تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

الان سفت و سخت مصر شدم كه براتون از نظريه ي جديدم بنويسم!( يهو از پيش فرض و فرضيه و ... پرش كرد و شد نظريه!)

ببينين من مي نويسم شما هم بخونين بعد آخرش بگين دروغ ميگم من؟!

به سبك ويل دورانت براتون از قديما شروع مي كنم ميرسم به جديدا و جديدترتراش كه ديگه ما نيستيم ولي چون حال و حوصله ي طول و تفصيل ندارم تو سه اپيزود سريع به سرانجام مي رسونمش.

 

1- خيلي قبلترا، همون موقع كه زندگي يك جا نشيني مد نشده بود و ملت مرداشون مي رفتن شكار، يه تيكه گوشت مي آوردن دورهم رو منقلي چيزي كباب مي كردن و جون مي گرفتن، باز فرداشم مي رفتن شكار. اون موقعها! مردان اوليه كه بعد ورژنهاي بعديش اومد، تو فضاي كوه و دشت جولان ميدادن و حسابي سرحال و قبراق بودن و هي گوشت هم ميخوردن بيشتر شارژ ميشدن، واسه همين يه تنه از پس همه كارا برمي اومدن و  زنان رو ميذاشتن تو كپر بمونه و شاد و سرخوش برا خودش بشينه به غيبت و حالا اين وسط حالي هم داشت يه بزي هم بدوشه و شيرشو بده به بچه اش! خلاصه تو اون دوران همه شاد و خرم بودن و كلا" مشكلي نبود، چشم و هم چشمي كه ديگه اصلا"! ديگه يه دونه كپر خرابه هم حسودي داشت؟!

 

2- بعدش زندگيها عوض شد، اين تيكه ش هم مقصر همين زنان بودند كه از بيكاري شر درست كردن، يعني هي نشستن و ديدن يه دونه رو زمين كه مي افته، بعد چند ماه ميشه يه گياهي چيزي! چطور اين همه بيكار و پيگير بودن خدا داند! ولي اساس بدبختيا از همين يكجا نشيني و زندگي كشاورزي شروع شد! بعدشم مردان متقلب و زيرك گفتن ما هم ميمونيم خونه، كمكتون شاخ غول ميشكنيم! خلاصه يه عده مرد رفتن پي شكار، يه عده سوسول هم دنبال، كشاورزي! يه عده هم دچار بحران هويت شدن اين وسط، هم شكار ميكردن، هم كشاورزي. اين بيچاره ها ديگه بدرقم سردرگم بودن! تا اينجاش هم هيچي، ما چيز بيشتري نميگيم تا ميرسيم به عصر صنعت! اين تيكه رو هم جناب ويل دورانت به تفصيل و به غلط توضيح دادن و لابد همه اين نصفه جمله رو از حفظ هستيد: و زنان و كودكان كارگران ارزان قيمت تري بودند بنابراين كارخانه ها آنان را جذب كردند.... خلاصه بلاي اصلي از اينجا نازل شد! منظورم با شروع عصر صنعته و اصلا" اين تيكه ي حرف دورانتو قبول ندارم. اصل قضيه اين بوده كه من براتون الان ميگم: اولش كه صنايع شكوفا ميشن و كارخانه ها راه مي افتند مسلما" كي ميره سركار؟! مردان غيور! اما بعدش همين مردا دچار خستگي روحي شدن. محيط خشك كارخانه كجا و كوه و كمر و مزرعه ي آن شرلي اينا كجا؟! بنابراين زرنگا، ميان پاي زنو باز مي كنند به اين محيط! بعد هم سرشو با نهضتهاي فمينيستي گول مي مالند كه بيا آدم حسابت مي كنيم، پاشو بيا راي بده، نشين تو خونه، بيا بيرون كار كن جاي ما و...... زنا هم ساده! گول ميخورن و جذب اين نهضتهاي فمينيستي ميشن به عبارت بهتري، با دست خودشون گورشونو مي كنن! و به اين ترتيب مي رسيم به زمان حال، يعني وقتي كه زن و مرد دوشادوش هم كار مي كنن! تازه زنا افتخار هم ميكنند كه كاراي مردا رو ميكنن! هرجا هم بگن آقا اين كار مردونه است، بهشون بر هم ميخوره! فك كن!!!!

 

3- در آينده اي كه من مرده، شما زنده! اين خط:---- و اينم نشون: چي ميشه؟! زن ميره بيرون، تو محيط اعصاب خردكن ماشيني له ميشه، آقايون ميمونن خونه به كاراي لطيفي مثل گلدوزي و اينا مي پردازن تا تلطيف بشن! نيست طفلي ها خيلي ساله، كاراي سخت كردن، حالا ديگه دوران باز نشستگيه واسه شون! آخر آخرشم چي ميشه؟! ديگه وقتش ميشه كه خدا سفره ي زندگي رو جمع كنه و همه به درك واصل بشن!

 

پي نوشت۱: اينا حاصل تفكرات عميق بنده، بعد از شنیدن صحبتای دو تن از دوستانمه!

