تبليغاتX
JOAN OF ARC

JOAN OF ARC

خدای اندیشه های ناصواب! بیشتر خدایی کن!

 

گروه بامزه ای هستیم. یه جور ترکیب ناهمگون که داریم خوب با هم کنار میایم. بییشترشم مدیون همکاری بچه ها هست. البته خب مشمول رزیدنتمون نمیشه چون تا جایی که بتونه  کارشکنی میکنه ولی ما خوب یاد گرفتیم چطور اخلاقشو تحمل کنیم و یه کمی هم تغییرش بدیم در حدی که تفریح هم بکنیم!

دو روز اول ماه رو نمیتونستم کشیک بایستم، ضمن اینکه حتی نتونستم تو کارای روز اول به بچه ها کمکی کنم اما بچه ها خیلی دوستانه اون 2 روز رو کاور کردن و کارای اون روزم انجام دادن و مدام هم اصرار داشتن بیخود منتظر استاد نباشم و به کار شخصیم برسم، یه همچین اتفاقی هرجای دنیا، اگه یه مورد طبیعی باشه باید بگم تو دانشکده ما و بین بچه های ما این بامرام بازیا مرسوم نیست به خصوص آوانس دادن به کسی که تقریبا" میشه گفت اولین باریه که میبینیش یا باهاش همگروهی هستی. روزهای بعد هم کار اورژانسه دیگه، زیاده اما میدیدم همگروهیام واسه کمک به کسی که کشیکه تا 5-4 میمونن و تقریبا" همه ی کارا رو میکنن و بعد میرن!  تو یه همچین وضعیتی آدم احساس راحتی میکنه و خودبخود واسه بهبود اوضاع قدم برمیداره. گرچه، تو این مدت بچه ها، احساس "فسقلی" بودن رو بهم القا کردن؛ بیشتر از من کار میکنن و کارایی هم که مسئولیتش با منه رو هم انجام میدن طوریکه همش میگم: به چه جای خوبی! چه فرشته هایی!

تیم پرستاری هم جز معدود تیمایی هستن که تو این مدت دیدم، تا این حد خوب با آدم همکاری دارن و یه جورایی رابطه مون صمیمی شده. مشکلی اگه این وسط باشه رزیدنت هست که اونم عادت کردیم به غرولند کردنش! به همه گیر میده، از اساتید و رزیدنتای دیگه تا ویزیتور مریض! رفتارش با مریض و ویزیتور گاهی اونقدر بد میشه که دلم میخواد همونجا یه کشیده بخوابونم تو گوشش! مشکل اصلیش با شیرازیهاست، چه مردم و چه ما که دانشجوی اینجا هستیم. چندروز اول ماه رو به این اختصاص داد تا بهمون حالی کنه که دانشجوی شیراز بیشتر از دانشجوی جاهای دیگه نه زحمت نمیکشه و نه احیانا" درس نمیخونه اما ادعای زیادی داره که شایسته ش نیست! ما هم کلا" هیچ کدوممون تعصبی رو شیراز درس خوندنمون نداشتیم خیلی راحت اوکی گفتیم و از بحثی که واسه اون جذابیت آفرین بود قسر در رفتیم! بعد نوبت مردم شد، از همه چیز ایراد میگرفت تا اینکه بدرقم پیله کرد به نفس کشیدن! میگفت تو استان فارس مردم نفس نمیکشن موقع معاینه، اداشو درمیارن! بعد به من گفت: من نمیدونم تو چطور زنده ای! خواستم بگم :همونطور که خانم شما زنده ست! که البته بی خیال شدم!

رزیدنت امروز سر راند میگه، نیمه دوم ماه تعداد بچه ها کمه، خانم دکتر شما بمون. منم گفتم مشکلی ندارم میمونم به شرطی که اینقدر غرغر نکنین! خسته م شد! با چشای گشاد نگام کرد و گفت: نمیشه که اینطوری!

15 روز بعدی که اسکرین هستم، بعید میدونم با همگروهیایی که دارم،  بهم خوش بگذره احتمالا" به نحو کسل کننده ای پیش میره. خدا کنه تا همین حد باشه اتفاق بدتری نیفته!

خودم که از نوشته م کلافگی رو حس میکنم، شما چطور؟ زندگیه دیگه، میگذره. یکمی منتظرم، چند ماه دیگه تموم میشه. خیلی خوب میشه آخرش یه "آخش بلند" از سر آسودگی بگم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 19:59  توسط ژاندارك  | 

 

تو زندگی مواقعی هست که آدم وسط مرزایی که کشیده میمونه. مثلا" خود تو میتونی بین من و اون شرایط ایده آل یکی رو- فقط یکی رو- به سادگی  انتخاب کنی؟ مرد نگاه خیره به مانیتورش را به سمت زن بالا می آورد. حتی سعی نمیکند کلافگی اش را پنهان کند پوزخندی تحویل زن میدهد و میگوید باور کن زندگی انقدی که تو فکر میکنی پیچیده نیست و دوباره سرش سر میخورد به سمت مانیتور لپ تاپش. زن اما انگار بازخورد خوبی برای صحبتهایش دریافت کرده باشد، به پرچانگی اش ادامه میدهد. واسم بگو چی تو وجود تو هست که زندگی رو واست، انقدر ساده و باورپذیر میکنه؟ چیه که من اونو کم دارم؟ مرد سرش را بالا هم نمی آورد و به راحتی جواب میدهد: سکوت! دخترک یکه میخورد، به وضوح بدنش از ضربه ی کلام، عقب کشیده میشود. مرد حتی اینها را هم نمیبیند، سرش گرم کار خودش است. صفحه ی مانتیور را میشود از این فاصله دید. برنامه ی اکسل باز است و نگاهی که به آن خیره شده، انگار عدد و ارقام خورده میشوند! مرد موجود خوش اشتهایی ست، به بلع حریصانه اش ادامه میدهد. زن خودش را باز می یابد. صدایش را با شیطنت می آمیزد و میگوید: و تو سکوتتو شکستی!

