تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

گاهی هرچقدر هم که بخواهی در پیله ی خود فرو روی نمیشود که پیله ات را به وسعت اجتماعت باز نکنی و بر سر سفره ای با پیر و جوانش ننشینی. حکایت من است و اجتماع و درخواستهای امروزی اش. حکایت من است که نتوانستم از کنار خس و خاشاک به ظاهر فرونشسته اش بگذرم.

به نسل خودم که نگاه میکنم. به نسلی که سالهای کودکی، که به سختی خاطره ساز میشود، را در جنگ گذرانده یا  مثل من جایی از همین کشور بوده که هیچ گاه اخبار جنگ برای ساکنانش خبر جالب توجهی نبوده، لابد مابقی زندگی اش را در صلح همراه با تنش گذرانده. همیشه جامعه اش برایش دستاویز سرگرم کننده ای داشته که بعد از بارها افتادن در این تله های کذایی کم کمک یاد گرفته که بی خیال چیزی به اسم اجتماع سیاسی شود. بی خیال تغییر و تحولات آن! برود در کنج زندگی خودش کندکاو کند که شاید روزی مسائل لاینحلش معجزه وار حل شود.

به جبر اجتماعی بودنش یاد گرفته، اجتماع سیاسی همان اجتماع کوتاه و گذرای درون تاکسی و صفهایی ست که کشورش را "کشور صف" کرده. یاد گرفته که بداند صدای اعتراض درست در فضای کوچک تاکسی بلند میشود، همنوا می طلبد و می یابد و دقیقا" سر هر ایستگاه تک تک پیاده میشوند تا رساننده ی پیام به جمع خانواده و دوستان بشوند، حس و حالی اگر باشد! روزمرگی اگر بگذارد! یاد گرفته، اجتماع جای کوچکی ست و تو تلاشی برای عضو آن شدن لازم نیست بکنی، اجتماع کوچک تو را، مثل توده ای که فرد فرد را می بلعد، تک تک آدمهای خسته از کار روزمره را می بلعد اما فرو نداده بالا می آورد! گنجایش "چند" هم ندارد. تو به تجربه یاد گرفته ای که اجتماعت از حوالی ظهر آغاز میشود، کسی صبح علی الطلوع حوصله ی تشکیل اجتماع ندارد. و باز به تجربه یاد گرفته ای همنوایی ها کم و کمتر میشود و سازگاری با جو بیرونی گویا بیشتر و بیشتر. یاد گرفته ای که آدمهای هفت- هشت سال پیش شاید بیش از امروز هوش و حواس به گفته ها میدادند اما امروزه روز، آدمها آنقدری خسته اند که نهایتا" آهی از سر تاسف و حسرت بکشند و با اشتیاق بیشتری به دار و درخت اطراف خیابان خیره شوند. و تو یاد میگیری که در تمام این اجتماعات، مثل هرکجای دیگر، خودت را وسط صحبت بزرگترها نیندازی و با جوان همسن و سالت که به نظر فاز فکری ناهمخوانی دارید، از در صحبت وارد نشوی چراکه پیله ی تو گنجایش باز شدن ندارد. تو سکوت میکنی و آنها صحبت.....

رویه ی اجتماعی تو حتی یک ماه پیش هم وسط آن همه هیجاناتی که به جامعه تزریق میشد فرقی نکرد. تو نظاره گر بودن را بیشتر دوست میداشتی اما جایی که موج سرکوب زودتر سر برآورده بود و تو باید جراحتی بر صورت روانشناسی رو سوچر میکردی؛ روانشناس بحث را باز کرد و تو انگار حرفهایی برای گفتن داشتی، میخواستی یکجا هم که شده بدانی به چه فکر میکنند، دنبال چه میگردند. روانشناس در حدود یک ساعت درحالیکه تو کارت را انجام میدادی با تو به بحث می نشیند و تو دقیقا" فکر میکنی شاید او جوان باشد کما اینکه هست و شکی نیست اما تو دیگر پیر شده ای. برای این نوع نگاه ایده آلیستی به اجتماع که با پخی فرو می پاشد پیر شده ای. فکر تو، مشی تو با او، فاصله ی پیر و جوان است. نه پیر کار آزموده و تجربه دار، پیری که فقط خسته است! سئوالهای اساسیترش بی پاسخ مانده و حالا شاید با نگاهی شوخ به دنیای این روانشناس نگاه میکند. روانشناس جز از سیاست محض چیزی نمیگوید اما در لحظه ای که بلند میشود تا برود جمله ای در این مایه ها میگوید: من به دنبال جامعه ای آزاد اندیشم. و تو یک لحظه ذهنت منجمد میشود. با خودت فکر میکنی؛ اووووه! خیلی سال پیش مثل تو فکر میکردم! سرت را حتی بالا نمی آوری و نسخه را دستش میدهی تا برود. مراجعین بعدی موجوداتی هستند که سوار بر موج شده اند تا هیجاناتی که در فضاهای کوچک دوستیشان، نمود پیدا میکرد را حالا در جایی با همپای بیشتر و هدفمندتر نمودار کنند. تو در دلت به تمام این رفتارهای شاد کودکانه لبخند میزنی و برایشان خوشحالی.