پی نوشت۲: من دیگه هرچی نظرم بود مستقیم و غیرمستقیم نوشتم. پا نشین سئوال کنین! می تونین تو کامنتدونی چندتا چندتا متحد بشین و موضع بگیرین و بعدش مباحثه ی سالم کنین. منم قول میدم بشینم یه گوشه فقط نگاه کنم!


سی و یک تیر نوشت: سلام به همگی. به زودی خواهم نوشت.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 22:54  توسط ژاندارك  | 

 

فقط ميدانم كه بايد تنها باشم، با خودم كاري دارم كه جز در تنهايي و درگوشي نمي توانم به نتيجه برسانمش. همه مي روند و اصرارهاي مكرر كه كل هفته ي بعد ديگر همچين فرصتي دست نميدهد و حالا بعداز 10 روزي همه دور هميم و تو باش، هيچ يك كارگر نميشود. در را كه پشت سرشان مي بندم رو مي كنم به خودم و ميگويم خب بگو. چه كار داشتي؟

مي رود پي كارش از اين اتاق به آن اتاق، از اين كار كوچك به آن ديگري و تفريحات محدودي كه گاه دوستشان دارد را هم كوتاه مي آزمايد و آخر سر مي رود به حياط. چندسالي ميشود كه پايش را به حياط خلوت نگذاشته اما اين اواخر برايش شده تنها جاي دنج خانه!

قدم مي زند. گامها تندتر ميشود و بعد هوس دويدن است كه جان ميگيرد اما مهارش مي كند. روي موزائيكها دراز مي كشد و دستش را زير سر مي گذارد. نگاهش به آسما ن است كه عجيب صاف و شفاف است و تك ستاره اش آنقدر نزديك است كه يك آن، وقتيكه غرق شده است در خيالاتش دستش را مي بيند كه بلند كرده به هوس برداشتن چيزي و خنده اش مي گيرد كه هيچ حواسش نيست اين ستاره ي روشن كه اولين بار است چشمش را گرفته، دور است خيلي دور، درست مثل روياهايش، مثل روزهايي كه گذشته و در زباله دان زمان دفن شده، مثل خاطرات كودكي اش كه معلوم نيست دست چه كسي امانتش سپرد و فراموش كرد باز پس بگيردش. مثل تمام باخته ها در تنهايي، تمام شكهاي كودكي اش كه آيا من هستم و مال اينجايم؟ مثل چپ چپ نگاه كردن هايش كه به دل سيما مي نشست، مثل خودش كه دور است و هنوز دارد مي رود.....

 

دستش را مي اندازد و غلت ميخورد و دلش ميخواهد باز هم غلت بزند، انگار از اين پهلو به آن پهلو شدن، حجم افكار را به تلاطم وا ميدارد و از پرداختن باز! دوبار غلت ميزند به اين اميد كه برگردد به چند سال قبل، حال و هواي وقتي كه چندان فرقي با امروزش نداشت. فقط كمي، شايد كمي ايمانش بيشتر بود و اطمينانش به اينكه درست و به جا آمده و جايش همين است كه هست.....

 

غلت مي زند و اين بار به دورنماي آينده مي انديشد و دستي مي كشد به غبار آينه ي حال تا بتواند درونش آينده را بهتر ببيند. چيزهايي دارد اما هيچ يك عينا" آني نيست كه او ميخواهد. بايد آينده را هم صيقل بدهد. همانطور كه گذشته را تراشيد تا رساند به اينجا. درست كه خوب از آب در نيامد اما چيزي شد كه بايد! همه ي آنچه را كه ميخواست، تجربه كرد اما حيف كه اينها واقعيت بودند و ذهن او با تصورات و خيالات اخت بود بنابراين نوشت: هرچه رنگ واقعيت بگيرد از چشم مي افتاد. از چشم مي افتد و لابد مي شكند و گوشه ي تيزش مي رود كف پايي كه ميخواست برود و حالا باز مي ايستد تا التيام درد ،و شايد اين وسط اراده كند كه راكد بماند و مرداب شود....

 

بلند ميشود و خاك را مي تكاند از لباسهايش آرام و بي خيال. مي رود و سرش را مي گيرد زير شير آب و ميگذارد تا گرمي اصطكاك افكارش برهم، سرد شود. بعد از آن، جلوي آينه است كه مي بيند نگاهش ديگر آرام شده؛ حرفهايش را زده، مرورهايش را كرده و حالا دوست دارد عين آدم برگردد به زندگي عادي اش!

ليواني شير گرم ميكند و مي رود جلوي تلويزيون مي نشيند به تماشاي آدمها.....

 

پي نوشت: فکر کنم جمعه ی دو هفته پیشم بوده که اینطوری گذشته!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:59  توسط ژاندارك  | 

 

..... زندگي با ماجراهاي فراوانش

ظاهري دارد، بسان بيشه اي بغرنج و درهم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست.