دو مرد میز عقب به ظاهر گرم صحبتند اما برخورد زن و مرد همزمان وارد ذهن ادیب میشود. رو به دوستش میگوید: نشستن اینجا سوژه ی ادبی به آدم میده. بیا جامونوعوض کنیم، درست پشت سرت نمایش بی نظیری داره اجرا میشه. دوست ادیب میگوید: هی رفیق! این هم دلیل مدعا! نویسندگی خاله زنک بودن میخواد که شکر خدا هستی، هستیم! آخ خدا بیامرزا هم بودن! هردو میزنند زیر خنده. مرد ادیب انگار وقت را لازم دارد، حرفهای مهمی میخواهد بزند که نمایش زن و مرد مانع تمرکزش است به دوستش میگوید: بهتره کم کم بریم. گارسونو صدا میکنی؟ دوستش میگوید: به شرط 10 دقیقه جا عوض کردن! هردو بلند میشوند. به سمت میز کنار زن و مرد میروند. زن انگار متوجه اطرافش میشود، یا حضور کسی را در هاله ی خصوصیشان احساس میکند، خودش را جمع میکند. شروع میکند به هم زدن قهوه ای که حتما" حسابی سرد است و غیرقابل نوشیدن. نگاهش را حتی از مرد هم برمیگیرد. چشمش دنبال حرکت موجهای قهوه ایست که میسازد. مرد انگار از سکوت غافلگیر شده باشد، سرش را بالا می آورد. لپتاپ را میبندد و یه تکه ی کوچک از کیک شکلاتی اش را جدا میکند و نگاهش را به سمت ورودی می دوزد. زن متوجه تغییر حالت مرد نمیشود. حواسش نیست که مرد مزاحمش را کنار گذاشته و یاد شکمش افتاده، به همزدن قهوه اش ادامه میدهد. فکرش را بکن تو هنوز نمیدونی بین زمین هستی یا آسمون. میخواهی هبوط کنی یا عروج. تو هنوز نمیدونی زندگی یه شروع هست یا یه پایان و هنوز نمیدونی چرا وسط هیاهوی زندگی کسی رو انتخاب کردی که نه از جنس تو هست و نه از سنخ تو. حس میکنی شاید یه دیوار خواستی یا یه کوه، چیزی که میشه بهش تکیه کرد، تو گرما، سایه میشه برات و تو سرما، تو رو از هجوم باد و طوفان حفظ میکنه اما گرمایی از خودش نداره، حسی رو با تو شریک نمیشه، دستی به سمتت نمیاره، اصلا" این چیزا تو ذات اشیای سنگی نیست. به خودت میگی هدف من، انتخاب من اگر همینو برام فراهم میکنه کافیه، من یاد گرفتم به مسائلم خودم به تنهایی فکر کنم، هیچکی حوصله ی سئوالات اساسی منو نداره و در مقابل من به یه شریک عاطفی احتیاج ندارم، من یه تکیه گاه میخوام. یه مرد که فقط باشه! زن به این چیزا فکر میکند و قهوه سرد و سردتر میشود. ادیب و دوستش بی خیال شکار یه سوژه ی نوشتاری شده اند، گیر حرفهای روشنفکرانه ای هستند که به زعم خودشان، به تاریکی اندیشه ها دامن میزند. ادیب میگوید: کامو حرف قشنگی میزنه، میگه دروغ مثل طلوع و غروب خورشید مطبوعه اما حقیقت مثل روشنایی خیره کننده ایه که چشمو میزنه! به نظر میرسه آدما طلوع و غروب رومانتیک رو به نور خیره کننده ترجیح میدن، حتی من و تو! ببین من فکر میکنم حقیقت هرچی که هست دور از ماست، یا مثل خورشید گرفتگی میمونه، ما فقط وقت خورشید گرفتگی هست که راغب میشیم زل بزنیم تو صورت حقیقت! باید یه بلایی سر دروغمون بیادکه متوجه حقیقت بشیم! فکر میکنی بعد چه اتفاقی می افته؟! بذار من کمکت کنم! حقیقت برهنه ست و بی ذات! من که اصلا" بهش معتقد نیستم! ببین همین زنی که نگاه من رو اونقدر به دنبالش کشید که تو به خاطرش تغییر جا دادی رو نگاه کن! زن حرکت آهسته ای به سرش میدهد. دوست ادیب شوکه به طرف به ادیب برمیگردد: هی فکر کنم شنید! ادیب با صدای بلند میخندد طوری که زن کاملا" به سمتشان برمیگردد. ادیب خودش را جمع و جور میکند. ببین همین زن، اگر همون وقتی که سرش به قهوه هم زدنش بود، همون موقع یه لحظه مورد هجوم این سئوالا قرار میگرفت که من اینجا چیکار میکنم؟ چرا نشستم؟ اینا چیه پوشیدم؟ آیا واقعا" من اینجام؟ این چه ژستیه که به خودم گرفتم؟ این حالتی که به خودم گرفتم با حالت درونیم مطابقت داره؟ نکنه من چهره ی اشتباهی به خودم گرفته باشم؟! و بعد سعی میکرد بدون نگاه به آینه ای که حتما" تو کیفش داره، چهره ی یه زن متفکر اما خسته رو به خودش بگیره، خب درست این لحظه، یه چیزی رو سوار چهره ش میکرد، مگه نه؟ پس یه چیز تصنعی اضافه میشد قبول داری؟ قبول داری قبل از این سئوالا چهره ش یه چهره ی متفکر و خسته ی حقیقی بود اما حالا دروغین و تصنعی شده؟ زود باش اعتراف کن! بگو که اون با فکر خودش حقیقت رو لگدمال کرد! یالا بگو که دیگه حقیقتی وجود نداره! دوست ادیب مبهوت نگاهش میکند: تو میخوای چی بگی؟!  ادیب جواب میدهد: حقیقت با فکر مخدوش میشه. احساس آغشته به فکره، تو بدون فکر نمیتونی بفهمی شادی یا غمگین! فکرتو به تو میگه الان شادی، بی تفاوتی و یا غمگین، حالا دلیل این احساسا هرچی که میخواد باشه! تو به مدد فکر به حال درونیت آگاه میشی و فکر حقیقت رو بیچاره میکنه! ادیب میزند زیر خنده. انگار  کشف مهمی کرده باشد، چهره ی دوستش تغییر محسوس میکند و بعد دستش را پیش می آورد، فنجان قهوه اش را برمیدارد و با بدعنقی میگوید: تو دیوونه ای، ادیب فیلسوف مآب!

