تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

  

مي خواستم بگويم ................

 

به نويسنده ي وبلاگ " سرزمين معنا، معبد انديشه" :

 

با خوندن" بازهم كه به خدا گير دادين" خنده م گرفت. شكي نيست كه حقيقتو بيان كرديد! و اضافه كنم كه با بخش دوم صحبتتون موافقم!

 

در عرف، ناز از معشوقه و خريدن اين ناز كار عاشقه. تصور كنيد روزي بياد كه عاشق بفهمه معشوق هم هست. اين همون عشق ايده آله. عشقيه كه هيچ نيرويي توان براندازيشو نداره. دو طرف اين رابطه ي عاشقانه تمام تلاششونو مي كنن كه هر روز در نظر ديگري زيباتر و بالاتر و بزرگتر و ... جلوه كنن. اين عشقيه كه سازنده است و باعث تعاليه!

رابطه اي كه كسي خواه عاشق يا معشوق براي رشد خودش تلاش نمي كنه يقينا" سبب رشد و تعاليه طرف مقابلش نميشه و دير يا زود فرو مي پاشه.

تا به امروز مصداقي عيني براي اين نمونه ي عشق و دوست داشتن نديدم و بعيده با خودخواهي و تنگ نظري اي كه در ذات بشره بتونم ببينم!

 

در رابطه م با خدا پي بردم كه هم عاشقم و هم معشوق! و خوب مي دونم كه هرچه بين من و خدا پيش بياد نه اون از خداي من بودن دست مي كشه و نه با شناختي كه از خودم دارم از بندگي اش دست بر خواهم داشت!

 

من از تاريكي انكار قادر مطلق، امروز به اينجا رسيدم. سختي كشيدم تا خدايي رو كه شماها با اذان در گوشتون شناختينو با منطق و عقل بشناسم و بعد از اون، دلو همراه عقل كنم!

گاهي با خودم مي گم چطور ممكنه كسي در جامعه اي كه خدا و دين كمرنگ شده رو به سوي دين بياره و در اين مواقع گويا يادم ميره در حاليكه در يه جامعه ي ديندار بودم، دو- سه سالي رو بي خدا و حتي يه نيروي برتر گذروندم!

در رابطه م با خدا هميشه مد نظرم بوده كه بايد فاصله م با خدا بينهايت باشه، بينهايتي كه تعريف شده است! اگه فاصله بيشتر شده سعي كردم خودمو بشناسم و از عيوبم بكاهم تا فاصله همچنان همان بينهايت تعريف شده بمونه و اگه فاصله كمتر شده و ديدم دارم خدا (!) ميشم، سعي در شناخت بيشتر خدام كردم. برام اينطوره كه اگه قراره عاشق بمونم بايد فاصله كه همون فاصله ي كوچكي من تا بزرگي خداونده، ثابت بمونه!  

 

اينا نظرات شخصي منه و شايد هيچ پايه ي منطقي نداشته باشه:

عدم رعايت اين فاصله است كه عشقهاي بشري رو سرد مي كنه!  وقتي قراره عشقی شكل بگيره مبناش تعالي و پيشرفته و گرنه عشق  و عاشقي معني نداره!

دو نفر كه به هم علاقمند مي شن طبيعتا" در يه حد نيستن، يكيشون حتي خيلي كم از ديگري بالاتره . اين دو تا سعي مي كنن همديگرو بشناسن و خدا مي دونه براي اين شناخت تا كجاها كه پيش مي رن و وصل كذايي حاصل ميشه! اما اغلب فراموش مي كنن ببينن طرفشون چطوري رشد مي كنه و سرعت رشدش چطوره. بعد از وصل كه واقعيت ها پر رنگتر ميشه اين فاصله ي اوليه كمتر يا بيشتر ميشه و خارج شدنش از  حد اوليه باعث ميشه كه بگن: اوني نبود كه فكر مي كردم و يا اونطور نشد كه فكر مي كردم!

اين بحث بيش از اينها جاي پرداختن داره اما ترجيح ميدم بيش از اين جلو نرم!