چيست اما ساده تر از اين، كه در باطن

تار و پود هيچي و پوچي هماهنگ است؟

ماجراي زندگي آيا

جز مشقتهاي شوقي توامان با زجر،

اختيارش همعنان با جبر،

بسترش بر بعد فرار و مه آلود زمان لغزان،

در فضاي كشف پوچ ماجراها چيست؟

من بگويم، يا تو مي گويي

هيچ جز اين نيست؟.....

                                                                  

                                                                                 "مهدي اخوان ثالث"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:40  توسط ژاندارك  | 

 

و اين بار به دعوت غیررسمی چیستا شركت كننده ي بازي ديگه اي هستم: بازي پز دادن!

راستش من از آدمايي كه مي تونن به چيزي پز بدن خوشم مياد. از اينكه چيزي براشون انقد مهم شده كه به نظرشون براي ديگران هم چشمگيره و از اين جسارتي كه بايستن و مستقيم و غير مستقيم بگن فلاني من اينو دارم كه تو نداري! از همه ي اين دلايلي كه باعث فعل "پز دادن" ميشه خوشم مياد و تو دلم اون فرد رو شديدا" تحسين مي كنم. به تبع از آدماي مغرور و از خودراضي هم خوشم مي آيد، حتي اگر اين غرور كاذب باشه، حتي اگر حقيقتي در كار نباشه اما من دوست دارم آدمي را ببينم كه از داشتن چيزي راضيه، به اون افتخار ميكنه و پزشو ميده.

من چيزي ندارم كه اونقد متعالي باشه كه بخوام جايي برم و جار بزنم كه ببينين من اينو دارم و شما نه. حقيقت اينه كه اگه گهگاه همچين حسي بهم دست داده وقتي يه نگاه به دوروبرم كردم شرمنده شدم كه چطور همچين حسي پیدا کردم در حاليكه ديگران خيلي بيش از من دارن، خيلي بيش از من مي دونن و خيلي بيش از من جلو هستن. به هر حال همين من، آدمي كه داره اين حرفا رو مي زنه، وقتي در موقعيتي قرار ميگيرم كه كسي داره چيزي رو به رخم ميكشه، دو واكنش در دو حالت بروز ميدم. يا طرف داره به طرز بدي اينو حاليم ميكنه، يعني داره ميكوبه تو سرم كه تو پاييني! اينجور مواقع خوشم نمياد بمونم تو موقعيت و عين ابله ها فقط نگاه كنم، بسته به شرايط واكنش درخور نشون ميدم و اغلب هم همچين بد واکنش دادم كه تا چند وقتي حاضران صحنه در بهتش موندن. گاهي هم كسي مياد و پزشو آروم ميده، به هيچ وجه حس بخل و كينه ندارم و ته دلم براش خوشحالم كه شاده به داشته ي اندكش كه حالا هر چيزي مي تونه باشه از ثروت و مقام و قدرت و علم بگير تا برسي به زيبايي و.... كه البته هميشه بالا دستي هست.

 تمام داشته ها وديعه است، چيزي به تو داده شده تا كاري بكني، تا ديد كسي را باز كني و بفهمه نهايتي در كار نيست در هيچ چيز!

من به حسهام افتخار مي كنم كه هر كدام حاصل يه موقعيت خاص و منحصر به فرد و يه تجربه بوده:

به حسي افتخار مي كنم كه مادرم وقتي تو تب مي سوختم و اميدي به زنده بودنم نبود با چشماي خسته از نگاهش ميشد خوند.

حس روزي كه از بيمارستان مرخص شدم و برادرم يه شاخه رز سرخ برام آورده بود.

حس روزي كه كيفم گم شد و دايي فكر ميكرد من خيلي دوستش داشتم و واسه همين حرف نمي زنم در حاليكه سرگيجه ي بعد از چرخ و فلك بازي علت بدحاليم بود.

به حسي كه بزرگترا موقع برخورد باهام اغلب دارن.

به حس  اون روزي كه از پدر پرسيدم من اگه دانشگاه رشته اي كه بايد قبول نشم از چشمتون مي افتم؟ پدر گفت: نه. تو براي خانواده كارايي كردي كه ما فراموش نمي كنيم. گرچه هيچ وقت نفهميدم يعني چيكارا؟! و اين جمله طي اين چندسال  چند باري تكرار شد البته غير مستقيم و با واسطه.

به حس اون وقتي كه شنيدم "اميدوارم اين شرايط اذيتتون نكنه".

اون روز كه شنيدم " تو خود بيني! فكر كردي كي هستي؟"

به حس اون روز كه شنيدم "كوري نمي بيني؟!"

يا اون وقتي كه شنيدم: من كه واقعا" حظ كردم. و بعد خطاب به بقيه: آخه اين طفلي گناه داره!

به حس وقتي كه پرسيدم: شماها از كجا فهميدين؟ و جواب شنيدم: كاملا" واضح بود!

يا اون روز كه پشت سرم  صحبت ميكردند و از قضا  شنيدم. يكيشون طرف منو گرفته بود در حاليكه اصلا" فكر نميكردم.

يا اون روز كه شنيدم: از قول من به مادرتون تبريك بگید.( بابت چيش رو به دليل شكسته نفسي نميگم!)