مرد خسته، بدنش را کش و قوسی میدهد. لپ تاپ را جمع میکند و بعد به زن که نگاهش جایی مات مانده، نگاه میکند. صدایش میزند و میگوید: بهتره بریم. فردا میرم یک سفر کاری، یه هفته ای نیستم، بیا بریم واسه این مدت که نیستم خرید کن که بعد سختت نباشه. زن به چشمهای مرد نگاه میکند: ناخودآگاه لبخند میزند و بلند میگوید: برویم دیوارمن! دنباله ی حرفش را در دلش میگوید: دیوار من، خوب است! بلند میشود و دست مرد را میگیرد انگار نه انگار فاصله ی دیوار و انسان بینشان است. جمله ی آخر را ادیب میگوید. دوستش لبخندی میزند و میگوید: خب دیگه ماموریت ما هم تموم شد به سلامتی! ادیب لبخند محزونی تحویلش میدهد و میگوید اما من قصد رفتن ندارم تو برو، فضای اینجا به من ساخته! دوستش پوزخندی میزند و میگوید: نه رفیق محاله تنهات بذارم تو عقل میخوای، اونم که منم، بدون من جایی نمیمونی! ادیب به شیرینی میخندد. شوخی همیشگی دوستش برایش دلنشین است. زن واژه ای را در ذهن ادیب ریخت که انگار کل معادلات ذهنی ادیب باید یک بار دیگر از اول بررسی و تنظیم شود. ادیب خسته و مایوس میگوید: خیلی چیزا هست که میخوام بهشون توجه نشون بدم. خیلی فکرها ریخته تو سرم که باید کلافشو از هم باز کنم و بعد بشینم به حلاجی کردنشون اما تو خوب میدونی همه ی این احساسا موقتیه. مثل حس من به نوشتن، مثل حتی نفس کشیدنم، پاشو رفیق بریم که نمیدونم چرا دلم آشوبه. فکر میکنم دیوارا سایه به سایه ی ما میان. ادیب آهی کشید و ادامه داد: پاشو بریم رفیق اوضاع ما هم اینه.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 21:29  توسط ژاندارك  | 

 

کودک، در دنیا هیچ جدی ای وجود ندارد علی رغم اینکه همه تلاش میکنیم از تو موجود جدی و مسئولی بسازیم، تو لودگی ات را  بکن و بدان که بعد از هر شب، روزی هست، تا میتوانی بمان.

حلاج، نویسنده ی وبلاگ برگی از دفترچه ی ایام و شما که غریبه نیستید، با این بازی دعوتند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 22:6  توسط ژاندارك  | 

 

زیادی ورجه و ورجه میکرد. از آن نوع حرکات و سر صحبت باز کردنهایی که میدانی طرف به زور از تو توجه می طلبد و بهترین کار این است توجه را بدهی دستش شاید چند دقیقه ای آرام شود! سرش مثلا" به بافتن شال گردن گرم بود و گوشش به موزیک اما هر ده دقیقه ای یک بار سر حرفی را باز میکرد که با زیرکی در نطفه خاموشش میکردم. نه اینکه در آن ساعاتی که به ناچار بایستی مسالمت آمیز با او طی میکردم موجودی انزوا طلب شده بودم و دلم برای خلوتم پر میکشید، به واقع بیشتر به این دلیل که هر حرف و حرکتش موجی از تظاهر را سیلی وار به صورتم میزد و عاصی ام کرده بود! وسط صحبتهایی که با تلاشهای مداوم من هم خاموش نمیشد برایم از هنرهایش گفت، از نقاشی و خیاطی و گل چینی و عروسک سازی و .... خب اگر اتمسفری که درش بودیم را خوب، حس میکردم لابد موقع گفتن این حرف "خانم دکتر هنرمندی هستی" احساس بیشتری به خرج میدادم نه اینکه خودم هم حس کنم دارم جوری کج دهنی میکنم البته، نه به هنرش که بیشتر به شخصیتی که به تماشا میگذاشت. نمایشی به پا شده بود برایم و من هم که موجودی فراری! هوا هر لحظه مهوع تر میشد و من دست به دامان تلفن و رفتنهایی که گریزی از آن نبود! به این فکر میکردم که هم زیادی دخترانه هست و هم زیادی خانمانه! شبیه دختربچه هایی ست که ادای مادرشان را در می آورند و من این وسط فکر میکردم درست در جایش قرار نگرفته؛ معلوم نیست نقشش چیست و اینها حضورش را برایم آزاردهنده میکرد. دفترم را برداشتم تا چند صفحه ای بنویسم. شروع کردم به نوشتن. افکارم وسطش میجهید و  تلاش میکردم رامش کنم که یک دفعه پرسید: "میشه بپرسم چی می نویسین؟ مطلب، خاطره، روزنوشت؟" توی دلم گفتم مثل اینکه خودشم هم اینکاره است! کوتاه جواب دادم قرار است یک سالی را بنویسم، فرض کن خاطره. جواب داد چه جالب!  باز در دلم اختلاط کردم کجایش جالب بود؟! دلم بی حوصله و عصبی شده بود! برگشتم سمتش و گفتم شما آف هستین، هروقت خواستین میتونین برین. تشکری کرد و گفت "فعلا" این شال گردنو تموم کنم بعد میرم!" دل عصبانی ام میگفت: تو تمام کشیکایی که داشتی وقت نشستن نبود امروز چی شده که پشه پر نمیزنه و خبری نیست! دخترک فکرم را خوانده یا نخوانده گفت "من همیشه خوش کشیکم خانم دکتر هیچ وقت مریض نمیاد!" دلم بد کفری شد! کاری از دستم بر نمی آمد. انگار جدالی نامعلوم این میان درگرفته بود و چانه اش گرم و گرمتر میشد و هوای اتاق نفس گیر تر! چند دقیقه ای که سکوت می افتاد تلاش میکردم دل عصبانی ام را آرام کنم. برایش دلیل می آوردم که ببین خصلت تمام بچه های خوابگاه ست سریع با هر کسی سر صحبت باز میکنن و دوست می شوند. به نظرت جالب نیست؟ ببین خوابگاهی بودن، اینها را آنقدر اجتماعی میکند که تو در مقابلشان منزوی جلوه میکنی و... دل کلافه ام جواب میداد که این چه مدل اجتماعی بودن است این راست راست راه میرود از احساسات و حال و هوایش میگوید و هی گیر میدهد به تو و نظراتت و تو هم ابله وار کوتاه می آیی و جواب میدهی و یک جوری دل میسوزانی که ببین طفلی از خانواده ش کیلومترها فاصله دارد و حسابی دل تنگ، نمیمیری که چهارتا کلمه باهاش رد و بدل کنی!