ناخواسته همپای جریان اجتماعی ات که بزرگتر شده، خیلی بزرگتر شده و به راستی درخور نام اجتماع است پیش میروی. حتی برای دنبال کردن حوادث و رویدادها نیز علاقمندی نشان میدهی. خبری نیست که کسی بداند و تو بی خبر مانده باشی. تازه اجتماعدار شده ای! مهم نیست اعضای این اجتماع که هستند، یا گروه گروه شدنشان معنی اش چیست. مهم این است که چیزهای نویی دارد شکل میگیرد که برایت جالب است و تو مشتاق دیدنشانی. شنبه انگار اجتماع به دو نیم میشود! البته شقهایی نامساوی اما تو درستتر آن میبینی که بخشی از جمله ی  اوباما را به کار ببری: من نمیدانم نتیجه ی انتخابات چه بوده است..... ( از اینجا به بعدش مال توست) اما میدانم اجتماعی که دیده بودم، چند روزی به دیدنش عادت کرده بودم، اجتماعی که از تاکسی و صف پیشتر رفته بود، اجتماعی که اجتماع بود حالا شکسته و بخشی از آن خشمگین است. خشمگین اما خویشتندار. و ذهن تو از سمت اجتماع بزرگ شیفت میکند به اجتماعی که خواسته هایی دارد. اجتماعی که زیر سئوال میبرد و بیانیه و تظاهرات و تحصن راه می اندازد. نگاه تو به این اجتماع است تا چه به سرش آید. بازهم همپای اخبار پیش میروی. جاهایی قلبت به درد می آید، تنها به این دلیل که انسانی و ضد انسانیت قاعدتا" برایت آزاردهنده و مشمئز است. ساکت و آرام همراهی، بگذار بگویند تماشاگر خاموش. شاید هم دقیقا" مصداق این عبارتی. اما به چیزی باور داری که سرلوحه ی زندگی ات شده. میدانی آدمی که معتقد است و تلاش میکند، شهید است حتی اگر کشته نشود.  و خوشحالی برای موجوداتی که شهیدند. خوشحالی آدمها رنگ دیگری گرفته اند اما میبینی مثل تلاش چندساله ی تو، آدمها جایی خسته میشوند. خودشان، خودشان را زیر سئوال میبرند و این همان گذرگاه ناامید کننده ایست که بازدارنده است. همان جایی که تو چشم در چشم خودت در آینه میگویی: دلم آرامش قبل طوفان را میخواهد. و همان لحظه ست که دست به خودویرانگری میزنی....  

 

پی نوشت: دانشجویان و پزشکان دانشگاههایی غیر از اینجا(!)، ما به آنچه شما سوچور میگویید، سوچر میگوییم!  نیایید گیر بدهید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:42  توسط ژاندارك  | 

 

نگاه من به روبه رو
به کوچه های آشنای شهر بود
نگاه من
به تک درخت پیر کوچه بود.
کلاغ های پر سیاه
و جوجه های نازشان
که ناگهان،
تو با سلام ساده ات، مرا
زپشت سر، صدا زدی
صدا زدی،
و من دوباره بازگشتم از سفر
سفر، به کوچه های پرحصار و سرد
و سوت و کور
مرا به ابتدای سبزی ام
به تک جوانه های دوستی
گره زدی...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:23  توسط ژاندارك  | 

 

جوجه امروز امتحان اجتماعی داشت.