يا وقتي كه كسي گفت: بذار من بشم نردبون ترقي تو اما تو نايست فقط برو! كسي كه نزديك به دو دهه از من بزرگتر بود و خيلي بزرگتر.

يا وقتي كه دوستم اعتراف كرد گاهي عمدا" كارایی رو انجام میده که من دوست دارم.

يا وقتي كه به خواهرم گفتم: تو هم اگه چند تا خواهر مي داشتي علاقه ت، بينشون تقسيم ميشد اونوقت من برات اين همه مهم نمي بودم. گفت: نه. من هرچندتايي هم كه خواهر ميداشتم تو برام يه چيز ديگه بودي. ( ميدونم خلاف اصول روانشناسيه كه همچين ترديد و شكي رو تو ذهنش كاشتم ولي تو اون شرايط خودم منبع همه ي شكها و ترديدها بود.)

حس وقتايي كه تو يه جمع دوستانه ميتونم با حرفام جو رو عوض كنم و همه رو از كسالت در بيارم.

حس وقتايي كه با خانواده دور هم جمع ميشيم و همه هستند و يه صبحونه اساسي! گرچه خيلي كم پيش مياد و شايد به همين دليل قشنگ و دوست داشتنيه.

حس وقتايي كه از آينده براي مادرم ميگم و اون علي رغم همه ي اختلاف نظراتي كه داريم ميشنوه و برام دعا ميكنه.

و از همه قشنگتر به زعم خودم، حس وقتاييه كه ميتونم بي دليل گريه كنم و بعدش احساس سبكي كنم.

و خيلي حسهاي قشنگ ديگه كه وقتي همه چيز به نظرم رسيده به انتها، يادم مياد براي اونا هم كه شده، بايد موند تا ثابت كرد، من بي جواب از جام جنب نميخورم!!!

 

اينا چيزايي بود كه من بهشون مي بالم. حالا خداییش اینا افتخار کردن داشت؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:38  توسط ژاندارك  | 

 

سرخوشي ديروزمو مديون يكي از بچه ها هستم كه به طور اتفاقي با من تو يه تاكسي نشست و تو راه چيزايي گفت كه حسابي سرحال شدم! به همين دليل قيد رفتن به دانشكده و پي گيري كارايي كه اونجا داشتم رو زدم و يه راست رفتم خونه. انگار بايد سریع شادي رو تقسيم میكردم!

ظهر روي تخت دراز كشيده بودم كه يه پيام كوتاه از دوستم رسيد. در حقيقت جواب پيام ديشب بود كه با تاخير ميداد و منم كلي خوشحال شدم كه تو اين شرايط يكي كه فكرش بهم نزديكه با يه ارتباط نه چندان حقيقي بهم نزديك شده. خلاصه يه چندتايي اس ام اس بينمون مبادله شد تا اينكه خوابم برد و جواب پيام آخر موكول شد به بعد از خواب!

خواب ديدم كه تو يه فروشگاهم و يه دفعه همين دوستم باهام تماس گرفت منتها خودش پشت خط نبود يه آقايي بود كه مي گفت صاحب اين خط موبايل الان تصادف كرده و مرده! براي يه لحظه ذهنم قفل كرد و اينكه ميگن ناراحتي، غم، انفجار درون و.... همه رو با هم تو اون لحظه عميقا" درك كردم! ولي از اونجايي كه زود به شرايط مسلط ميشم! در كسري از ثانيه به خودم اومدم به اون آقا گفتم: حالا چرا به من زنگ زدين؟! اين خودش مادر داره! پدر داره! واسه چي من؟!

آقاهه: د! آخه آخرين نفري كه باهاش در تماس بوده شما بودين. يه پيام از شما تو اينباكس بود براي همين به شما زنگ زديم!

من: بسيار خب، من خودمو ميرسونم فقط لطف كنيد به يكي از خانواده ش هم خبر بدين تا من برسم.

يعني فك كن!!!! من تو خواب هم حاضر نيستم مسئوليت قبول كنم و دردسر واسه خودم درست كنم!

خلاصه رفتيم سر صحنه! ديديم دوست جون رو گذاشتن تو تابوت و بعضيا هم اونجا هستن! منم سنگ تمام گذاشتما! همچين روضه خواني اي راه انداختم كه نگو! از اين استعدادم بي خبر بودم كه اينم تو خواب كشف شد!

تو اون هاگيرواگير! ديدم  دوستم پلكش تکون میخوره و چشمشم بازه و اصلا" زنده ست كه اين! ولي نميدونم سناريو چطور نوشته شده بود كه با اينكه همه مي ديدن زنده ست ولي كسي ضايعش نكرد و گريه و زاري به قوت خودش باقي بود! حالا اگه من مي بودم....

خوشحال و خندون از خواب بيدار شدم و بهش اس ام اس دادم كه خواب ديدم مردي و.... اونم گفت آدم يه دوست مثل تو داشته باشه دشمن ميخواد چيكار!

