تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

خفته ام كه سنگيني حضور كسي مرا از خواب بيدار مي كند. كسي به ديدارم آمده؟

خداست. مي گويد: از گور به در آي!

چه هنگامه ي عظيمي ست اين بيرون!

نه سايه ي سوره اي از قرآن بر سرم است و نه هاله اي از نور كه پاداش نيكي ام باشد مرا در بر گرفته اما، كودكانه و لي لي كنان از ميان مردمان مي گذرم.

عجبا! امروز كه بزرگترين و جدي ترين واقعه ي بودنم است هم، نمي توانم از قالب كودكي ام جدا شوم. حتي ديدن چهره هاي حيران و منگ مرا بيمناك نمي كند!

صدايي مرا مي خواند. به سمت صدا برمي گردم؟!

 نه! صدا در تمامي جهات پيچيده ست. و خدا مرا مي خواند: بنده ي من! بنده ي من!

شعله ي آتش را كه كشته بودم ديگر بار زبانه مي كشد و من در ميان حريق خود ساخته ام مي سوزم. و خدا همچنان مرا مي خواند: بنده ي من! بنده ي من!

مي خواهم بگويم: باري تعالي! به مقام بندگي ات نرسيده ام . مرا اينگونه نخوان و به آتش حسرتم دامن نزن! كه خدا رويش را بر مي گرداند و ناگهان آتش، خاموش مي شود. 

به سمتي اشاره مي كند و مي گويد: بهشت اين است و جهنم آن ديگري. و تو خود مي داني به كدام سوي بايد روي!

بغض راه گلويم را مي بندد و تقلا نمي كنم براي سخن گفتن!. و او صداي درونم را مي شنود كه با حزن و غبن مي گويد: آري! مي دانم.

 

دستان كوچكم را در دستان خدا مي گذارم و مي گويم: تا خانه ي جديدم با من مسابقه مي دهي، خداي من؟

لبخند مي زند و سر تكان مي دهد كه آري! آري بنده ي من!

و من و خدا، دست در دست هم، دوان دوان به سوي منزل جديدم مي رويم.

اكنون عمري ست كه در اين منزل ساكنم. خانه ام پر است از آدميان!. باور كنيد اگر خدا هر روز به ديدارم نمي آمد و شعله ي آتشم را فزونتر نمي كرد، حتي يكدم هم، اينجا را تاب نمي آوردم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 19:46  توسط ژاندارك  | 

فقط كافی بود كمی دیر كند

 

كلمه‌ای كه قرار بود سلام شود

 

و بغضت بگیرد از دم غروب

 

به جای اینكه اول كمی صبر كنی

 

فكر و خیال تو را بی‌خیال نمی‌گذارد

 

فقط كافی است كمی دیر كند

 

كلمه‌ای كه قرار بود

 

 

نامه را كه خواندی انگار همه چیز را...  

 

از پنجره‌ كه نگاه می‌كنی به خیابان

 

با ابرها كلنجار

 

كه از صدای تو                دورند

 

و نامه‌ها

 

           كه یكی‌یكی

 

انگار از اینكه پاره‌ شده‌اند   می‌رقصند

 

تا اول سلام شود

 

     بغضی كه گلوی تو را

 

و بعد      اینكه چرا دیر می‌شوی

 

به جا كه نیاورده سلام را

 

پاسخی هم نداده به ابرها

 

كنار نیمكت خیسی كه جای نشستن

 

قدم می‌زنی و انگار نه انگار

 

كبریت می‌زنی و آتش

 

از تو می‌گیرد تمام خاطرات و عكس‌هایی  

 

                                كه یادش بخیر

 

 

فقط كافی‌ست كمی دیر كند

 

كلمه‌ای كه قرار بود به رسم خداحافظی

 

در آخر این شعر

 

 

 

بخشي از شعر" دلبازترين سمت كلمات" سروده ي احسان هاشمي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 14:3  توسط ژاندارك  | 

دو تا سئوال :

 

۱- امسال هم روز قدس داريم؟!

 

۲- شب قدر كه قرآن بر پيامبر به يكباره نازل شد فرض براينكه شب مثلا" 23 رمضان بوده .