جدال درونی به دل آشوبه رسیده بود، مانده بودم که بهانه ای پیدا کنم برای فرار یا به حسی که دل میسوزاند و میگفت باور کن چیزی با مصاحبت از تو کم نمیشود بگیر بنشین! گوش کنم. میان این احوالات بود که تلفن راهکار داد که بروم بخش و تا حدود نه گیر بیفتم و او هم برای خداحافظی بیاید و قدری حرف بزند و برود! و من، دلم و آن حس باشعور درونی نفسی بکشیم که خلاص!

شب نشسته بودم به تماشای تلویزیون، ش آمد و گفت از شال گردنی که او می بافته خوشش آمده و بی هیچ مقدمه ای گفت بیچاره فلان جا رفت برای فلان و حالا برگشته !  تهوعم یادم آمد، دلم آشوب شد، باید بلند میشدم خودم می رساندم نزدیک اولین سطلی که میدیدم و بعد دو زانو دست به لبه ی سطل میگرفتم و می نشستم و تمام جدال درونی ام را بالا می آوردم! حلش کرده بودم! نقش هایش قاطی شده بود و زمان لازم بود تا خودش را پیدا کند. شاید هم آدمهایی با چنین تجربه هایی هیچ وقت نقشی پیدا نکنند، راستش بعید میدانم برگشتن به نقش دخترانه شان کار ساده ای باشد. به نظرم در برزخ میمانند تا روزی که نقش آخرشان، جای محکمی برای جلوس پیدا کند....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:23  توسط ژاندارك  | 

 

33- Dr Panda: خیلی وقته بهش سر نزدم. به نظرم دیگه وبلاگو تخته کرده. مینیمال مینوشت.

34- دنیای قشنگ نو: فکر کنم یه کمی نگران نوع نگاه دیگران به خودشه. پسر خوبیه کلا!

35- بی دل و خسته با یکم ساندویچ: عاشق شد و از دست رفت!  مدتیه نمیخونمش.

36- سرمایه ی هر دلی حرفهاییست که برای گفتن دارد: به نظر دختر خودساخته ای میرسید. ازش بیخبرم.

37- دروغگو: ایول! آبانیه! نوشته هاشو دوست دارم و گاهی کامنتاشو بیشتر!

38- گمشده در خیال: سپیده ست دیگه! داروسازی که بالینی خوندنو شروع کرد!

39- بدون ویرایش: بی اغراق دوستش دارم و فکر میکنم همه ی حرفاشو میفهمم. خودمی تو ترانه!

40- مترسک فیلسوف: عاشق گل بهاره! بعضی وقتا فیلسوفانه حرفایی میزنه که به دل میشینه!

41- من لاگ: گهگاهی میخونم. نظر خاصی ندارم.

42- پزشک 78: از طرف ایشون به بازی دعوت شدم! هوووومممم..... از اون دسته آدماییه که علاوه بر زندگی فردی و شخصی حواسش به زندگی اجتماعی و تغییر و تحولاتش هست. ضمن اینکه شدیدا" متعصب به پزشکی هست. و اینکه یکی از کامنتایی که این اواخر واسم گذاشت منو به فکر فرو برد. نمی تونم بگم جواب روشنی پیدا کردم اما تو اون مورد خاص سعی کردم دقیقتر برخورد کنم.( خیلی توضیح دادم نه؟ پارتی بازیه!)

43- انجمن حمایت از بیماران تالاسمی زاهدان: .....

44- دفترچه ممنوع: آلبا اینو مینوشت. کم میخوندمش.

45- شعرواره: این اواخر گویا علمش فوران کرد و زکاتشو داد! باشد که مقبول افتد!

46- گل داوودی: یه نورولوژیست بود که دیگه نمینویسه.

47- فنجان چایم برای تو: مائده ی کم حرف. دیر به دیر آپ میکنه و اغلب یه جمله مینویسه.

48- من و سرطان: این وبلاگو یکی از دوستان بهم معرفی کرد. متاسفانه سرطان نویسنده شو از پا درآورد. خدایش بیامرزد....

49- منزل جانان: یه وقتایی عصبانیت از سر و روی نوشته ش میباره! چته دختر؟!