عصر هم كه مادربزرگم اومد خونه مون و كلي خوش گذشت. بعدشم به يكي ديگه از بچه ها پيام دادم كه بگم من خيلي سرخوشم امروز تو هم بدون! ولي اون بيچاره انگار روز بدي رو گذرونده بود. يه كمي از من تعريف تمجيد كرد و منم حس كردم نياز به بازخورد داره واسه همين كم نذاشتم! البته همشو راست گفتما ولي خب!

تا شب بشه، چند نفري زنگ زدن و اومدن و بعضيا هم تلاش كردن كه روزمو خراب كنن ولي از آنجايي كه خداوند حال هيچ قومي را دگرگون نميكند مگر آنكه خودشان بخواهند و از آنجايي كه ما خودمان نخواستيم! نشد و نتوانستند و ما تا آخر هفته احتمالا" سرخوش خواهيم ماند ان شا الله!

 

پي نوشت: به نتايجي كه ميخواستم رسيدم؛ به بيشتر از اين هم ميرسم....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:27  توسط ژاندارك  | 

 

اين پست رو اختصاص دادم به مطلبی كه خودم در موردش چيزي نمي نويسم اما مايلم حتما" بخونيد.

 

 

 

پي نوشت: كامنت من پاي مطلبيه كه براتون لينكشو گذاشتم:

 

” تویی که از پایین بودن تعرفه های نظام پزشکی ناراحتی و رگ گردنت ورم میکنه ، این را ندیدی ؟ ممکن بود تو جای او بودی ، یه چیزی بگو ، این سکوت خفت بار رو بشکن ، ناسلامتی همکارتون بود .”

 

خب با اين بخش نوشته تون چندان موافق نيستم. به اون شدتي نيست كه شما گفتيد و اين وضع محصول چندين فاكتور هست كه سه تاشون در صدر قرار مي گيرند1- فضاي بسته و اطلاع رساني ضعيف. در مورد تعرفه و … كه فرمودين چيزي بود كه رسانه هاي جمعي در موردش گفتند و تعداد زيادي در جريان قرار گرفتند اما موضوع خانم دكتر بني يعقوب رو من به شخصه چندين ماه بعد از حادثه فهميدم. اين يكي ماجرا رو تازه ديشب از مادرم شنيدم.

2- فرهنگ جامعه كه در اين موارد شديدا” مايل به سكوت و لاپوشاني هست كه مبادا آبروريزي بيشتري صورت بگيره! اما جالب اينجاست ذات جامعه تمايل به پرده دري و قصه بافي داره مثل چند موردي كه همگي شاهد بوديم و ذكر مثال لازم نداره.
3- حركت هرچند كوچيك قابل تقدير و ستايشه حتي اگر مسائل جزيي رو در برگيره. مهم نفس عمله كه اونم تحقق عدل در جامعه هست.
به هر حال من به مطلب شما لينك دادم تا تعداد بيشتري در جريان قرار بگيرند. كامنتدوني اين پست وبلاگمو هم بستم تا هر نوع بحث و نظري از طرف خواننده هاي وبلاگ من قراره صورت بگيره، در وبلاگ شما انجام بشه و به نوعي از پراكنده گويي و پراكنده عمل كردن جلوگيري بشه.


 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:25  توسط ژاندارك 

چشم از كوچه ياري بردار

 و فراموش كن اين كهنه خيال  

 

نور فانوس رفيقي، كه تو را دريابد  

 كوله بارت بردار  

 دست تنهايي خود را تو بگیر

 

 و از آينه بپرس... 

 منزل روشن خورشيد كجاست؟


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:10  توسط ژاندارك  | 

 

از يه جا نشستن خيلي زود خسته ميشم و كلا" تمركز بينايي خوبي ندارم. نمي تونم بيش از نيم ساعتي حواسمو جمع كنم. بعد ازنيم ساعت همه ش دارم به اين فكر مي كنم چطور ميشه از شرايط خلاص شد! اگرهم توان تغيير و جابجايي نباشه ديگه نمي بينم و گوش نميدم و حواسمو هرجايي كه دلم بخواد ميفرستم و هزار بار هم سر جام تكون ميخورم و پامو تكون ميدم و رو كاغذ خط خطي مي كنم تا اون شرايط تموم شه و آزاد بشم!

تو مدرسه هم دقيقا" همينطوري بودم. نيم ساعت كه از كلاس مي گذشت هر پنج دقيقه اي مداد، پاك كن، خودكار، دفتر يا كتابي رو مينداختم رو زمين بعد خم ميشدم كه برش دارم! بعد باز اين تكرار ميشد تا كلاس تموم بشه. زنگ مدرسه هم كه ميخورد اولين كسي كه ميزد بيرون من بودم.

اينا مقدمه اي بود كه بگم من فيلم يا  سريال خيلي كم مي بينم و باز كمتراز اون پيش مياد كه وقتي مي بينم حواسم بهش باشه و همزمان كار ديگه اي نكنم.

