مي خواستم بگويم ................
به نويسنده ي وبلاگ " سرزمين معنا، معبد انديشه" :
با خوندن" بازهم كه به خدا گير دادين" خنده م گرفت. شكي نيست كه حقيقتو بيان كرديد! و اضافه كنم كه با بخش دوم صحبتتون موافقم!
در عرف، ناز از معشوقه و خريدن اين ناز كار عاشقه. تصور كنيد روزي بياد كه عاشق بفهمه معشوق هم هست. اين همون عشق ايده آله. عشقيه كه هيچ نيرويي توان براندازيشو نداره. دو طرف اين رابطه ي عاشقانه تمام تلاششونو مي كنن كه هر روز در نظر ديگري زيباتر و بالاتر و بزرگتر و ... جلوه كنن. اين عشقيه كه سازنده است و باعث تعاليه!
رابطه اي كه كسي خواه عاشق يا معشوق براي رشد خودش تلاش نمي كنه يقينا" سبب رشد و تعاليه طرف مقابلش نميشه و دير يا زود فرو مي پاشه.
تا به امروز مصداقي عيني براي اين نمونه ي عشق و دوست داشتن نديدم و بعيده با خودخواهي و تنگ نظري اي كه در ذات بشره بتونم ببينم!
در رابطه م با خدا پي بردم كه هم عاشقم و هم معشوق! و خوب مي دونم كه هرچه بين من و خدا پيش بياد نه اون از خداي من بودن دست مي كشه و نه با شناختي كه از خودم دارم از بندگي اش دست بر خواهم داشت!
من از تاريكي انكار قادر مطلق، امروز به اينجا رسيدم. سختي كشيدم تا خدايي رو كه شماها با اذان در گوشتون شناختينو با منطق و عقل بشناسم و بعد از اون، دلو همراه عقل كنم!
گاهي با خودم مي گم چطور ممكنه كسي در جامعه اي كه خدا و دين كمرنگ شده رو به سوي دين بياره و در اين مواقع گويا يادم ميره در حاليكه در يه جامعه ي ديندار بودم، دو- سه سالي رو بي خدا و حتي يه نيروي برتر گذروندم!
در رابطه م با خدا هميشه مد نظرم بوده كه بايد فاصله م با خدا بينهايت باشه، بينهايتي كه تعريف شده است! اگه فاصله بيشتر شده سعي كردم خودمو بشناسم و از عيوبم بكاهم تا فاصله همچنان همان بينهايت تعريف شده بمونه و اگه فاصله كمتر شده و ديدم دارم خدا (!) ميشم، سعي در شناخت بيشتر خدام كردم. برام اينطوره كه اگه قراره عاشق بمونم بايد فاصله كه همون فاصله ي كوچكي من تا بزرگي خداونده، ثابت بمونه!
اينا نظرات شخصي منه و شايد هيچ پايه ي منطقي نداشته باشه:
عدم رعايت اين فاصله است كه عشقهاي بشري رو سرد مي كنه! وقتي قراره عشقی شكل بگيره مبناش تعالي و پيشرفته و گرنه عشق و عاشقي معني نداره!
دو نفر كه به هم علاقمند مي شن طبيعتا" در يه حد نيستن، يكيشون حتي خيلي كم از ديگري بالاتره . اين دو تا سعي مي كنن همديگرو بشناسن و خدا مي دونه براي اين شناخت تا كجاها كه پيش مي رن و وصل كذايي حاصل ميشه! اما اغلب فراموش مي كنن ببينن طرفشون چطوري رشد مي كنه و سرعت رشدش چطوره. بعد از وصل كه واقعيت ها پر رنگتر ميشه اين فاصله ي اوليه كمتر يا بيشتر ميشه و خارج شدنش از حد اوليه باعث ميشه كه بگن: اوني نبود كه فكر مي كردم و يا اونطور نشد كه فكر مي كردم!
اين بحث بيش از اينها جاي پرداختن داره اما ترجيح ميدم بيش از اين جلو نرم!
برگرديم به اصل:
بهتره به هر چيزي جدي نگاه نشه! قدري نگاه طنز عقلو به استراحت واميداره و روحو شاداب مي كنه.
***********************************
به نويسنده ي وبلاگ " شبهاي پاسارگاد" :
با مثبت انديشي مخالف نيستم و منكر تاثيرات مطلوب علم روانشناسي هم نيستم.
با پست آخرت مي خواستي احساس ارزشمندي و عزت نفسو بيدار كني؟ مي خواستي روان پريشان كسي آروم بگيره؟ مي خواستي كسي گامي به جلو برداره؟ مي خواستي فرمول شاد زيستنو بنويسي؟ مي خواستي اهميت تلقينو نشون بدي؟
آره! اين علم همه ي اين كارا رو مي كنه! معجزه مي كنه! خيلي ساله كه دارم معجزه ي اين علمو مي بينم. مي بينم كه چطوري خيلي ها رو به زندگي برگردوند. ديدم چطور به كار بردنش سبب شد كه خانواده اي از هم نپاشه.
هم معجزه ي اين علمو ديدم و هم ناتواني هاشو! يه سر برو آسايشگاه رواني تا ببيني اين علم نتونست از پس يه وسواس ساده بر بياد. نتونست از پس خودآزاري بر بياد. از تلقين استفاده كردن و نتيجه ش يارو اسكيزوفرن شد!
اين يه علم بشريه و نسبي! امروز اينو ميگه و فردا عکسشو! در حال كامل شدنه اما كامل نيست!
روان سطح دوميه كه مي تونه كمك به كمال كنه. سطح بالاترو برو پيدا كن!
با روانشناسي به آرامشي رسيدم كه مي تونم اينطور برات بگم: مثل نسيم پاییزي بود همراه با نم نم بارون، اطمينان بخش نبود اما اون آرامش دوميه مثل گرماي آتیش تو چله ی زمستونه. این دومیه پویایی و جنبش باهاش بود.
اينا رو گفتم تا نياي بگي كه ازم توقع نداشتي که اونطوري نظر بدم و يا بگي تو ذوقت خورد!
من حرفاتو مي فهمم و بر عكس چيزي كه فكر كردي باهات موافقم! هر طور هم عمل كني تاييدش مي كنم!
****************************
به تو:
تو هم كه افتادي تو چرخه ي نافرجام تغيير و تحولات!
روحيه فمنيستي ت كو؟؟؟ نشونم بده ببينم!!!![]()
" حلاج" كيه؟! رفتي تو قالب مردونه اونم كهنه و قديميش؟!
تازه شم!! تو و عرفان؟!!
اين بار با " نيچه" يا " دكارت" كامنت بذار بيشتر بهت مياد!!