برگرديم به اصل:

بهتره به هر چيزي جدي نگاه نشه! قدري نگاه طنز عقلو به استراحت واميداره و روحو شاداب مي كنه.  

 

***********************************

 

به نويسنده ي وبلاگ " شبهاي پاسارگاد" :

 

با مثبت انديشي مخالف نيستم و منكر تاثيرات مطلوب علم روانشناسي هم نيستم.

 

با پست آخرت مي خواستي احساس ارزشمندي و عزت نفسو بيدار كني؟ مي خواستي روان پريشان كسي آروم بگيره؟ مي خواستي كسي گامي به جلو برداره؟ مي خواستي فرمول شاد زيستنو بنويسي؟ مي خواستي اهميت تلقينو نشون بدي؟

آره! اين علم همه ي اين كارا رو مي كنه! معجزه مي كنه! خيلي ساله كه دارم معجزه ي اين علمو مي بينم. مي بينم كه چطوري خيلي ها رو به زندگي برگردوند. ديدم چطور به كار بردنش سبب شد كه خانواده اي از هم نپاشه.

هم معجزه ي اين علمو ديدم و هم ناتواني هاشو! يه سر برو آسايشگاه رواني تا ببيني اين علم نتونست از پس يه وسواس ساده بر بياد. نتونست از پس خودآزاري بر بياد. از تلقين استفاده كردن و نتيجه ش يارو اسكيزوفرن شد!

اين يه علم بشريه و نسبي! امروز اينو ميگه و فردا عکسشو! در حال كامل شدنه اما كامل نيست!

 

روان سطح دوميه كه مي تونه كمك به كمال كنه. سطح بالاترو برو پيدا كن!

 

با روانشناسي به آرامشي رسيدم كه مي تونم اينطور برات بگم: مثل نسيم پاییزي بود همراه با نم نم بارون، اطمينان بخش نبود اما اون آرامش دوميه مثل گرماي آتیش تو چله ی زمستونه. این دومیه پویایی و جنبش باهاش بود.

 

اينا رو گفتم تا نياي بگي كه ازم توقع نداشتي که اونطوري نظر بدم و يا بگي تو ذوقت خورد!

 

من حرفاتو مي فهمم و بر عكس چيزي كه فكر كردي باهات موافقم! هر طور هم عمل كني تاييدش مي كنم!

 

 

****************************

به تو:

 

تو هم كه افتادي تو چرخه ي نافرجام تغيير و تحولات!

روحيه فمنيستي ت كو؟؟؟ نشونم بده ببينم!!!

" حلاج" كيه؟! رفتي تو قالب مردونه اونم كهنه و قديميش؟!

تازه شم!! تو و عرفان؟!!

اين بار با " نيچه" يا " دكارت" كامنت بذار بيشتر بهت مياد!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:40  توسط ژاندارك  | 

 

بالاي تپه اي شني ايستاده ام كه با وزش باد هر روز از ارتفاعش كاسته مي شود تو اما، بالاي آن كوه بلندي كه دوستش دارم. سرم را كه بالا مي آورم انوار خورشيد بيرحمانه مانع ديدنت مي شود.

چرا شرقي ترين بلندي را انتخاب كرده اي؟ و چرا غربي ترينشان سهم من شد؟!

از مشرقي ترين كوه اين حوالي غروب را مي نگري و هر غروب بر تپه ام مي نشينم تا در مسير نگاهت باشم: پشت به غروب! همین بس که هر غروب مرا  بنگري!

من اما، نمي توانم طلوع را ببينم!  فكر مي كني چقدر طول مي كشد تا چشمانم به نوري كه در آني عادت كند؟! مي آيد چنين روزي؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 14:31  توسط ژاندارك  | 

 

تخت جمشيد است و ساعت از ده شب گذشته.

 100متري جلوتر از بقيه دستهايم را پشت سر گذاشته ام و قيچي وار(!) راه مي روم. سكوت است و تاريكي و آن دورترك نوري كم سو و آن بالا، ماهي در آسمان.