اينم يه مقدمه ي ديگه بود كه بگم "آخرين پدر خوانده " گرامي منو به بازي سينمايي دعوت كردند و من واقعا" در اين مورد حرفي براي زدن ندارم. بنابراين از يه سري از سئوالاي اين بازي مثل محبوبترين كارگردانها و بازيگران ميگذرم و براتون اسم چندتا فيلمي رو ميگم كه ديدنشون اونقدي برام جذاب بود كه سر جام آروم بشينم و جنب نخورم و اگه فرار ذهني اي هم بوده موجبش صحنه ها و ديالوگهاي فيلم بوده و لاغير: 1- خانه اي از شن و مه 2- انجمن شاعران مرده 3- ژاندارك.  فيلم "دوزن" كه سالها پيش تو سينما ديدم، هم بهم چسبيد. البته بخش مهمي از جذابيتش مديون مادرم بود.....

 

--------------------------------------------------------------

 

از جمله ويژگي هايي كه يه منشي بايد داشته باشه حافظه ي قويه. يه هوش حداقلي كافيه اما حافظه چيزيه كه بايد بالاتر از ميانگين جمعيت باشه نه كه من 10 بار برم يه جايي و هر بار كه ميرم بايد از اول قصه رو براي منشي گيج و كم حافظه ي اونجا بگم و اونم اصلا" يادش نياد كه دفعه ي قبلي كه من اونجا بودم همين روز پيش بود!

 

------------------------------------------------------------------------

 

اين كارو هم شروع كردم. حاضر شدم دعا كنم كه آخر اين ماجرا طوري تموم بشه كه حس قشنگي كه من از اين رشته داشتم حفظ بشه و بتونم تا آخركار برم نه مثل خيلي كاراي ديگه م كه نيمه كاره موند چون حس اوليه ام فروريخت.

 

----------------------------------------------------------------------------------------

 

اينجا براي من مهم هست و چيزي كه برام مهم باشه مقدسه و من مقدساتمو كه در راسش خودم هستم رو به لجن نميكشم! بنابراين خواهش مي كنم همونطور كه من به مقدسات كسي توهين نكردم و زير سئوال نبردم، شماهم، خانمي كه براي من كامنت خصوصي گذاشتيد، حد خودتونو نگه دارید! ضمن اينكه بايد اضافه كنم من خودمو به خوبي مي شناسم اگر هدف شناساندن من به ديگرانه نظرتونو عمومي بذاريد، قضاوت با شعور خوانندگان اينجا!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:18  توسط ژاندارك  | 

 

بيست و چهار ساعت ديگر مانده به پايان. بيست و چهار ساعت ديگر من تمام ميشوم و يا اگر خيلي خوش بين باشم بايد بگويم اين مقطع زندگي ام تمام مي شود و مي روم مرحله ي بعد ولي چه فرقي دارد؟! مگر نه اين است كه چيزي جايي پايان مي يابد. خب من بيست و چهار ساعت ديگر تمام ميشوم. الان آخر شب است. و من نشسته ام گوشه اي در حیاط خانه مان و نگاهم به اتاقم است. جايي كه 5 سالي ميشود كه در آن قرار يافته ام. جايي كه در و ديوارش با نفسهاي من آميخته شد و افكارم ديوارهايش را پر كرد و پاك كرد و باز هم در بر گرفت. نگاهم كه به اتاقم باشد آنوقت فكر مي تواند برود همه ي بيست و اندي سالي كه زندگي به من ارزاني شد. كه حق نفس كشيدن پيدا كردم گيرم به قيمت جان دادني ناموقع!

چه كار مي كنم؟!

پر از استرس ميشوم. در اين مقطع كوتاه زماني من همه چيز مي خواهم، همه جا و همه زمان را. ميخواهم برگردم به گذشته هايم، به از دست داده هايم و بعد هم سرك بكشم به آينده اي که مال من نخواهد بود. بروم جاهايي كه رفته ام و بوي آشنا مي دهد. جاهايي كه دلم ميخواسته بروم اما پيش نيامده و جاهايي كه حالا آشفتگي مخيله ام به يادم مي آورد كه ژان اينها هم هست!

ميداني دقيقا" مثل چمدان بستنم براي سفر است كه اگر میشد، همه ي اتاقم را مي ريختم داخلش را و مي كشیدم دنبالم تا خيالم راحت باشد چيزي جا نمانده، چيزي جدا از من نمانده! حالا هم دم رفتن مي خواهم همه را جمع كنم، گذشته و حال وآينده؛ اينجا و آنجا و همه جا را!