جوجه- سلام

ژان- سلام. خوبی؟

- مرسی. امتحانمو خیلی خوب دادم!!!!

- آفرین، چند میشی؟ صفر و بیست و پنج؟

- نه خیلی خوب بود. یه سئوال ارفاقی هم گذاشته بودن.

- آها. چی بود؟

- نوشته بود. امسال سال الگوی مصرف هست. برای کمک به نماینده ی مجلس یک پیشنهاد جهت اصلاح الگوی مصرف بدهید.

- خب. می نوشتی از نتایج انتخابات پیشین استفاده کنید! (اشاره به جوک معروف!)

- نه من یه نظری دادم که همونو ببینن، بدون تصحیح برگه م بیست میگیرم!

- چی گفتی؟

- گفتم نون رو به تعداد افراد خانواده سهمیه بندی کنن، مثل بنزین. توضیح دادم که صرفه جویی میشه......

- ها؟؟؟؟

- نظرمو دوست دارن مطمئنم!

- بد ایرانیزه شدی.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:0  توسط ژاندارك  | 

 

جایی رسیده بودم که انگار دنیا تمام شده بود. تمام تجربه ها، غم ها، شادیها چشیده شده بود و  طعم، نه انونقدی گس بود که امید کاویدن بیشتر ایجاد کنه و نه اونقدی تلخ که چهارپایه ی زیر پا رو بزنی کنار و آویزون دنیا و آخرت شی .

رو خط زندگی ایستاده بودم و تیپا می زدم به بطری نوشابه ای که سر راهم سبز شده بود. گاهی چرخی میزدم برای حرکتی به عقب، یه عقبگرد اساسی، یه فراموشی برای دوباره تجربه کردن و گاهی چشمم به شانه ی خاکی حاشیه ی جاده می افتاد که می گفت ببین منم هستم و اونم بود! امیدی به پیش اما نبود. خستگی بود و سختی نفس کشیدن و گهگاهی فکر از خود گسیختن. روزگار دو سال پیشم این بود. یه آیه از انجیل بود که اومد تو متن زندگی کوچیکم. یه آیه که یه راه شد. یه آیه که مکالمه شد، یه آیه که کم کم همراه شب و روز شد. یه آیه که زندگی شد. یه آیه که هدف شد. یه آیه که فوران چشمه ی تخیل شد. یه آیه که بهونه های جورواجور شب تا صبح بیداری شد. یه آیه که کوه آتشفشان شد و یه شب وسط خواب و بیداریم خروشید و گفت من یه ساله که "آیه دار"  شدم.

امشب دو ساله که من آیه دار شدم.....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:22  توسط ژاندارك  | 

 

خوانندگان گرامی! ضمن عرض سلام و وقت بخیر!

بین شما کسی از مراحل چاپ کتاب در ایران مطلع هست که بتونه راهنماییم کنه؟!

ممنون میشم.....

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:59  توسط ژاندارك  | 

 