تخت جمشيد است و سكوتي كه تنها صداي باد حق شكستنش را دارد: آرام و نوازشگر و مهربان و ......

دشت است و تپه اي كم ارتفاع: طبيعت دلخواه من!

هواي بازگشت به سرشت وحشي ام(!) به سرم مي زند. دلم مي خواهد آهويي باشم تا بگريزم از اين جماعت انسان نام!

-          رمانتيكه؟!

-           نه! روحانيه! بوي خدا مياد.

دلم مي خواد تمامي اين صحنه هايي كه پيش رويم است و روحم را شوريده تر مي كند را ببلعم تا بعد از هضم در درونم جذب شوند!

تمام راه به سكوت و گوش دادن به صداي بلند ضبط مي گذرد( خواسته ي من است تا كسي چيزي نگويد و نپرسد كه مجبور به شكستن سكوت شوم)

هنوز پا به خانه نگذاشته " شب خوش" مي گويم و يكراست به اتاق مي روم. چراغ را خاموش مي كنم و پنجره را كامل باز. چادر سر مي كنم و در قاب پنجره زانوانم را در آغوش مي كشم و مجال مي دهم تا بغض بشكفد و پرده ي اشك رودي شود بر گونه ام.

اين همه نزديك؟! اينقدر نزديك كه فراموشت مي كنم در ميان قهقه ي خنده و شادي؟!

حزن مي خواهم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 16:47  توسط ژاندارك  | 

  اغلب پايان محصول تصادف نيست . مثل شروع آرام و نرم نمي آيد. پايان منطق دارد. پايان يك حادثه نيست. پايان دفع ضرر مي كند يا كسب سود. پايان از جنس آغاز نيست!

من اينجا هستم.

من اينجا هستم (پژواك صدا)!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:32  توسط ژاندارك  | 

 

 

"پيكر فرهاد" نوشته ي عباس معروفي، كتابيه كه از يكي از دوستام گرفتم و خوندن اولين صفحه ش نشون داد كه حدسم درست بوده! منظورم تاثيرپذيري نگاه ها از هم بود. مختصري قبلا" اينجا نوشتم.  فكر مي كنم قانون سوم نيوتن ( كنش و واكنش) بر روابط و احساسات حاكمه و اينكه براي تقويت احساسات و كمك به موندگاريشون مي شه از " تقويت " اونطور كه علم روانشناسي ارائه ش مي ده استفاده كرد!

به نظرم زندگي ما آدما پر از بازخورده و البته بيشتر بازخورد مثبت!

تسلسل!

به راستي نهايت كجاست؟ ذهن كوچك رياضي كه نتونست جوابي براش پيدا كنه و گفت كه مجموعه ي اعداد نه انتها داره و نه ابتدا . با اين كارش كمك كرد به دين كه ازل و ابد رو ارائه مي ده!

 

الان ذهنم رفت طرف بم!

تفاوتي نداره كه شب باشه يا روز،از اينور شهر مي شه اونورو ديد! اين شهر كويري هيچ پستي و بلندي اي نداره و با زلزله، كوتاهي و بلندي ساختمونا هم از بين رفته و تنها چيزي كه مي بيني يه تعداد خونه ي پيش ساخته ست (!) و يا خونه هاي مهندسي ساز اما يك طبقه. انگار مردماي اونجا هيچي ندارن از هم پنهان كنن. آدم اونجا احساس خدا بودن مي كنه: آخه! حتي لازم نيست بري بالاي بلندي تا مردمو زير نظر داشته باشي و كاراشونو ببيني!

اول هر كدوم از ورودي هاي شهر كه باشي مثلا" مي توني از اونجا ببيني فلاني كه خونه ش اونطرف شهره الان داره روي بند رخت پهن مي كنه!

وقتي اونجايي احساس مي كني همه ي كسايي كه تو اون شهرن عضو يه خانواده ي بزرگن!

اينا مربوط به يكسال پیش بم مي شه الانشو نمي دونم.

