گروه بامزه ای هستیم. یه جور ترکیب ناهمگون که داریم خوب با هم کنار میایم. بییشترشم مدیون همکاری بچه ها هست. البته خب مشمول رزیدنتمون نمیشه چون تا جایی که بتونه کارشکنی میکنه ولی ما خوب یاد گرفتیم چطور اخلاقشو تحمل کنیم و یه کمی هم تغییرش بدیم در حدی که تفریح هم بکنیم!![]()
دو روز اول ماه رو نمیتونستم کشیک بایستم، ضمن اینکه حتی نتونستم تو کارای روز اول به بچه ها کمکی کنم اما بچه ها خیلی دوستانه اون 2 روز رو کاور کردن و کارای اون روزم انجام دادن و مدام هم اصرار داشتن بیخود منتظر استاد نباشم و به کار شخصیم برسم، یه همچین اتفاقی هرجای دنیا، اگه یه مورد طبیعی باشه باید بگم تو دانشکده ما و بین بچه های ما این بامرام بازیا مرسوم نیست به خصوص آوانس دادن به کسی که تقریبا" میشه گفت اولین باریه که میبینیش یا باهاش همگروهی هستی. روزهای بعد هم کار اورژانسه دیگه، زیاده اما میدیدم همگروهیام واسه کمک به کسی که کشیکه تا 5-4 میمونن و تقریبا" همه ی کارا رو میکنن و بعد میرن! تو یه همچین وضعیتی آدم احساس راحتی میکنه و خودبخود واسه بهبود اوضاع قدم برمیداره. گرچه، تو این مدت بچه ها، احساس "فسقلی" بودن رو بهم القا کردن؛ بیشتر از من کار میکنن و کارایی هم که مسئولیتش با منه رو هم انجام میدن طوریکه همش میگم: به چه جای خوبی! چه فرشته هایی!
تیم پرستاری هم جز معدود تیمایی هستن که تو این مدت دیدم، تا این حد خوب با آدم همکاری دارن و یه جورایی رابطه مون صمیمی شده. مشکلی اگه این وسط باشه رزیدنت هست که اونم عادت کردیم به غرولند کردنش! به همه گیر میده، از اساتید و رزیدنتای دیگه تا ویزیتور مریض! رفتارش با مریض و ویزیتور گاهی اونقدر بد میشه که دلم میخواد همونجا یه کشیده بخوابونم تو گوشش! مشکل اصلیش با شیرازیهاست، چه مردم و چه ما که دانشجوی اینجا هستیم. چندروز اول ماه رو به این اختصاص داد تا بهمون حالی کنه که دانشجوی شیراز بیشتر از دانشجوی جاهای دیگه نه زحمت نمیکشه و نه احیانا" درس نمیخونه اما ادعای زیادی داره که شایسته ش نیست! ما هم کلا" هیچ کدوممون تعصبی رو شیراز درس خوندنمون نداشتیم خیلی راحت اوکی گفتیم و از بحثی که واسه اون جذابیت آفرین بود قسر در رفتیم!
بعد نوبت مردم شد، از همه چیز ایراد میگرفت تا اینکه بدرقم پیله کرد به نفس کشیدن! میگفت تو استان فارس مردم نفس نمیکشن موقع معاینه، اداشو درمیارن! بعد به من گفت: من نمیدونم تو چطور زنده ای! خواستم بگم :همونطور که خانم شما زنده ست! که البته بی خیال شدم! ![]()
رزیدنت امروز سر راند میگه، نیمه دوم ماه تعداد بچه ها کمه، خانم دکتر شما بمون. منم گفتم مشکلی ندارم میمونم به شرطی که اینقدر غرغر نکنین! خسته م شد! با چشای گشاد نگام کرد و گفت: نمیشه که اینطوری! ![]()
15 روز بعدی که اسکرین هستم، بعید میدونم با همگروهیایی که دارم، بهم خوش بگذره احتمالا" به نحو کسل کننده ای پیش میره. خدا کنه تا همین حد باشه اتفاق بدتری نیفته!![]()
خودم که از نوشته م کلافگی رو حس میکنم، شما چطور؟
زندگیه دیگه، میگذره. یکمی منتظرم، چند ماه دیگه تموم میشه. خیلی خوب میشه آخرش یه "آخش بلند" از سر آسودگی بگم.....