50- هدیه خدا: چیستای عزیز احساساتی. دورادور و فرا نت(!) جویای احوال همیم.

51- خاطرات پت و من از زبان مت: یه وقتایی خاطراتش بانمکه!

52- Crescendo: آخرای اینترنیه و پراکنده مینویسه.

53- دکتر مثبت: مثبته دیگه!

54- لیلی: یه مدت میومد اینجا و دعوا که چرا بهم سر نمیزنی حالا که دیگه رفته و پشت سرشم نگاه نمیکنه! :دی شوخی کردم فقط یه نقل مکان ساده کرده.

55- شرح حال: اغلب از دغدغه های پزشکی مینوشت اما خب من یکی – دو موردی دیدم که نگاه نقادانه شو به کل اتفاقات و جریانات اجتماع گسترش داده.

56- Fati: وبلاگش اغلب ترانه هاییه که خودش سروده.

57- نگفتنی ها.... : خط خیلی خوبی داره. منظورم پستهایی هست که نوشته شو اسکن میکنه.

58- طنز متفاوت: نوشته هاشو دوست دارم، نه همیشه.

59- آلبالوهای قرمز زندگی: نمیدونم آدما از کی ذهنشون پر از پرسش میشه و به زندگی کج دهنی میکنن. من فکر میکنم همه ی آدمایی که این وبلاگو خوندن با من هم عقیده باشن که نویسنده قلم توانایی برای بیان احساسات و افکار لحظه ایش داره.

60- شب نوشته: شهره ی عزیز مینویسدش! باور کنین این اواخر یه جاهایش درست متوجه نوشته هاش نمیشم.

61- بانو با سگ ملوس: جز معدود لینکای وبلاگم هستند که اول خودش دیدم بعد وبلاگشو کشف کردم! فرشته  یه نویسنده ست. اینو از روانی و شیوایی نوشته هاش میشه فهمید.

62- باغبانی و کشاورزی و علمی: محتوای وبلاگ ربطی به اسمش نداره! ضرب المثلای انگلیسی رو به فارسی ترجمه کرده و توضیح داده.

63- پزشکان ایرانی: بچه ها خوشحالن!

64- جهش به سوی ابدیت: والا چی بگم من؟! دو نفرهستنا ولی وبلاگ نمی نویسن!

65- پزشکی فیلسوف: ترک وطن و نت توامان داشت!

66- پزشک نیمه دیوانه: وبلاگی جهت تفریح!

67- ایراندخت: تازه درسش تموم شده و کم می نویسه.

68- شب گیر: خیلی سرش شلوغ شده!

69- شرح زندگی من: خاطرات زندگی مشترکش بود که بعد از تعریف کردن، وبلاگو بست.

70- یک پزشک دیگر: به خاطر پست آخرش لینک کردم اما دیگه ننوشت!

71- دندانپزشکی 87: توضیح ندارد!

72- منم آرش: تفریحی میخونم.

73- شما که غریبه نیستید: مطمئنا یه روز به خواسته ها و آرزوهاش میرسه.

 

انگار یه وبلاگ کم شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:35  توسط ژاندارك  | 

 

به دعوت دوست گرامی پزشک 78، این پست رو اختصاص میدم به معرفی لینک دوستان. البته استحضار دارید که 74 تا لینک چیزی نیست که یه دفعه بشینی به معرفیشون! منم مثل ایشون دو قسمتی مینویسم. در ضمن معرفی کوتاهی که می نویسم، به هر حال تحت تاثیر حس دراز مدت منه امیدوارم از چیزی نرنجید و احیانا" توضیح نخواید. قبول کنید که مایل نیستم مثل بلبل چهچهه بزنم که به  به چه چه!  

 

1- برگی از دفترچه ی ایام: معجونی از زوایای زندگی! از همه چی می نویسه.

2- گل یخ : یه دوست همراه قدیمی

3- دندان پزشک کاذب! :  نوشته هاشو دوست دارم. وقتی کامنت میده اغلب حس میکنم با آدم سر جنگ داره!

4- Incidentaloma : به واسطه ی یکی که دیگه نیست کمی نزدیکتر شدیم. گاهی از بیان احساساتش لذت میبردم. حالا که کلا" بی خیال نت شده!

5- یک پزشک: بی اغراق از بهترین وبلاگهاییه که میخونم.

6- بی صداترین فریاد: جز اولین خواننده های وبلاگم هستند. گهگاهی کامنت میدن و تداوم حضورشون باعث خوشحالی منه.

7-  آدمیزاد: نوشته و اندیشه هاشو و لحن محاوره ای پستاشو دوست دارم.

8- نقش خیال: وبلاگ قبلیشو زیاد دوست نداشتم. یه جورایی زیادی آرایه ی و آرایش و ژیرایش ادبی داشت. اما این یکی رو به دل میشینه.

9- متوترکسات: به کوتاه نوشته و حکایت رو آوردن.

10- یادداشتهای مرد آرام: نویسنده اش با شخصیته!

11-شوالیه: یه جورایی همشهری هستیم و حالا دور از وطن عاشق شده!

12-عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد: هومان می نوشتش. اما حالا متروکه ست.

13- یک داروساز: از دارو و داروخونه می نویسن. گاهی واسه نداشته ها از پسرشون عذرخواهی میکنن.

14- سراب هستی: یه دوست خوب که هیچ وقت تولد من یادش نمیره!  وبلاگشم عوض شده ولی با این حال همچنان نمی نویسن!

15- از خود مکن کناره: با یه ای میل شناختمش. خیلی وقته ازش بیخبرم.

16-  The only bird in town: رزیدنت دو ماه پیشم بودن. انگاری رسالتی به دوششونه که باید به انجام برسونن. مطمئنم همه ی اونایی که باهاشون کشیک بودن در مورد زیستن در حال و لذت بردن و جلوگیری از فرسودگی شنیدن. همون موقع هم فکر میکردم دید فانتزی قشنگیه واسه نگاه به دنیا.