يه احساس گنگ نسبت به اين شهر دارم كه هنوز آناليزش نكردم!

 

بس كه از اين شاخه به اون شاخه پريدم لازم شد برم اين جلساتي كه قراره فكر كردنو آموزش بدن!!!

 

 

"هر يك از ما در طي روز تقريبا" شصت هزار فكر متفاوت داريم كه اغلب به يكديگر مرتبط نيستند"

                                                                                                                                    ( كتاب مراقبه نوشته ي Wayne W. Dyer )

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:7  توسط ژاندارك  | 

 

اولين روزي كه دانشجو شديم، اگه يادت باشه دوشنبه بود. دو ساعت اول زبان با دكتر سجادي داشتيم و دوساعت بعدي با حجت الاسلام و المسلمين(!) كاكايي. اولين جلسه ي كلاسمون با دكتر سجادي تقريبا" معارفه بود و من همون جا متوجه حضور تو شدم(!). نيم ساعتي بين دو كلاس زمان بود و يه كمي در مورد زبان با هم صحبت كرديم و در اولين برخورد اين به ذهنم رسيد : چقد ريلكسه! . برخورد صميمانه و راحت صحبت كردنت در حاليكه اولين مرتبه بود كه با هم همكلام شده بوديم منو به سمتت جلب كرد. ريز صحبتاي اون روز و اينكه هرجا چي گفتيم يادمه! اون روز اولين روز دانشجو شدنم بود و من لحظه لحظه هاشو تو ذهنم ثبت كردم!

بعدش مثلث شديم و هر سه با هم سر كلاساي  سه قلوهاي (!) بافت شناسي و بيوشيمي كه هيچي هم ازش يادت نمونده باشه پروستاگلندين كه ديگه اسمش بايد يادت باشه!و كلاساي ديگه بوديم.

 

 ترم يك و ترم دو و ترم سه و ترم چهار و حتي ترم پنج تموم مي شه و ما حداقل روزي 6-5 ساعت رو با هم مي گذرونيم، بدون اينكه بجز يه سري اطلاعات پايه بيشتر از هم نمي دونيم!

نمي دونيم دقيقا" علاقمنديهامون چيه و يا اگه كه كم و بيش مطلعيم با هم تقويتش نمي كنيم و يا حتي نمي دونيم وقتي درسي مثل آزمايشگاه فيزيولوژي كه هر كي 3-2 ساعت هم بخونه نمره ي خوبي مياره چرا تو بايد صبحش بياي و بگي من حالم بده، در حاليكه ما آثاري از بيماري در چهره ت نمي بينيم و در نهايت نمره ت اونقد كم بشه كه من فكر كنم شايد اشتباه شده اما تو بگي كه نه، تمركز رو سئوالا نداشتي  و يا چرا يه روز از ادب و كمال رزيدنتي به اسم دكتر حمزه تعريف مي كني و قبل از اينكه ما بپرسيم كه واسه چي پيشش رفتي خودت بگي يه رازه و نمي شه گفت! و يا چرا پرسشنامه روانشناسي ای كه پايان نامه ي يكي از بچه هاي سال آخر بود و روز انتخاب واحد واسه ترم 5 پخش كردن در پاسخ به اين سوال" آيا مي شود به شما اعتماد كرد يا نه؟" جلوي چشماي متجب من گزينه ي نه رو مي زني!

يه چيزايي از اين قبيل باعث شد كه تا حدي در مورد نزديك شدن بهت احتياط كنم. وجوه مشترك زيادي بين خودم و تو مي ديدم اما ترجيح مي دادم صبر كنم تا روزي كه تو با اشاره به همين اشتراكات منو محرم بدوني و ناگفته اي بينمون نمونه. 

آخرين جمعه ي ارديبهشت، من كه مدت نسبتا" زيادي بود كه از جمع بريده بودم با صميمتي كه در اطرافم مي ديدم، ميل به شكستن سكوت و صحبت در مورد موضوعات مورد علاقه موپيدا كرده بودم، زمان خوبي بود كه به دنياي هم راه پيدا كنيم!