یه مدت دچار سکوت درون شدم. نمیدونم شما هم متوجه شدین یا نه. چند وقتی حسابی گوشمو تیز کردم که شاید یه نجوایی کنه یا پاش گیر کنه به چیزی و صدای پرت شدن یه فکر وسط مغزمو بشنوم اما خبری نشد. من میتونم اینجا از آریانا تشکر کنم. از پیشنهاد بجاش. از پیگیریش. از اینکه منو به 12 سال پیش برد. از اینکه تونستم بیخیال آدمهای اطرافم، تو آرامشی رویایی خیال پردازی کنم. حس کنم هنوز دختربچه ای هستم که وقت برای رسیدن داره. هنوز خوشبختم چون آرزوهای زیادی دارم. باید از آریانا تشکر کنم. از حلاج واسه کامنت دیشبش که منو بهم ریخت متشکرم. کامنت خصوصی بود و واسه شما پابلیش نشد دنبالش نگردین. از تذکر بجایی که داد از اینکه بد جایی ایستادیم. حسهامون دروغیه. ممنونم از تمام حوادث و اتفاقات پیرامونم که برام ترمز شد، که نذاشت این حال و هوا رو موسم تصمیم گیری بدونم، موسم تصمیم به پیش رفتن. همینجا یا کمی عقبتر از اینجا رخت ماندن پهن میکنم. میخوام مال خودم تنها باشم. مال افکاری که به وقت خطور به ذهنم، مشعشع هستن! دلم میخواد ارتباطاتمو کمتر از قبل کنم و بیشتر مال خودم و دنیای خودم باشم. دلم میخواد تو اتاقم ایزوله بشم و بشینم طرح یه داستان بریزم و مثل داستان "گروه رز" که تو دوازده سالگیم نوشتم دنیا رو اونطور که میخوام، ترسیم کنم و با مدادهای رنگی بنویسم و اونقدری سیل افکار و تخیلم زیاد باشه که وقت تراشیدن مداد رو هم نداشته باشم و تند تند رنگ عوض کنم و هر رنگ جدید فاز نوشتاری داستان و سیرشو تغییر بده. دوست دارم خودم باشم، بدون هیچ حاشیه و ضمیمه ای. دلم میخواد تا کلاس یا درمانگاه یا کشیکم تموم شد زودی جیم بزنم و راه بیفتم تو خیابونای شهر و راه برم و راه برم. کنار رودخونه رو بگیرم و رودخونه ی پرتلاطمی تصورش کنم و هوای گرمو سرد فرض کنم و ببینم نه واقعا" پیاده روی تو این هوا، دم ظهر هم داره بهم میچسبه و کیفور میشم!

من باید برم. یه جا نشینم، شاخه و برگ ندم. من باید برم و به قول ترانه قاصدک بی ریشه باشم. ریشه میخوام چیکار؟! یه جا بودن؟! دل تنگی واسه تعلقات؟! مگه ذات من کولی نیست؟ وحشی صفتی نیست؟ رام نشدنی نیست؟

من انگار حس شاد و دخترونه چهارده سالگیمو فراموش کردم. نه انگار داره یادم میاد که مفاهیم انتزاعی میشکست و یه شکل دیگه پیدا میکرد، فلسفه های سخت و غیر قابل هضم، میشد بازیچه ی ذهنم برای ساختن دوباره و دو صد باره ی یه خیال جادویی  که منو مسحور کنه. اووووه! دیوونگیم که میگرفت همه رو از خونه بیرون میکردم و من بودم و یه کوه دل تنگی که تو حیاط میذاشتم، برمیگشتم تو اتاقم تا دوباره ساختن و از نو ساختنو تجربه کنم و همون موقع شروع میکردم به نوشتن، یا به ساختن یه طرح داستان که حتی واسه خودم هم روشن نبود آیا، کاراکتراش آدمای دنیای واقعی هستن یا موجودات خیالی. بعدهم با خیالشون خوابم میبرد.....

اوووووه! چه همه شوروشوق تو وجودم خشکید. چی شدم من؟ آدمی که مجبوره! مجبوره بره سرکار، گاهی درس بخونه، گاهی حتی مجبوره تفریح کنه، کتاب بخونه، همذات پنداری زورکی کنه، درک کنه، چشم و بله بگه، دست بشوره از یه چیزایی، دنبال یه چیزای سگ دو بزنه، آخرشم اکثر اوقاتش تو اتاقی بگذره که خیالات یه نیم عمر که گذشت و یه نیم عمر در پیشو براش تداعی کنه و اینجور مواقع احساس کنه واسه جلوگیری از نترکیدن کله ش باید بخوابه! بخوابه و چشم باز کنه و ببینه که خیلی کاراش رو میتونه کنسل کنه پس کنسل کنه و باز هم بخوابه! انجام بشن که چی؟! چیزی به  دست میاد؟ شادی مرده ی من که زنده نمیشه، میشه؟!

چند ساله حدیث زندگیش اینه؟ 6 سال... نه راستش خیلی بیش از این، خیلی زودتر از پر کردن برگه ی انتخاب رشته ش فهمید که قرار نیست تو دنیا راهی پیش پاش قرار بگیره که امنیت خاطرشو تامین کنه، که براش رضایت بیاره، پس اوکی داد به زندگی، به لودگی....  و حالا من یه لوده ی قهارم!