17- من و بهار: پدرامو که میشناسین؟!  دکتر تمام کامنتاش با شوخی و مفرح کردن خاطره! فکر کنم واسه اونور آب رفتن وبلاگو تعطیل کردن اما هنوزم گیرن اینور آب!

18- نم نم: اکثر کوتاه نوشته هاشو میخوندم. اعتماد به نفس جالبی داره نویسنده ش.

19- وبلاگ یک دختر مرده: هنوزم زنده ست!  گهگاهی مینویسه و منم ردپاشو می بینم.

20- سرزمین معنا..... معبد اندیشه: جامعه شناسه و مدتیه که نمی نویسه.

21- 100درد2: برعکس تصورش رگه های سنتی فکر کردن تو نوشته هاش جیغ میزنه. منظورم نوشته هایی که از نظرات و تصمیماتش واسه آینده مینویسه. البته بگم میدونم با سنتی فکر کردن مشکلی نداره!

22- جوجه اکسترن: خوشحاله واسه خودش!

23. آخرین پدرخوانده: یه همشهری که خوب مینویسه و مخاطب خاص خودشو داره.

24- خط خوردگی صحیح است: خیلی وقته نرفتم نمیدونم هنوز بازه یا نه. یه تعدادی از بچه های پزشکی اونجا می نوشتن، بیشتر هم احساسی.

25- یک دندانپزشک: والا نظری ندارم! انقد که وبلاگ بستن و جابجا شدن نمیتونم نظر درستی بدم ولی با اینکه موضوع وبلاگا عوض میشه حس میکنم نویسنده خوب از پسش برمیاد. البته میشه گفت اگر ادامه میداد.

26- دانشگاه با طعم باران: نیلوفر دختریه با اخلاق جالب. به رفتارایی که از دیگران میبینه واکنش زیادی میده.

27- Story of Zeus sons: نویسنده ی شماره ی 25 هست. توضیح بیشتری لازمه؟!

28- قوز بالا غوز: علی رغم اینکه خیلی وقته از ننوشتش میگذره، فقط میتونم بگم کاش دوباره بنویسه. جدا" جاش خالیه!

29- سالهای صبوری: متروکه شده وبلاگش.

30- هاریسون: نوشته هاشو دوست دارم. گاهی صدای رسای جامعه ی پزشکیه.

31- مثانه ی بیقرار: تازه باهاش آشنا شدم. حتما" خوب بوده که لینک کردم!

32- دستیارنامه : رزیدنت رادیولوژی ای که دیگه نمی نویسه.

 

تا همین جاشو داشته باشین! برمیگردم! (سنجد)

پی نوشت: لینکا راندم چیده شده. بالا و پایین بودنشون معنی خاصی نداره.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:14  توسط ژاندارك  | 

 

آدم عاقل وقتی از یه کشیک سخت برمیگرده، سریع میره تو تخت و پتو رو تا رو سرش بالا میکشه اما من یکی عقلم یه چیزیش میشه که الا ن با اینکه چشام حسابی داره میسوزه هوس کردم بنویسم تا حس لحظه ایمو جایی ثبت کنم. پراکنده مینویسم:

 

۱- دیشب مرگ خیلی نزدیک بود. دلم خواستش، انقدر زیاد که نتونستم از گفتنش خودداری کنم. دیشب یه سر از خلیلی رفتم، بوفه ی نمازی(آره بابا وسط کشیک!) تو این فاصله چراغ و روشنایی خیلی کمه و منم در حال گوش دادن موزیک این فاصله رو رفتم و برگشتم. طول مسیر از هوایی که نرم و لطیف بود، موسیقی ای که به دل می نشست و از خلوتی و سکوت فضایی که توش بودم لذت میبردم. فکرم رفتن، پریدن خواست. بهش مجال دادم و شاید اشتباه همین جا بود؛ اینکه وسط اون همه لذت دلم مرگ خواست، نبودن و رفتن.

میدونی حس و حال محشری بود، انگار همه چیز اومده بود پایین و کاملا" در دسترس. میتونستی دستتو جلو ببری و حس کنی، لمس کنی، خیال کنی و تمام اینا بینظیر بود، دوست داشتنی و وسط اون همه چیز خواستنی هوس مرگ بیداد میکرد. کاش دیشب پایان بود. ببین من دقیقا" فکر میکنم اگه طبیعت قصد داره لطفی به من بکنه، مرگ تو یه شب پاییزی بزرگترین لطف ممکنه!

دیشب با آریانا که صحبت میکردیم میگفت دقیقا" یه همچین جایی که ما الانیم وقت مردن و رها شدنه. یاد و خاطره مون تا ابد تو ذهن همه ی دوست و آشناها باقی میمونه. راستی فکر کردین آدما چه حالی میکنن با مردن یه جوان؟ یه تراژدی سوزناک میسازن و خیلی خوب از پس اجراش برمیان! 

 

۲- ما تو این بخش تا حالا سه تا کشیک دادیم و از قضای روزگار هرسه تاش با یه رزیدنت بوده و هنوز 5/1 کشیک دیگه هم باهاش داریم! ما هم که زود حوصله مون سر میره، رزیدنت گرامی لطف میکنه با رفتار و حرکاتش سوژه میده دست ما! یکیشو که آریانا خیلی دوست داره رو واسه تون میگم: هر مریضی به ترومای بینی میاد که نیاز به جااندازی داره. بهش میگه ما اینجا جااندازی رو انجام میدیم، اما دو تا شرط داره: اول باید دردشو تحمل کنی، البته خیلی هم درد نداره. بعد اینکه ممکنه مثل روز اولش نشه. 10% امکانش هست مثل روز اولش نشه!(این درصدش منو کشته!) بعد درحالیکه طوطی وار این حرفا رو واسه هر مریضی میگه دستشو ناخودآگاه میبره طرف دماغ خودش و یه جوری لمسش میکنه انگار میگه ببین مال من چه خوشگله! تازه راینوش هم نکردم! سر هر مریض همین کارو میکنه و ما میترکیم از خنده!