ديدن اون همه تعجب تو كه چطور ممكنه كه منم در مورد چنين موضوعاتي فكر كنم حقيقتا" منو متعجب كرد به نظرم نشون دهنده ي اين بود كه خودمحوري در وجودت غوغا مي كنه!

اون جمعه تلنگر كه نه كه ضربه ي محكمي به روح هر دومون كوبيده شد و بازهم افكاري كه سعي به فراموشي سپردنشونو داشتيم تا بتونيم همپاي بقيه زندگي روزمره و عادي اي داشته باشيم وحشيانه به ذهن آروم گرفته مون تاخت! لازم نيست بگم كه تو اون هفته حال و روزمون چطور بود و چي پيش اومد! و بعدش هر پنج شنبه چند ساعتو با هم گذروندن شد برنامه ي هر هفته مون كه تا پايان تيرماه ادامه داشت. اينكه چي گفتيم و چه كرديم و يا اينكه چه تاثيراتي بر هم گذاشيم قطعا" هرگز نه از ذهن من پاك مي شه و نه از ذهن تو!

 

تو اين وبلاگ سابقا" (قبل از حذف مطالب وبلاگم) زياد ازت نوشتم.

دلم مي خواست بیشتر بهم نزديكتر بشيم و به اين دليل آدرس اينجا رو بهت دادم گرچه نمي دونم كه خوندن نوشته هام چه تصويري ازم تو ذهنت مي سازه و آيا اون آدميو كه همين امروز صبح هم ديديش رو مي شه با كسي كه اينجا مي نويسه يكي كرد يا نه اما فكر كردم اين نوع نوشتار به لحاظ اينكه جايي مي نويسي و كسايي مي خونن كه تو رو در حد اطلاعاتي كه مي شه از مطالبت بيرون كشيد مي شناسن نوعي احساس ........ (با واژه نمي تونم بيانش كنم با پانتوميم جلوت اجراش مي كنم!!!!)

در كل اگه قول بدي دختر خوبي باشي و نخندي بايد بگم به تصورم واسه تلطيف روحت خوبه!!!

اينم emoticone ي كه هر سه مون  ازش زياد استفاده مي كنيم به خصوص وقتي كه واسه تو pm  مي ذاريم:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:28  توسط ژاندارك  | 

 

زندگي سهمي ست از داشتن

تو بيا تا داشتنهامان را روي هم بگذاريم

خانه اي زيبا، پاي كوهي سبز بخريم

تا تو هر صبح مرا

به تماشاي طلوع دعوت بكني

باشد اي دوست؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:33  توسط ژاندارك  | 

 

 "باد مي آيد

باران نمي آيد...

درد هست

تو نيستي "

هر وقت بی تابش بودم . هر وقت داغ دیدار دوباره اش بودم نمی آمد . همیشه دیر می آمد . وقتی می آمد که دیگر به نبودش (نمی دانم !) خو کرده بودم . همیشه دیر آمد و من توجیه اش کردم . گفتم بود اما من ندیدم . گفتم فلان چیز و فلان حادثه یادت است نشان به آن نشان که او آمد. اما حقیقت این است دیر آمد وقتی آمد که به زیستن زندگی گونه عادت کرده بودم . اما هرگاه آمد دوباره  آتش شدم. شاید همان بهتر که دیر آید اما آتش آتشکده ی درونم همواره شعله ور باشد. شاید! نمی دانم !
عجیب است بندگانش هم عادت او را پیدا کرده اند دیر می آیند و آنقدر دیر که دیگر تمنای دیدارشان را ندارم. دیگر خسته ام از کشمکش هر روزه ی میان شب و روز !
بگذریم !

مجنون شده ام و سر از کویر تو در آورده ام! می بینی !
شاد باش به جای منی که نمی دانم غم چیست که شادی چه باشد !شاد باش رفيق!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:31  توسط ژاندارك  | 

 

بنشين و گوش كن! دو كلمه بيش نيست، دو عبارت.