درست همین امروز، همین لحظه احساس میکنم که خفه شدم از بار لودگی! نمیکشم میخوام فقط واسه خودم باشم. درک نکنم. رنج نکشم. به چیزایی که دوست ندارم فکر نکنم. راهی که نمیخوام نرم. مال خودم باشم. برای خودم باشم.  

چیه؟! میخوای بگی چی تا حالا برا کسی کردم؟ هیچی! حقیقتا" هیچی! اما همیشه فکر میکردم یا همین "تو" های زندگیم تک تک اومدن و این فکرو تو کله ی من فرو کردن که قراره کاری کنیم، باید کاری کنیم. تویی که معلمم بودی، که دوست بودی، که فامیلم بودی، که خواستی که به نوعی باشی. گفتی وجه مشترکی هست که باید کاری بکنیم. گفتی با تیم دونفره هم میشه. خودت که زود بریدی. راهتو گرفتی و برگشتی عقب. من به این وادی معتاد شدم. به فکر کردن زیادی، به لج کردن بسیار، به تعویض و تغییر و تن ندادن به قضا و قدر و جدال بی فرجام!

حالا  وسط این بودنم احساس میکنم به خودم، خود تنهام خیلی احتیاج دارم. یه کلبه میخوام، یه جا که زیادم دار و درخت نداشته باشه، کوه داشته باشه و یه باریکه آب. داخلشم، یه قفسه دفتر خالی و یه عالمه مداد و خودکار که روان بنویسن. منو ول کنن تا همونجا بپوسم!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:5  توسط ژاندارك  | 

 

به محض ورود با سیلی باد گرم استقبال شدیم که بالفور خلقمو تنگ کرد! انگار پاهام چسبید به زمین که بیا جلوتر نریم برگردیم! منتها مقابله کردم و لذت مواجهه با ناشناخته ها رو یادآور شدم. وقتی که راننده گفت به دلیل مشکل کولرهای هتل، یک شبو باید هتل دیگه ای بگذرونیم عملا" غرغر کردنام شروع شد و این وسط آریانا مدام یادآوری میکرد ما اومدیم خوش بگذرونیم حالا اینجا هرچی که میخواد باشه! وقتی از پذیرش هتل پرسیدم مرکز شهرتون همینه یا ما الان تو حاشیه ی شهریم و گفت نه همین مرکز شهره احساس آتیش زدن به وقت و پول و اومدن به یه دهات مدرن بیش از پیش عصبیم کرد! وقت ناهار خلقم کمی باز شد. عاشق ماهیا شدم و چند تکه ماهی خوردم. اما همچنان احساس اینکه باید با گرمای این شهر ساخت آزاردهنده بود و سردرد عصبیم شروع شد. بعد از کمی استراحت و تعیین اینکه چطور وقتمونو بگذرونیم. رفتیم یه دوری تو شهر زدیم و دیدن مراکز خرید هم مثل آب رو آتیش بود! گرچه جنساش از شیراز سرتر نبود اما باید توجه داشت که ذات خرید نشاط آوره! شام هم که همراه شد با موسیقی زنده که اولش سردردمو تشدید کرد اما کم کم آرامشو در پی داشت و بعد از حس شادی و رضایت از بودن تو جمع شاد و یکدست! دیدن زن و شوهر خوشحال میز روبرو یا خانواده ی پرشور و نشاط ته سالن باعث شد از اینکه وقتمو  با آدمای شاد میگذرونم خوشحال باشم. یادم بره هوا اون بیرون چقد گرمه، ولی بدنم احساس نیاز شدیدی به آب میکرد و در عرض سه ساعت حدود دو لیتر تقاضای آب کرد که اجابت شد!

فرداش ظهر رفتیم هتل خودمون. همون ابتدای ورود احساس خوبی داشت با دیدن لابی بزرگتر،  خانم رسپشنیست خوش برخوردتر، اطلاعات جامعتری که بهمون داد و  اتاقی که به مراتب بزرگتر از قبلی بود. بعد هم که زنگ زدیم به مسئول تورگردانی و باهاش واسه گردش دور شهر هماهنگ کردیم. گردش دور شهر، علی رغم یکدست نبودن مسافرا برای ما خاطره ساز شد. شب باز هم هتل قبلی برای شام بودیم و اینبار نیم ساعت آخر برنامه مو به اجبار از دست دادیم. چقدر از حضور اون هنرپیشه و همسرش که عین مترسک سر جالیز بود احساس بدی پیدا کردم اما موسیقی آرامش بخشتر و تاثیرگذارتر از شب قبل بود. فرداش روز جالبتری بود.  شب هم به سفارش مدیر تورگردانی، آقای ح. ما رو تا ساحل همراهی کرد و جاهای امنو بهمون نشون داد  و بعد هم ما راهشو دادیم دستش تا بیشتر از این مزاحم نباشه!