اشكهايم روان ميشود. خودخواسته نيست ريزش اشكهايي كه مدام يادم مي آورد دستمالي بردارم و برگردم به زمان و مكان اكنون و اينجا. معلوم هم نيست براي چه اشك مي ريزم. بيشترش اما به گمانم بايد براي از دست دادن باشد. از دست رفته ها و بربادرفته هايي كه آمدند و من نتوانستم و نفهميدم و رفتند تا که دور شدند و ديگر هيچ وقت برنگشتند که ببينند چه مي كنم من! زمانها، فرصتها و موقعيتهايي كه اگر به موقع ازشان استفاده ميكردم خيلي پيشتر مي بودم. در آن ميان دلم براي آدمها بيشتر تنگ ميشود. براي مادربزرگي كه اگر راست گفته باشند منتظرم است، براي پدربزرگم و شايد براي خود مرده ام. خودي كه خوابانده ميشود در ميان خاك و جماعتي دورادورش را مي گيرند به بهانه ي سوگواري آن هم درست وقتي كه من ديگر هيچم، رفته ام ونخواهم برگشت. همه چيز تمام ميشود و من با تصور كردن اين صحنه ها در ذهنم اشكهايم را گاه با پشت دست پاك مي كنم و رويم را از پنجره ي اتاقم مي گردانم سمت اتاق برادرم، ذهنم را آزاد مي گذارم تا برود گوشه گوشه ي خانه مان و همه را در آغوش بگيرد و ببوسد و بگويد من مي روم . و ايكاش خانه مان را سكوت پر كند نه آشفتگی رفتن من. من اماهمچنان نشسته ام در حياط و سرم را بالا گرفته ام سمت آسمان و میگويم هيچ هم که ندانستم. سهم من از زندگي ام يك ناداني زندگي بود لابد!

بيست و چهار ساعت مانده به رفتنم و من هواي ديدن ندارم، هوس خداحافظ گفتن، درد در دل خانواده ام نشاندن و شادي براي بعضي ها مهيا كردن.  نه باور كن من هوس هيچ يك را ندارم. من خودم را ميخواهم. يکه و تنها و دست در دست مرگ به شمارش ساعتها و ثانيه ها نشستن تا برسد لحظه ي پايان.

گناه كرده ام و خيلي بيش از آن به خطا رفته ام، اشتباه كرده ام اما همه را وقتي مرتكب شدم كه يا ندانستم و يا مطمئن بودم به كارم. نه به اينكه درست مي روم نه، اطمينان داشتم كه بايد بروم تا بشود تا پيش آيد پس رفته ام تا شد تا پيش آمد و حالا خيلي كم پشيماني می آيد  سراغم يا عذاب وجدان. خدا هم اگر اين همه با من آسان مي گرفت خوب بود!

بيست و چند ساعت كم كم دارد به پايان نزديك ميشود. من تنها در خانه ام و جايي در  حياط دراز كشيده ام نگاهم هرازچندي جايي خيره مي ماند و بعد مي گذرد و مي رود سراغ اپيزود ديگري از زندگي اي كه مال من بود و كسي در تجربه اش با من شريك نشد. چه چيزي لذت بخش تر و هوس انگيزتر از آن نیست كه بخواهم و بشود دستم را از دستان مرگ رها كنم اما میدانی که پایان نزديك است و من همراهي مرگ را به همه چيز ترجيح ميدهم. ترجیح میدهم به همه ی چهره هاي نگران و نگران نما……

 

پي نوشت۱: با تشکر از "پزشک 78"، نوشته ی بالا پاسخی بود به دعوت ایشان.

 

نویسندگان وبلاگهای "برگی از دفترچه ی ایام" ، "آدمیزاد" و "مریم بانو" و "گمشده در خیال" به بازی دعوتند البته در صورتیکه علاقه به تجسم بیست و چهار ساعت آخر زندگیشون داشته باشند! 

عجب بازی ای هستا!

 

بيست و هفت خرداد نوشت: از واژه ها بيزارم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:10  توسط ژاندارك  | 

 

مرور نوشته هاي گذشته يك زماني براي من واقعا" كار دردناكي بود. وقتي برميگشتم و مي ديدم كه چطور فكر مي كرده ام و احساسم چطور بوده نسبت به يك پديده، يك موقعيت، يك شي و يا يك انسان، آنوقت بود كه احساسي پيدا ميكردم كه نميدانم چطور بايد توصيفش كرد. شايد شبيه آن است كه شما برويد و نوشته هاي خام نوجوانيتان را بخوانيد. آنجا كه همه چيز به طرز مبالغه آميزي بزرگ است. آنجا كه تو در اوج بحران هويتي اما خودت را خيلي دست بالا در نظر گرفته اي و فكر مي كني كه مسلطي به شرايطي اما وقتي بنشيني و فكرت را بنويسي، يك سال بعد  برميگردي و بخواني، از آن همه جوگير شدن خودت شرمنده ميشوي. گاه شايد بپرسي اين منم؟! نه واقعا" من بودم كه اينها را نوشته ام. من بارها و بارها اين را تجربه كرده ام. و شايد يكي از دلايلي كه كمتر سراغ نوشته هاي 13-12 سالگي ام ميروم همين بوده، ديدن اين همه فاصله بين من كنوني و آنچه بودم، احساس ناخوشايندي مي سازد.

