خفته ام كه سنگيني حضور كسي مرا از خواب بيدار مي كند. كسي به ديدارم آمده؟
خداست. مي گويد: از گور به در آي!
چه هنگامه ي عظيمي ست اين بيرون!
نه سايه ي سوره اي از قرآن بر سرم است و نه هاله اي از نور كه پاداش نيكي ام باشد مرا در بر گرفته اما، كودكانه و لي لي كنان از ميان مردمان مي گذرم.
عجبا! امروز كه بزرگترين و جدي ترين واقعه ي بودنم است هم، نمي توانم از قالب كودكي ام جدا شوم. حتي ديدن چهره هاي حيران و منگ مرا بيمناك نمي كند!
صدايي مرا مي خواند. به سمت صدا برمي گردم؟!
نه! صدا در تمامي جهات پيچيده ست. و خدا مرا مي خواند: بنده ي من! بنده ي من!
شعله ي آتش را كه كشته بودم ديگر بار زبانه مي كشد و من در ميان حريق خود ساخته ام مي سوزم. و خدا همچنان مرا مي خواند: بنده ي من! بنده ي من!
مي خواهم بگويم: باري تعالي! به مقام بندگي ات نرسيده ام . مرا اينگونه نخوان و به آتش حسرتم دامن نزن! كه خدا رويش را بر مي گرداند و ناگهان آتش، خاموش مي شود.
به سمتي اشاره مي كند و مي گويد: بهشت اين است و جهنم آن ديگري. و تو خود مي داني به كدام سوي بايد روي!
بغض راه گلويم را مي بندد و تقلا نمي كنم براي سخن گفتن!. و او صداي درونم را مي شنود كه با حزن و غبن مي گويد: آري! مي دانم.
دستان كوچكم را در دستان خدا مي گذارم و مي گويم: تا خانه ي جديدم با من مسابقه مي دهي، خداي من؟
لبخند مي زند و سر تكان مي دهد كه آري! آري بنده ي من!
و من و خدا، دست در دست هم، دوان دوان به سوي منزل جديدم مي رويم.
اكنون عمري ست كه در اين منزل ساكنم. خانه ام پر است از آدميان!. باور كنيد اگر خدا هر روز به ديدارم نمي آمد و شعله ي آتشم را فزونتر نمي كرد، حتي يكدم هم، اينجا را تاب نمي آوردم!