بلدي از چشمانم بخواني؟ يكي را از چشم راست بايد بخواني و ديگري را از چپ!

اقرا!

ببين مي تواني از روي لوح نگاه، درونم را بخواني؟

اقرا!

سالي يك ماه را در حرا بوده اي؟

تحنف كرده اي؟

محمد بوده اي؟

اقرا!

امسال را در حراي درونت بوده اي؟

امسال را معتكف شدي؟

خواستي محمد شوي؟

اقرا!

از قرار معلوم نمي تواني

اما

تلاشت را بكن

ببين مي تواني؟

شايد شد!

اقرا!

اقرا!

اقرا باسم ربك الذي خلق

ديدي سواد خواندن نداري؟

دست بردار و به راه خود برو!

من خود نمي دانم نوشته ي نگاهم چيست، چه رسد به تو!

خوب است كه دروغ بلد نبودي

خوب است كه مكر بلد نبودي

خوب است كه نمي دانستي حتي من هم نمي دانم نوشته ي نگاهم چيست!

باشد!

تا پاي كوه حرا مشايعتت مي كنم.

باشد!

مي آيم تا راه خود را به دنياي بيرون پيدا كني

اما

ديگر اينجا نيا!

در ذات جبل من حركت نيست، سكون محض است.

سكوتش اما

سكوتش را نشكن!

اين بود خواسته ي من از تو

خواسته ات را برآورده كردم

پاي كوه (!) همين جاست

رسيديم

گاه رفتن است!

به راه خود باش و نظر از راه من بردار!

اصرار نكن كه رمز نگاه بگشايي

تو و گشايش رمز؟!

مي داني ادعاي بزرگي ست؟!

مي داني كار تو نيست؟!

در توان تو نيست!

كسي نمي تواند.

ديگر برو

دير وقت است.

 برو!

خواب، آسوده

ذهن، فارغ

دل، بي غم

روز از نو

خواندن كه نمي دانستي! رفتن كه ديگر بلدي؟!

برو ديگر

فردا كه بيدار شوي جز يك رويا چيزي در يادت نخواهد بود!

زود باش

سپيده زد

برو!

سوار بر غبار رويا مي شوي و مي روي و من مي مانم و من مي مانم و من مي مانم و ......... دروغي كه گفتم و حماقتي كه تو كردي و زهر خنده هاي تلخ من به تو و باز هم يادآوري حماقت تو و يادآوري حماقت تو و باز هم حماقت تو ...............  و يك دنيا از نمي دانم چه كوفتي كه اسم هم ندارد.

بر نگاهم هيچ ننوشته اند. نگاه من خالي خالي ست، پاك پاك!

خطوط كج و معوجي كه بر نگاهم ديدي سبك جديد نقاشي ست: قرن بيست و يكميسم!

نقاشي را مي بينند، تفسير مي كنند اما نمي خوانند!

دومين بار است كه فريبت مي دهم. سواد خواندن كه نداشتي! حافظه كه داري؟ فكر كردن هم كه بلدي؟ ببين اول بار كي و چه بود؟!

 

************

خطاب كننده و مخاطب، " دنياي درون " ست و "عالم بيرون" !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:25  توسط ژاندارك  | 

اگر آن طاير قدسي به درم بازآيد

عمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد

دارم اميد برين اشك چو باران كه دگر

برق دولت كه برفت از نظرم بازآيد

آنكه تاج سر من خاك كف پايش بود

از خدا مي طلبم تا به سرم بازآيد

خواهم اندر عقبش رفت به ياران عزيز

شخصم ار بازنيايد خبرم بازآيد

گر نثار قدم يار گرامي نكنم

گوهر جان به چه كار دگرم بازآيد

كوس نو دولتي از بام سعادت بزنم

گر ببينم كه مه نو سفرم بازآيد

مانعش غلغل چنگ است و شكر خواب صبوح

ورنه گر بشنود آه سحرم بازآيد

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتي تا به سلامت ز درم بازآيد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 20:34  توسط ژاندارك  |