خوب! همون شب جاهاي ديگه ي دنيا يا 22 بوده و يا 24 و يا همون 23 ! چرا هر كشوري 23 رمضان خودشو احيا مي گيره؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:54  توسط ژاندارك  | 

 

يه روز نگاه تقويم مي كني و يادت مياد تولد يه دوسته و روز ديگه بي نگاه به تقويم يكي ميگه: فلاني يادته؟ مرد!

به اين ترتيب زايش و مرگ در كنار هم تكرار مي شوند.

امروز روز مرگ بود! خبر فوت همكلاسيمون همه مونو متاثر كرد. كسي كه شاد بود و پرانرژي. اميدورام خوب هم زندگي كرده باشه. روحش شاد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 13:21  توسط ژاندارك  | 

 

200 صفحه از كتابي را مي خواني و تنها يك جمله اش چنان دگرگونت مي كند كه دلت مي خواهد راه بروي! بدوي! پرواز كني! نباشي! نيست شوي! محو شوي! پخش شوي! حل شوي! همه چيز شوي!

 

جمله اي كه نه بار معنايي دارد و نه زيبايي ادبي! جمله اي ساده كه چندين بار شنيده اي و هر بار شنيدنش حالت را منقلب مي كند. انگار تويي و اين جمله ي 3 كلمه اي كه فاعلش به قرينه ي معنايي حذف شده! جمله اي كوچك و حقير!

 

**************

 

مجبور شدم برم تو اون كتابفروشي. مجبور شدم اونجا حرف بزنم اما با ميل خودم كتاب پيشنهادي حلاج رو خريدم!

خواست بخونمش و بعد بگم كداميك از شخصيتهاي داستان، منو بيشتر به خودش جذب مي كنه. حقيقتشو بخواد: هيچ كدومشون!

اما داستان زيبايي بود و از تغيير مكرر، من متكلم لذت بردم!

 

**************

کوله پشتی و دوچرخه و همسفری چون تو حلاج و سفر به ناكجت پيشنهاد خوبي بود كه ايكاش عملي ميشد!

 

*****************

 

 

 حلاج گفت: بعضي وقتا مهم اينه كه خودت بدوني اشتباه نكردي و درست عمل كردي، مهم نيست بقيه چي مي گن.

هميشه به خودم مي گم: براي مردم زندگي نمي كنم اما با مردم زندگي مي كنم!

گاهي بايد مراعات درك و فهم كسایي كه شاهد عملت هستن رو بكني!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 19:20  توسط ژاندارك  | 

 

دل غم زده و دردمندم،

تمناي آزادي را در سر مي پروراند

و روح پژمرده ام، خواهش رفتن را

با خود زمزمه مي كند

تا از اين غربتكده ي تاريك،

رداي خود را به وادي عدم بكشاند

و از بار هستي برهد و در عالم نيستي

فرود آيد و در انتها،

در هيچستاني بيكران آرام گيرد.....

 

(نوشته شده بر پشت جلد كتاب " زخمهاي هستي من" نوشته ي مسعود عسگري)

 

اسم اين كتاب از اون اسماي قالبيه(به قول شما كليشه اي)! اما نوشته هاش، نوشته هاي يه ديوانه ست. از آن دست نوشته هايي كه حتي اگر با نويسنده هم عقيده، هم نباشي اما چون لطف كرده و با نگارش كتاب، تو رو شريك لحظات ديوانگي ش كرده بايد سپاسگزار بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 17:18  توسط ژاندارك  | 

 

امروز كلاساي زبان خواهرم شروع شد و بردمش زبانكده و چون زبانكده شو عوض كرده بود و به محيط آشنا نبود باهاش تا دم در كلاسش رفتم. تو كلاس تجمعي از خانما رو ديدم كه وقتي خواستم از كلاس بيام بيرون يكيشون صدام كرد تا كلني شون بزرگتر بشه(!) خانمه گفت: شما با اين ساعت تشكيل كلاس مشكلي نداريد؟

-          نه

-          يعني همين ساعته خوبه؟!!!