دیروز دوبار داشتم خفن غیبتشو میکردم وارد اتاق شد! منم بدون اینکه کم بیارم حرفمو ادامه دادم! خواستم بدونین چه شجاعم!

 

۳- دیروز دوتا آقا اومدن یکیشون دچار ترومای بینی شده بود. ما که نشناختیمشون خودشون آشنایی دادن و گفتن از نگهبانای بیمارستانی هستن که ماه قبل بودیم. با لباس شخصی اصلا" هیبت گاردی بودن رو نداشتن! اونجا خیلی خوف بودن!

 

۴- حلاج اگه یه چیزی از من بخواد، یا پیشنهاد چیزی رو بده من عمرا" نه بیارم رو حرفش! اینو گفتم که بدونین ما الان چند روزه یکی رو فرستادیم سرکار! بده مگه؟! تو این اوضاع بیکاری، اشتغال زایی کردیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:21  توسط ژاندارك  | 

 

غم انگیزترین شب زندگی واسه من، شبای تولدم بوده. احساس میکردم کل زندگیم روم آوار میشه و من جز نگاه بغض آلود راه نجاتی ندارم. اغلب این شبا رو با گریه میخوابیدم و فقط منتظر میشدم صبح 8:15 بشه و خلاص شم!

آدم ناخودآگاه موقعی که یه عدد به سنش اضافه میشه به پشت سرش نگاه میکنه، به راهی که اومده، به مسیرهایی که نرفته و مقصودهایی که باید برسه. حکایت چندسال پیش من هم همین بود. همیشه آخر شب تولد، دلم قرص میشد و خیالم راحت که یه کارایی واسه انجام دادن هست و یه نقشه هایی واسه آینده، با این خیالات اشکامو پاک میکردم و لبخند به لب خوابم میبرد. اما یکی- دوسالیه که قصه عوض شده. این شبا دستمو میذارم زیر سرم و خیره میشم به سقف. به "هیچ" فکر میکنم و میذارم این خلا بزرگ و بزرگتر بشه. اینطوری شب راحتتر سر میاد و روز آرومتری انتظارمو میکشه.

میدونی من تمام این سالها، با توجه به موقعیتی که توش بودم، معمولی بودم. معمولی راه رفتم، خوردم، خوابیدم، بزرگ شدم، درس خوندم، به گذشته م نگاه کردم، واسه آینده م نقشه ریختم. لبخند زدم، قهقهه زدم، گریه کردم، ناز کردم، لوس شدم، قهر کردم، دروغ گفتم، تفریح کردم، سفر رفتم، دوست شدم، رفاقت کردم، دور شدم، عاشق شدم، عاشق کردم، فارغ شدم، ظلم کردم، مظلوم شدم، تلاش کردم، خواستم، نرسیدم، ایستادم، موندم، تقلا کردم، شادی کردم، کلک زدم، رنگ شدم، رنگ عوض کردم، هوووم..... نفس کشیدم، خیلی خیلی معمولی! مثل همه ی آدمها با شرایط من. و حالا راضی ام. راضی ام که معمولی ام. نه کمتر و نه بیشتر. معمولی بودن یعنی بردن، یعنی تقلایی در حد نیاز، یعنی ایستادن جایی که میشه درجا زد، میشه پیش رفت.و این بستگی به خواست و اراده ی خود آدم داره.

هنوز میتونم این جمله رو میشنوم: "تو باید قبول کنی که اونم به عنوان انسان یه ضعفایی داره." و من درست از همون روز پذیرفتم که من هم به عنوان یه انسان یه ضعفایی دارم. تقدیرم به عنوان تقدیر یه انسان کاستیهایی داره. زمین هم به عنوان جایی برای زیستن انسان عیوبی داره. و خلاصه کل هستی نسبیه، نیمی، شاید کمتر یا بیشتر، خوب و نیمی- کم و بیش- بد! خاکستری؟! زیادی تو کلیشه نریم بهتره. بهر حال خاکستری یه رنگ معلوم الحاله و سهم هر جز مشخص. اما بحث سر اینه که بیا مبهمش کنیم، کل هیجان زندگی تو همینه باور کن!

بگذریم، فردا بیست و پنج ساله میشم. میدونم مثل هر سال، تبریکای غیرقابل انتظارتون، آرزوها و دعاهای خوبتون تو کامنتدونی یادگار میمونه. پس پیشاپیش مرسی دوستان .....

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:10  توسط ژاندارك  | 

 

اعتراف میکنم، عاشق خون و زخم تازه هستم! عاشق اینکه زل بزنم بهشون و تو دلم بگم: تبارک الله! ببین چه خون خوش رنگیه! چه زخم تر و تمیزیه! به به!

تا یکی رو میبینم زخم و جای بخیه هاش  توجهمو جلب میکنه. اکسترن ENT که بودم وقتی یه مریض می اومد، اولین کاری که میکردم این بود که زخمو حسابی تمیز کنم بعد چشامو تلسکوپ، واسه دیدن زخمه. عاشق زخمای روی پیشونی ام چون خیلی راحت به استخوان رسیدن و دیدنش لذت بیشتری داره! البته بگم درد برای ایجاد زخمو دوست ندارم. زیباترین زخما، زخمایی هستن که حین عمل جراحی ایجاد میشن. همچین حسابی خوشگل و خوش استیل و بدون درد هستن!

در راستای اثبات مدعام لیستی از اونایی که این اواخر دیدم و جای بخیه یا زخم رو صورتشون داشتن رو واستون میذارم:

1- برادرم! (آخی!)

