه بر سرم آمده! از سويي حالم خوب است. هر روز انگار اندازه ي يك سال به پيش مي روم.
پياده روي مي كنم. از هواي پاييزي لذت مي برم. همه چيز خوب است و من خرسند! اما
از سويي ديگر چشم هايم را بايد بر ديوارهاي اتاقم ببندم تا هجوم سئوالات، انديشه هاي نوپايم را از پا درنياورد!
رنج است برايم وقتي مي بينم كه چه ساده افكار كسي دگرگون شد. دلم مي خواهد فرياد بزنم. پرده ي صماخ فلك را بدرم! چرا كسي نمي فهد: نيكي اي از بين رفت، روحي مرد!
كاش هيچ كس در زندگي ام وجود نداشت. كاش تنهاي تنها بودم. نمي توانم اين باري را كه اين با هم بودنها به دوشم مي گذارد را تحمل كنم. نمي توانم ببينم كه همه چيز در اوج، فرومي پاشد. خدايا چه ميشد اگر من جزاولين مخلوقاتت مي بودم؟
دلم براي خودم مي سوزد!
گاهي اتفاقي مي افتد، چيزي مي شنوم و يك جمله پر رنگ مي شود، بزرگ مي شود و تمام فضاي كوچك ذهنم را مي گيرد، آنوقت است كه حجم خون به صورتم مي دود! از همه عالم و آدم بيزار مي شوم و خدا را بيشتر دوست ميدارم.
دلم براي خودم مي سوزد!
چرا يادم داده اند بايد قوي بود؟ محكم بود؟ دلم مي خواهد اراده ام مثل تار عنكبوت باشد.
كاش آن روز تاييد نمي كردم تا حالا خودم را مسئول وقايعي كه پيش آمد بدانم.
كاش مادر نمي خواست كه انديشه ام را بپروانم! كاش نمي خواست آزاد انديش شوم. كاش هيچ چيزي از من نمي خواست. تاب نگاههاي نگران را که بر او خیره می شود را ندارم.
اگر دغدغه هايي مشترك (هر چند كم) با دختران اين سرزمين نداشتم، اگر اينجا جايي نبود كه حداقل 6-5 سال ديگر را بايد در آن بگذرانم يقينا" طور ديگري زندگي مي كردم!
غم، شادي وجودم را به گروگان گرفته! و به اين دليل: دلم سخت گرفته است!
اينگونه بگويم: "ذات متشنج" دارم! آرام نمي گيرد در حاليكه آرام هست. سرم گيج مي رود. وجودم مچاله مي شود و دوباره حجمي از زندگي به درونم پاشيده مي شود و باز هم زنده ام و زندگی ام را می کنم.
زندگي براي من يعني "سير در بي نهايت"! از اينكه مي بينم با اين همه علم، اساتيدم هنوز هم از جواب به سئوالي در مي مانند و يا منتظر كشفي و ابداعي هستند تا طب را دگرگون كند، از اينكه مي بينم همه ي علوم ديگر هم همين گونه اند؛ بي نهايت لذت مي برم! دلم مي خواهد خيلي عمر كنم، خيلي بياموزم، كاش ميشد تا خود بينهايت بود و آموخت و زيست. دانستن اينكه بي نهايت همواره هست و هيچ نهايتي نمي توان متصور شد برايم مثل بازي هفت سنگ، شيرين است، سرشار از كودكي مي شوم.
به تو اي خدا:
من هم نمي دانم براي خودم است يا نه اما دوستت دارم. گاهي چنان مي شوم كه دلم تنها و تنها تو را مي خواهد.