-          ساعت كلاس رو خودتون تعيين كرديد. مي تونستيد تو گروه ديگه اي اسم نويسي كنيد!

-          نه! ما با اين ساعته مشكل داريم!

-          من كه بهتون گفتم! با مدير صحبت كنيد و هر ساعتي خواستيد دخترتونو بذاريد!

بقيه ي اعضاي كلني(!) هم شروع كردن به صحبت كه اين ساعته مناسب نيست و بچه ها خسته هستن و بازدهي كلاس مياد پايين و .......

من- خوب! چه ساعتي باشه؟

-          نمي دونيم ولي اين نباشه! ( اگه حين گفتن اين عبارت پاشونم مي كوبيدن روي زمين به نظرم بهتر ميشد فهميد اين مادرهاي محترم، بچه ن!)

-          پيشنهادي هم نداريد كه اون موقع كلاس تشكيل بشه؟!

-          نه! ولي اين ساعته اصلا" خوب نيست!

اعضاي كلني بازهم شروع كردن به صحبت، به اينكه بچه هاشون سخته شونه، فاصله ي خونه تا زبانكده زياده و بعدشم امروز اينو خريدم و اونو بخرين بهتره و ....(10 دقيقه زودتر اومدن همينه ديگه!)

 

اين زبانكده كجاست؟

زبانكده ي نويد  رو مي گم و خانوماي مذكور هم، همه پرمدعا هستن!

حالا فكر كن كه ميرن پيش مدير موسسه و همينا كه به من گفتنو واسه اونم مي گن و اون بيچاره هم نمي دونه به اين خانماي محترم چي بگه!

 

يه مدته، نظام اداري ما به فكر تكريم ارباب رجوع افتاده و فرم انتقاد و پيشنهاد تو تموم اداره ها گذاشتن. ولي كاش يه جايي به ارباب رجوع ياد مي دادن قبل از به ارباب رجوعي(!) نائل اومدن اول بايد بدونه كه مشكلش چيه و بعد هم مي خواد براش چيكار كنن و در مواردي اگه كه زحمت نيست راه حلي هم پيدا كنه! البته اينا خيليه! همون ياد بگيرن بگن مشكلشون دقيقا" چيه، كافيه!

 

اگه چند سال ديگه يه بيماري داشته باشم كه بهش بگم مشكلت چيه و اونم بگه: نمي دونم! فقط يه طوري ام! نبايد تعجب كنم. چند ماه قبل تو اورژانس بيمارستان نمازي به همچين موردي برخوردم.

شب ساعتاي 11-10 بود كه يه دفه سر و صداي يه عده از تو سالن اومد. دو تا اينترن اونشب كشيك بودن كه با شنيدن صدا از تو اتاقاشون دويدن بيرون! بيچاره ها فكر كردن تصادفي، ضرب و جرحي، چيزي شده و چندتا بيمارو با هم آوردن! وقتي ديدن دونفر يه پيرمردو دارن ميارن و پشت سرشون يه لشكر همراهيه، جا خوردن! يكيشون از پيرمرده پرسید كه چه شه ؟ و اونم گفت: نمي دونم دكتر! فقط حالم بده! دكتر فشار خونشو گرفت كه نرمال بود. هر چي دكتر ازش سئوال مي كرد هي مي گفت نمي دونم! به اين نتيجه رسيد هيچي ش نيست اما همراهياش حدس زدن كه بايد مشكل از قلبش باشه! دكتر هم احتمالا" از ترس مسئوليت كه نكنه فردا پيرمرده چيزيش بشه و يقه ي اونو بگيرن براش نوار قلب نوشت!

ازش پرسيدم: هيستريكه؟! گفت: اينطور به نظر مياد ولي اجازه بديد نوار قلبش هم بياد.