روز آخر هم که صبحش به درست کردن ساندویچ ژاندارک ساز()گذشت که دادیم واسه شام برامون نگه دارن! ( آخر اصفهونی بازی! ) بعد از ظهر به نشستن تو لابی و بعد هم آخرین خریدها و گردش تو شهر و شام و بدرقه ای که قطعا"هیچ وقت  فراموشمون نمیشه.

اولین سفری بود که بعد که برگشتم خونه احساس نکردم هیچ جا بهتر از خونه ی خود آدم نیست! انگار یه گوشه ای از وجودم یا به قول آریانا، موطنمون، بین آدمای خونگرم اون تیکه از زمین موند و ما باید هر چند وقت یک بار سری به ریشه مون بزنیم!

جالب بود، اونجا علی رغم اینکه  میگفتیم  که اهل کجاییم، باز هم کسی جدی نمیگرفت!  یه بار یه فروشنده ی چینی برامون ادای لهجه ی شیرازی رو در آورد و گفت چرا اینطوری صحبت نمی کنین؟! آدم احساس بی هویتی میکرد و من مونده بودم، اگه قرار بود با لهجه صحبت کنم، با کدوم لهجه ای که خونش تو رگهام هست باید صحبت میکردم؟!

 

پی نوشت: دو روزه شیرازم اما هنوز فکر میکنم جایی که باید باشم نیستم. به قول آریانا حال مسافری رو داریم که دلش هوای موطنشو کرده! باز هم به قول آریانا: بی جنبه و بی هویتیم!

 

پی نوشت2: پدرم میگه اینجور شهرا معمولا" همین احساسو آشنا رو به آدم منتقل میکنن ولی مادرم معتقده ما واقعا" جوگیر و بی جنبه ایم!

 

جمعه نوشت: جو منو ول کرد! همین جا جام خوبه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:26  توسط ژاندارك  | 

 

قوانین زندگی من به دعوت آدمیزاد:

1- برای هیچ چیز اهمیت قائل نشو. ریلکس برخورد کن. ( البته میدونم آخرش منفجر میشم و این انفجار فقط و فقط دامن خودمو میگیره.)

2- وقتی عصبانی میشی دقیقا" همون لحظه خودتو بذار جای کسی که طرف مقابلته. خب حالا فروکش کن!

3- به آدمها احترام بذار و بیشتر از هر چیزی به غرورشون حتی اگه خودشون احمقانه بخوان بشکننش. هیچ وقت کسی رو در شرایطی قرار نده که مجبور به له کردن غرورش بشه. ( واسه مواردی که به نوعی باعث شکستن غرور کسی شدم عمیقا" متاسفم و به افرادی که در برابرم غرورشون محفوظ موند به دیده ی تحسین نگاه می کنم.)

4- هیچ چیز رو در مورد آدمها فراموش نکن حتی اگر که مجبور شدی تظاهر به این کار کنی.

5- اگر خواستی با کسی که بهت بدی کرده، مقابله به مثل کنی، پنهان برخورد کن. همچین بزن که نفهمه از کجا و چرا خورده! :دی

6- گذشت خوبه اما هرکسی سزاوارش نیست.

7- تو دنیا هرچیزی که هست و هر اتفاقی که می افته واسه اضافه کردن اعتماد به نفسته پس یا درست بازی کن و یا خوب تجربه بیاموز!

8- حرفهایی هست که هیچ گوشی نباید بشنوه.

9- هیچ کس در تنهاییت با تو شریک نمیشه. ( اینو مدیون حلاج هستم.)

10- هیچ کار هیچ فردی رو عیب نکن. احتمال اینکه تو، حتی با علم، مرتکبش بشی خیلی بیشتر از تصورته.

11- دنیا خیلی کوچیکه. مراقب باش!

12- ماندن اجبار بزرگیه که باید قدرشو دونست.