 

آدم در مي ماند اينها كه ميشوند صاحب يك مكتب چطور روي حرفشان بعد از چندين و چند سال مي مانند و بعضي هايشان به هيچ وجه كوچكترين تغييري را هم نمي پذيرند. به گمانم لذت مكتبدار شده آنقدر زياد است كه همه ي تلاششان را براي جلوگيري از پيدايش جريانات فكري مخالف در خود و طرفدارانشان به كار ببندند و بعد هم صداي مخالف را خفه كنند و يا نگذارند به ايشان برسد و آرامش صاحب مكتب بودنشان را در هم شكند. جدا" موجودات غريبي هستند. و من در زندگي ام هميشه از آدمهايي تعجب كرده ام كه لجوجانه اطمينان دارند! اين اطمينان از كجا مي آيد؟! چرا يك ذره از ذهن نمي گذرد كه شايد روزي روزگاري بخواهند نظرشان را عوض كنند پس اكنون اين چنين لجوجانه ننشينند به دفاع.

 

خواندن آرشيو وبلاگ، آن سال اولي كه مي نوشتم دقيقا" حس مرور نوشته هاي نوجواني را مي داد. آنقدر افت و خيز موضوع و سبك زياد بود كه آدم در مي ماند. من اصلا" ايده و هدفي را دنبال نميكردم. سبك خاصي هم نداشتم. اما بعدها سبكدار شدم. گرچه همين الان كه شما چند پست آخر را بخوانيد، مي بينيد سبك نگارش يكي نيست اما انگار چيزي هست كه مختص نويسنده است. من اسم اين را ميگذارم "اصالت" با اين توضيح كه من رسيده ام به اصالت در نوشتار. حتي اگر از فردا بيايم و برايتان مطالب فول علمي بنويسم باز هم من اصالت نوشتاري دارم در اين فضا! چرا؟! توضيحي ندارد! شايد چون اين تفكر در ذهنمان رسوب مي كند كه يك همنوايي نامحسوسي بين مطالب است. مثلا" بلاگر هميشه از دغدغه هايش مي نوشته و حالا دغدغه ها يش شده اين!  

البته آنقدر توجه داريد كه بدانيد لابد قصدم مقدمه اي است براي اصلي مختصر!

فعلا" بگذريد از اينكه من رسيده ام به اين اصالت يا نه. به زعم خودم رسيده ام و شما به راحتي چند وبلاگ را بخوانيد مي بينيد كه هر آدمي به شيوه ي خاصي مي نويسد. و اگر از ابتدا بخوانيد مي بينيد كم كم هركسي راهش را پيدا كرده. البته هستند افرادي كه از همان ابتدا آمادگي اش را داشته اند و خيلي عالي رفتند همان جايگاهي كه بايد! گرچه من جزشان نبوده ام اما سبك نوشتارم حالا چيزي است مشخص شده و ممکن است گاه برايتان پيش آمده است كه جايي چيزي بخوانيد و بعد با خودتان بگوييد عجيب مثل ژاندارك مي نويسد! براي خودم چندباري پيش آمده و احساس خوبي داشته ام.

 

دو كليدواژه ي "جايگاه" و "اصالت" را نگاه كنيد و بعد بگذاريد تا يادم نرفته يك چيزي را بگويم. اين مطالب را در حالي تايپ مي كنم كه شديدا" خواب آلود هستم! یعنی بدانید چه می تواند باشد!!!

 

هر پديده اي بايد برسد به اصالت تا بتواند آنوقت چشم مرا بگيرد تا بتواند دلم را راضي كند كه بخواهم باشد و تلاش كنم بماند! اين مي تواند چيزهاي ساده اي مثل خريدن يك شي تزييني باشد كه من چندباري جايش را در اتاق عوض مي كنم تا بعد يا جاي مناسبي برايش پيدا مي كنم يا مي اندازمش دور. بهرحال من زياد نمي توانم اشيا و موقعيتها و آدمهاي غيراصيل را تحمل كنم. مثال مهمترش مي تواند ظهور يك آدم در زندگي فردي يا اجتماعي ام باشد كه بعد يك مدتي اگر بنا بر ماندنش باشد الزاما" معلوم ميشود جايگاهش كجاست و تا چه وقت و چه حدي بايد باشد و محدوده ي عملكردش چقدري هست.

اگر دقت كنيد من اصالت را نگرفته ام چيزي كه در ابتدا بوده. برايم همانقدر كافي بوده كه بگويم اصالت جايگاهي است كه بايد به آن رسيد. جايگاهي كه شي، موقعيت و يا آدمي كه گفتم پيش فرض ماست در آنجا كمتر لق بخورد و درست بنشيند در جايش. حالا اين مي تواند همان جايگاه گمشده، نيمه ي گمشده و اين حرفها باشد يا نباشد. بستگي دارد كه شما اصرار كنيد كه چيزي از ابتدا بوده و بعد فراموش شده يا نه بگوييد اين صرفا" تلاش نويي است براي ساختن!

اين پست را با اين جمله تمام مي كنم كه من آدم اصيلي نيستم ولي اصيلها را دوست دارم! ( نوعي كپي برداري از آن جمله ي فرد مشهور كه گفته بود: من ورزشكار نيستم ولي ورزشكاران را دوست دارم!!!)

 

پي نوشت:

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:29  توسط ژاندارك  |