صداي سيلي محكمي كه يكي از آقايون كه همراه همين بيمار بود به صورت خانمي كه اون هم همراه بيمار بود، نواخت! پاسخي بود براي اينكه بدونيم : بله! بيمار تظاهر به بيماري مي كنه تا شايد اين خانم و آقاي جوون دست از بگو و مگو ،و زد و خورد بردارن كه ظاهرا" این ترفند كارساز نبود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 17:16  توسط ژاندارك  | 

 

با شما مردم خيلي مدارا كرده ام! با شما مردم خيلي كوتاه آمده ام! با شما مردمي كه هميشه دم از انسانيت و فهم و شعور و ادب زده ايد و گاه عمل، كمي فهم و شعورتان را به تماشا گذارده ايد و زحمت توجيه دوگانگي تان گردن من افتاده است! با شما مردم خيلي كنار آمده ام! با شما مردمي كه چيزي گفته ايد و كاري كرده ايد كه من از آن آموخته ام! با شما مردمي كه در ميان سختيهاي تمام نشدني هر روزه ي زندگي ام گاهي ازسر مهري گذرا دستتان را پيش آورده ايد اما ميانه ي بلند شدنم رهايم كرده ايد! با شما مردمي هستم كه كارهايتان توي ذوقم زد، با شما مردمي كه مرا وارد زندگي و بازيهاي خودتان كرده ايد و آنگاه كه آلوده شدم باز هم رهايم كرديد، با شما مردمي كه مراعات من و زندگي ام را نكرديد، آري! با شماهايي هستم كه هر روز نگاهم به نگاهتان مي خورد. مرا به جايي رسانديد كه چون علي اما با بغض فرياد بزنم: كاش شما را نديده و نشناخته بودم!

با شما مردمي كه روح خردسال مرا رنجانديد! مردماني كه وقتي 8-7 ساله بودم مي پرسيدم چرا چنين مي كنيد دست بر سرم مي كشيديد، راست يا دروغ جوابي مي داديد تا به قول خودتان بدبين و بي اعتماد نشوم اما امروز نمي پرسم و شما هم به گمانتان من نمي دانم! شما مردمي كه روزي معلمم بوديد و روزي مدير مدرسه ام و ديگر روز كسي از بستگانم و بعدتر رئيس موسسه و حالا هم زياد قالبتان عوض نشده يا استادم هستيد يا فاميلم يا دوستم و يا حتي كساني كه مي خواهم از آنان بياموزم! چه فرقي دارد؟! مهم اين است كه انسانيد! انسان!!!!!!!

با شما هستم اي مردمان!

ياد گرفته ام كه بدانم اگر برايم آني نيستيد كه بايد باشيد مي توانم شما را طور ديگري بخواهم وببينم! مهم اين است كه نگذارم حالم بهم خورد! مهم اين است كه جلوي تهوعم را بگيرم تا به گند نكشم دنياي شما را!!!!

 

حالم خوب است!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:16  توسط ژاندارك  | 

 

مي داني دلم كسي را مي خواهد كه بيايد و خواب ديشبم را از نگاهم بخواند. آنقدر در درونم گريسته ام كه اشك جانم خشك شد!

دلم بودن و نبودن كسي را مي خواهد كه بيايد و ببينم و نبينمش! مي داني چه مي گويم؟ دلم همه چيز را با هم مي خواهد!

حلاج بابت شعري كه برايم نوشتي ممنون . نمي داني چقدر دلم اينچنين شعري مي خواست! 

چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما

هميشه منتظريم و كسي نمي آيد!

هميشه دلهره با من

هميشه بيمي هست

كه آن نشانه صدق از زمانه برخيزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگريزد

هميشه مي گفتم: چقدر مردن خوب است

چقدر مردن، در اين زمانه كه نيكي حقير و مغلوب است، خوب است!

                                                                 "حميد مصدق"

 

ديدي پشت شيشه ي ماشينهاي شهرمان روز جشن نيمه شعبان مي نوشتند " شايد اين جمعه بيايد" ؟ راستش هيچ وقت نتوانستم بخواهم كه بيايد! هرگاه آمدم چنين دعايي كنم، ديدم به حدي كوچكم كه قادر به درك بزرگي خواسته ام نيستم اما خواندن هر روزه ي اين جمله حال غريبي به من مي دهد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 19:35  توسط ژاندارك  | 

 

خاک را گل کردم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:46  توسط ژاندارك  |