2- یکی از رزیدنتا که صورتش پر از جای زخمای کوچیک و بزرگ بود، البته چون سوسول بود، قطعا" با دعوا خط خطی نشده، احتمالا" شیشه خورد کرده بودن تو صورتش!

3- استادمون چندتا خال ناجور داشت که من هر وقت میدیدمش به این فکر میکردم، از چه جهتی برش بدن واسه برداشتنه خالها تا جاش کمتر بمونه.

4-  یکی دیگه از استادا که گوشش جای بخیه داشت ولی نمیدونم کی انقد بد سوچرش کرده بود که یه گپ بین دو سر زخم ایجاد شده بود.

5- اکسترنمون که رو پیشونیش یه خط بلند جای بخیه داشت، که به موهاش میرسید.

6- یکی دیگه از رزیدنتا که جای زخمش مثل مارک "Nike" بود! فک کن!

7- یکی دیگه از رزیدنتا که اونم شیشه تو صورتش خورد شده بود حتما"!

8- یکی دیگه تر از استادا که سر دماغش یه جای بخیه مثل   Uداره. هروقت میبینمش این صحنه تو ذهنم مجسم میشه که استاد موقع جنگ با صورت رفته تو سیم خار دار!

 

چند روز پیش که کشیک بودم، یه مریض تصادفی آوردن که گوشش نیاز به سوچر داشت. اکسترنمون رفت مریضو سوچر کنه. بعد از یه ساعت، مریض و ویزیتورش اومدن تو اتاق معاینه و گفتن که دکتر گفته ببینین خوب سوچر کردم!* منم یه نگاه به زخم و سوچر کردن انداختم دیدم زخمش مثل سه تا خطه که بهم وصل هستن اونوقت بچه پررو، فقط دوتا خط بالا و پایین رو سوچر کرده بود! از اونجایی که اکسترن پسر بود، و از اونجایی که تخس میزد، با خودم فکر کردم اگه ایرادشو نگیرم**همین امشب، روز نشده با دوستاش که کشیک چشم بودن میشینن دور هم به ریش بنده میخندن! به ویزیتور مریض گفتم بگین دکتر یه لحظه بیان. اکسترن هم اومد و ظاهر خسته ای هم به خودش گرفته بود! بهش گفتم: آقای دکتر فکر میکنم نخ کم آوردین، بنویسین یه نخ دیگه بگیرن بقیه ش هم سوچر کنین!

 

* ما اکسترن بودیم رسم نبود سوچر که زدیم نشون بزرگتر بدیم! دار و دوای مریضو مینوشتیم می فرستادیمش بره. مگر اینکه، سوچر سختی میبود.

 

** خط وسط که سوچر نکرده بود، خیلی عمیق نبود، میشد بی خیال شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:12  توسط ژاندارك  | 

1- بعضی وقتا فکر میکنم این حق منه؛ حق منه که جواب صدای بلند رو بلندتر بدم، یا اگه امکانش باشه یه کشیده هم بخوابونم تو گوش طرف! ( توجه دارید اگه امکانش باشه!)

اشتباه نکرده، پشت بند اینکه گفتم دارم میام پایین، ساب کورتیکال، گوشی رو با غیظ کوبیدم سر جاش و تو یه دقیقه ای که از پله ها پایین می رفتم حرف بدای مهدکودکمو مرور کردم و بعد با شنیدن صدای " رزیدنت کشیک اتفاقات!"  پخ زدم زیر خنده و تو دلم یه ابله هم به مجموعه اضافه کردم! همه ی اینا یعنی اینکه که من بی ادبانه گوشی رو روش قطع کردم!

دیروز با خودم میگفتم، کاش میشد خویشتندار نبودم، شعور هم نمی خواستم به خرج بدم، هی این مصوبه مصوبه میکرد، یکی از این کاغذ پاره هایی که قدم به قدم واسه نحوه ی تهیه ی ژتون چسبوندن تو در و دیوارو میکندم پرت میکردم طرفش میگفتم مثل این مصوبه بیار منم واست عمل میکنم! والا بخدا! 

فکر میکنم گاهی کنترل بعضی از ایمپالسهای عصبی هم سخته هم زور داره!

 

2-  آریانا یه جمله ای گفت که من یه چراغ تو مغزم پکید! موندم چطور همچین جمله ای رو داره تو همچین جایی میگه! بعدا" اعتراف کرد موقع گفتن اون جمله کلا" همه ی چراغای مغرش باهم ترکیدن! خودشم مونده این چی بود که گفت!

 

3- به نظر میرسه بعضیا راهو اشتباه انتخاب میکنن، براساس اون بازهم اشتباه میکنن. عزیز من! شما باید الهیات میخوندی، پزشکی اومدن گناه صغیره بود، تخصص روانو انتخاب کردن گناه کبیره! تا سال صفری هست توبه کن!* ول کن برو یه چی پیدا کن که به شکل افکارت بیاد!

 

4- نمیتونم از این فکاهی بگذرم که خرس گنده با اون همه موی سفید بعد از شکست عشقی اخیرش تا تقی به توقی میخوره، چهار روز چهار روز میخوابه! آخه یعنی چی مرد حسابی! (رویکرد عامیانه؟!)

 

5- نغمه دیشب میگفت، "جو منو  میگیره" صبحی هم بنده رو گرفت! نزدیک بود با این نغمه خانم یه عمر، دردسر واسه خودم درست کنم! شانس آوردم پدرم زنگ زد.

 

6-  از دلنوازان می آموزیم: چه عیبی داره یک پزشک زن یک آژانسچی بشه؟! نه عیبی داره خب؟! البته به شرطی که طرف حاضر شه بگیردش! تازه سه تا زبون خارجی هم بلده! فک کن!

 

7- هفت، عدد مقدسیست! یه چیزی میخواستم بنویسم که بیخیال!

*- با عرض پوزش، توضیح خاصی نداشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:6  توسط ژاندارك  |