13- هیچ آدمی بد نیست. هیچ آدمی هم قابل اعتماد نیست.

14- آدمهای دوروبرت آدمهای خاص برای مواقع خاص هستند.

15- شراکت به معنی گذشتن از خودت و منافعت نیست.

16- گذشته رو فراموش نکن. گذشته ست که امروزتو ساخته.

17- آمادگی مواجهه رو قبل ازبروز داشته باش.

18- آدمها رو تو تصور، فکر و اعتقاداتشون آزاد بذار.

19- به هیچ کسی اجازه ی دخالت تو امور شخصیتو نده.

20- مصمم باش تا کسی نتونه از تردیدت سواستفاده کنه.

همین بیست تا کافیه! دیگه معلوم شد چه دیوونه ی خودشیفته ای هستم!

نویسندگان وبلاگهای: آخرین پدرخوانده، شب گیر، برگی از دفترچه ی ایام، آلبالوهای قرمز زندگی، هدیه خدا و شب نوشته رو به نوشتن قوانینشون دعوت میکنم.

 

یک شنبه نوشت: دلم میخواد تا ابد قدم بزنم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:53  توسط ژاندارك  | 

 

دیشب داشتم به زندگی از دید نیهلیستی نگاه میکردم و با خودم میگفتم حالا ما این همه زندگی میکنیم که چی؟ بعد در اوج احساس پوچی دعا کردم کاش درست همین لحظه زندگی تموم میشد تا من میدیدم بعدش چه خبره. اصرار هم داشتم به مرگ طبیعی بمیرم نه اینکه خودمو خلاص کنم اینطوری مسئولیت با خدا بود!  در همین بین هم مشغول پیامک بازی(!) با یکی از دوستام بودم که وسطش خوابم برد. خواب دیدم که نیمه شبه و منم حالم خیلی بده. همونطور که روی تخت بیجون افتاده بودم تلاش میکردم که مامانو صدا کنم اما صدایی از گلوم خارج نمیشد. بعد از کلی تقلا صدام دراومد و بلند و بلندتر صداش کردم ولی مامان که با کوچکترین صدا همیشه بیدار میشد- قبلا" هم مریض میشدم از تو اتاق صداش میزدم و زود میومد- اینبار هیچ اعتنایی نکرد و انگار اصلا" نشنید. با بدبختی بلند شدم و خودمو به در اتاق رسوندم. بعد اومدم تو راهرو و جلوی اتاق برادرم ایستادم. اونم از جمله افرادیه که خوابش خیلی سبکه. به چارچوب در تکیه دادم و صداش کردم: م....  ولی جوابی نداد. حتی تکون هم نخورد. کشون کشون ادامه ی راهرو رو رفتم تا رسیدم حدود آشپزخونه. انگار یه چیزی از رو کابینت با صدا افتاد. چند لحظه بعد، صدای پای بابا رو شنیدم. چراغو روشن کرد. یه نگاه به اطراف آشپزخونه انداخت و رفت. من با بهت نگاه میکردم. چطور بابا صدای افتادنو شنید؟ چطور کسی صدای ناله و کمک خواستن منو نشنید؟ اصلا" چرا بابا منو ندید که این گوشه ایستادم و.... کم کم متوجه شدم که مردم! به همین سادگی و هیچ کس هم متوجه نیست! الان همه تو آرامش شبانگاهی خواب هستن و فردا صبح متوجه میشن من دیگه نیستم. وحشت کردم. دلم خواست که بمونم. زنده باشم. حرفای قبل از خواب یادم اومد. از خدا خواهش میکردم به این زودی منو نبره. بعد هم میگفتم پس این چه دنیای بعد از مرگیه که من هنوز اسیر این دنیا هستم؟! من که اینو نمیخواستم! یه دنیای دیگه منظورم بود و..... فایده نداشت؛ من مرده بودم.....

حس کردم برگشتم، یه وزنه ی سنگین از روی روحم برداشته شده.از خوب که پریدم، یه آن شک کردم به زنده بودنم. گوشی موبایلو برداشتم دیدم پیامک دارم، حدود نیم ساعت قبل فرستاده شده بود. خواستم به همون دوست زنگ بزنم. ببینم صدامو میشنوه. بعد پشیمون شدم، به دادن این پیام اکتفا کردم: خواب دیدم مردم، وحشتناک بود. مجموع جواباش این بود: بس که به مرگ فکر میکنی. اینقد پرخوری نکن! بگیر بخواب! تو اصلا" کی خوابیدی که خواب دیدی؟!..... بعله! بچه پررو!

صبح که آریانا رو دیدم گفتم دیشب خواب دیدم که مردم. گفتش از نفرینای منه کاش واقعا" میمردی!

نه خب شما جای من! اببینین چه موجودات نازنینی دورم جمع کردم! اون از خانواده م که هرچی داد زدم نشنیدن! اون از دوستم! اینم از آریانا! خب من همون دیشب میمردم سنگینتر نبودم؟! این همه دلم خوش بود وقتی بمیرم چهار نفر برام اشک میریزن! حالا اشک پیشکش با یه آدم به زندگی برگشته اینطوری برخورد میکنن؟! بهش میگن برو بمیر؟! یعنی اگه استاد، دیروز صبح موعظه نکرده بود که آدما رو دوست داشته باشیم، حقش بود یه حالی از این دوتا بگیرم اساسی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 14:56  توسط ژاندارك  | 

8-7 سال قبل، یه روز تو مدرسه، یه حواس پرت که جلب شیطنت میشه و یه برخورد به میله ی پرچم و نتیجتا" چیزی که تا الان ادامه پیدا میکنه. جدی گرفته نمیشه و جواب شکایت گهگاهی میشه: با سر کج کردن که میشه دید! خوشمزه ای تو بابا! نمکدون!!!

8-7سال میگذره و انگار اصلا" مهم نیست یا اگه هست که کاری نداره، یه کم پراکنش فیلد ایجاد شده و نه چیز دیگه ای! آره بابا! ساده بگذر تو!

 

یه وقتایی که کم میاره، که کم میاریم، که همه میبرن میگه که " اون اوایل- 18-17 سال قبل- یه بار تو ماشین نشسته بودم، رفته بود داروها رو از داروخونه بگیره. داشتم به آدمایی که از خیابون رد میشدن نگاه میکردم. به هیاهوی زندگی. به زنایی که زنده بودن، شاد بودن، کسی هم بهشون نگفته بود که دیگه نیستن. با خودم گفتم چرا اینا باید باشن، بمون و زندگی کنن ولی من دیگه نباشم؟! " خودش میگه این جرقه بود که بخوام که باشم و الان هم هستم. گاهی فکر میکنم من جای اون. من امروزی جای اون. میدونی این وقتا بهتره زیاد پیش نرم. اون انتخاب به جایی کرد. تصمیم درستی گرفت. سرسختی قابل تقدیری کرد. نشون داد که لیاقت داره، که قدر میدونه، که مسئولیتشو جدی گرفته، که نمیخواد به پسرش بگه: کودک، من بستنی نشدم، بستری شدم! همه چیزو که نباید تصحیح کرد، نباید جدی گرفت، نباید باور کرد!

یه وقتایی که دغدغه های خاک خورده، بیرون میان، گردشون گرفته میشه و زندگی جلاشون میدن، اونوقته که باید یه نگاه به عقب کرد. یه دقیقه نگه دار، پیاده شو، یه چرخی دور ماشین بزن و برگرد پشت سرو ببین، میبینی؟ هستی، مگه نه؟ خب حالا نمیتونی بمونی؟! سختتره؟ پیچ و تاب مسیر بیشتره؟ ببینم تو بریدی یا قصد بریدن داری؟

نمیشه گفت بمون، ادامه بده اما میشه گفت: تو که میگی هیچ کی واسه هیچ کی نمیمونه، تو که میگی همراهی یه حرفه  اما یه روز دور هم بودن و با هم بودن رو دوست داری. همین تویی که همچین روزایی میگی زندگی رو عشقه! فرو بده این لعنتی رو! نشون بده موندنم موندن تو!

 

پی نوشت: سال جدید و نوشتار قدیم!

 

پی نوشت2: یه زمانی فکر میکردم وقف مطلق یک چیزی شدن اتفاق خجسته ایست اما درست الان، فکر میکنم حماقت مضحکیست که مرتکب نخواهم شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 21:24  توسط ژاندارك  |